خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان رحم اجاره ای پارت ۲

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

نه خودم اماده میکنم نا سلامتی تو مهمونیا

منو هول داد تو حموم درو هم بست

همین که گفتم زود باش

ناچارا یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون

وقتی اومد سارا صبحانه اماده کرده بودو خودشم داشت چای میخورد رفتم نشستم برام چای ریخت و گفت زودباش که خیلی دیره

سریع صبحونمونو خوردیم و حاضر شدیم

گوشیمو از تو جیبم در اوردم داشتم ساعت گوشیمو چک میکردم که با صورت خوردم به یه چیزسفت. اخ بلندی سر دادم

سرمو بلند کردم.و با دوتا چشم تیله ای روبه رو شدم داشت از خنده میترکید

حواست کجاست دختر جلوتو نگاه کن

باران : ببخشید امیر آقا تقصیر من بود

باید حواسم به جلوم می بود

اشکال نداره دختر دستو پاچلفتی.

سرمو انداختم پایین

شوخی کردم

ناراحت که نشدی ؟

نه اصلا

میدونی این اخلاقت خوبه که زود ناراحت نمی شی

لبخندی زدم و تشکر کردم امیر رفت منم رفتم سمت اتاقم

سارا اومد تو اتاقو گفت که امروز یه خورده کار داره برا همین هم زودتر باید بره

سریع نشست و کمی دیگه بهم درس داد و پاشد رفت نمیدونم چرا این چند وقت رفتارش مشکوک میزد یه وقت مناسب باید ازش بپرسم که چه خبر شده

سارا که رفت پشت بندش آرتان اومد تو اتاقم نمیدونم چرا هر موقع می دیدمش قلبم به تپش میوفتاد اخه یه جذبه خاصی داشت که ادم متحیر میموند

اب دهنمو قورت دادمو از جام بلند شدم اومد سمت میزمو چند تا برگه داد دستم

آرتان : خانوم آرمانی اینارو امیر داد گفت بدم بهتون تا طراحیارو انجام بدین

باران :من؟!

اره دیگه پس من خانوم

اخه من هنوز بطور کامل یادم نگرفتم که

من نمیدونم خانوم فقط امیر گفت زودتر تمومش کنید. چون خیلی عجله داره

بالاجبار قبول کردم

نگاه کردم به برگهای توی دستم

هر کار کردم نتونستم پوف بلندی از سر لج سر دادم دستمو مشت کرده بودم و سرمو گذاشتم. روی میز کلافه بودم بلند بلند با خودم صحبت میکردم

ای بابا اینم شد کار هنوز دوروزه نیومدمم

یه نقشه دادن طراحی کنم اخه این انصافه خدا

سرمو که از روی میز بلند کردم دیدم امیر جلوی میزم ایستاده و دست به سینه داره منو نگاه میکنه

یهو هول شدم صاف نشستم سر جام

اومد سمت میزمو موشکافانه به برگه های روی میزم خیره شد

به برگه ها اشاره کردو گفت اینا چیه

کی اینارو اورده اینجا

باران : عه شما یعنی نمیدونید اینا چیه

چرا میدونم اما نمیفهمم کی اورده اینارو اینجا

باران :مهندس فخری اینا رو اورد گفت شما گفتین که من اینارو طراحی کنم

امیر: من؟!!!!

عجیبه چرا خودم یادم نمیاد پس

باران : به خدا راست میگم خودشون اومدن اینارو گذاشتن گفتن شما گفتین

امیر : واستا ببینم اینا نقشه های خیلی سختیه چرا بهت گفته اینارو طراحی کنی

باران : ببخشید اقا امیر ولی بعید نیست میخواسته منو امتحان کنه

راست میگی بعید نیست اومد نزدیکترو یواش گفت حالا که اینطوره ما هم یه نقشه میکشیم من کمکت میکنم که این نقشرو بکشی فقط نباید اسمی از من ببری

خوشحال از حرفش بلند گفتم چشم حتما اسمی از شما نمیبرم

چه خبرته بابا یواش تر همه فهمیدن که

چشامو مظلوم کردمو گفتم اخ ببخشید معذرت میخوام

امیر یکم بهم خیره شد خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین بعد انگار به خودش اومدو گفت خوب معطل چی هستی لب تابتو باز کن

باشه ای زیر لب گفتمو لب تابو باز کردم

یه صندلی گذاشت کنارمو گفت خوب شروع میکنیم

یه نیم ساعت بود که داشت بهم توضیح میداد

توضیحاتش خیلی به دردم خورد خیلی چیزای مهم یاد گرفتم هر چند وسط توضیحاتش حواسم پرت میشد خوب البته هر کی جز منم میبود یه پسر به این خوشگلی البته به چشم برادری خخ کنارش باشه حواسش پرت میشد

خوب برای امروز کافیه. خسته میشی اگه بیشتر برات توضیح بدم هر چند فهمیدم حواست پرت بود بعدم با شیطنت خندیدو یه چشمک بهم زد

راستش از اینکه مچمو گرفته بود خجالت کشیدم اما به روی خودم نیاوردم

لبخند ملایمی زدمو گفتم نه اتفاقا همرو فهمیدم

ممنون توضیحاتتون خیلی مفید بود

امیر: میشه یه خواهش ازت کنم میشه اینقدر رسمی باهام صحبت نکنی خوشم نمیاد

باران : چشم حتماامیر اقا راستش من با همه همینطور خشکو رسمی حرف میزنم هر کی منو تو نگاه اول میبینه فکر میکنه خیلی مغرورمو خودمو میگیرم حتی شرط میبندم شما هم همینطور فکر میکردید

امیر : راستشو بخوای اره چون خیلی کم حرفی و همینطور سر به زیر

من از دخترای اینطوری خوشم میاد خارج که بودم با هر کی دوست میشدم این اخلاقیات رو نداشت

باران : ممنون شما لطف دارین

عع باز که رسمی حرف زدی

اخ ببخشید راستش من همیشه اینقدر ارومو سر به زیر نبودم. اتفاقاتی که توی زندگیم افتاد باعث شد اینقدر کم حرف و کم رو باشم

امیر : راستش من خیلی رکم به خاطر همین میخوام بپرسم چه اتفاقی اما به هر کی این حرفو زدم بهم گفت مگه تو فوضولی به خاطر همین نمیپرسم

باران: ممنون به خاطر درکت

امیر : خواهش. خوب اگه دیگه با من کاری نداری من برم به کارام برسم. فقط اینایی که گفتمو حتما تمرین کن

مهندس فخری هم با من میسپرم بهش اینقدر سخت نگیره بهت

ولی باید کاری کنی خودتو بهش نشون. بدی آرتان به این زودی دست از سر کسی که خوشش نیاد بر نمیداره

باران : اخه مگه من چیکار کردم که اینقدر ازم بدش میاد

امیر : نمیدونم شاید براش یاد آور کسی هستی که دیگه حالا نیست

سر ازحرفش در نیاوردم. نمیدونم والا چی بگم

امیر : هیچی نمیخواد بگی فقط فعلا برو تمرین کن فردا دوباره میام بقیشو بهت یاد میدم غصه نخوری دیگه

چشم حتما بازم ممنون به خاطر لطف بزرگی که بهم کردی

خواهش قابلی نداشت

اینو که گفت رفت بیرونو درو بست

دستمو زدم زیر چونمو تو فکر فرو رفتم

چقدر خوب میشد اگه منم برادر به. این خوبی میداشتم شاید اگه میبود هیچکدوم از این اتفاق ها واسم نمیوفتاد. حس اینکه یکی همیشه پشتت هست که نزاره آب تو دلت تکون بخوره

قرار بود اولین حقوق کاریمو بدن خیلی خوشحال بودم

یاد حرف سارا افتادم که گفته بود هر وقت اولین حقوقمو گرفتم. بهش شام بدم گوشیمو بر داشتم و زنگ زدم به سارا

الو سلام خوبی چه خبر کجایی تو دختر میدونی چند روز درست ندیدمت

سارا: ببخش عزیزم به خدا خیلی سرم شلوغ بود حالا ببینمت واست توضیح میدم

باشه عزیزم راستی زنگ زدم بگم رستوران همیشگی ساعت ۸ بیا حتما

سارا : اخ پاک یادم رفته بود تبریک میگم واسه اولین حقوقت

ممنون حتما بیا یادت نرها

باشه میام حتما فقط وایستا باهم بریم با ماشین میام جلو در شرکت دنبالت

باشه پس من منتظرم

بعدم قطع کرد منم رفتم تو شرکتو مشغول شدم تو این یک ماه هم سارا هم امیر خیلی بهم کمک کردن تا بتونم این نرم افزار لعنتیو یاد بگیرم

خیلی بهشون مدیونم

مهندس فخری دیروز اومدو اون نقشه هارو ازم گرفت وقتی چشمش بهشون افتاد ابروهاشوو بالا انداختو با لحن مسخره ای گفت اینارو خودت کشیدی. وقتی که خوب قانعش کردم برگه هارو گرفتو رفت نمیدونم این بشر چرا اینقدر گوشت تلخ بود با یک قاشق که سهله با یه دبه عسلم نمیشه خوردش

از فکر خودم خندم گرفت

تو همین فکرا بودم که در با شدت باز شدو قامت امیر تو چهار چوب در ظاهر شد

تعجب کردم چرا این شکلی بود موهاش بهم ریخته بودو لباسش از تو شلوارش زده بود بیرون این چرا این ریختی بود تا حالا اینطوری ندیده بودمش. اگه اخلاقشو نمیدونستم فک میکردم شاید دعوا کرده باشه

تا درو باز کرد چشم تو چشم شدیم برای یپه دیقه تو همون حالت موند بعد تازه متوجه شد چی شده خواست درو ببنده بره که صداش کردم

دوباره درو باز کردو گفت بله

ببخشید نمیخوام فضولی کنم ولی. راستش نگران شدم چیزی شده

پوفی کردو کلافه دستی تو موهای پر پشتش کردو اومد تو درم پشت سرش بست

راستش چند وقته دلم میخواد بایکی دردو دل کنم اما کسی نیست میدونی سارا هم که چند وقته سرش تو کارای خودشه و هنوز وقت نکردیم که بشینیم باهم حرف بزنیم قبلا خیلی باهم دردو دل میکردیم اما نمیدونم چرا چند وقته سارا یه جوره دیگه شده انگار اون ادم قبلی نیست

باران : اتفاقا من هم به همین موضوع پی بردمو قرار شده امشب که باهم میریم بیرون بهم بگه چشه

میتونم بپرسم چیشده چرا اینقدر پریشونی

امیرانگار تازه متوجه شده بود که لباسش از تو شلوارش بیرون اومده لباسشو درست کردو گفت ببخشید داشتم میومدم با چند نفر گلاویز شدم خیلی سیریش بودن. فک کنم به خاطر این بوده باشه

از پشتش یه کیف اورد بیرونو گفت حتما میدونستن توش مدارکو اسناد شرکت هست باید بفهمم کار کی بوده

بگذریم. تو چی گفتی امشب با سارا میرین بیرون ؟

اره قرار شد ساعت ۸ بریم رستورانی که همیشه میرفتیم

امیر : اشکال نداره اگه منم بیام مزاحمتون نیستم

باران : نه اشکال نداره مراحمی

باشه پس ساعت ۷:۳۰ میام که بریم

باشه ای گفتمو اونم رفت بیرون

تا ساعت ۷:۳۰ سرمو با بازی های توی لب تاب گرم کردم گوشیم اس اومد بازش کردم

اس ام اس بانکم بود انگار حقوقمو ریخته بودن

همون موقع دوتا تقه به در خورد و امیر اومد تو

اگه حاضری بریم

باشه لب تابو خاموش کنم الان میام

وسایلمو جمع کردمو از اتاق زدم بیرون

امیر کلید اسانسورو زدو منتظر بودیم تا اسانسور بیاد تو این مدت کوتاه منم وسایل تو کیفمو مرتب کردمو دنبال گوشیم گشتم سرمو اوردم بالا که با امیر چشم تو چشم شدم

وقتی فهمید مچشو گرفتم سریع دست پاچه شدو هی دکمه اسانسور رو فشار میداد با اخم مصنوعی نگاش کردم و گفتم اسانسور که اومده چرا هی دکمه رو فشار میدی ؟!

دستشوتو موهاش فرو کردو دوباره به من نگاه کرد

چیزی شده ؟

امیر : با اخم روشو برگردوندو با تته پته گفت دکمه مانتوت کنده شده

چشمام چهار تا شد عرق سرد رو بدنم نشست. وای خدا چرا متوجه نشدم از شانس گندم زیر مانتوم یه تاپ یقه باز پوشیده بودم

همون موقع در اسانسور باز شده امیر وارد اسانسور شد درو نگه داشت برام

با همون شیطنت رو کرد بهمو گفت نمیایی

نمیخورمتا

با خجالت پره شالمو باز تر کردمو انداختم روی جایی که دکمش کنده شده بود

وارد اسانسور شدم و فاصلمو با امیر زیاد کردم اخه ازش خجالت میکشیدم

تا رسیدن اسانسور بینمون فقط سکوت برقرار بود

در اسانسور بازشدو اومدیم بیرون باهم

زیپ کیفمو باز کردم و گوشیمو در اوردم

شماره سارا رو گرفتم بعد دوتا بوق برداشت

الو سارا نمیخواد بیایی دنبالم امیر اقا لطف کردن منو میرسونن

سارا مگه امیر هم میاد ؟

اره باهم میاییم ما تو هم بیا

باشه پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام

سوار ماشین شدیم ادرس رستورانو به امیر دادمو تا رسیدن به رستوران هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد

بالاخره رسیدیم همراه امیر یه میز رزو کردیمو نشستیم گارسون اومدو منو رو داد دستمون امیر بهش گفت که منتظر یه نفر دیگه ایم تا بیاد بعد سفارش میدیم گارسون رفتو امیر دوباره خیره شده بود بهم این چند وقت خیلی هیز شده بود هی راه به راه به من خیره میشدو چشمک میزد دیگه واقعا از کاراش خجالت زده میشدم

خجالت زده سرمو انداختم پایینو با انگشتام بازی کردم

امیر : میدونستی وقتی خجالت میکشی با مزه میشی

سرمو بلند کردم جان ؟!!! این الان با من بود

هیچی نگفتم که گفت ای بابا اینقدر ساکت نباش

اعصابم خورد میشه

باران : چی بگم اخه حرفی ندارم

امیر: مثلا از این که من چقدر خوشتیپمو مکش مرگم حرف بزن چطوره

پوزخندی زدمو گفتم خصلت همه مردا همینه نه ؟

امیر : چه خصلتی ؟

این که همشون خود شیفته ان

هر چند تو دلم با خودم گفتم از حق نگذریم راستم میگفت اما موضعمو حفظ کردمو لب خند کجی زدم

امیر : من خود شیفته ام ؟

به نظرمن اره

خوب باشه دلم میخواد بدونم در مورد من چه فکری میکنی دیگه چه خصلتی دارم خجالت نکش بگو

تا رفتم دهن باز کنم سارا اومد کنار من نشستو گفت به. به دو کفتر عاشق چطورین

راستش از حرفش جا خوردم

اما به روی خودم نیاوردم

همون موقع امیر برای گارسون دست بلند کرد

گارسون اومدو سفارش غذارو گرفتو رفت تو همین حین امیر بلند شدو گفت که. میره دستشویی اما من خوب فهمیدم که میخواست من و سارا راحت باشیمو حرف بزنیم

بلافاصله بعد رفتن امیر رو به سارا کردمو گفتم خوب چه خبر خانوم مشغول دیگه وقت نمیکنی یه سر به من بزنی یعنی اینقدر سرت شلوغه که از بهترین دوستت یادت رفته

سارا کمی مکث کرد ایندست اوندست میکرد

انگار چیزی میخواست بگه اما نمیتونست

دستاشو گرفتمو گفتم

میتونی بهم اعتماد کنی قول میدم به کسی چیزی نگم. یکم دردو دل کن شاید حالت بهتر شد

سارا : راستش میدونی نمیخوام با حرفام نگرانت کنم اما باید از ایران برم به خاطر مشکلاتی که واسم پیش اومده حتما باید برم

هنوز به امیرو مامانم و بابا نگفتم. اخه میترسیدم ناراحت بشن

اخه چرا باید بری تو که خانوادت اینجا بیشتر از هر چیزی اهمیت داشتن برات حالا چی شده که میخوای ازشون بگذری ؟

راستش اینو به هیچکس نگفتم اما به تو میگم

میخوام برم خارج شیمی درمانی بشم اما میترسم اگه اینو بهشون بگم بخوان همراهم بیان

باران : وقتی فهمیدم سارا سرطان داره یه لحظه دنیا دور سرم چرخید با چشمایی که حالا نم داشتن رو کردم بهشو گفتم

چرا زودتر بهم نگفتی شاید میتونستم کاری برات کنم. اخه چرا من احمق نفهمیدم تو چه حالی هستی اصلا من به چه درد میخورم

چطور دوستی هستم من که همش به فکر خودم بودم

امیر با چشمای نگران نگام میکرد اما خوب میدونستم روش نمیشه چیزی ازم بپرسه. وسطای غذا امیر مزه پرونی میکردو انگار میخواست منو سارا رو یه جوری حالو هوامونو عوض کنه اما منو سارا تو یه فاز دیگه بودیمو با یه لبخند کوچیک همراهیش. میکردیم دلم براش میسوخت اگه میفهمید خواهرش که. اینقدردوسش داره داره از پیشش میره چه حالی میشد

بالاخره غذامونو خوردیمو بلند شدیم رفتم سمت صندوق تا حساب کنم اما صندوقدار گفت یکی قبل من حساب کرده سارا اومد پیشمو گفت بریم ؟

نه صبر کن ببینم کی حساب کرده

همون موقع امیر رسیدو گفت من مشکلیه مگه

نه اخه منو سارا قرار گذاشته بودیم که من با اولین حقوقم بیارمش اینجا

اشکال نداره بزار برای بعد امشب مهمون من بودین

امیر بارانو میتونی برسونیش خونش

من یه خورده سرم درد میکنه باید برم خونه

حالت خوبه میخوای باهات بیام ؟

نه خودم میتونم برم فقط بارانو ببر

امیر باشه ای گفتو رفت سمت ماشینش

رفتم سمت سارا و بغلش کردم

یه چیزی بگم ؟

بگو. میشه منم بیام باهات اخه میترسم میخوام هواتو داشته باشم

نه باید باشی اینجا فقط ازت خواهش میکنم به امیرو مامانو. بابام چیزی نگو خوب تو همین چند روز میرم بهت نمیگم کدوم کشور میرم که تو هم مجبور نباشی دروغ بگیو اگرم مجبورت کردن چیزی ندونی بهتره

بهم قول میدی سالم برگردی؟

حتما به خاطر همه کسایی که اینجا دوسشون دارم برمیگردم و مبارزه میکنم بهت قول میدم حالا برو امیرو زیاد معطل نزار اگه چیزی ازت پرسید هیچی نگی بهشا

از سارا جدا شدمو رفتم سمت ماشین امیر درو برام باز کردو نشستم. خودشم سوار شدو راه افتاد سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین یهو دستی نشست روی دستم سریع دستمو کشیدم تنم مور مور میشد یهو بدنم یخ کرد از اینکه مردی میخواست دستشو بهم بزنه سرقضیه طاها هنوز از لمس مردها میترسیدم درسته میدونستم امیر همچین قصدی نداشت اما من بازم موهای تنم سیخ میشد

سریع صاف نشستمو دست به سینه شدم

ببخشید نمیخواستم بترسونمت. دستات چقدر سرده. همیشه همینطوری

نفسمو اسوده بیرون دادمو گفتم نه بعضی اوقات اینطوری میشم فک کنم فشارم پایینه اخه یه خورده سرمم گیج میره

یهو رنگ نگاهش عوض شد انگار نگران شد

الان خوبی ؟ میخوای ببرمت بیمارستان؟

نه ممنون خوب میشم

باشه هر جور مایلی. پس الان رفتی استراحت کن که بهتر بشی یه چیزی هم بخور فشارت بره بالا با شیطنت ادامه داد اخه نه اینکه همه ترشیارو خوردی واسه همونه همیشه اینقدر ترشی میخوری ؟

خنده گرفته بود از اینهمه دقتش خداییش دیگه اینقدرم نخوردم که درسته ترشی دوست داشتم اما چند وقته مراعات میکردم دکتر که رفتم گفته بود فشارم پایینه واسه همین ترشی خوردنمو کم کردم

بالاخره رسیدیم. تشکر کردمو خواستم پیاده بشم که گفت فردا شب مهمونی داریم همه بچهای شرکتن فقط یکم شلوغه مهمونیش چون همه با خانوادهاشون میان

اگه خواستی بیایی بگو بیام دنبالت

مردد بودم که برم یا نه. اخه همیشه شبا تنها بودمو از اینکه بخوام همیشه تنها باشم بدم میومد دلو زدم به دریا و گفتم باشه اما بعد با خودم فک کردم منکه اخه لباس ندارم باید فردا میرفتم واسه خودم لباس میگرفتم

در ماشین امیرو بستمو ازش خداحافظی کردم.

امیرم تا موقعی که برم داخل ایستاد بعد که رفتم داخل خونه ماشینشو روشن کردو رفت

ساعت ۹ صبح بود دیشب اینقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد به زور لای چشمامو باز کردم

زنگ گوشیمو خاموش کردم از جام بلند شدم خیلی خسته بودم. یه دوش سریع گرفتمو موهامو بالا محکم بستم جلوی موهامو سشوار کشیدم مانتو ابی کاربنیمو با شال و شلوار سفیدمو پوشیدم

کیفمو برداشتم و از خونه زدم بیرون

سوار تاکسی شدمو ادرس شرکتو دادم

هنزفریمو از تو کیفم در اوردمو آهنگو پلی کردم

دیوونه دوست داشتنی *از دلم کاش نری

خواستی کم باش *ولی باش

دیوونه میخوادت دلم * میوفته کارت به من

راضی نشی کاش برم *کاشششش

دیوونه دوست داشتنی *از دلم کاش نری

خواستی کم باش*ولی باش

(دیوونه دوست داشتنی ) طلیسچی

بالاخره رسیدم کرایه رو حساب کردمو پیاده شدم

وارد شرکت شدم امیر روبروی منشی ایستاده بودو داشت باهاش حرف میزد اخماش تو هم بود

سلام کردم روشو به سمت من بر گردوندو یه لبخند ملایمی زد مشخص بود هم خستس

هم یه دعوای حسابی با منشی کرده بود

سلام باران خانوم

پشتش به منشی بود به خاطر همین قیافشو نمیدید اما من کامل دیدم وقتی برگشت با لبخند منو نگاه کرد اتیش از چشمای منشی میزد بیرون

این منشیه دماغ عملی همش رو مخم بود فک میکرد میخوام خودمو تو دل امیر جا کنم

همش به من حسودی میکرد نمیدونم چرا

من تا جایی که سعی کردم برا خودم دشمن تراشی نکنمو سرم تو کار خودم باشه

اما نمیدونم چرا این منشیه و مهندس(آرتان فخری )

باهام دشمنی دارن

و با امیر هم سر اینکه من. هنوز خیلی جوون و بی تجربه ام بحث کرده بود. که چرا گذاشته بود به جای سارا بیام تو شرکت کار کنم امیر هم بهش گفته بود که همه اموزش ها رو خوده سارا داده و اینکه قول داده کارمو به نحو احسنت انجام میدم که البته منم نا امیدش نکردم

سلام ببخشید امیر اقا من امروز میتونم یکم زودتر برم اخه یه خورده کار دارم

داشت با تلفن حرف میزد تا صدامو شنید برگشت

باشه من دوباره باهات تماس میگیرم پشت بندش تلفونو قطع کرد

ببخشید متوجهت نشدم داشتی چی میگفتی ؟

گفتم میتونم امروز یه خورده زودتر برم اخه یکم کار دارم

باشه فقط حتما امشب میایی دیگه نه ؟

اره حتما میام

باشه پس ساعت ۹ اماده باش میام دنبالت ساراهم میاد ؟

اره اونم میاد

باشه پس من میتونم برم الان

اره برو به کارت برس

رمان-رحم-اجاره-ای
رمان-رحم-اجاره-ای

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.