خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان رحم اجاره ای پارت ۱

رمان رحم اجاره ای فصل اول

جهت مشاهده پارت اول تا آخر فصل اول رمان رحم اجاره ای از(رمان رحم اجاره ای)وارد شوید

یه روز سرد زمستون بود. هوا به شدت گرفته ابرا یه جوری تو خودشون بودن که انگار با ادم دعوا داشتن یا البته شاید من اینطوری فکر میکردم

قدم زنان از اون کوچه. دور شدم

کوچه ای با تمام خاطرات کودکیم

خونه ای که توش بزرگ شده بودم. تموم شخصیت های الانم تو همون خونه شکل گرفته بود. چطوری تونستن باهام اینکارو کنن

من الان دیگه چیزی. واسه از دست دادن نداشتم.

قدم به قدم این کوچه واسم خاطره بود انگار داشتم رو خاطراتم پا میذاشتم.

باید میرفتم. باید خودمو قانع میکردم که دیگه از اون خاطرات فقط همین قدم زدن تو. این کوچه واسم مونده

درخت بید مجنون هم مثل من کمر خمیده تر از همیشه به نظر میرسید.

به سر کوچه که رسیدم دست تکون دادم برا تاکسی. ایستاد

سوار شدم همون موقع یه رعد برق زدو اسمون شروع کرد به باریدن سریع درو بستمو تو ماشین اروم گرفتم قطرات بارون که به شیشه میخورد انگار حالمو بهتر میکرد

بعد کلی حرف زدن راننده در مورد اب و هوا واز رییس جمهور امریکا بگیر تا مرغ یخ زدهو پیاز و سیب زمینی بالاخره رسیدم خونه پول حساب کردمو سریع پیاده شدم

هنوز بارون بند نیومده بود انگار ابرا. قصد نداشتن از تکا پو بایستند. کلید انداختم رفتم تو

از وقتی مستقل شدم حس بهتری داشتم

باران خیلی لجبازی تو چرا به حرف هیچکس گوش نمیدی ما قیم تو هستیم . اصلا مردم چی میگن پشت سرمون

باران : تو دلم خندیدم واقعا چرا اینقدر ادما دورو هستن

همون موقع عمو از پله های طبقه بالا اومد پایین

اخماش تو هم بود میدونستم حرفامونو شنیده.

باران چته تو چرا هوار میزنی

عمو هر چی به زنعمو میگم میخوام برم نمیزاره من با شما حرف زده بودم شما گفتین میتونین یه خونه اجاره کنیین

که من برم توش زندگی کنم

عمو حمید :

من هنوز قیم تو هستم به نظرت بهتر نیست نظر منو هم بخوای.

عمو خواهش میکنم دوباره شروع نکنین خواهش میکنم من با شما حرف زده بودم با هم توافق کردیم یادتون رفته ؟

زنعمو: دختر چرا اینقدر زبون نفهمی. اصلا پول از کجا میاری

اینقدر بلدم برم کار کنم و خرج خودمو در بیارم بعدم توی این دنیای بزرگ یه لقمه نون پیدا میشه که من بخورم بعدم شما نگران من نیستین نگران ابروتونین نگران خودتونین

اصلا به خاطر همین هم هست که میخوام از اینجا برم تا بیشتر از این ابروتونو نبرم

زنعمو :حمید یه چیزی به این دختر بگو داره اعصابمو خورد میکنها. دختر داری کاری میکنی دهنمو باز کنم پس بزار بسته باشه وگرنه خودت میدونیو خودت

تو حق نداری هیچ جا بری فهمیدی

باران : اما من الان به سن قانونی رسیدم و تصمیم هم. با خودمه دیگه هم نیازی به قیم ندارم

بعدشم مگه دادگاه حکم نکرده که باید برای من یه خونه خوب اجاره کنیین

عمو حمید : باران دخترم ما خوبیه تو رو. میخواییم چرا اینطوری رفتار میکنی ما چی برات کم گذاشتیم که داری باهامون اینکارو میکنی

خوب میدونستم که همه اینا فیلماشونه. ملایم حرف زدناشون فقط به خاطر این بود که میترسیدن دوباره برم ازشون شکایت کنم

زنعمو یهو پرید وسط حرف عمو گفت

بلله دیگه وقتی هی بهت میگم لی لی به لالا ش نذار همینه خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند

باران :هه واقعا جالبه. کدوم خوبی عمو من هیچ خوبیی از طرف شما ندیدم هنوز جای کتکایی که بی دلیل میخوردم درد میکنه.

دیگه داشت اشکم در میومد اما نباید میزاشتم فک کنن ضعیفم

خنده هیستریکی کردمو گفتم فک میکنین خیلی خوبی در حقم کردین که تو این خونه. راهم دادین. هنوزیادم نرفته بهم چه تهمتایی زدین. یادمه یه روز خود شما عمو منو از این خونه بیرون کردین. بهم تهمت دزدی زدین گفتین من با پسرتون رابطه دارم اما بعد که فهمیدین اشتباه کردین. دوباره منو اوردین اینجا.منم مجبور بودم دم نزنمو صدام در نیاد چون هنوزبه سن قانونی نرسیده بودم. البته اینو بگم که باید مال و اموال منو پس میدادین که ندادین اگه تا الان هم اینجا موندم به خاطر این بود که فک میکردم برای یکم هم که شده شما رحم و مروت سرتون میشه. اما الان که میبینم. اون یه ذره هم تو وجودتون نیست

اون خونه رو که تنها خاطراتم با پدر مادرم داشتمو فروختین پولشم خوردین یه ابم روش

زنعمو : بالاخره باید یه چیزی به ماهم میرسید دیگه اون پولو در اضای بزرگ کردن تو گرفتیم

ِ

باران: دیگه واقعا اشکم در اومد چقدر ادما میتونن عوضی. باشن. قطرات اشک به پهننای صورتم پایین میچکید

از همتون متنفرم از همتون.عمو این رسم یتیم نوازی نبود فک میکنین اینهمه سال نمیفهمیدم واسه بچه هاتون لباس نو میخریدین بعد لباسای کهنه دخترتونو میدادین من بپوشم اینهمه واسه بچه ها تون پختمو شستم

چرا گناه من چی بود عمو فقط به خاطر اینکه تو مادر منو دوست داشتیو داداشت زودتر از تو عشقتو گرفت

این حرف مساوی بود با سیلی محکمی که تو صورتم خورد

عمو حمید : دیگه بسه هر چی گفتی دختر حالا از این خونه برو بیرون دیگه پشت سرتم نگاه نکن فردا برات یه جای کوچیک. اجاره میکنم. بری توش بتمرگی حالا هم برو دیگه نبینمت دختره چشم سفید نمک نشناس

ازخونه زدم بیرونو درو محکم پشت سرم بستم

بی هدف تو خیابونا قدم میزدم دیگه شب شده بود

هر ماشینی که از کنارم رد میشد یه متلک بارم میکرد

دیگه خسته شده بودم. و همینطور شدیدا گرسنه یکم پول ته کیفم داشتم با همون یه ساندویچ فلافل خوردم و رفتم تو پارک روبروی فلافلی روی نیمکت نشستم. به ادما نگاه میکردم به بچه های کوچیکی که.بازی میکردنو از ته دل میخندیدن

دلم میخواست میتونستم مثل اونا اینطوری بخندم از ته دل از ته ته گلو یه جوری که واقعا احساس خوشبختی کنم

اما …..

لبخند تلخی زدم حس حقارت رو تو بند بند وجودم میتونستم حس کنم واقعا یه ادم مگه چقدر ظرفیت داره که این حجم از بدبختیرو بتونه تحمل کنه

کم کم داشت چشمام گرم میشد نشسته رو نیمکت خوابم برد

احساس کردم دو نفر دستامو گرفتنو دارن منو میکشونن پاهام به زمین کشیده میشد نای باز کردن چشمامو نداشتم بدنم. بی حسو بی رمق شده بود. به زور لای یک چشممو بازکردم

جلوی صورتم فقط تاریکی دیدم. صدای پای یه نفرو شنیدم مثل مته رو مخم بود. دست طرف چونمو لمس کرد بالاجبار. چشمامو باز کردم. صورت طاها اومد جلو صورتم

از وحشت سرمو بردم عقب

طاها: چطوری دختر عمو ؟

بدنم به لرزه در اومده بود. هر لحظه صورتش نزدیک تر میشد

سعی کردم فرار کنم اما هر چی تقلا کردم نشد

دستو پاهام به صندلی بسته شده بود

نمیتونستم از جام جم بخورم. از بچگی از طاها. وحشت داشتم طاها پسر عمو حمید کابوس شب های من

طاها از مامان باباش بد تر بود حتی یه دفعه بهم تجاوز کرده بود اصلا به خاطر همین هم ازش میترسیدم

اما اون که خارج بود کی برگشته

هر لحظه وحشتم بیشتر میشد یه چیزی دستش بود

انگار شوکر برقی بود تموم بدنم خیس عرق شده بود

دستو پاهامو تکون میدادمو سعی میکردم خودمو از این مهلکه نجات بدم

اما انگار به این صندلی لعنتی چسبیده بودم.

طاها شوکرو به پهلوم نزدیک کرد. جیغ محکمی از درد کشیدم

از خواب پریدم صاف نشستم رو نیمکت هنوز تو اون. پارک و رو همون نیمکت بودم خواب وحشتناکی بود ای کاش طاها هیچ وقت از ترکیه بر نگرده. چند سال پیش. به خاطر قاچاق مواد اونجا زندانی شده بود حمید هم هر چقدر به این درو اون در زد نتونست نجاتش بدهو بهش حبس ابد خورد یادم میاد اونروز وقتی عمو سراسیمه اومد تو خونهو به زنعمو گفت که طاهارو زندانی کردن چقدر خوشحال شده بودم انگار دنیارو بهم دادن

این چند ساعت تا صبح رو تو خیابونا پرسه زدم تا اینکه عمو حمید یه ادرس رو برام مسیج کرد

یه تاکسی گرفتم. رفتم به این ادرس جای پرتی بود اما به نظر خوب میومد از اون خونه که هر روزش جنگ اعصاب بود بهتر بود

از ماشین پیاده شدم رفتم سمت عمو حمید اخماش هنوز تو هم بود معلوم بود هنوز از. دستم عصبانیه

به درک اصلا چه بهتر

رفتم سمتش بدون اینکه سلام کنم تو چشاش زل زدم

کلیدو انداخت جلوی پامو رفت. هه فکر کرده اگه اینکارو کنه منو تحقیر کرده!!. واقعا فک میکنه من عین. خیالمم هست؟!

کلیدو برداشتمودرو باز کردم رفتم تو روی کلید زده بود واحد ۴از پله ها بالا رفتم یکی یکی به بالای درها نگاه میکردم ۲ ,۳ اها اینم ۴ کلید انداختم. رفتم تو

کف هال و اتاق ها موکت کرده بود و یه تلوزیون کوچیک هم کنار دیوار بود رفتم تو اشپزخونه. گازو یخچال درب داغونی هم داشت خوب بود حداقل عقلشون رسیده بود برام ظرف و قابلمه گذاشته بودن

هر چند دیگه اینقدری پول نداشتم که بخوام مواد غذایی بخرم

بالاخره که چی باید از فردا میافتادم دنبال کار

از خستگی دیگه چشام باز نمیشد کمرم هم به خاطر. خوابیدن روی اون نیمکت سفت و خشک درد گرفته بود رفتم از تو اتاق یه متکا. برداشتم انداختم وسط هال و همونجا ولو شدم

با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت ۵ بعد ازظهر بود

الو. بله.بفرمایید

سلام دوست جونی چه خبر .خبری ازمون نمیگیری خوبی؟

اخ سارا تویی؟ ببخشید پاک یادم رفت زنگ بزنم بهت ببخشید )منو سارا تازه یکی دوسال باهم آشنا شده بودیم اما خیلی بهم وابسته و باهم صمیمی بودیم)

سارا *اشکال نداره عقشم خوب چه خبر چیکار کردی

: ای خدا اگه بدونی چی شده !

* چی شده عزیزم

هیچی با عمو اینا دعوام شد

*باز دوباره چرا ؟

باران: چی بگم از کجا شروع کنم. همونایی که خودت میدونی دیگه.

اصلا ولش کن دلم واست تنگ شده چیکاره ای امروز

سارا : خوب بحثو عوض میکنیا

باشه اصلا هرچی تو بخوای من امروز کاری ندارم.

باران :خوب باشه پس بریم همون پارک همیشگی

باشه عزیزم ساعت ۵ همون پارک همیشگی فدات فعلا بای

یه یک ساعتی سرمو با روزنامه هایی که داشتم میومدم خونه گرفته بودم بند کردم

به ساعت نگاه کردم ساعت یه ربع به ۵ بود رفتم سراغ کمد هیچی توش نبود اما یه سبد پر از لباس گوشه اتاق بود انگار عمو حمید همرو چنگ زده بود ریخته بود تو سبدو صبح اورده بود اونجا

مانتو بلند کالباسیمو با شلوارو شال سفیدمو برداشتم از تو سبدو پوشیدم

باید وقتی اومدم بشینم همه لباسامو تا کنم

بزارم تو کمد الان که حسش نیست تازه دیرمم شده بود

کفشامو پوشیدمو زدم از خونه بیرون

یه ربع تو راه بودم بالاخره رسیدم سارا رو نیمکت همیشگی نشسته بود. رفتم سمتش از پشت چشماشو گرفتم صدامو کلفت کردمو گفتم. ای خانوم قصد ازدواج داری؟

بدون اینکه دستامو. از رو صورتش برداره گفت

واقعا حرف خنده داریه اخه تو این دوره زمونه میشه ازدواج کرد مگه البته اگه شاهزاده سوار بر اسب سفید باشه چرا که نه ازدواج که میکنم هیچ نوکرشم هستم

خندیدمو نیمکتو دور زدمو رفتم کنارش نشستم

چطوری رفیق جون جونی؟ رفتی حاجی حاجی مکه خبری ازم نمیگیری خوشی ؟

ببخش منو عزیزم خودت که مشکلات منو میدونی دیروز با عموم اینا دعوام شد

اصلا یه اوضاع بساطی داشتیم که نگو و نپرس

خوب ازاول تعریف کن ببینم چه مرگته دیگه جون به سرم کردی

شروع کردم از اول براش توضیح دادن کلمه به کلمه براش تعریف کردمو اون فقط گوش میکرد. واقعا خیلی خوبه که گوشی واسه شنیدن حرفات باشه کسی باشه که درکت کنه سارا تنها کسی بود که کاملا بهش اعتماد داشتمو همه رازهای زندگیمو بهش میگفتم

خلاصه حرفام که تموم شد یه نگاه بهم کرد که پر از ترحم بود اما این ترحم رو دوست داشتم چون واقعی بود حداقل برا من که حتی یه ذره هم طعم ترحم رو نچشیده بودم

دستشو گذاشت رو شونمو اشک سمجی که ناخوداگاه روی گونم چکیده بودو کنار زد

باران من دوستتم همیشه کنارتم نمیزارم اتفاقی برات بیفته

الانم پاشو خودتو جمع و جور کن که خیلی کار داریم

چیکار ؟

پاشو بریم شرکت داداشم حتما یه کاری هست که بتونم دستتو اونجا بند کنم یالا پاشو چرا نشستی پس

تو شوک بودم واقعا چرا به فکر خودم نرسید که از سارا کمک بگیرم

دستمو گرفت از جا بلندم کرد. سوار ماشین البالویی خوشگلش شدیم وحرکت کردیم

یه نیم ساعتی پشت ترافیک موندیم

خلاصه رسیدیم تا حالا شرکتشونو ندیده بودم اصلا نمیدونستم چه کاری انجام میدن

ولی میدونستم اگه این ساراست که منو تو هر حالتی باشه دستمو بند میکنه اونجا

من به اتفاق سارا وارد شرکت شدیم.

سارا رفت سمت منشی و گفت

سلام خسته نباشید اقای خجسته هستن ؟

نه خانوم هنوز نیومدن

باشه ممنون.

باران همینجا بشین من برم بر میگردم

باشه عزیزم

همینجور که نشسته بودم. با چشم فضای اتاقو زیر نظر گرفتم. همه فضا تم سفیدو فیروزه ای بود. ۶ تا در که هر کدوم یکی درمیون سفیدو فیروزه ای بودن به منشیه یه نگاهی انداختم بینی عملی که هنوز چسب رو بینیش بود و مشخص بود تازه عمل کرده بود و چشمو ابرو مشکی. قیافش معمولی بود

ولی صدای جالبی داشت صداش مثل گوینده های تلوزیونو رادیو بود اما یه خورده به خاطر بینی عمل کردش صداش تو گلو بود اما بازم خوب بود همینطور که داشتم منشیرو آنالیز میکردم یه پسر خوش تیپ شیک پوشی از کنارم رد شدو رفت سمت در اخری که به رنگ سفید بود

بوی عطرسردش هنوز تو بینیم بود

عجیب بوی عطرش برام آشنا بود اما هر چی فکر کردم یادم نیومد. همینجور که داشتم فکر میکردم سارا اومد دستمو گرفتو منو برد سمت یکی از اتاق ها رفتیم تو اتاقو درو بستیم سارا نشست پشت میزشو منم ماتو مبهوت بهش نگاه میکردم مث خنگا وسط اتاق واستاده بودم

خب ؟

چی خب؟

باید چیکار کنم اینجا ؟

اها ببخشید یادم رفت واست توضیح بدم

ببین تو از امروز جای من میایی تو شرکت کارت زیاد سخت نیست فقط کافیه این نرم افزارو یاد بگیری(نرم افزار ۳rdmax. چند وقت یکبار امیر میاد چند تا پروژه میاره باید اونارو طراحی کنی البته خیلی خوب باید یادش بگیری وگرنه نمیتونی چیزایی که ازت میخوانو خوب از اب در بیاری

خب اونوقت اگه من جای تو بیام تو خودت میخوای چیکار کنی

تو نگران اونش نباش تو این شرکت به این بزرگی بازم کار هست که من انجام بدم بعدشم من به حقوقش احتیاج ندارم

تو بیشتر نیاز داری خانوم مستقل هه

رفتم جلو محکم بغلش کردم گونشو یه بوس محکم کردم

هولم داد عقبو گفت خوبه خوبه خانوم پاچه خوار اینقدر پاچه خواری نکن

واقعا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم سارا خیلی دوست دارم رفیقم

باز که داری پاچه خواری میکنی (همراه با یه چشم غره )

باران: کاش بتونم واست جبران کنم

سارا: اِاِ اتفاقا یه فکری دارم چطوره. با اولین حقوقت منو ببری شام بیرون شاید بتونی اینجوری جبران کنی چطوره عسلم

چشم عشقم تو جون بخواه کیه که بده البته خخخ

هردومون زدیم زیر خنده

همون موقع در اتاق سارا باز شدو داداشش اومد تو

به به خانوما چه شرکتو گذاشتین رو سرتون. سارا جان !خانوم معرفی نمیکنی ؟

سارا: نخیر مگه تو فضولی

امیر: اصلا خودش زبون داره معرفی میکنه چه نیازی به تو هست

سارا : باران ایشون داداش بنده که تازه از خارج اومده

خیله خوب بزار بقیشو خودم بگم

سلام خانوم من امیر خجسته هستم. ۲۵ ساله دانشجوی عمران. هستم. و همین طور خیلی هم جنتلمنم به سارا اشاره کردو گفت. از شانس گندم بردار این خنگول خانوم هم هستم

چهرشو انالیز کردم. چشمای رنگی که نمیدونستم چه رنگیه انگار همه رنگای چشم تو دوتا چشم تیله ای جمع شده بود پوستش سفیدبود اون ته ریشش صورتشو جذاب تر کرده بود موهای مشکی پر پشتشو مرتب بالا زده بود

ترکیب صورتش خیلی شبیه سارا بود

سارا یه نگاهی بهش انداختوگفت مثل این که هوس ویشگون کردیا

اخ اخ نگو ترسیدم خانوم کوچولو

از کاراشون خندم گرفته بود

خنده ریزی کردمو گفتم منم باران ارمانی هستم ۱۹ ساله هنوز دانشگاه نمیرم اما تو دبیرستان رشتم معماری بوده

امیر: اِ خوبه فعلا همینقدرم کفایت میکنه

امیر خان از امروز من نیستم که هرروز بیایی منو اذیت کنی نشنوم دوستمو اذیت کرده باشی که خودت میدونی

از امروز باران جای من طراحی هاتونو انجام میده فقط باید یه حقوق خوب هم بهش بدینا

چشم سارا خانوم گردن ما از موهم باریکتره

ولی خوب میدونی که باید کارشونو خوب انجام بدن

من تضمین میکنم سر دوماه همچین طراحی کنه که خودت انگشت به دهن بمونی اقا

امیر : باشه پس مشکلی نداره میتونی از امروز کارتو شروع کنی البته دوماه اول حقوقت خیلی کمه اما بعدش که یاد بگیری و برامون طراحی های با کیفیت کنی حقوقت اضافه میشه با این که مشکلی نداری ؟

باران : نه ممنون مشکلی نیست بازم تشکر میکنم هم از شما هم از سارا جان. اخه واقعا به این کار احتیاج داشتم. واقعا نمیدونم چطور جبران کنم محبتاتون رو

امیر : نه این چه حرفی باران خانوم شرکت متعلق به خودتونه حالا. بزارید با کار اشنا بشید قول میدم براتون جذاب باشه مخصوصا اولین حقوقتون

سارا : اه بسه دیگه چقدر تعاریف تیکه پاره میکنین بابا

امیر باران خودمونیه اینجوری باهاش حرف نزن

امیر : چشم اخ ببخشید من خیلی کار دارم باید برم انشالله فردا دوباره میبینمتون

بعدم به دور از چشم سارا یه چشمک بهم زدو رفت بیرون

یه لحظه جا خوردم نه به اون تعارف کردنش نه به چشمک زدنش

سارا نشست پشت میزو به منم اشاره کرد که بشینم

لب تابو باز کردو شروع کرد اموزش دادن ۳rdmax

یه یک ساعتی باهام کار کرد به نظرم میتونستم از پسش بر بیام. تازه داشت برام شیرین میشد. که سارا رو کرد بهمو گفت

برای امروز کافیه باز فردا بیا تا باهم بیشتر کار کنیم البته با توجه به علاقه ای که نشون دادی به نظرم زودتر از فرجه ای که بهت دادن یاد میگیری

بعدم دوتا لپامو گرفت تو دستشو گفت اخه تو دوست باهوش منی

واقعا نیاز داشتم یکی اینطوری هوامو داشته باشه. تو این یکی دوسالی که من با سارا اشنا شده بودم زیاد با خانوادش آشنا نبودم

اما همیشه پشتم بوده مثل خواهر نداشتم دوسش داشتم

هر موقع که به کمکش احتیاج داشتم سریع خودشو میرسوند حتی یادمه دو سال پیش اوایل آشناییمون بود که تو خونه تنها بودم

همون روز شوم که طاها بهم تجاوز کرد

از ترس داشتم قالب تهی میکردم

زنگ زدم بهش سریع خودشو رسوند خودش منو برد دکتر حتی یکی دوروز رفتم خونشون تا اینکه به زور عمو اینا منو بردن خونه از اونجا وحشت داشتم. دیوارای اونخونه مثل خوره جونو دلمو میخورد نفس راحتی از سر آسودگی کشیدم که دیگه هیچوقت مجبور نبودم بر گردم به اون خونه

با اینکه اینهمه مشکل تو زندگیم داشتم اما خدا همیشه سر موقع به دادم میرسید

خواستم تاکسی بگیرم برم خونه که سارا سر موقع رسیدو با اصرار زیاد منو سوار ماشین کردو گفت خودش منو میرسونه خونه

سوار ماشین شدیمو راه افتادیم

سارا : خوب راضی بودی چطور بود ؟

اره عزیزم مگه میشه تو کنارم باشیو بد باشه عالی بود

فقط فک نمیکردم که داداشت اینقدر خوب استقبال کنه

فداش بشم داداش منه دیگه خخ

نمیدونی از وقتی اومده ایران اینقدر بهش وابسته شدم هر روز باید ببینمش

عزیزم خوب منم داداش به این خوبی داشته باشم از کنارش جم نمیخورم

سارا تو راه جلو سوپری ایستاد. رفت برام وسیله و مواد غذایی گرفت

اولش قبول نکردم بعدش که خیلی اصرار

کردو گفت که شب پیشم میمونه قبول کردم

رسیدیم خونه کلید انداختم درو باز کردم رفتیم تو

سارا یه نگاه گذرا به خونه انداخت از گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم. چطوره

سارا : خونه خوبیه توش راحتی. راستی اگه چیزی کم و کسر داشتی بگو خودم برات میارم

باران : نه عزیزم به اندازه کافی این چند وقت بهت زحمت دادم به خدا شرمندت شدم نمیدونم چطور جبران کنم

خیله خوب بابا بگذریم کی غذا حاضر میشه خیلی گشنمه

اخ ببخشید الان میرم شامو حاضر میکنم.

باشه تا من برم دستو صورتمو بشورم تو شامو حاضر کن

شاممونو خوردیم اینقدر خسته بودم که به زور لای چشمامو باز نگه می داشتم

متکا و پتو اوردم. پهن کردم وسط هال به سارا اشاره کردم که بفرما

یه نگاه به من کردو رفت دراز کشید

خواستم برم تو اتاق گردنشو از رو متکا بلند کردو گفت خودت نمیایی بخوابی ؟

چرا الان میام بزار متکا بیارم

وقتی رفتم از تو اتاق متکا بیارم کنار کمد یه عکس افتاده بود

ورش داشتم

عکس مامانم بود اخ که چقدر دلم میخواست این روزا کنارم باشه

یکم فک کردم اخه عکس مامانم اینجا چیکار میکرد.

تو فکر فرو رفته بودم که سارا صدام کرد

نمیایی بخوابی فردا باید زود بیدار شی خانوم شاغل

از تو اتاق داد زدم الان میام

با خودم گفتم حتما عمو حمید از قصد این عکسو اینجا گذاشته تا حرص منو دراره

متکارو زدم زیر بغلمو رفتم تو هال

متکارو گذاشتم کنار سارا و دراز کشیدم

دستامو زدم زیر سرمو

دوباره رفتم تو فکر

سارا: به چی فکر میکنی ؟

باران : به اینکه چرا بابا مامانم به این زودی منو تنها گذاشتن

چرا باید زیر دست عمو اون زنعمو سنگ دلم بزرگ میشدم

سارا : نصف شب به این چیزا فکر نکن

بگیر بخواب فردا باید زود بلند شیم بریم شرکت

چشمامو که رو هم گذاشتم دوباره خواب طاهارو دیدم. از خواب پریدم

همش تو جام غلط زدم هر کار کردم خوابم نبرد بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه در یخچالو باز کردم. یخچالی که به لطف سارا الان پر بود ابمیوه رو گرفتمو سر کشیدم

بدنم خیس عرق شده بود

اخیش یکم خنک شدم

رفتم دوباره دراز کشیدم و خوابم برد

افتاب صاف داشت میخورد تو. صورتم انگار یکی پرده رو زده بود کنار دستمو گذاشتم رو صورتمو بلند شدم

سارا : عع بالاخره بیدارشدی پاشو که خیلی کار داریم زود زود

هنوز خوابم میومد چشمامو مالیدم اومد نزدیکمو دستمو گرفت از جا بلندم کرد

منو فرستاد سمت حموم

تا بری دوش بگیری منم صبحانه رو اماده میکنم

رمان-رحم-اجاره-ای
رمان-رحم-اجاره-ای

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.