خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۴۷

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

به عقب هلش دادم و تند به سمت کمد لباس ها رفتم.
_تا تو یه دوش میگیری منم صبحانه رو آماده می کنم.

نیشخندی زد و با لحن شیطونی گفت:
_این یعنی نمی خوای دیگه بهم حال بدی؟
عصبی چشم غره ای بهش رفتم.
لعنتی چه قدر توان داشت…
انگار نه انگار که کل دیروزو مشغول در آوردن آبش بودم!

_خفه شو و برو یه دوش بگیر.
دستاش و به حالت تسلیم بالا برد.
_چشم…ولی بعد صبحانه باید در خدمتم باشی.

این رو گفت و به سمت حموم رفت.
با خیالی راحت از اینکه نیست تا به بدنم زل بزنه، لباس پوشیدم و موهام و خشک کردم.

وقتی جلوی آیینه میز آرایش نشستم تا موهام و شونه کنم تازه نگاهم به تصویرم افتاد و از خودم خجالت کشیدم.

دستی به گوشه لبم کشیدم و زیر لب نالیدم:
_خدایا من چی کار کردم؟؟ یعنی به همین راحتی بخشیدمش؟ آخه چه قدر من خرم!
کلافه از روی صندلی بلند شدم و به طرف لباس هام رفتم.

من به خاطر دلتنگی و شهوتی که سراغم اومد، خودم و در اختیارش قرار دادم…در حالی که این مردی که داشت بدنم و لمس می کرد جلوی چشمام بهم خیانت کرده بود.

هنوز کامل مانتوم و تنم نکرده بودم که از حموم خارج شد و متعجب بهم زل زد.
_کجا داری میری؟؟

به سختی آب دهانم و قورت دادم و به سمتش برگشتم.
نگاهم و به صورتش که موهای خیس و قهوه ای رنگش روی پیشونیش ریخته بودن دوختم و با تپه تپه گفتم:
_هیچـ…هیچ جا.

در حالی که داشت بند حوله ی تن پوشش رو می بست، عصبی به سمتم اومد.
_برای هیچ جا داری اینطور شال و کلاه می کنی؟

چون در جوابش حرفی نداشتم که بزنم، فقط سرم و پایین انداختم.
انگشتاش و زیره چونم قرار داد و کلافه غرید:

_باز من بهت خندیدم تو افسار پاره کردی؟ حتما باید توی این خراب شده به زنجیر بکشمت تا آدم بشی؟
_من می خوام برم.

همین حرفم کافی بود که به کل از کوره در بره و بلند عربده بزنه:
_کدوم قبرستونی می خوای بری هااااااان؟؟

کجا می خوای بری؟ تا حالا باهات راه اومدم دلربا، تا حالا نخواستم به زور به کاری مجبورت کنم اما دیگه تموم شد! دیگه اون روی خوشم و نمی بینی…از حالا به بعد میشم همون سورن برج زهرماری که میشناختی…به تو خوبی نیومده.

به خاطر داد و بیدادش بغض کردم و بی اراده اشک در چشمام حلقه بست.
وقتی وضع من و دید، تن صداش و پایین تر آورد و با لحن مهربونی پچ زد:

_می دونم هنوزم به خاطر حماقتم من و نبخشیدی، اما تو که الان می خوای بری پس چرا دیشب تو بغلم لش کردی هان؟ قصدت اینه من و دیوونه کنی؟

_می دونم هنوزم به خاطر حماقتم من و نبخشیدی، اما تو که الان می خوای بری پس چرا دیشب تو بغلم لش کردی هان؟ قصدت اینه من و دیوونه کنی؟

_تو مجبورم کردی!
پوزخند تلخی زد و چونم و رها کرد.
کمی ازم فاصله گرفت و گفت:
_من مجبورت کردم؟ هه من و نخندون خواهش می کنم…تو که می دونی من به زور با کسی وارد رابطه نمیشم…تا طرف مقابلم نخواد حتی بهش دستم نمی زنم.
حق با اون بود.

من داشتم رسما هذیون می گفتم.
اگه خودم نمی خواستم و مقلوبش نمی شدم، اون حتی بهم نزدیک هم نمیشد.
پشتش رو به من کرد و به سمت لباساش رفت.

در حالی که اون داشت لباساش و می پوشید، من هم چنان نگاهم و به سرامیک ها دوخته بودم.
بالاخره طاقت نیاوردم و با فکی منقبض شده غریدم:
_باشه می مونم.

تند به سمتم برگشت و براق نگاهم کرد.
ادامه دادم:
_دست از این لجبازی برمیدارم و پیشت می مونم…اما فقط به یه شرط!

_چه شرطی؟ البته هر شرطی باشه قبوله.
نیشخندی زدم و گفتم:
_انقدر مطمئن حرف نزن…اول ببین از پسش بر میای یا نه!

با اعتماد به نفس سری تکون داد و گفت:
_مطمئنم که از پسش برمیام…حالا شرطتت رو بگو!

_شرطم اینه که باید قول بدی دیگه خطایی ازت سر نزنه…دیگه احساسات من رو به بازی نگیری.
لبخند زد و گفت:
_چشم عزیزم، قول میدم.

هیچ اعتمادی به حرفش نبود، برای همین تصمیم گرفتم یکم بترسونمش.
_دارم جدی میگم سورن…به خدا اگه بخوای بازم با کارات من و حرص بدی تا عمر داری دیگه من و نمی بینی…میرم یه جایی که اصلا دستت بهم نرسه.

اخم کرد و غرید:
_دیگه بهت اجازه نمیدم از جلوی چشمام تکون بخوری…تو تا ابد مال منی دلربا.

_به پیشنهاد من رفتیم محضر و دوباره صیغه عقد رو خوندیم
حالا دوباره زن و شوهر بودیم و محرم …

_خیالم از این بابت راحت شد و باخیال راحت کنار سورن بودم
سورن واقعا عوض شده بود ، کلا انگار یه آدم دیگه شده بود….
_اون چند روز به سرعت برق و باد گذشت

* * * * *
نشسته بودم که ، تلفن زنگ زد
صدای دانیال بود
سلام دلربا ، کجایی خواهر
سلامی گفتم و بعد احوال پرسی ، گفتم عمارت سورن

_اونجا چیکار می کنی ؟
براش تعریف کردم که چه اتفاقاتی افتاد و…

ناباورانه گفت:
_حتی دوباره عقدم کردید؟
با خوشحالی زمزمه کردم:
_آره.
یهو جدی شد و عصبی گفت:

یهو جدی شد و عصبی گفت:
_به خدا تو دیوونه ای دلربا…دیوونه…بعد از اون همه بلایی که سرت آورد بازم مثل یه بچه خامش شدی.

در حالی که داشتم روی مبل می شستم، تلخ گفتم:
_بزار خودت عاشق بشی، مطمئنم حتی ناشیانه تر از من به خاطر کسی که دوستش داری رفتار می کنی.
با حسرت بازدمش و بیرون فرستاد و بحث و عوض کرد.

_مطمئنم پشیمون میشی…ببین حالا کی بهت گفتم.
_چرا این حرف و می زنی؟ آخه چرا باید پشیمون بشم! به خدا دانیال، سورن خیلی تغییر کرده…اون آدم قبلی نیست.

_هه…الکی به دلت صابون بزن…من که می دونم همین امروز فردا گنــ…
با بلند شدن صدای زنگ، ادامه ی حرف دانیال رو نشنیدم و متعجب از روی مبل بلند شدم و به سمت آیفون رفتم.

_من بعدا بهت زنگ می زنم، فعلا خدافظ.
و بعد گوشی رو قطع کردم.
نگاهی به آیفون تصویری انداختم و خواستم درو باز کنم اما با دیدن شخصی که مقابلش ایستاده بود، نفسم در سینه حبس شد.

برای یه لحظه فکر کردم دارم اشتباه می بینم اما خوب که دقت کردم دیدم نخیر.
نه خوابم و نه این شخصی که در تصویره یه سرابه!

لعنتی چهرش با سورن مو نمی زد.
مگه میشه انقدر شباهت؟؟
اصلا این یارو کیه!
اینجا چیکار می کنه؟؟

اول خواستم درو باز نکنم اما حس کنجکاویم مانعم شد.
دلم می خواست بفهمم این یارو کیه و اصلا پشت دره عمارت سورن چیکار می کنه!

با بلند شدن صدای مجدد زنگ، تند به سمت شال بلندم رفتم و روی سرم انداختم.
از ساختمون عمارت خارج شدم و به طرف دره ورودی قدم برداشتم.
هر قدمی که جلوتر می رفتم، تپش قلبم بیشتر و بیشتر می شد!

مطمئن بودم این شباهت بی دلیل نیست و این مرد حتما با سورن یک نسبتی داره.
بالاخره به در رسیدم و بعد از کشیدن یک نفس عمیق درو باز کردم که با اون مرد چشم تو چشم شدم.

اون چشمای درشت و نافذ، لب های برجسته و فک زاویه دار با سورن مو نمی زد.
درست مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشی!
تنها فرقش با سورن این بود که این مرد مو و ریش مشکی رنگی داشت.

برعکس سورن که موهاش و ریشش به قهوه ای تیره می زد.
با دیدن من لبخندی زد و دندون های ردیف و سفیدش و به نمایش گذاشت.
_شما باید دلربا باشید!

تعجبم بیش از بیش شد و ابروهام بالا پرید.
حالا دیگه شک نداشتم که این شباهت اتفاقی نیست و این فرد حتما با سورن یه نسبتی داره.
شاید پسر عموشه!؟

حالا دیگه شک نداشتم که این شباهت اتفاقی نیست و این فرد حتما با سورن یه نسبتی داره.
شاید پسر عموشه!؟

به سختی آب دهانم و قورت دادم و گفتم:
_ببخشید به جا نمیارم…شما کی هستید؟
تک خنده ای کرد و گفت:
_مثل اینکه سورن من رو به شما معرفی نکرده!

هم چنان بهت زده بهش خیره بودم تا جملش و ادامه بده.
خیلی مشتاق بودم تا هویت این مرد رو بدونم.

بالاخره با کمی تاخیر خودش و معرفی کرد:
_من اشکان هستم، برادر سورن! البته بهش حق میدم که چیزی درمورد من به شما نگفته چون ما تنی نیستیم و از مادر جداییم.

ناباورانه چندین بار پلک زدم.
اون لحظه به معنای واقعی با سقوط فاصله ی اندکی داشتم.
بعد از تقریبا یک سال تازه متوجه شده بودم که سورن یک برادر داره و تنها فرزند خانواده تهرانی نیست!

متوجه تعجبم شد و تند گفت:
_واقعا درک تون می کنم…هرکسی جای شما بود انقدر تعجب می کرد، اینم از کم لطفی برادرمه که هیچ جا از من صحبت نمی کنه.

با حرفش به خودم اومدم و زمزمه کردم:
_ببخشید ولی باورش واقعا برام سخته.
_درک می کنم…هرکس دیگه ای جای شما بود همین حس و حال و داشت.
موهام و داخل شالم فرو بردم و پرسیدم:
_خب اینجا چیکار می کنید؟

_با سورن کار دارم.
_اما سورن الان خونه نیست.
به جای اینکه جا بخوره و یا ناراحت بشه، لبخند زد.
انگار خوب می دونست که سورن این موقع از روز خونه نیست!

_باشه پس بهش بگید که من دنبالش اومدم.
سری تکون دادم و بعد از خداحافظ سر سری تند درو بستم و داخل رفتم.

احساس می کردم اومدن اشکان به اینجا یه نقشه یا یه زنگ خطره…
نمی دونم! شاید هم داشتم اشتباه می کردم اما اون لحن ترسناک و تهدید آمیز هیچ قصد دیگری نداشت.

به سمت ساختمون عمارت رفتم و تا موقع اومدن سورن، خودم و با پختن مرغ شکم پر مشغول کردم.
هر چند، هر از گاهی ذهنم به سمتم اشکان و دلیل نامعلوم اومدنش پر می کشید، اما سعی می کردم بهش توجهی نکنم و تمرکزم و روی پختن غذا بذارم.

درست ساعت راس هشت بود که سر و کله ی سورن پیدا شد.
یک راست به سمت آشپزخونه اومد و با دیدن من که سره قابلمه غذا بودم، سوتی زد و گفت:

_به به…چه عجب من تورو تو آشپزخونه می بینم!
چشم غره ای بهش رفتم که به سمتم اومد و محکم گونم و بوسید که آخم بلند شد.
_خیلی وحشی سورن.

_خیلی وحشی سورن.
چشمکی نثارم کرد و لب زد:
_من هر وقت تورو می بینم وحشی میشم و حشرم می زنه بالا.

ملاقه به سمتش نشونه گرفتم و خواستم محکم تو سرش بکوبم که تند از آشپزخونه بیرون رفت.
صداش از داخل هال طنین انداخت:
_تا من یه دوش میگیرم تو هم میزو آماده کن.

بلند داد زدم:
_نوکر بابات غلام سیاه…من شام و درست کردم، چیدن میز با تو.
دوباره سر و کلش دم درگاه آشپزخونه پیدا شد.

فقط اینبار کت و پیراهنش و در آورده بود و بالا تنش کاملا برهنه بود.
چهره مظلومی به خودش گرفت و گفت:
_دلت میاد شوهرت، خسته و کوفته میز شام و بچینه!؟

با بیخیالی شونه ای بالا انداختم.
_همچین میگی خسته و کوفته انگار چیکار کردی! رفتی دانشگاه دوتا داف و دید زدی دیگه.
لبش و به حالت بامزه ای گاز گرفت و گفت:
_عه عزیزم! من مگه جز خاله سوسکه خودم به کس دیگه ای نگاه می کنم؟

با حرص اسمش و صدا زدم:
_سورررررررن.
_جانممممممم! پس میز شامم با تو…من برم یه دوش بگیرم خاله سوسکه.

و بعد سریع به سمت طبقه بالا رفت.
مثل اینکه مجبور بودم میز شامم خودم ردیف کنم.

ناچارا مشغول چیدن میز شدم که فکر کنم کارم حدود یک ربعی طول کشید.
درست وقتی که داشتم ظرف آخرو روی میز قرار می دادم، بالاخره سر و کله ی آقا پیدا شد.

تیشرت جذب سفید رنگی همراه با شلوار اسلش به تن داشت که حسابی سکسیش کرده بود!

نگاهم از عضله های بازوش که داشت اون تیشرت بدبخت و پاره می کرد، به سمت موهای خیسش سوق پیدا کرد و اخمام در هم رفت.
_برو موهات و خشک کن…سرما می خوریاااا.

_مگه این بوی غذات میذاره آدم هوش و حواس براش بمونه!؟
روی صندلی نشست و مثل گربه به بشقاب مرغ چشم دوخت.
لابد انتظار داشت غذا هم من براش بکشم!؟

رو به روش روی صندلی نشستم و مشغول کشیدن غذا شدم.
داشتم مقداری برنج داخل بشقاب می ریختم که گفت:

_بسه…من ترجیح میدم مرغ به اون خوش مزگی رو خالی خالی بخورم.
پوزخندی زدم و بشقاب برنج و مقابل خودم قرار دادم.
_عزیزم خودت که دست داری! پس ازش استفاده کن.

و بعد تکه ای از رون مرغ و داخل بشقابم گذاشتم و مشغول خوردن شدم.
اون هم وقتی دید من قصد ندارم مثل مامانا براش غذا بکشم، خودش مشغول شد.

در سکوت داشتیم شام مون رو می خوردیم که ناگهان یاده اشکان افتادم و غذا در گلوم پرید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.