خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۴۳

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

ناباور چندین بار پلک زدم!
اول فکر کردم فقط قصد داره من و بترسونه تا زودتر برگردم اما اگه یک درصد هم امکان داشت که حقیقت رو بگه و واقعا در خطر باشم چی؟
ترسیده پرسیدم:
_چی شده بابا؟ اتفاقی افتاده!
مثل همیشه من و توی خماری گذاشت و جواب درست و حسابی بهم نداد.
_فقط برگرد…همین جا توی تهران هم می تونی یه شغل خوب داشته باشی.
مصرانه گفتم:
_تا نفهمیدم چیشده برنمی گردم…خواهش می کنم بگو چی شده!
بازم سرد ادامه داد:
_وقتی اومدی همه چیزو برات توضیح میدم، یه بلیط بگیر و تا فردا تهران باش.
دهن باز کردم تا ممانعت کنم اما صدای متعدد بوق تلفن مانعم شد.
عصبی تلفن و روی مبل پرت کردم و سرم و بین دستام گرفتم.
ذهنم حسابی مشغول شده بود و مونده بودم چیکار کنم!
از طرفی دلم نمی خواست برگردم و از طرفی هم مطمئن بودم بابا هیچ کاری رو بی دلیل انجام نمیده.
امکان نداره به خاطر برگشتنم زنگ بزنه و دروغ سره هم کنه.
قطعا اتفاقی افتاده که نگران جونم شده…

* * * * *
پروندم و داخل کیفم جا دادم و با بغض از بیمارستان خارج شدم.
چه قدر از دکتر خجالت کشیدم!
چه قدر خجالت کشیدم و کلمه کلمه ی خواستم و به زبون آوردم.
برای کار کردن توی این بیمارستان چه قدر تلاش کردم و خودم و به دکتر ثابت کردم.
و حالا خیلی راحت داشتم قید همه چیزو می زدم و بر می گشتم ایران!
با اندوه بازدمم و بیرون فرستادم و خواستم از خیابون بگذرم که ناگهان ماشینی با شتاب به سمتم اومد.
سرعتش انقدر زیاد بود که محال بودش به خاطر من که درست وسط خیابون ایستاده بودم توقف کنه!
یه جورایی انگار داشت از قصد به سمتم میومد.
در حالی که فقط چند متر ماشین ازم فاصله داشت و من در تلاش بودم که تکونی به خودم بدم و از سره راهش برم کنار، دستان قدرت مندی دور کمرم حلقه شد و من رو به سمت خودش کشید که در آغوشش پرت شدم.
عطرش به شدت آشنا بود، اما اون لحظه انقدر مغزم قفل کرده بود که به خاطر نیاوردم این عطر متعلق به چه شخص مهمیه!
مدتی که گذشت و کمی حالم بهتر شد، از آغوشش بیرون اومدم و خیره شدم به چشماش.
با دیدن اون چشمای عسلی رنگ، ناخوداگاه بغضم ترکید و اشک در چشمام حلقه زد.
دوباره خودم و توی آغوشش انداختم و هق زدم:
_او…اون…می خواست…من و…بکشه!

من و بیشتر به خودش فشرد و بوسه عمیقی روی موهام نشوند.
_نترس! من پیشتم…حواسم بهت هست.

به معنای واقعی قند تو دلم آب شد و کمی آشوب طغیان گرفته در وجودم آروم گرفت.
بینیم و بالا کشیدم و همون طور که توی بغلش بودم، نگاهی به اطراف انداختم.
خبری از اون ماشین نبود!

اگر از عمد نمی خواست به من بزنه، الان باید صاحب ماشین به سمتم میومد و جویای حالم میشد، اما هیچ خبری نبود.
از قصد می خواست من رو زیر بگیره!

دستی میون موهام کشید و گفت:
_بریم داخل ماشینم.
سری تکون دادم و از آغوشش بیرون اومدم.

همراه هم به سمت ماشینش که کمی دور تر پارک شده بود رفتیم و سوار شدیم.
همین که روی صندلی نشستم، تند پرسیدم:

_جریان چیه؟
خودش و زد به اون راه.
_کدوم جریان؟
_من و بازی نده سورن…خوب می دونم که تو در جریان همه چیز هستی! داره یه اتفاقایی میوفته که من ازش سر در نمیارم…خواهش می کنم بهم بگو چی شده!

بی توجه به لحن ملتمسانه من، خواست ماشین و روشن کنه که دستم و روی دستش گذاشتم.

سوالی نگاهم کرد که اینبار عصبی ادامه دادم:

_بگو جریان از چه قراره وگرنه…
میون کلامم پرید و با اخم غرید:
_وگرنه چی؟ مثلا داری برام خط و نشون می کشی؟

گاردم و پایین نیاوردم.
_نه! فقط دارم ازت می خوام که منم در جریان همه چیز قرار بدی، چون حقمه که بدونم…دوست ندارم همیشه توی سایه بمونم و از هیچ چیز مطلع نشم.

کلافه بازدمش و بیرون فرستاد.
_باشه…بریم خونه ی من صحبت می کنیم…اینجا امن نیست!
سری به نشونه ی توافق تکون دادم و دستم و عقب کشیدم.

اون هم ماشین و روشن کرد و به راه افتاد.
در طول مسیر اصلا باهام صحبت نکردیم تا بالاخره به یه خونه تقریبا کوچیک اما با نمایی زیبا و سنگ کاری شده رسیدیم.

مقابل خونه، ماشین و پارک کرد و گفت:
_پیاده شو!
مضطربانه از ماشین پیاده شدم و به سمت دره خونه رفتم.

عجله داشتم تا زودتر بفهمم ماجرا از چه قراره و چرا می خواستن من رو بکشن!
مطمئن بودم که سورن جواب تک تک سوالایی که مدت هاست توی مغزم پردازش شده رو می دونه.

دره خونه رو باز کرد که بدون تعارف وارد شدم و به سمت اولین مبلی که در مسیرم بود، رفتم و روش نشستم.
اون هم درو پشت سرش بست و قدمی داخل سالن گذاشت.

وسایلش و روی اپن قرار داد و گفت:
_چیزی می خوری برات بیارم؟
محکم و چکشی جواب دادم:
_نه…فقط اگه زودتر همه چیزو برام توضیح بدی ممنون میشم.

پوزخند طعنه آمیزی زد.
_چیه! نکنه داری میمیری از فوضولی!؟
اخم کردم و از روی مبل بلند شدم.
_اگه می خوای بازی در بیاری من برم؟

خندید و گفت:
_بشین بابا ترش نکن.
و بعد به سمتم اومد و مقابلم روی مبل دیگری نشست.

در حالی که نگاه منتظرش و به من دوخته بود، پاش و روی پاش انداخت و مشغول باز کردن دکمه های پیراهن لیش شد.
آخرین دکمه رو که باز کرد، نگاهم قفل اون شکم شش تکه و سینه ستبر و عضلانیش شد.

به سختی آب دهانم و قورت دادم و نگاهم و از اون هیکل س*ک*س*ی و هاتش گرفتم و مجدد روی مبل نشستم.

در حالی که سعی داشتم فقط به چشماش نگاه کنم، گفتم:
_خب! می شنوم.
بی توجه به من، گوشه پیراهنش و گرفت و کمی تکون داد.

_وای! تو گرمت نیست؟
دیگه رسما داشتم از دستش دیوونه میشدم.

من برای شنیدن حقیقت له له می زدم و اون توی این اوضاع حساس، مسخره بازیش گرفته بود.
با تحکم اسمش و صدا زدم:
_سورن!

شیطون نگاهم کرد و گفت:
_جانم.
با حرص چشمام و در حدقه چرخوندم و ضربه آرومی به پیشونیم زدم.
از اول نباید میومدم اینجا!

خریت کردم که دنبالش راه افتادم.
تک خنده ای کرد و گفت:
_باشه بابا…حرص نخور.

از گوشه چشمم نگاهش کردم و گفتم:
_مثل اینکه نمی خوای حرف بزنی…ببین سورن من شوخی ندارم…اگه نمی خوای جریان و برام توضیح بدی، باشه نگو! منم الان بر می گردم خونم ولی قبلش ممکنه دوباره یه نفر دیگه سر و کلش پیدا بشه و بخواد یه بلایی سرم بیاره، اونوقت چون من نمی دونم ماجرا از چه قراره پس در نتیجه نمی تونمم از خودم دفاع کنم.
چهرش در هم رفت.

_تو از اینجا جم نمی خوری! بلیط میگیرم با هم فردا برمی گردیم تهران.
_بگو اینجا چه خبره تا باهات بیام…وگرنه قدم از قدم بر نمی دارم.

صاف تو جاش نشست و دوباره شد همون سورن جدی و اخمالویی که همیشه می شناختم.
انگار حالا واقعا می خواست حرف بزنه.

صداش و صاف کرد و گفت:
_اون مردی رو که اونروز وقتی تعقیبم کردی و دیدیش و یادته؟
کمی فکر کردم!
کم کم حاله محوی از چهره ی اون مرد ترسناک مقابل چشمام تداعی شد و تند سر تکون دادم و گفتم:
_آره آره یادمه.

_خب اون با شاهرخ هم دست شده و می خواد داداش و بابات و به خاک سیاه بشونه…یا بهتر بگم! می خواد کل خاندان تون و یه جا از بین ببره.

انقدر جدی و با خشم تک تک کلمات رو به زبون آوردم که برای یه لحظه واقعا ترسیدم.
نه به خاطر جون خودم!
بلکه به خاطر دانیال و بابا…

اون دو نفر تنها کسایی بودن که من داشتم و اگر بلایی سرشون میومد، من میمردم.
درسته بابا اونطور که باید در حقم پدری نکرده، اما بالاخره بابامه و دوسش دارم.
نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و با تپه تپه گفتم:
_چ…چ…چرا؟

شونه ای بالا انداخت.
_به خاطر دلایلی که همیشه توی تجارت کثیف وجود داره…پول و پول و پول! رقابت برای پول و منافع بیشتر…اون دو نفر حتی از بابای من خواستن که باهاشون همکاری کنه!

ابروهام بالا پرید و دلم شور افتاد.
یعنی ممکنه سهراب تهرانی بعد از اون آتش بسی که اعلام کرد و دست دوستی که با بابا داد، دوباره به دشمنی و کدورت قدیمش ادامه بده!؟

اگه اینجوری باشه که بابا و دانیال بیچاره تنها می مونن و آسیب می بینن!
متوجه چهره رنگ پریدم شد، برای همین تند ادامه داد:

_نترس! من بابام و متقاعد کردم تا با اون حروم زاده ها همکاری نکنه…من و بابام طرف شماییم.
خیالم راحت شد و نفسی از روی آسودگی کشیدم.

بازم خوبه که سورن به دانیال و بابا کمک می کنه!
دستم و میون موهام بردم و متعجب پرسیدم:

_چه جوری بابات و راضی کردی؟
ریلکس جواب داد:
_هیچی! گفتم تو از من حامله ای و اگه بلایی سره خانوادت بیاد در واقع وارث خاندان تهرانی صدمه می بینه!

ناباور از روی مبل بلند شدم و تقریبا داد زدم:
_چییییییییییییی! تو چی گفتیییییییییی!؟
دوباره همون طور خونسرد گفت:
_هیچی عزیزم…هیچی خانومم…گفتم تو حامله ای! همین.

سرم و میون دستام گرفتم و روی مبل ولو شدم.
_وای سورن…به خدا من آخر سر از دست تو سکته می کنم، میمیرم راحت میشم.

از جاش بلند شد و به سمتم اومد.
کنارم ایستاد و گفت:
_خدانکنه عزیزم.
دندونام و روی هم کشیدم و با فک قفل شده ای غریدم:

_خدا لعنتت کنه سورن…آبرو برای من نذاشتی…من و تو از هم جدا شدیم…حالا اگه بابا و دانیال متوجه این خالی بندی تو بشن فکر می کنن تموم مدت این پنج ماه من با تو در ارتباط بودم و بهشون دروغ گفتم.

خونسرد نگاهم کرد و همون لبخند حرص درار همیشگی و معروفش و تحویلم داد!
این کارش باعث شد عصبانیتم شدت بگیره و با صدای تقریبا بلندی داد بزنم:
_اصلا به این فکر کردی اگه دروغت دیر یا زود مشخص بشه چیکار باید بکنی؟ قبول کن که اینبار واقعا حماقت کردی سورن!

لبخند محوی زد و گفت:
_خب کاری نداره که عزیزم…می تونی واقعا حامله بشی!
وا رفتم و فقط حیرت زده بهش خیره شدم.
خدایا صبر بده…صبر بده.

می دونم آخر سر از دست این بشر من توی تیمارستان بستری میشم.
از روی مبل بلند شدم و فقط با شماتت نگاهش کردم.

می خواستم چیزی بگم اما زبونم نمی چرخید و فکم از این همه ریلکسی و پروییش کاملا قفل کرده بود.
بدون اینکه ذره ای به خاطر نگاهم شرمنده بشه، ادامه داد:
_ها؟ نظرت چیه؟ تو دلت بچه نمی خواد؟
اخم کردم و با حرص لب هام و روی هم فشردم.

یه جا خونده بودم که برای اخم کردن چهل و دو ماهیچه و برای دراز کردن دست و زدن توی گوش یه نفر فقط چهار ماهیچه لازمه…

لینک دانلود کامل آهنگ جدید رضا بهرام با بهترین کیفیت: https://xip.li/QpVwVU

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.