خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۳۷

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

کلافه نفسمو بیرون فرستادم و به شخصی که پشت فرمون نشسته بود زل زدم.
یکی از بدنام ترین و آویزون ترین پسرای دانشگاه بود.

با دیدن نگاه خیره من، سیگارشو از کنج لبش برداشت و لبخند ژکوندی زد.
_برسونمت خانم بزرگ مهر؟
عصبی گفتم:
_گمشو.

و بعد پا تند کردم و به سمت خیابون اصلی قدم برداشتم.
اما عوضی ولکن نبود.
با ماشین دنبالم افتاده بودش.

چندتا بوق زد و گفت:
_بیا بالا ناز نکن دیگه…شنیدم با استاد تهرانی ریختی روهم! اما من بیشتر از اون استاد بد اخلاق می تونم بهت حال بدماااا.

قدم هام سست شد…
خدایا آخه این راجب من چه فکری کرده؟
ایستادم و با غیظ نگاهش کردم.
فکر کرد که می خوام سوار بشم برای همین ماشینو کنارم پارک کردش و خم شد و درو باز کرد.
_بپر بالا عزیزم!

لگد محکمی به دره ماشینش زدم و از میون دندون های کلیک شدم غریدم:
_گفتم گورتو گم کن…من از قماش ننه و آبجیت نیستم.

پسره یهو جوش آورد و از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد.
دروغ نگم مثل سگ ترسیده بودم.
جوری که حتی نتونستم قدم از قدم بردارم و فرار کنم.

مقابلم ایستاد و داد زد:
_چه زری زدی دختره ی هرزه؟
هراسان نگاهش کردم.
کاش جلوی زبونمو گرفته بودم و چیزی نمی گفتم!

خواست دستشو بالا بیاره و بکوبه توی صورتم که صدای بم و آشنای کسی مانعش شد:
_تا خونتو نریختم بزن به چاک.

هردومون به سمت صدا برگشتیم.
با دیدن سورن انگار که دنیا رو بهم داده باشن خوشحال شدم و ذوق کردم.
تند به سمتش دویدم و پشتش سنگر گرفتم.

پسره ترسیده به سورن زل زد و چیزی نگفت.
زر زدنش فقط برای من بود!
سورن عصبی به سمت پسره رفت و با لحن ترسناکی گفت:

_دستت بهش می خورد به خدا قسم می کشتمت…الانم گمشو سوار ماشینت شو و بزن به چاک تا اون دماغ عملیت رو خورد نکردم.

پسره به سختی آب دهانشو قورت داد و تند به سمت ماشینش رفت.
سوار شد و به ثانیه نکشید که گازشو گرفت و رفت.

با رفتنش نفسی از روی آسودگی کشیدم و به سمت سورن که داشت با شماتت و عصبانیت نگاهم می کرد برگشتم.
لب های خشکمو تر کردم و از ته دل گفتم:
_واقعا مرسی…مـ…

میون کلامم پرید و برزخی گفت:
_کاش می تونستی جلوی اون زبونتو بگیری…هیچ می دونستی اگه دستش بهت می خورد زندش نمی ذاشتم؟ واقعا می کشتمش دلربا. همین وسط خیابون می کشتمش.

هاج و واج نگاهش کردم.
بلوف نمی زد!
می دونستم اگه پای عمل برسه قطعا همچین کاریو انجام میده.

نگاه متحیرمو که دید پوزخندی زد و گفت:
_هه! چیه؟ فکری کردی فقط اون داداشت اسلحه داره؟ نخیر عزیزم، اونشب که اومدم دنبالت و برام اسلحه کشید می تونستم خلاصش کنم…نهایت حروم کردن یه گلوله تو مغزش یه دقیقه وقتم رو می گرفت!

به سختی آب دهانمو قورت دادم و با نفرت گفتم:
_چه طور می تونی اینقدر در مورد کشتن آدما راحت حرف بزنی!؟ تو مالک جون بقیه نیستی.

شونه ای بالا انداخت و ریلکس گفت:
_آدمای بد باید بمیرن.
_تو چی؟ تو هم آدم بدی هستی! پس باید بمیری؟

معنا دار نگاهم کرد و چیزی نگفت.
انگار نتونست جوابم رو بده برای همین دستمو محکم میون انگشتاش گرفت و حرفو عوض کرد:
_شاید مالک جون آدما نباشم اما مالک زنم که هستم.

و بعد منو دنبال خودش به سمت ماشینش که درست کناره ورودی دانشگاه پارک شده بود کشید.

به ماشین که رسیدیم دستم رو رها کرد و با تحکم لب زد:
_سوار شو…اگه فقط ده دقیقه صبر کرده بودی تا کلاسم تموم بشه به اون پسره ی عوضی هم بر نمی خوردی.

حق به جانب گفتم:
_اگه تو هم به همه اعلام کرده بودی که من زنتم اون پسره اونجوری بهم تهمت نمی زد و فکر نمی کرد که زیر خوابتم…در نتیجه مزاحمم نمیشد.

فقط با اخم نگاهم کرد.
خودش هم خوب می دونست که حریف زبونم نمیشه.
لبخند تصنعی زدم و سوار شدم.
خیلی طول نکشید که اون هم سوار ماشین و به راه افتاد.

توی راه بین مون سکوت حکم فرما بود تا اینکه بالاخره من گفتم:
_برای ناهار بریم رستوران.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_خوبه…اینجوری حداقل مجبور نیستم آشغالایی که تو می پزی رو بخورم.

پشت چشمی براش نازک کردم و با غیظ غریدم:
_آشغال؟ میبینم چه جوری دو لپی هم نمی خوری! من می تونستم بگم یه خدمتکار بگیری اما در حقت لطف می کنم و غذا می پزم چون آشپزی دوست دارم.

حرفم که تموم شد دلخور به صندلی تکیه دادم و نگاهمو ازش گرفتم.
من بهش خوبی می کنم، بعد اون اینطوری جوابم رو میده!

فکر کنم متوجه ناراحتیم شد برای همین آروم نجوا کرد:
_شوخی کردم… اتفاقا دست پختت خیلی هم خوبه.

چیزی نگفتم که ادامه داد:
_فکر نمی کردم دختری مثل تو که توی ناز و نعمت بزرگ شده آشپزی بلد باشه!

با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم و گفتم:
_مامانم که زنده بود همیشه اون غذا درست می کرد چون بابام دستپخت هیچکسو قبول نداشت…منم آشپزی از مامانم یاد گرفتم.

با تموم شدن جملم، رنگ نگاهش به کل تغییر کرد.
_متاسفم…من قصــ…

فهمیدم چی می خواست بگه برای همین تند پریدم میون حرفش:
_اشکالی نداره…خیلی وقته با مرگ مامانم کنار اومدم.

بحث مون با این حرف من پایان یافت و دیگه ادامه نداد.
نه تنها من…بلکه حال اونم حسابی گرفته شد و به فکر فرو رفت!

نمی دونم چه مدت گذشت که بالاخره ماشینو مقابل رستوران شیک و مجللی پارک کرد.

خواست پیاده بشه که گوشیش زنگ خورد و مانعش شد.
کلافه دست دراز کرد و گوشی از روی داشتبورد برداشت و بعد از وصل تماس کناره گوشش قرار داد.

خشک و جدی لب زد:
_بله؟
نمی تونستم بفهمم کسی که پشت خطه چی داره بهش میگه…
اما از اخماش که هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر درهم فرو می رفت متوجه شدم اخبار خوبی نیست!
_باشه…باشه الان میام…لوکیشنو برام بفرست.
و بعد تماسو قطع کرد و با حرص گوشیو درون جیب کتش فرو برد.

نگاهشو به سمت من سوق داد و گفت:
_من باید برم جایی…می تونی خودت برگردی عمارت؟
بی توجه به سوالش پرسیدم:
_چیزی شده؟
جدی تر از قبل؛ با یه اخم نرم نجوا کرد:
_می تونی؟
دیدم نمی خواد جوابم رو بده برای همین ناچارا سری تکون دادم که گفت:
_خوبه! همین الان یه تاکسی بگیر برو عمارت…ناهارم سفارش بده برات بیارن، نمی خواد بری رستوران.

نمی دونستم ماجرا از چه قراره اما هر چه قدر هم که پافشاری می کردم اون چیزی بهم نمی گفت.
زیر لب باشه ای گفتم و بعد از خداخافظی ازش از ماشین پیاده شدم.

مثل اینکه خیلی عجله داشت، چون سریع گازشو گرفت و به سمت مقصد نامشخصی حرکت کرد.
ته دلم حسابی شوره افتاده بود…
نمی تونستم همین جوری برگردم عمارت!
می خواستم سر از کارش در بیارم.

جلوی اولین تاکسی که از مقابلم گذشت، دست تکون دادم که خوشبختانه از حرکت ایستاد.
لبخند محوی زدم و تند سوار شدم.

رو به راننده کردم و هراسان گفتم:
_آقا خواهش می کنم برید دنبال اون ماشین!
راننده نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:
_ببخشید خانم ولــ…

اینقدر عجله و استرس داشتم که حتی منتظر ادامه ی جملش نشدم.
_هر چه قدر بخواید بهتون کرایه میدم…فقط لطفا برید دنبال اون ماشین تا گمش نکردیم.

راننده زیره لب الله اکبری گفت و بعد به راه افتاد.
فاصله مون با سورن اونقدری زیاد بود که شک داشتم متوجه بشه کسی داره تعقیبش می کنه.
فقط نگرانیم از این بابت بود که مبادا گمش کنیم.

**********************************

کرایه راننده رو حساب کردم و با قدم های سست به سمت عمارت نیمه ساختی که درست در چند متریم قرار داشت رفتم.
از دره ورودی نمی تونستم وارد بشم چون چندتا نگهبان مقابلش ایستاده بودن.

ناچارا عمارت رو دور زدم و خودم رو به دیوار های کوتاه پشتی رسوندم.
قدمی جلو گذاشتم و با ترس نگاهی به اطراف انداختم.

هیچ صدایی نمیومد.
چون دیوار هاش کوتاه بود پرشی زدم و دستم رو بند کردم و سرکی کشیدم.
با دیدن دو سگ بزرگ و چند تا بادیگارد، زهرم ترکید!

اینجا کجا بود دیگه؟
اگه پامو می ذاشتم اون وره دیوار، قطعا گیره سگا یا اون بادیگاردا میوفتادم.
پایین پریدم تا فکر دیگه ای کنم اما برگشتنم مساوی شد با سینه به سینه شدن با مردی قوی هیکل!

تا به خودم بیام جلوی دهنمو گرفت و با وجود دست و پا زدنم منو کشون کشون برد داخل.
هر چه قدر هم دست و پا زدم و لگد پروندم هیچ فایده ای نداشت.

سگها با دیدن من پارس کردن اما من نگاهم قفل روی سورن بود.
مقابل مردی ترسناک روی صندلی نشسته بود و با اخم داشت به صحبت هاش گوش میداد.

با سر و صدای من نگاه سورن و اون مرد به سمتم چرخید.
بادیگاردی که من رو گرفته بود با صدای زمختی گفت:
_داشت زاغ سیاه ما رو چوب می زد رئیس…نمی دونم اینجا چه غلطی می کنه!

سورن با چشمایی که داشت از حدقه بیرون میزد نگاهم کرد.
اگه از دسته اینا نجات پیدا می کردم و زنده می موندم قطعا سورن به خاطر این خود سریم منو می کشت!

از روی صندلی بلند شد و با رگی برجسته غرید:
_تو اینجا چیکار می کنی؟ تعقیبم کردی؟

لینک دانلود کامل آهنگ جدید امیر ای اچ پی : https://xip.li/oFfylQ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.