خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۲۵

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

به طرفش رفتم و با حرص شیشه از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم.
اینقدر خورده بود که حتی نای تکون دادن خودش رو نداشت.

با اینکه از نزدیکی بیش از حد بهش می ترسیدم اما باید این ریسک رو می کردم.
کنارش نشستم و گفتم:
_بلندشو…بلندشو باید یه آبی به دست و صورتت بزنی.

تب دار نگاهم کرد و به سمتم خیز برداشت که ترسیده خودمو عقب کشیدم.
موهامو از توی صورتم کنار زد و با لحن اغواکننده ای گفت:
_نترس…کاریت ندارم.

و بعد دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به سمت خودش کشید.

با قراری گیر در آغوشش ناخوداگاه حس عجیبی بهم دست داد و از خود بی خود شدم.
سرشو در گودی گردنم فرو برد و عمیق نفس کشید.

با این رفتارش داشت رسما دیوونم می کرد.
موهامو پشت گوشم زد و نجوا کرد:
_من از موهای رنگ کرده متنفرم…اما موهای تورو خیلی دوست دارم.

چیزی نگفتم که ادامه داد:
_چی به موهات می زنی…؟چه خوش بو!
نگاهش کردم و گفتم:
_پاشو…پاشو داری هذیون میگی.

و بعد برای رهایی از دستش و اون حالت عجیب تند از بغلش بیرون اومدم و کمکش کردم تا از روی مبل بلند بشه.

زیره بغلش رو گرفتم با کمکش به سختی به سمت اتاقش بردم.
بوی الکل داشت خفم می کرد اما باید تحمل می کردم.

آخه یکی نیست بهش بگه مجبوری اینقدر بخوری که به این روز بیوفتی؟
روی تخت دراز کشید و چشماشو روی هم فشرد.

بالای سرش ایستادم و گفتم
_حالت خوبه؟
رک و راست جواب داد
_نه…به زوری جلوی خودم رو گرفتم تا بالا نیارم.
_الان میرم یه سطل بیارم.

و بعد تند از اتاق بیرون رفتم و دقایقی بعد با یه سطل برگشتم اما دیر شده بود.

خودش رو به سرویس بهداشتی که داخل اتاقش قرار داشت رسونده بود و داشت تمام محتوای معدش رو بالا میاورد.
نگران به طرف سرویس بهداشتی رفتم و پرسیدم
_سورن خوبی؟

صورتشو شست و تلو تلو خوران از سرویس بهداشتی بیرون اومد.
کمکش کردم تا به سمت تخت بره.
روی تخت دراز کشید و گفت
_پیشم بخواب.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم که ادامه داد
_از من می ترسی؟
تند گفتم
_معلومه که نه…ولی تو مستی!

با حالت قهر پشتشو به من کرد و نالید
_پس برو بیرون.

چند دقیقه همون طور درمونده سره جام ایستادم و نگاهش کردم.
با اینکه آدم برج زهرمار و اخمو و بد اخلاقی بود اما دلم نمیومد همین جوری رهاش کنم و برم.

برای همین به سمتش خیز برداشتم و کنارش دراز کشیدم.
با حس حضور من اونم کنارش،به طرفم چرخید و عمیق نگاهم کرد.

دستشو دور کمرم حلقه کرد که گفتم
_دیگه حداقل فاصله رو رعایت کن.

توجهی بهم نکرد و خودشو چسبوند بهم.
جوری که هرم نفس های داغش به صورت و گردنم اثابت می کرد.

با حس داغی دستش رو شونم، دیگه رسما وا رفتم و ضربان قلبم اوج گرفت.
می ترسیدم این قلب لعنتیم لوم بده.
هم منو لو بده و هم این حس عجیب و غریبی که تا به حال تجربش نکرده بودم.

سورن سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد
_خیلی زود شل میشی! از اونایی که لش می کنن و آدم دیوونشون میشه.

دستمو روی سینش گذاشتم و کمی به عقب هلش دادم.
_تو مستی…داری هذیون میگی.

کمی ازم فاصله گرفت و چشماشو بست.
وقتی دیدم دیگه تکون نمی خوره منم چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.

برعکس تصورم که فکر می کردم خوابم نمیبره اما خیلی سریع چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
انگار بغلش آرامش بخش ترین مکان دنیا بود…!

”سه روز بعد”

روی مبل لم داده بودم و مشغول تماشای فیلم سینمایی اکشنی بودم.
ساعت از دو هم گذشته بود اما من قصد خوابیدن نداشتم.

کمی صدای TV زیاد کردم که ناگهان دره اتاق سورن با صدای بدی باز شد و عصبی با قیافه ای خوابالو از اتاق بیرون اومد.

خونسرد نگاهش کردم و پفکی داخل دهانم گذاشتم که با فک منقبض شده ای غرید
_نمی خوای بکپی؟

بعد از اون موقعی که مست کرده بود، این اولین باری بودش که داشت با من حرف می زد.

ابرویی به معنای نه بالا انداختم و گفتم
_نه…فیلم تازه به جاهای حساسش رسیده.
برزخی نگاهم کرد که با پرویی ادامه دادم
_اگه صداش اذیتت می کنه می تونی تو تراس بخوابی!

دست به سینه ایستاد و غرید
_تو فردا مگه کلاس نداری؟
_چرا دارم! اما نترس من آدم سحر خیزیم…مثل تو خوابالو نیستم.

پوزخندی زد و با غیظ گفت
_فردا مشخص میشه کی سحر خیره!
و بعد پشتشو بهم کرد و به سمت اتاقش رفت و درو هم محکم بست.
آخیش رفت!

گفتم الانه که بیاد TV توی سرم خورد کنه.
پفک دیگری داخل دهانم گذاشتم و خیلی ریلکس مشغول تماشای باقی فیلم شدم.

***********************

با کوبیده شدن دست کسی رو میز، وحشت زده چشمامو باز کردم و خمار نگاهی به سورن که با چهره عصبی بالای سرم ایستاده بود انداختم.

لب هاش از هم تکون خورد و غرید
_سره کلاسه من دارید چرت می زنید خانم بزرگ مهر…؟

با تموم شدن جملش همه دانشجو ها زدن زیره خنده.
دستی به چشمام که به زور بار نگهشون داشته بودم، کشیدم و گفتم
_ببخشید استاد…دیشب تا دیر وقت بیدارم بودم.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت
_آهان…بعد داشتید چیکار می کردید؟
سرمو پایین انداختم و زمزمه کردم
_درس می خوندم.

سرشو نزدیک گوشم آورد و طوری که کسی نشنوه پچ زد
_درس می خوندی یا فیلم میدیدی؟

عاجزانه نگاهش کردم که ادامه داد
_درس که نمی خونی…شوهرتو که تمکین نمی کنی…و به جاش فقط ول می چرخی و فیلم آشغالی میبینی!

دهن باز کردم تا چیزی بگم که ازم فاصله گرفت و به سمت تخته رفت.
کناره میزش ایستاد و رو به همه گفت
_کلاس تمومه…جلسه بعد هم خانم بزرگ مهر می خوان از صفحاتی که من امروز تدریس کردم، کنفرانس بدن!

مات برده نگاهش کردم.
لعنتی چه قدر بی رحم بود…
می خواست تلافی دیشب رو سرم در بیاره…!

با حرص نگاهش کردم که لبخند ژکوندی زد و پشت میزش نشست که همون لحظه اکثر دخترای کلاس به بهونه سوال پرسیدن دوره میزش جمع شدن.
عصبی نگاهمو به اون دخترا دوختم.
نمی دونم چرا حس حسادت بدی به دلم رخنه کرد!

سورن به شدت جذاب و نفس گیر بود و تمام توجه ها رو به خودش جلب می کرد.
قبلا وقتی دخترا به بهونه سوال پیشش می رفتن و براش عشوه می ریختن هیچ حسی نداشتم اما الان!

کلافه نفس عمیقی کشیدم و بعد از جمع کردن وسایلام به سمت نماز خونه رفتم تا یکم بگیرم بخوابم.
نیم ساعت دیگه با استاد آریا کلاس داشتم و دلم نمی خواست دیگه سره کلاس اون چرت بزنم.

کیفمو یه گوشه نماز خونه پرت کردم و دراز کشیدم.
کم کم چشمام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد!

با صدای ناآشنایی آروم لای چشمام رو باز کردم و گیج گفتم
_هوم؟
_دختر جون چرا اینجا خوابیدی؟

خمیازه ای کشیدم و توی جام نشستم.
پشت چشمام رو با دست مالیدم و به اون خانوم که بالای سرم ایستاده بود زل زدم.
نگاهی به سر و وضعم انداخت و نگران پرسید:

_خوبی دخترم…؟
سری تکون دادم و گفتم:
_بله ممنون…فقط ببخشید ساعت چنده…؟
_ساعت ۳٫

با شنیدن ساعت انگار که برق سه فاز بهم وصل کرده باشن از جا پریدم.
حالا دیگه کاملا هوشیار شده بودم!
متعجب لب زدم:
_واقعا؟ واقعا ساعت سه…؟
_آره عزیزم.
کلافه ضربه ای به پیشونیم زدم و نالیدم:
_وای بدبخت شدم.
خانومه نگران گفت:
_چیزی شده…؟

از جام بلند شدم و تند گفتم:
_نه…خیلی ممنون که بیدارم کردید.
و بعد کیفم رو برداشتم و تند از نماز خونه بیرون زدم.
در حالی که داشتم با عصبانیت به سمت ماشینم می رفتم هزار بار به خودم فوش و لعنت فرستادم.

کلاس استاد آریا از دست دادم.
اون هم استادی که روی حضور و غیاب دانشجو هاش خیلی تاکید داشت.
سوار ماشینم شدم و با حرص یک راست به سمت خونه روندم.
یعنی خاک سر سرت دلربا…
خاک برسرت…

سه ساعت گرفتی توی نماز خونه کپیدی!
باور کن اگه اون خانومه بیدارت نمی کرد تا شب هم مهمون نماز خونه دانشگاه بودی…

دانلود کامل آهنگ دیسلاو ایمان غلامی چقدر راحت در سایت نگین موزیک لینک دانلود کامل آهنگ: https://xip.li/rY9fn2

2 دیدگاه

  1. خیلی رمان زبیایی ازشما برای گذاشتن این رمان ممنونم

  2. بهترین رمانی بود که خوندم. تا اینجا که خوب بود. از شما ونویسنده ممنونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.