خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۲۴

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

بعد از عکس گرفتن که فکر کنم یک ساعت یا حتی بیشتر وقت مون رو گرفت راهی تالار شدیم.
هر ثانیه امروز شدیدا به من و سورن سخت می گذشت و هر دو از ته دل خدا خدا می کردیم تا زودتر تموم بشه.

************************

فامیلای نزدیک برای خداحافظی دور جایگاه عروس و داماد جمع شده بودن.
بعد از اینکه یکی یکی تبریک گفتن خداحافظی کردن و رفتن.

و حالا فقط دانیال و بابا و سهراب تهرانی و همسرش مونده بودن.
قبل از اینکه اونا چیزی بگن سورن سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم پچ زد:
_حواسم بهت بود…شام چیزی نخوردی.
بی رمق گفتم:
_میل نداشتم.

نگاه معنا داری بهم انداخت و گفت:
_می دونم استرس داری اما بالاخره باید یه چیزی بخوری تا برای شب جون داشته باشی دیگه.
با چشمای گرد شده نگاهش کردم.

منه احمق بگو فکر می کردم بهم اهمیت میده که این حرفو زده نگو که……!
دهن باز کردم تا چیزی بگم که مادر سورن پیش دستی کرد و مانعم شد:
_پسرم می خوای ماهم دنبالتون بیایم…؟

سورن:نه نمی خواد…خودمون میریم.
مادر سورن سری تکون داد و به سمت من اومد و بغلم کرد و گفت:
_ایشالله که پسرم خوشبختت می کنه.
بدبخت مادره سورن!

فکر کنم اصلا از هیچ چیز خبر نداره و نمی دونه که این ازدواج، یه ازدواج قراردادیه…
در جوابش فقط تونستم لبخند زورکی بزنم.
بعد از خداحافظی با دانیال و بابا و پدر و مادر سورن از تالار بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم.

همه تقریبا رفته بودن و تالار خلوت شده بود.
من دلم می خواست مثل خیلی از عروسی های دیگه همه با ماشین دنبال عروس و داماد بیوفتن اما حیف که بابا اجازه نداد…!

سورن ماشینو روشن کرد و به راه افتاد.
نمی دونم چرا به خاطر اون حرفی که زده بود استرس بدی گرفته بودم و کل تنم یخ بسته بود.

حتی از تنها شدن با این بشر هم می ترسیدم چه برسه به رابطه ای که از روی هوسه و هیچ علاقه ای توش نیست…!

تا رسیدن به خونه ای که حکم قتلگاه رو برای من داشت،فقط ناخونامو جویدم.

سورن ماشین رو داخل پارکینگ پارک کرد و بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شد اما من هنوز روی صندلی ماشین نشسته بودم و توان کوچک ترین حرکتی رو نداشتم…

چشمامو روی هم فشردم و زیر لب نالیدم:
_بلندشو دلربا…بلند دختر و خودتو جمع و جور کن.
نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم.
سورن داخل آسانسور منتظر من ایستاده بود.

با ورود من قفل ماشین رو زد و دکمه طبقه دوم رو فشار داد و نیم نگاهی سمت من انداخت و چیزی نگفت.
این سکوتش بیشتر بهم استرس وارد می کرد.

آسانسور که در طبقه دوم ایستاد،اون زودتر از من از آسانسور خارج شد و به سمت واحدی که پدرش بهمون داده بود رفت.
پشت سرش به راه افتادم که درو باز کرد و همون طور با کفش وارد شد.
کفشام رو از پام در اوردم و قدمی داخل واحد گذاشتم و گفتم:

_اینجا طویله نیستاااا…کفشات رو در بیار.
بدون اینکه نگاهم کنه کفشاش رو از پاش در آورد و به سمت اتاقی که از قبل برای خودش چیده بود رفت و واردش شد و درو هم پشت سرش بست.

اصلا رفتارش رو درک نمی کردم.
نه به اون همه استرسی که موقع مراسم بهم وارد کرد و نه به بی محلی های الانش.
اصلا بهتر…!

همین که مجبور نیستم امشب رو تا صبح زیرش سپری کنم باید سجده شکر به جا بیارم.

دره واحد رو بستم و بعد از روشن کردن آباژور به سمت اتاقم رفتم.
همین هفته گذشته این واحد رو با کمک چندتا خدمتکار چیدم و سورن هم اصلا کمک نکرد.
فقط وسایلش رو اورد و داخل اتاقش قرار داد.

وارد اتاقم شدم و درو پشت سرم بستم.
به سمت میز آرایشم رفتم و به چهره بی فروغم زل زدم.
بابا عجب عروسیم من…!
چه شب رمانتیک و شیکی هم دارم…!

مثل وحشی ها به جون تور روی سرم افتادم و در آوردمش.
چه قدر خوبه که گفتم موهام رو ساده درست کنه وگرنه الان باید دونه دونه سنجاق از داخل موهام در می آوردم.
بعد از در آوردن تورم رفتم سراغ لباس عروس…

دستمو به پشت بردم و سعی کردم زیپ لباس عروسم رو باز کنم اما نتونستم.
انگار گیر کرده بود…!

یکم دیگه تلاش کردم اما نشد که نشد.
به سمت دره اتاق رفتم و خواستم سورن رو صدا کنم اما نصفه های راه پشیمون شدم.
بمیرمم به اون رو نمی زنم.

ناچارا از کشو میز آرایشم یه قیچی برداشتم و به سمت پهلو سمت چپم گرفتم.
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
_ببخشید ماهی خانم که اینطور این لباس رو دارم حیف می کنم اما دیگه به دردم نمی خوره.

وبعد از سمت پهلو؛ لباس رو با قیچی جر دادم و پاره کردم…

لباسو گوشه ی اتاق پرت کردم و به سمت حمومی که داخل اتاق قرار داشت قدم برداشتم.

********************************

صبح با تکون تکون های شدیدی لای چشمامو باز کردم و خمار گفتم:
_هااااا…چیشده…!

برعکس تصورم که فکر می کردم صدای مهربون دانیال رو می شنوم؛ صدای کلفت و بم شخص دیگری به گوشم رسید:
_پاشو تنه لشتو جمع کن…دانشگاه دیر شد.
وحشت زده توی جام نشستم و خواستم جیغ بکشم اما با دیدن سورن خودم رو کنترل کردم.

با پشت دستم چشمامو مالیدم و گفتم:
_تو توی اتاق من چیکار می کنی…؟

اخم کرد و گفت:
_اونش دیگه به خودم مربوطه…الانم به جای اینکه با این قیافه زشتت جلوم بشینی و فقط منو نگاه کنی پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن…فقط بدو که کلاس داری.

بیخیال دوباره توی جام خوابیدم و پتو روی سرم کشیدم و گفتم:
_من امروز دانشگاه نمیام جناب…شمام لطف بفرما برو از اتاق من بیرون.

عصبی غرید:
_مگه دست خودته که نیای…!
با پرویی گفتم:
_بله دسته خودمه…حالام برو بیرون می خوام بخوابم.

کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و گفت:
_امروز با من کلاس داری خانم بزرگ مهر و مطمئن باش اگر نیای تلافیش رو بدجوری سرت درمیارم.

با اینکه از تهدیدش ترسیدم اما بی پروا دستمو از پتو بیرون بردم و فاک بهش نشون دادم و گفتم:
_منتظر تلافی هستم.

و بعد تند دستمو داخل پتو آوردم چون می ترسیدم که انگشتم رو برام خرد کنه.

چند ثانیه بعد صدای محکم بسته شدن دره اتاق نشون از رفتنش داد.
با رفتنش تند از زیر پتو بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.
آخیش…
به خیر گذشت…

هر لحظه فکر می کردم الانه که کلمو بکنه.
از تخت پایین اومدم و به سمت دره اتاق رفتم.

سرمو به در چسبوندم تا ببینم صدایی از بیرون میاد یا نه…!
وقتی دیدم سکوت حکم فرما آروم لای دره اتاقو باز کردم.
نبودش…!

پس یعنی رفته بود دانشگاه.
فقط خدا به خیر بگذرونه…
با این کاری که امروز کردم معلوم نیست اون ببر زخمی برام چه خوابی دیده…

شب شده بود که آقا بالاخره افتخار داد و برگشت خونه.
بدون اینکه چیزی بگه و یا حتی نگاهم کنه به سمت اتاقش رفت و به نشونه اعتراض دره اتاقشو محکم بست.

دیوونه…
منه بدبخت با یه دیوونه ی روانی هم خونه شدم…!
از پای TV بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا یه چایی برای خودم بریزم.

ساعت از ۱۰ شب گذشته بود و فکر کنم هر خراب شده ای که تا الان بودش حتما شامشم همون جا کوفت کرده بود.

مشغول درست کردن چایی بودم که احساس کردم کسی داره نگاهم می کنه.
به اون جهت برگشتم که دیدم سورن در فاصله چند متری از من ایستاده و بهم زل زده.

نگاهم از موهای خیسش و حوله که روی شونه هاش انداخته بود به سمت دکمه های باز پیراهنش سوق پیدا کرد.
البته دو دکمه بالاش…!

سینه عضلانی و ستبرش به خاطر باز بودن دو دکمه بالاش کاملا مشخص بود…
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و نگاهمو ازش گرفتم و مشغول درست کردن چاییم شدم.

دختره ی هیز…جمع کن خودتو…!
بدون هیچ حرفی روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری نشست و در حالی که هنوز چشم به من دوخته بود سیگاری آتیش زد.

بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:
_بهت نمیاد سیگاری باشی…!
چون پشتم بهش بود نمی تونستم اجزای صورتش رو به خوبی آنالیز کنم اما صداش طنین انداخت:
_سیگار آرومم می کنه.

لیوانم رو از چایی پر کردم و به سمتش برگشتم.
با برگشت من به طرفش،خیلی ماهرانه دود سیگارشو بیرون فرستاد.
از حرکاتش مشخص بود مدت زیادی که سیگار می کشه.

لیوان چاییم رو برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم که ناگهانی پرسید:
_تو چی…؟ تو سیگاری نیستی…؟

سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم:
_نه…من فقط یبار وقتی راهنمایی بودم به تشویق دوستم سیگار کشیدم و واقعا ازش خوشم نمیومد…سیگار فقط سلامتی از آدم میگیره و یه آرامش ظاهری بهت هدیه میده…تو که پزشکی خوندی و استاد دانشگاهی باید این چیزا رو بهتر از هر کس دیگه ای بدونی!

بی توجه به حرفام دوباره پرسید:
_مشروب چی…؟ مشروب می خوری…؟!

قاطع گفتم:
_نه.
پوزخند زد.
_توقع داری حرفت رو باور کنم…؟ تو تا همین چند وقت پیش همش این مهمونی و اون مهمونی پای میز قمار پلاس بودی…پس اونوقت اهل مشروب نیستی…؟!

کلافه چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:
_من اهل مشروب نیستم چون خیلی بد مستم…برای همین لب به این آشغالا نمی زنم.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و سیگارشو روی شیشه میز ناهار خوری خاموش کرد.
عصبی به سیگارش زل زدم که با خونسردی از روی صندلی بلند شد و با حولش دستی میون موهای خیسش کشید.

عصبی گفتم:
_سیگارتو بردار و بنداز داخل سطل آشغال.
در حالی که داشت از آشپزخونه خارج میشد گفت:
_بار آخرت باشه به من دستور میدی خانم کوچولو.

با حرص دستامو مشت کردم و لیوان چاییمو روی کابینت کوبیدم.
عوضی فکر می کنه من نوکر باباشم…
حالا نشونش میدم…!

با اخم از آشپزخونه خارج شدم و خواستم به سمتش برم که دیدم روی مبل لم داده و یه شیشه مشروب دستشه.

به یک آن اون اخم جاشو به حیرت و تعجب غیره قابل وصفی داد.
این امشب چش شده…؟
اول که سیگار…
حالا هم مشروب…!

بی توجه به من، شیشه به لب هاش نزدیک کرد و اون زهر ماری رو سر کشید.
قدمی به سمتش برداشتم و متعجب لب زدم:
_چیکار می کنی سورن…!

شیشه پایین آورد و کلافه گفت:
_برو توی اتاقت دلربا…امشب نیاز دارم یه چیزاییو فراموش کنم…و به نفعته که جلوی چشمام نباشی چون ممکنه اتفاق بیوفته که هردومون بعدا ازش پشیمون بشیم.

منظورشو خوب متوجه شدم اما نمی تونستم با این حالی که داره تنهاش بزارم.
خواست دوباره شیشه نزدیک لب هاش ببره که تند گفتم:

_فکر نمی کنی اون زهرماری که داری می خوری یکم زیاده…؟
با چشمای قرمز شده و خماری نگاهم کرد و لب زد:
_برو تو اتاقت…برو…!

_بابام منو دست تو سپرده سورن…درسته همه ی اینا یه ازدواج اجباری و قردادیه اما بازم به تو اعتماد کرده که منو دست تو داده…اما تو خیلی راحت جلوی من نشستی و داری مست می کنی!

لبخند تلخی زد و دوباره از اون زهرماری کوفت کرد.
انگار اصلا حرفامو نمی شنید…!

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.