خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۷

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

سورن:دلربا بیا سوار شو…!
بدون هیچ فکری،ناخوداگاه به سمت ماشین سورن کشیده شدم.
پامو که داخل ماشین گذاشتم،به سرعت گازشو گرفت و حرکت کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم که بخاری ماشینو روشن کرد.
کمی که گذشت،سکوت بین مون رو شکست و گفت:
_کجا میری…؟
با سوالی که پرسید به خودم اومدم و گفتم:
_همین جا وایسا پیاده میشم.
لجوجانه زمزمه کرد:
_آدرس خونتونو بده…خودم می رسونمت.
_گفتم که همین اطراف نگه دار پیاده میشم.
با اخم نگاهم کرد و گوشه ای از خیابون ماشین رو نگه داشت.
تشکر زیر لبی ازش کردم و خواستم از ماشین پیاده بشم که قفل مرکزی زد.
کلافه نگاهش کردم که تند گفت:
_می ترسی من آدرس خونتون رو یاد بگیرم که نمی خوای برسونمت…؟
صادقانه جواب دادم:
_آره…الانم لطف کن قفلو باز کن چون می خوام برم.
پوزخندی زد و قفلو باز کرد.
به سرعت از ماشین پیاده شدم و گوشه ای زیره سایه بان یکی از مغازه ها ایستادم.
به ماشین سورن زل زدم که مقابل چشمانم از خیابون خارج شد و داخل کوچه ای پیچید.
می دونستم سورن زیرک تر از این حرفا که بیخیالم بشه…!
حتما تعقیبم می کنه تا آدرس عمارتو پیدا کنه.
اما اون هنوز منو نشناخته.
هر تصمیمی که بخواد بگیره من یک قدم ازش جلوترم.
از زیره سایه بان بیرون اومدم و کنار خیابون ایستادم.
شدت بارش باران کم شده بود اما دیگه برام فرقی نداشت چون سر تا پام خیس شده بود.
بعد از گذشت چند دقیقه بالاخره تاکسی جلوی پام از حرکت ایستاد.
دره ماشینو باز کردم و سوار شدم که راننده سریع پرسید:
_کجا میرید خانوم…؟
قصد نداشتم به عمارت خودمون برم برای همین آدرس خونه عمه رو دادم.
_میرم تهران پارس.

سری تکون داد و حرکت کرد.
توی راه همش چند دقیقه یکبار برمی گشتم و از شیشه پشتی ماشین،عقب رو نگاه می کردم.
یه حسی بهم می گفت که داره تعقیبم می کنه…!
بعد از گذشت بیست دقیقه داخل کوچه ای که خونه عمه قرار داشت پارک کرد.
کرایه راننده رو باهاش حساب کردم و از تاکسی پیاده شدم.
قدمی به سمت خونه عمه برداشتم و خواستم زنگ بزنم که همون لحظه ماشین لامبورگینی سورن وارد کوچه شد.
حدسم درست بود…!
پس داشت تعقیبم می کرد.
جلوی پام ماشینش از حرکت ایستاد.
شیشه ماشینشو پایین داد و با لبخند فاتحانه ای بهم زل زد و گفت:
_فکر می کردم باهوش تر از این حرفا باشی…!
پوزخندی زدم و گفتم:
_ولی من می دونستم تو همچین آدم احمقی هستی که دنبال من راه میوفتی و تعقیبم می کنی تا آدرسو پیدا کنی.
لبخندش محو شد.
خواست چیزی بگه که پیروزمندانه ادامه دادم:
_اما خب جناب استاد تهرانی باید بهتون بگم که اینجا خونه ی عمه منه و الکی وقتتو صرف تعقیب کردن من کردی.
عصبی از ماشینش پیاده شد و تند به سمتم اومد.
انگشتش رو بالا برد تا برام خط و نشون بکشه اما صدایی که توی فضا پیچید مانعش شد.
_اونجا چه خبره…!
هر دوتا متعجب به آیفون تصویری خونه عمه زل زدیم.
من زودتر از سورن به خودم اومدم و پریدم جلوی آیفون و گفتم:
_عمه منم دلربا…درو باز کن.
_دلربا عزیزم تویی…؟ توی این بارون اینجا چیکار می کنی…!
لبخند زدم و گفتم:
_ماجراش مفصله عمه جون،لطفا درو باز کن بیام بالا.
جملم که تموم شد،در با صدای تقی باز شد.
دستمو به در گرفتم و به سمت سورن برگشتم و با طعنه گفتم:
_بیاید داخل استاد یه چایی میل کنید تا بارون بند بیاد.
عصبی نگاهم کرد و غرید:
_یکی طلبت.

با لبخند نگاهش کردم که پشتش رو به من کرد و خواست به سمت ماشینش بره اما با صدای عمه متوقف شد.
عمه:کجا میری پسر جون…؟ بیا بریم بالا یه چایی داغ بدم بخوری حالت جا بیاد.
متعجب به عمه که میون چهارچوب در ایستاده بود زل زدم.
سنگینی نگاه خیره منو که روی خودش احساس کرد، دستمو از روی در پس زد و در حالی که چادرش رو مرتب می کرد بیرون اومد.
سورن نیم نگاهی به عمه ۵۵ ساله من انداخت و معدبانه گفت:
_ممنون مادر جان…من باید برم کار دارم.
عمه با اخم گفت:
_اولن که من اونقدر پیر نشدم که تو به من میگی مادر جان…دومن خوردن یه چایی اونقدر وقتتو نمیگیره.
کلافه بازدممو بیرون فرستادم و گفتم:
_عمه جون اصرار نکن…حتما کار دارن دیگه.
عمه:عه عزیزم این چه طرز برخورد با استاده…!
متعجب گفتم:
_چی…؟ استاد…! شما از کجا فهمیدید…؟
عمه:خودم از پشت آیفون متوجه صحبت هاتون شدم..الانم زشته که ایشون زیر این بارون بمونن.
و بعد منو از جلوی در کنار زد و رو کرد سمت سورن و گفت:
_بفرما…بیا داخل.
سورن هم از خداخواسته برای اینکه لج منو در بیاره لبخندی زد و گفت:
_چشم صبر کنید ماشینمو پارک کنم.
و به سرعت به سمت ماشینش رفت.
خدایا فقط همینو کم داشتم…!
آخه عمه با خودش چه فکری کرده.
بعد از اینکه ماشینش رو گوشه ای پارک کرد در حالی که لبخند پیروزمندانه و حرص در آوری به لب داشت از کنارم عبور کرد و وارد خونه عمه شد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.