خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۲۰

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

سورن با حرص گفت:
_مرسی اما لازم نیست…!
دانیال که فکر کنم حسابی داشت از این موقعیت سورن لذت میبرد،با چشم اشاره کرد که برم لباسو بیارم و توجهی به حرفای سورن نکنم.
با لبخند نامحسوسی از سره میز بلند شدم و به سمت طبقه بالا رفتم.
وارد اتاق دانیال که شدم، یک راست به سمت کشویی که مربوط به لباسای تو خونگیش میشد قدم برداشتم.
کمی که گشتم بالاخره اون چیزی رو که می خواستم پیدا کردم.
لبخند خبیثی زدم و شلوار پاچه گشاد مشکی رنگی از داخل کشو بیرون آوردم.
فقط خداکنه که اینو بپوشه…!
یه تیشرت راه راه سبز_زرد هم از داخل کشو بیرون کشیدم و تند از اتاق بیرون زدم.
خیلی دوست داشتم سورن رو توی این لباسا ببینم…
از تیپش کاملا مشخصه که تو زندگیش حتی سمت همچین لباسایی نرفته اما برعکس سورن،دانیال به لباسای گشاد و راحت خیلی علاقه داره و همیشه توی خونه با همچین تیپایی می گرده…
تند به سمت طبقه پایین رفتم و لباسارو به دست سورن دادم…
برای اینکه بیشتر حرصشو دربیارم گفتم:
_بازم معذرت می خوام…اما عوضش حداقل از دست کت و شلوار اجباری راحت میشید.
زود به کنایه کلامم پی برد و با اخم گفت:
_گفتم که لازم نیست…همین جوری راحتم.
نیم نگاهی به لباساش انداختم.
شلوارش کاملا کثیف شده بود و چند قطره هم روی لباس سفیدش ریخته بود.
اما کتش تمیز بود…
_اما شلوار و لباستون کثیف شده.
با عصبانیت آشکاری لباس و شلوارو از دستم گرفت و پرسید:
_کجا می تونم لباسمو عوض کنم…؟
_دنبالم بیاید.
و بعد به سمت اتاق مهمانی که در طبقه پایین قرار داشت راهنماییش و درو براش باز کردم.
از کنارم گذشت اما قبل از اینکه وارد اتاق بشه آروم نزدیک گوشم پچ زد:
_تلافی این کارت می مونه برای بعد…!
لبخند کم جونی زدم و چیزی نگفتم که وارد اتاق شد و درو محکم بست.
خونسرد شونه ای بالا انداختم و پیش بقیه برگشتم.
هرچهار نفرشون خیلی ریلکس مشغول میل کردن شام شون بودن.
اما از چهره سهراب تهرانی مشخص بود که کمی عصبی و آشفتس…!
ببخشیدی زیر لب گفتم و دوباره روی صندلیم نشستم.
کمی بعد سورن درحالی که فقط شلوارش رو عوض کرده بود از اتاق خارج شد و به طرف ما اومد.
نمای اون شلوار با کت واقعا دیدنی و خندار بود…!
حیف که فقط تیشرت رو نپوشیده بود…
وگرنه تیپش حسابی تکمیل میشد…

با همون اخمی که به ابرو داشت،سره میز نشست و سرشو پایین انداخت و مشغول خوردن شامش شد.
بعد از خوردن شام که خیلی خیلی در سکوت بدی گذشت؛ خدمتکارا میز رو جمع کردن و ما به خواسته ی بابا به باغ رفتیم و داخل آلاچیق نشستیم.
خداروشکر اینجا از دست چشم غره های سورن راحت بودم…
چون با کمی فاصله کنارم نشسته بود و مقابلم نبود…!
چند دقیقه ای بین مون سکوت حکم فرما بود تا اینکه بالاخره سهراب گفت:
_امیدوارم این ازدواج بشه پایان همه ی این کدورت ها…!
پوزخندی آرومی به این حرف سهراب زدم…
اونا داشتن من و سورن رو فقط به خاطر اهداف خودشون قربانی می کردن.
یعنی قدرت و رقابت تا این حد مهمه که آدم مجبور بشه از بچه ی خودشم دست بکشه…؟
بابا خوش رویی گفت:
_امیدوارم…!
این رفتار بابا واقعا عجیب بود…
تا همین دیروز بابا سایه سهراب تهرانی رو با تیر می زد اما حالا…؟
حالا مقابلش نشسته بود و گل می گفت و می شنفت…!
توی همین فکرا بودم و داشتم سعی می کردم بفهمم توی سره بابا چی می گذره که از گوشه چشم دیدم یه چیز چیز سیاه رنگ داره روی رون پام تکون می خوره…!
اولش فکر کردم خیالاتی شدم اما یکم که دقت کردم دیدم یه جیرجیرک یا شایدم یه سوسک مشکی رنگ روی پامه…!
شاید فکر کنید اولین واکنشی که توی اون لحظه انجام دادم فقط جیغ زدن بود…
اما اگر این فکرو می کنید سخت در اشتباهید، چون من اصلا از جک و جونور نمی ترسم…
خیلی ریلکس بدون اینکه حتی بترسم یا چندشم بشه، با گوشه کتم انداختمش روی زمین…!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو به سمت سورن سوق دادم که دیدم داره با یه حرص خاصی نگاهم می کنه و کمی بهم نزدیک تر شده…
لبخند ژکوندی زدم…
پس کاره سورن بود…!
اینقدر توی افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم کی این حشره روی رون پام قرار داده…
یه تای ابروم رو بالا انداختم و خیلی آروم کمی بهش نزدیک تر شدم.
به پشتی آلاچیق تکیه دادم و جوری که فقط خودش بتونه بشنوه پچ زدم:
_برای تلافی کردن بهتره راه های بهتری پیدا کنی…! من مثل دخترای دیگه نیستم که با این چیزا بترسم.
توی یک لحظه حالات صورتش به کل تغییر کرد…!
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_اتفاقا راه های بهتری برای تلافی سراغ دارم.
ناخوداگاه پرسیدم:
_مثلا چه راه هایی…؟
دوتا ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
_نگران نباش…! یکی از اون راه هارو شب عروسی وقتی دوتا باهم تو تخت تنهاییم نشونت میدم.

یعنی دلم می خواست اون لحظه فقط بگیرمش و با دستای خودم خفش کنم…!
جوری به خاطر حرفی که زد خجالت کشیدم که فقط در جوابش تونستم سرمو پایین بندازم و کمی ازش فاصله بگیرم…
دیگه حتی روم نمیشد سرمو بالا بیارم و نگاهش کنم…
اون این چرندیات رو به زبون آورده بود و من به جاش داشتم از خجالت آب میشدم…!
دانیال که فکر کنم ما دوتا رو حسابی زیر نظر گرفته بود،کمی بهم نزدیک شد و نزدیک گوشم پچ زد:
_چی بهت گفت که اینطور مثل لبو سرخ شدی…؟
دستی به گونه های داغم کشیدم و به دروغ گفتم:
_هیچی…!
با اخم نگاهم کرد که تند ضادامه دادم:
_بیخیال…مهم نیست…هرچی گفته از روی بی شعوریش بوده…!
دانیال:اگه گه خوری اضافه کرده بگو همین الان دندوناشو تو دهنش خرد کنم.
ترسیده نگاهش کردم و گفتم:
_گفتم که…مهم نیست…! چیز بدی نگفت.
کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و خداروشکر دیگه بیخیال شد…
فقط کم مونده بود این وسط یه دعوا بین سورن و دانیال پیش بیاد…!
…………………………..
کمی که گذشت،صحبت بابا و سهراب تهرانی از بحث من و سورن به سمت کار و شرکت سوق پیدا کرد…
در تموم طول مدتی که بابا و سهراب تهرانی حرف می زدن من و مادره سورن سکوت کرده بودیم و هر از گاهی هم دانیال و سورن توی بحث اون دو نفر شرکت می کردن…
یعنی این مراسم به هر چیزی شباهت داشت جز خواستگاری…!
بیشتر شبیه یه معامله از پیش مشخص شده بود تا خواستگاری.
معامله ای که اجناسش من و سورن بودیم…

تا موقع رفتن سورن و پدر و مادرش سعی کردم اصلا باهاشون چشم تو چشم نشم…
فقط موقع خداحافظی نگاهم به پوزخند پیروزمندانه سورن افتاد و داغ دلم تازه شد…!
یعنی جدی اون حرف زد…؟
یه صدایی از ته مغزم بهم تلنگر زد:
_نه عزیزم به شوخی گفت تو آخه چرا جدیش گرفتی…! بعد از عروسی اون میره توی یه اتاق توهم داخل یه اتاق دیگه…دستشم حتی بهت نمی خوره…عین این فیلما…!
رسما دیگه خل و چل شده بودم…
حتی خودمم داشتم خودمو مسخره می کردم و نمک روی زخمم می پاچیدم.
بعد از بدرقه و خداحافظی سرسری با سورن و پدر و مادرش یک راست به سمت طبقه بالا رفتم.
لباسام رو عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم روی تخت ولو شدم.
خداروشکر امشب به خیر گذشت…!
هر لحظه ترس این رو داشتم که مبادا امشب بین بابا و سهراب تهرانی و یا بین دانیال و سورن دعوایی پیش بیاد…

چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم اما با صدای داد و بیدادی که از طبقه پایین اومد،ترسیده توی جام نشستم.
صدای دانیال بود…!
وحشت زده از تخت پایین اومدم و از اتاقم خارج شدم.
خواستم به سمت طبقه پایین برم اما پشیمون شدم.
همون طبقه ی بالا گوشه نرده ها نشستم و سعی کردم بفهمم که چه خبره و چرا دانیال داره داد می زنه…!
دانیال:بابا حداقل به من بگو توی سرت چی می گذره…آخه چرا داری با دشمن خونیت مثل یه دوست رفتار می کنی…؟ چرا گذاشتی بیان خواستگاری دلربا…؟ و از همه بدتر…! چرا داری دلربا رو میسپاری دست آدم عوضی مثل سورن…؟
بابا تنها به این همه سوال دانیال یه پاسخ داد:
_من می دونم دارم چیکار می کنم…نگران نباش…!
دانیال:اما من به شدت نگرانم…نگران دلربا…این رفتار شما حتی داره من رو هم می ترسونه.
بابا بی توجه به حرفای دانیال به سمت دره خروجی سالن رفت و وارد باغ شد.
حتی حاضر نشد با دانیال که همدم و هم رازشه صحبت کنه…!

***************************

برای آخرین بار نگاهی داخل آیینه به خودم انداختم و وقتی خیالم از سر و وضعم راحت شد، از اتاق بیرون زدم.
به سمت طبقه پایین رفتم و خواستم قدمی سمت دره خروجی سالن بردارم که دانیال رو به روم سبز شد.
زیر لب سلام کردم که تند گفت:
_کجا با این عجله…؟
آروم گفتم:
_میرم دانشگاه…!
دانیال:آها…اونوقت با اجازه کی…؟
کلافه غریدم:
_دیگه این دشمنی مسخره تموم شده و سورن خطری برای من محسوب نمیشه…من همین جوریشم به خاطر این کدورت از درس و دانشگاهم عقب افتادم…می خوام برگردم سر درس و زندگیم…!
سری تکون داد و حرفو عوض کرد و گفت:
_باشه برو…ولی قبلش می خوام باهات حرف بزنم دلربا.
منتظر نگاهش کردم و گفتم:
_خب…! می شنوم.
نگاه موشکافانه ای به اطرافش انداخت و بعد خیلی ناگهانی پرسید:
_تو راضی به این ازدواج هستی یا نه…؟
متوجه منظورش نشدم برای همین رک و راست گفتم:
_نه…!
نفس عمیقی کشید و جدی گفت:
_من می تونم بفرستمت اونور آب…جایی که بابا دستش بهت نرسه و مجبورت نکنه با کسی که علاقه ای بهش نداری ازدواج کنی…
حیرت زده نگاهش کردم…!
باورم نمیشد…!
واقعا دانیال می خواست خلاف میل بابا عمل کنه…؟

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.