خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۱۸

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

فقط سرمو تکون دادم…
شاید هنوز یه راهی وجود داشته باشه…!
دانیال خم شد و آروم گونم رو بوسید و از کنارم بلند شد.
به سمت دره اتاق رفت و گفت:
_نگران نباش…با سورن حرف می زنم…همه چیزو حل می کنم.
از روی زمین بلند شدم و قدمی به سمتش برداشتم و گفتم:
_باشه…ممنون که هستی داداشی…!
لبخند مهربونی زد و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت:
_من میرم پیش سورن…تو هم بهتره تا وقتی من برنگشتم نری طبقه پایین…هرچی کمتر با بابا چشم تو چشم بشی بهتره.
_باشه.
خیالش که از بابت من راحت شد، بعد از خداحافظی مختصری از اتاق خارج شد.
با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و روی تخت ولو شدم و به سقف زل زدم.
خداکنه دانیال بتونه یه کاری کنه…

**********************

دکمه وصل تماس رو فشردم.
به خاطر استرس زیاد،دستام به شدت می لرزید.
اولین بار بود که وقتی می خواستم با کسی حرف بزنم تا این حد استرس داشتم…!
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و به صدای بوق بوق تلفن گوش سپردم.
بعد از حدود چهارتا بوق صداش توی تلفن پیچید:
_اگه می خوای در مورد این ازدواج مسخره صحبت کنی باید بگم که منم مثل تو…نه راضی ام و نه می تونم کاری کنم.
پس شمارمو سیو داشت که متوجه شده بود چه کسی هستم…!
روی تختم نشستم و دوباره شدم همون دلربای پرو و زبون دراز سابق…!
با پرویی گفتم:
_شکر خدا سلامم که بلد نیستی بکنی…
کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و گفت:
_ببین دلربا من اصلا حوصله شوخی ندارم…با دانیال همین دیروز حرف زدم…باور کنید منم نمی تونم کاری بکنم.
مصلم غریدم:
_چرا می تونی…تو می تونی مانع از این ازدواج بشی…به حرفای من کسی توجه نمی کنه چون یه زنم…چون بود و نبودم برای کسی مهم نیست…اما تو مردی…وضعیتت با من فرق داره…می تونی یه کاری انجام میدی.
سورن:هه…فکر کردی من کاری نکردم…؟ یا نکنه اصلا خیال می کنی من عاشق چشم و ابروتم و از خدامه که این ازدواج سر بگیره…! ببین من از تو اعصابم داغون تره و اصلا راضی به این ازدواج نحث نیستم…اما نمی تونم کاری کنم…چون بابام همه ی راهای فرارمو بسته.
مکث کردم و چیزی نگفتم.
اصلا چی داشتم که بگم…؟
اون بدبخت تر از من…!
سکوتم رو که دید نفس عمیقی کشید و آروم زمزمه کرد:
_ببخشید خیلی تند حرف زدم.

آروم زمزمه کردم:
_اشکالی نداره…!
سورن:من هر کاری تونستم انجام دادم…حتی به این فکر افتادم که مدتی از ایران برم اما بابام یه قدم از من جلوتره…تموم راه های فرارمو بسته…آخه نمی دونم با خودش چه فکری کرده که راضی به این ازدواج شده…!
با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم.
اینم از بخت بده منه که همه با هم دست به یکی کردن…!
سورن:تموم تلاشمو می کنم تا یه راهی پیدا کنم.
باشه ای زیر لب گفتم و بعد از خداحافظی سرسری تماس رو قطع کردم.
روی تخت دراز کشیدم و توی حال و هوای خودم بودم که ناگهان تقه ای به در خورد.
توی جام نشستم و گفتم:
_بله…؟
درباز شد و یکی از خدمتکارا داخل اتاق اومد.
معدبانه گفت:
_خانوم…پدرتون گفتن بیاید پایین.
متعجب پرسیدم:
_این موقع روز بابا اومده خونه…؟
فقط سرشو تکون داد.
از روی تخت بلند شدم و به سمت دره اتاقم رفتم.
با استرس خودمو به طبقه پایین رسوندم و متعجب به بابا که کناره یه خانم تقریبا مسن ایستاده بود زل زدم.
بابا متوجه من شد و با لبخند رو به اون زن گفت:
_دخترم دلربا.
زن لبخندی زد و گفت:
_واقعا که چه قدر اسمش برازندشه…!
زیرلب تشکری کردم که بابا ادامه داد:
_می خوام بهترین لباسو براش بدوزید.
زن:چشم حتما.
موشکافانه پرسیدم:
_چه لباسی…؟
بابا با خوشحالی گفت:
_لباس عروسیت دیگه دخترم…خیالتم راحت…ماهی خانم یکی از بهترین خیاطایی که تا حالا دیدم.
ماهی خانم:خیلی ممنون…شما لطف دارید.
با حرص دستامو مشت کردم اما چیزی نگفتم.
بابا اینقدر عجله داشت که حتی به فکر لباس عروس منم افتاده بود…!

بابا بعد از اینکه یه سری سفارشات رو به ماهی خانم کرد، من و باهاش تنها گذاشت و برگشت به شرکت…
کلافه روی مبل نشستم که ماهی خانم با لبخند به سمتم اومد و چندتا ژورنال روبه روم قرار داد و گفت:
_ببین کدومو می پسندی عزیزم.
بی رمق نگاهی بهشون انداختم و گفتم:
_برام فرقی نداره.
ماهی خانم خیلی تیز تر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم.
سریع متوجه غم و اندوهم شد و گفت:
_راضی به این ازدواج نیستی…؟

گنگ نگاهش کردم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
_اینکه ذوق و شوقی برای انتخاب لباس عروست نداری نشون میده که دلت راضی به این ازدواج نیست.
با اینکه دلم خیلی پر بود و دوست داشتم با کسی درد و دل کنم اما چیزی به ماهی خانم نگفتم.
می ترسیدم که حرفامو کف دست بابا بزاره…
به دروغ گفتم:
_نه اینطور نیست…فقط امروز یکم دمغم…همین…!
ماهی خانم وقتی دید قصد ندارم چیزی بگم یکی از ژورنال هارو انتخاب کرد و حرفو عوض کرد و گفت:
_مطمئنم که این مدل خیلی بهت میاد.
نگاه دقیقی به ژورنال انداختم.
مدل ساده اما زیبایی بود.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_همین خوبه.
ماهی خانم:پس بلند شو عزیزم که اندازه هات رو بگیرم.

*************************

غروب جمعه بود و قرار بودش که سورن و سهراب تهرانی به همراه همسرش برای صرف شام به عمارت ما بیان…
نمی دونم بابا چه نقشه ای توی سرش داشت که اینقدر دنبال ایجاد روابط دوستانه با سهراب تهرانی افتاده بود.

نیم نگاهی داخل آیینه به خودم انداختم.
کت و شلوار مشکی ساده ای به تن داشتم و موهامم لخت کرده بودم و دورم ریخته بودم.
با صدای همهمه ای که از داخل باغ عمارت بلند شد،نگاهمو از تصویر خودم داخل آیینه گرفتم و به سمت تراس رفتم.
وارد تراس شدم و سرکی داخل باغ کشیدم.
خودشون بودن…!
بابا و دانیال و یکی از خدمتکارا به استقبال سورن و پدر و مادرش رفته بودند.
نگاهمو به سمت سورن سوق دادم.
حتی از این فاصله هم میشد قیافه ی غضبناک و اخمای درهم فرو رفتش رو تشخیص داد…!
با دیدن دسته گلی که در دست داشت ناخوداگاه آروم زدم زیره خنده…
کاملا مشخص بود که به زور اون دسته گل رو نگه داشته…
از تراس خارج شدم و دوباره به سمت آیینه اتاقم برگشتم.
آرایش ملیحی به چهره داشتم اما ناخوداگاه تصمیم گرفتم که کمی بیشتر به خودم برسم.
با دستمال مرطوب رژ لب کالباسیم رو پاک کردم و رژ لب قرمزم رو از روی میز آرایشم برداشتم و به لبام نواختم.
کمی هم از رژ گونه سرخم به گونه هام نواختم.
حالا عالی شد…!
حتی خودمم از دیدن چهرم کیف می کردم…
رنگ قرمز تضاد زیبایی با پوست سفیدم و رنگ مشکی کتم ایجاد کرده بود و به زیبایی چهرم افزوده بود…

دوستان تمامی رمان های آنلاین سایت هر سه روز از زمان انتشار آخرین پارت ساعت ۲۲ داخل سایت آپدیت هستند

دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیرکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امین کاظمی با نام تصویر دور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.