خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۱۵

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

آب دهانمو به سختی قورت دادم و سرمو پایین انداختم.
خودم کردم که لعنت بر خودم باد…!
تقصیر منه بی شعور و احمقه که اینو به خونم راه دادم.
به صفحه لبتابم زل زدم.
خدایا می خواستم چی تایپ کنم…؟
ای تو روحت سورن…!
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و بعد از کمی تمرکز کردن تازه یادم افتاد که چی می خواستم به نسترن بگم.
همین که انگشتام دکمه های صفحه تایپم رو لمس کرد دوباره صدای عربده سورن بلند شد.
اینبار اینقدر صداش بلند بود که حسابی ترسیدم و جیغ بنفشی کشیدم.
متعجب به سمتم برگشت و من هم فقط با ترس نگاهش کردم.
کسافت تازه طلبکارم بود…!
با اخم گفت:
_چته…؟ چرا جیغ می زنی…؟
پی در پی چندین بار نفس عمیق کشیدم تا تونستم به خودم مسلط بشم.
عصبی لبتابمو روی میز عسلی گذاشتم و از جام بلند شدم.
حالا دیگه به گچ پام عادت کرده بودم و راحت تر و بدون عصا می تونستم راه برم.
هر چند که باید خیلی آروم و لنگون لنگون قدم بر می داشتم.
به سمت TV رفتم و از جلو خاموشش کردم و سیم هایی رو هم که بهش وصل بود،کندم.
به طرف سورن برگشتم و با لبخند فاتحانه ای گفتم:
_حالا پاشو برو خونت فوتبال نگاه کن.
چشماشو درشت کرد و متعجب گفت:
_چرا همچین می کنی روانی…؟ جای حساسش بوددددد…!

_روانی تویی که خونه رو روی سرت گذاشتی…اونم چی به خاطره یه ورزش مسخره.
کلافه از روی مبل بلند شد و به سمتم قدمی برداشت که تند سیمای جدا شده از TV برداشتم و میون انگشتام گرفتم.
مقابلم ایستاد و جدی گفت:
_اون فیشارو بده به من دلربا…!
ابرویی به معنای نه بالا انداختم.
لجوجانه گفتم:
_گفتم که…برو خونه خودت فوتبال نگاه کن…من از این ورزش مسخره خوشم نمیاد.
سورن:گفتم بده به من…بازی که تموم شد میرم.
_نووووووووووچ.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و شیطون گفت:
_نمیدی نه…؟
فقط ابروهام رو بالا انداختم.
سورن:باشه پس خودت خواستی…!
و بعد به سمتم خیز برداشت.
تند خواستم از دستش فرار کنم اما واکنشم خیلی کند بود و اون سریع منو از پشت گرفت
و دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد.
هرچی تقلا کردم تا از دستش فرار کنم هیچ فایده ای نداشت.
محکم منو چسبیده بود.
جوری که توی آغوشش اسیر شده بودم…!

سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم پچ زد:
_با زبون خوش فیشا رو بده به من…!
بدون اینکه جوابش رو بدم دوباره شروع کردم به تقلا کردن.
ولی بی فایده بود…
حتی محکم تر از قبل منو بین بازوانش اسیر کرد و با یک دست، دوتا دستامو گرفت.
عجب زوری داشت…
اینبار سرشو نزدیک تر آورد و در فاصله میلی متری از گوشم پچ زد:
_چه قدر لجبازی تو دختر…!
هرم نفس های داغش که به صورتم خورد از خود بی خود شدم و تموم تنم گر گرفت…!
اه…
چه قدر من بی جنبم…
از ترس اینکه یهو توی بغلش لش نکنم، فیشا رو بهش دادم.
فیشا رو گرفت و رهام کرد و خونسرد به سمت TV رفت.
اما من هنوز مسخ زده سره جام ایستاده بودم…
نمی دونم چرا تپش قلبم تند شده بود…!
دستمو روی قفسه سینم گذاشتم و برای اینکه همه چیزو فراموش کنم به سمت لبتابم رفتم.
سورن هم فیشا رو وصل کرد و بعد از روشن کردن TV، سره جاش روی مبل نشست.
کنترل برداشت تا ولوم TV زیاد کنه اما دیگه فایده ای نداشت چون بازی تموم شده بود.
به دماغ سوخته شدنش ریز ریز خندیدم.
حقش بود…!
کلافه به سمتم برگشت و گفت:
_همش تقصیر تو.
با خونسردی شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_می تونستی با خیال راحت خونت فوتبال تماشا کنی.
با تموم شدن جملم لبخند خبیثی زد و گفت:
_اشکالی نداره…عوضش یک ساعت دیگه بازی رئال شروع میشه.
لب و لوچم آویزون شد…
خونه منو با استادیوم اشتباه گرفته بود.
از مقابل TV بلند شد و در حالی که داشت به سمت اتاق من می رفت ادامه داد:
_تا بازی شروع میشه بد نیست یه دوش بگیرم.
از شدت پرویی این بشر، چشمام داشت از حدقه بیرون می زد…!
لامصب جای حمومم دیگه بلد شده بود.
خواستم به نشونه اعتراض جلوشو بگیرم اما با دیدن در خواست تماس تصویری از جانب دانیال پشیمون شدم.
اتفاقا اگه می رفت حموم بهتر بود.
چیزی نگفتم که وارد اتاق من شد و به سمت حموم رفت.
وقتی از جانب سورن خیالم راحت شد، با کلی استرس تماس رو وصل کردم.
همین که تماس رو وصل کردم چهره خندون دانیال روی صفحه لبتابم نمایان شد.
دانیال:سلام بر آبجی کوچولو خودم…!
ریز ریز خندیدم و گفتم:
_سلام بر داداش شنگولم.
دانیال:با دوری ما چه می کنی خواهر جان…

_صفای دنیا…مــ
ناگهان با بلند شدن صدای سورن جملم نیمه تموم موند.
سورن:دلربا شامپو بدن نداری…؟

وحشت زده به سمتش برگشتم.
بین چهارچوب در ایستاده بود و داشت متعجب من رو نگاه می کردم.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم.
رسما بدبخت شدم…
دانیال ناگهان صد درجه تغییر کرد و عصبی غرید:
_اون کی بود دلربا…؟
سورن سریع صدای دانیال رو شناخت و مثل من رنگ از رخسارش پرید.
اما این ترسش به خاطر خودش نبود.
به حال منه بدبخت بود…
با استرس به صفحه لبتابم که چهره عصبی دانیال رو نمایش میداد زل زدم و گفتم:
_هیچی…دوستمه…!
پوزخندی زد و عصبی گفت:
_این دوست تو سورن تهرانیه…؟
سعی کردم به خودم مسلط باشم.
نباید خودم رو می باختم.
وگرنه بدبخت میشدم.
لبخند ساختگی زدم و طلبکارانه گفتم:
_چی میگی مال خودت دانیال…! دیوونه شدی…؟
دانیال:من صدای سورنو از هرکسی بهتر میشناسم…اصلا اگه اون سورن نیست، دوربین بچرخون طرفش…می خوام این دوستت رو ببینم…!
نمی دونستم باید چیکار کنم…
مغزم به کل رد داده بود…
نگاهی به سورن انداختم تا ببینم اون فکری داره یا نه اما دیدم اون بدتر از من…!
فقط سیخ ایستاده و بر و بر داره نگاهم می کنه.
دانیال قاطی کرد و عربده زد:
_دلربا داری چه گهی می خوری…؟
با دادی که زد دیگه کنترلمو از دست دادم.
تماسو قطع کردم و لبتابم رو هم خاموش کردم.
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو روی هم فشردم.
به معنای واقعی بدبخت شدم…!
کل بدنم از شدت استرس و ترس می لرزید
و نفس کشیدن برام خیلی سخت شده بود…
توی شوک بدی قرار داشتم…
باورم نمیشد به این آسونی همه چیزمو باختم و نقشه هام خراب شدن.
نه تنها نقشه هام خراب شدن،بلکه حالا دانیال هم به خونم تشنه بود.
اگه پیدام می کرد زندم نمی ذاشت…
سرمو میون دستام گرفتم.
داشتم به این فکر می کردم که چه خاکی توی سرم بریزم که احساس کردم سورن کنارم نشست.
چشمامو باز کردم و نگاهی بهش انداختم که تند گفت:
_خوبی…؟
خواستم تموم عصبانیتمو سره اون بدبخت خالی کنم اما پشیمون شدم.
تقصیر اون چی بود…؟
من مقصر بودم که احتیاط نکردم.
با سوالی که پرسید از شوک بیرون اومدم و بغضم شکست.
در حالی که نم اشک توی چشمام خودنمایی می کرد، آروم لب زدم:
_بدبخت شدم…!
با دلسوزی نگاهم کرد و بهم نزدیک شد.
اولین بار بود که اینقدر مهربون میدیدمش…
دستمو گرفت و گفت:
_گریه نکن دلربا…تقصیره منه…خودمم درستش می کنم.

_درست نمیشه…هیچی درست نمیشه.
با اون دست آزادش اشکام رو که روی گونه هام ریخته بود پاک کرد و گفت:
_هیسسسسس…! گفتم گریه نکن…گفتم که…من حلش می کنم.

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.