خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۷

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

بالبخند نگاش کردم و ازش تشکر کردم شیرین خندید و سرجاش نشست جیگرها برام خوشمزه ترین غذایی بود که تو اون مدت خوردم خیلی لذت بخش بود

چند ساعت بعد مادربزرگ بهمون اطلاع داد که امشب یا من یا شقایق باید شام درست کنیم شقایق که در رفت

به ناچار رفتم تا مشغول درست کردن غذا بشم خیلی چیز ها اینجا پیدا نمی شه برای همین یه لیست نوشتم و بردم برای مادربزرگ که این چیزها رو کم داریم برن تهیه کنن

بعد این که خرید ها رو آوردن مشغول درست کردن غذا شدم تمام غذاهای که کیارش خیلی دوس داره درست کردم تا بدونه منم حواسم هست

وقتی داشتم شکم ماهی رو پاک میکردم دستم رو بریدم اونم عمیق هیچی نبود که ببندم یه تیکه پارچه پیدا کردم و دستم رو بستم غذا رو که همه رو درست کردم رفتم یه دوش گرفتم واقعا غذا درست کردن خسته کننده بود اما …

یه میز خوشگل چیدم و غذا ها رو همه رو کشیدم و بقیه رو صدا کردم شقایق که خدا خیرش بده خیلی تنبه اصلا نمی دونه که باید یکوچولو تنش رو تکون بده

کیارش وقتی غذا ها رو دید خیلی خوشحال شد انقدر خورد که من همش حس می کردم الانه که بترکه مادربزرگ خیلی خوشش اومده بود چون همش تعریف می کرد

بعد شام و یه چایی که دور هم خوردیم من اومدم تو اتاق داشتم پارچه دوز دستم رو درست می کردم که کیارش اومد تو ودید

کیارش: فاطمه این زخم کی شد ؟؟

من: داشتم شکم ماهی ها رو خالی می کردم که دستم رو برید هیچی نبود که باهاش ببندم. مجبور شدم با این پارچه ببندم

کیارش: جلو تر می گفتی تا برات برم باند گاز استیل بگیرم الان ساعت دوازده شب جای باز نیست اسن طرفا

من: عیب نداره نمی خواد تا فردا با همین می بندم

بلند شدم و موهام رو داشتم شونه می کردم که کیارش اومد دستم رو گرفت بلندم کرد مجبورم کرد رو به روش وایستم

منو تو بغلش گرفت وگفت: بعد چند ماه خیلی تشنتم دیگه بیشتر از این نمی تونم خود دار باشم

وقتی سرش رو نزدیک صورتم آورد تا ببوستم یاد دیشب افتادم و خودم رو عقب کشیدم که کیارش اول تعجب کرد بعد اخم کرد خودمم خوب یادمه که از پس زده شدن بیزاره

دختر خون بس۲, ]۲۲٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۴۵[
??۱۱۹پارت??

سوالی نگام می کرد. خودمم نمی دونم چرا خودم رو عقب کشیدم اونم زنشه حق داره

کیارش: چی شد ؟؟ چرا خودت رو عقب کشیدی؟؟

من: یاد دیشب افتادم !!

کیارش: یعنی انقدر سخت بود ؟؟تو که حسود نبودی.

من: حرف حسودی نیست این که شوهرت شب برای اولین بار کنار یکی دیگه باشه عذاب آوره جدا از اون تا خود صبح صدای آه و ناله از سر لذت هووت رو بشنوی دیگه خودت قضاوت کن چه حالی دارم .

کیارش: اما تو میگفتی که من و شقایق باهم خیلی خوبیم و به هم حسودی نمی کنیم باور نمی کنم همچین حرفایی تو بزنی

من: کیارش مگه من آدم نیستم تا حالا به هیچ کس اجازه نمی دادم تا خودش رو تو چیزی با من شریک بدونه اما الان باید باقی مونده عمرم رو با یکی دیگه شوهرم رو شریک بشم

کیارش لبخند دندون نمایی زد و گفت: حالا چرا حرص میخوری ؟

من: جای من نیستی که، نمی دونی چقدر دیشب شب سختی بود

کیارش: میدونم دیشب شب
خیلی سختی بود برات از صدات که پشت تلفن اونجوری می لرزید. از چشمای خیست که محکم رو هم فشارشون میدادی تا من نفهمم بیداری و اشکات لوت ندن از بدن یخ کردت و خیلی چیز های دیگه می شد فهمید چه حالی داشتی

من: ای کاش الاعقل صداتون نمی اومد عذاب می دیدم وقتی اون لذت می برد چون هیچ وقت اون نازو نوازش ها نصیب من نشدن من تو اونا هیچ حقی نداشتم هیچ وقت

برگشتم که برم بیرون که کیارش بازوم. رو دوباره گرفت و گفت : صبر کن ببینم

برگشتم سمتش و سوالی نگاش کردم صدلم بغض داشت مطمئن بودم حرفی میزدم لو می رفتم بهتر بود ساکت بمونم و فقط نگاش کنم اابته همون نگاه یه عالمه درد داشت اگه بفهمه

کیارش: حرفت دو پهلو بود واضع تر بگو ببینم

دختر خون بس۲, ]۲۲٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۴۵[
??۱۲۰پارت??

من: حرف من که دو پهلو نبود دقیق بهت گفتم تمام رابطه های که من و تو داشتیم رو جمع کنیم یه درصد از لذتی که دیشب شقایق برد رو من نداشتم جز درد ، درد و درد همین…

کیارش:من که مقصر نبودم شقایق میخواست اول اون به آرگاسم برسه

من: ده حرف منم همینه شقایق مهم که اجازه دادی اول اون ارضا بشه بعد تو اما یه بار فقط یه بار با خودت فکر کردی تو این رابطه ها آیا من ارضا می شم یا نه.

کیارش: یعنی تو مشکلت الان همینه باشه امشب به تو هم نشون میدم

شالم رواز دور گردنم برداشت و پیرهنم رو از تنم در آورد با رو سریم دستام رو به به هم دیگه صفت بست

من رو روی تخت انداخت و خودشم روم خیمه زد انگار لال شده بودم واقعا دلم میخواست بدونم چیکار می خواد بکنه

اول لب هام رو نرم وطولانی بوسید دستام بالای سرم نگهداشته بودم همون جوری دور گردنش کردم که ازم جدا شد

کیارش: دستات رو بالای سرت نگهدار تکون هم نخور

دوباره مشغول بوسیدنم شد کم کم رفت پایین و گردنم مک های محکمش انقدر با فشار بود که حتم داشتم فردا جاش می مونه

کم کم رفت سمت سینه هام. انقدر حرفه ای کاراش رو می کرد که واقعا حالی به حالی می شدم و داشتم صبرم و از دست می دادم

بهم گفت دستامم رو حق ندارم بیارم پایین این که خودم رو کنترل کنم آه و ناله نکنم واقعا سخت سخت بود دلم می خواست جیغ بزنم اما خودداری می کردم

کم کم کارای کیارش داشت دیونه ترم می کرد اصلا نمی تونستم خودم رو نگهدارم

زمانی که دستش رفت بین پاهام که نفسم واقعا برید دیگه نمی تونستم خودم رو نگهدام و یه ناله از سر لذت کشیدن که کیارش با لبخند نگام کرد

دیگه داشت جاش حساس تر می شد و کیارش می رفت پایین تر و پایین تر نمی دونم چی شد که یهو دستم رو آورم پایین موهای کیارش رو لمش کردم.
که کنار کشید و عین برج زهر مار نگام کرد که حسم همه به یک بتره پر کشید

کیارش: مگه نگفتم دستت رو حق نداری بیاری پایین

حرفی نزدم خودم رومظلوم گرفتم تا بیشتر از این ماخزم نکنه تا این که خر شد و نگاه بد اخلاقش بهتر شد. ولی با حرفی که زد بادم خالی شد

کیارش: حالا دوباره از اول تا تو باشی و کاری که میگم رو انجام بدی

دختر خون بس۲, ]۲۴٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۱۴[
??۱۲۱پارت??

انگار می خواست منو به جنون برشونه واقعا تحملم رو از دست داده بودم زیرش همش ول می خوردم

لبام رو به هم فشار میدادم که صدام در نیاد اصلا دلم نمی خواست صدای من رو هم شقایق بشنوه فاصله این اتاق ها خیلی کمه و صدا ها راحت شنیده میشه کیارش هم انگار قصد جونم و کرده بود هر لحظه بی طاقت ترم می کرد. دیگه آروم و قرار نداشتم و مثل مار به خودم می پیچیدم

لباش که به شکمم می خورد انگار برق سه فاز بهم وصل کردن زبونش رو وقتی رو نافم می چرخوند که کلا می خواستم فرار کنم

دیگه صبرم لبریز شد و ناله هام از بین دندون های کلید شدم شنیده می شد این کاراش جدا از لذتش یه لذت آزاردهنده هم داشت

وقتی ازم جدا شد فکر کردم تموم شده دستام رو آوردم پایین که دوباره برد بالای سرم و بلند شد اول یکی از شال هام رو برداشت بعد پشیمون شد و تو کمد گشت و یه کربات برداشت و اومد دستم رو باهاش بست

کیارش: دفعه بعد که دستت رو از بالایی سرت یک سانتم آوردی پایین دوباره از اول شروع می کنم گفته باشم انقدر رو مغز من نرو

سرم رو پایین انداختم و بقد کردم که خم شد و لبم رو کوتاه و محکم بوسید و رفت بین پاهام نشست

قلبم دیوانه وار می کوبید بگم من دلم نمی خواست دروغ گفتم چند ماه هست که ازش دور بودم و باهم بودنه هرچند دردناک و تلخ به علاوه یه کوچولو لذت رو تجربه نکردیم

با کار های که کرد نفسم به یکباره قطع شد و دوباره بر گشت دستش رو که بین پاهام نوازش وار عقب جلو می کرد داشت تحریکم می کرد

پای راستم رو روی شونش گذاشت و خم شد و مشغول بوسه های ریز و مک زدن های عمیق روی رون پام شد و کم کم می اومد به سمت بالا بین پاهام که رسید. پای چپم رو بالا برد همین کارا با اون کرد

از مک زدن ها و نفی نفس زدن هاش معلوم بود خیلی تحریک شده منم برای اولین بار تشنیه یه ### شدم حتی خشن

اما با کار که کیارش کرد انکار به اوج رسیدم رو تخت نیم خیز شدم و خودم رو محکم کوبیدم به تخت ولی کیارش دست بردار نبود. ناله ها و جیغ های خفم دست خودم نبود اما لذتی بالاتر از این رو حس نکرده بودم تا به حال

دختر خون بس۲, ]۲۴٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۳۸[
??۱۲۲پارت??

اصلا نفهمیدم چی جور گذشت که به آرگاسم رسیدم وکیارش رو صدا کردم وبه خودم لرزیدم …

حالا نوبت کیارش بود باز هم تورابطه از این رو به اون رو شد دوباره شد همون کیارشی که در حین رابطه خشن و ترسناک می شد و هیچ چیزی رو هم نمی شنید

تمام لذتی رو که بهم منتقل کرده بود به بدترین نوع ازم پس گرفت خیلی داشتم اذیت می شدم اما حرفی هم نباید بگم

کیارش این جوری ارضا می شه و رابطه معمولی و ساده ارضا نمی شه وقتی کارش تمپم شد خودش رو بی حال روی من پرت کرد تحمل وزنش که خیلی سخت بود

اما اصلا حال اینو که بهش بگم از روم بلند بشه رو نداشتم و تکون نمی تونستم بخورم نفسم دیگه داشت بند می شد همیشه این کارشه

من: کیارش… کیارش بلند شو کمرم درد میکنه

خودش رو پرت کرد کنارم و چشماش رو بست منم خسته تر از اونی بودم که خودم رو بکشم بالا و یه چیزی روی خودم بندازم

چند دقیقه بعد کیارش بلند شد لباس پوشید و رفت بیرون اتاق بعد چند قیقه با یه حوله که دور کمر و یکی دور گردنش بود برگشت و کنارم نشست

کیارش: فاطمه بلند شو دختر خوب بلند شو برو حموم سبک میشی

من: نه نمی تونم درد دارم نمی تونم یه چیز بنداز روم یکم استراحت کنم بعد می رم

کیارش: می خوای یه قرص از مامانی برات بگیرم

من: نه بعد سینجیم هاشون شروع میشه یکم بخوابم خوب میشه

کیارش یه شلوارک پوسید و خزید تو تخت و منو کشید سمت خودش و مشغول ماساژ دادن کمر و شکمم شد که منم کم کم خوابم برد

دختر خون بس۲, ]۲۵٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۳۱[
??۱۲۳پارت??

با صدای کیارش از خواب بیدار شدم داشت لباس هاش رو می پوشید وقتی می خواستم بلند شم کمر و زیر شکمم تیر کشیدم یه آخ آروم زیر لب گفتم که کیارش برگشت سمتم

کیارش:چی شد؟؟

من: درد دارم

کیارش: چرا؟؟؟

من: نمی دونم شاید به خاطر این که بعد سقط بچه دیگه رابطه ای نداشتیم

کیارش: اگه فکر میکنی دردت خیلی هست بریم دکتر… اذیتت میکنه؟؟

من: نه لازم نیست یه دوش آب گرم بگیرم خوب می شم

کیارش: باشه کمکت کنم ؟

من: نه لازم نیست بلند می شم

بلند شدم دردم یکم بیشتر شد وکمرم تیر کشید انگار اولین رابطم بود

کم کم حالتم یکم عادلی شد لباس برداشتم و رفتم تو حموم انقدر زورم می اومد چرا تو اتاق ها حموم نیست

وقتی از حموم اومدم یکم حالم بهتر بود اما کم و بیش درد داشتم صبحانه رو دور هم خوردیم و رفتیم تو سالن نشستیم

مادربزرگ از دوران جوانیش و ازدواجش و این چیزها برامون خاطره های قشنگ و جالبی تعریف کرد خیلی خوشم می اومد

اینجور که معلوم بود بود اون موقعه ها مادربزرگ خیلی شوخ و شیطون بوده تا جای که تونسته پدربزرگ کیارش رو دست می انداخته

مادربزرگ: بچه ها بیایم یه مسابقه بزاریم

کیارش: چه جور مسابقه ای

مادربزرگ: یه مسابقه رقابطی بین فاطمه و شقایق

من و شقایق با هم گفتیم چی که مادر بزرگ تعریف کرد با هر کلمه ای که می گفت ما دوتا از ترس به خودمون می لرزیدیم

دختر خون بس۲, ]۲۷٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۳۲[
??۱۲۴پارت??

شقایق: واگه یکی از ما کلبه رو پیدا نکرد و گمشد چی ؟؟

مادربزرگ: مسیرش با درختا معلومه فقط نباید عجله کنین وآروم آروم برین تا گیج نشید نیم ساعت راه نیست

کیارش: مامانی ول کن تورا خدا یه بلایی سرشون نیاد

مادربزرگ: من تضمین می کنم چیزی نمی شه باشه

شقایق قبول کرد منم گفتم: برام فرقی نداره اما کسی که زودتر رسید به کلبه وبرنده شد چی بهش می رسه

مادربزرگ: کیارش !!

من : یعنی چی ؟؟

مادربزرگ: واضعه کیارش بهش می رسه بیست و چهار ساعت با کیارش وقت می گذرونه و جاهای تفریحی اینجا رو میگردن که همه رو کیارش میشناسه و بعد اونی که میبازه با من میاد خونه همین

من: ببخشید مادربزرگ اما فکر نمی کنین با این کاراتون دارین بین ماها فاصله می ندازین ؟؟
مادربزرگ: نه چون اون کسی که لیاقت کیارش رو داره می بره

من: جواب من این نبود

مادربزرگ: بهش فکر کن جوابت رو از توش در میاری حالا هم بلند بشین آماده بشین که بریم.

عصابم خراب بود خیلی هم خراب بود با این کاراش می خواد چی رو ثابت کنه آخه هه لیاقت اره دیگه) هرکی لیاقت کیارش رو داشته باشه(

چی می تونستم بگم اصلا چیکار می تونستم بکنم یه لباس ساده پوشیدم و یه آرایش خیلی ساده ام کردم چادرم رو سر کردم و رفتم بیرون

تنها چیزی. که منو از این جماعت جدا میکرد همین چادر مشکی بود توشون تک می شدم اما چرا هیچ وقت نباید مثل این جماعت خوشحال نباشم همیشه بعد یه لبخند. غم های زیادی سراغم می اومدن

مادربزرگ دم در واستاد و یه مسیر رو نشون داد

مادربزرگ: این مسیری است که من و کیارش می ریم شما دوتام از اون دوتا مسیری که این طرف اون طرف هست و کنار درخت ها ربان بستم میرین مسیر صاف و همواره درختا پشت سر هم قرار دارن و راحت می تونین برسین خب برین
دختر خون بس۲, ]۲۷٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۳۲[
??۱۲۵پارت??

خیلی دلم رضا نبود به رفتن اما رفتم واقعا مسیر رو درخت ها معلوم می کردن خیلی بی حوصله بودم با این که مسیر سرسبز و قشنگی بود اما من اصلا حس و حال نداشتم

بعضی از درخت ها خشک بودن و هنوز شکوفه نزده بودن اما بعضی ها خوب سبز نشدده بودن

کمرم خیلی درد می کرد گاهی هم زیر شکمم تیر می کشید ناچار مسیر رو می رفتم یه جا دیگه واقعا کشش رو نداشتم کنار یه درخت سر خوردم و نشستم

باید مسیر رو می رفتم لاعقل تا دردم بیشتر نشده خودم رو به اونا برسونم هر قدمی که برمیداشتم به ناچار و سنگین بود از بین درختای خشک و تازه جونه زده می شد کلبه ی رنگ و رو رفته ای رو دید که از همین جا داغونی کلبه بی داد می کرد

وقتی به در کلبه رسیدم ثدای صحبت کردن ازش می اومد درو هل دادم و رفتم تو که کیارش و مادربزرگش و شقایق رو دیدم که باصدای در کلبه همه برگشتن سمت من

کیارش با اخم. قدم تند کرد و اومد سمت من و داد زد : هیچ معلوم هست کجا بودی شقایق بیست دقیس که رسیده مگه چه غلطی می کردی که انقدر لفت دادی

من: هزار بار بهت گفتم سر من اینجوری داد نزن برو کنار می خوام بشینم

کیارش رو هل دادم و روی یه صندلی چوبی چرکی به ناچار نشستم تو کلبه هیچی جز یه تخت و یه میز و سه چهارتا صندلی چوبی که از سر و روشون چک می بارید بود خیلی هم بو می داد

سرم رو بین دستام گرفتم درد کمرم و شکمم خیلی بیشتر شده بود به خاطره راه رفتن زیاد کیارش انگار فهمیده بود

کنارم پام زانو زد و تو چهرم نگاه کرد انگار می خواست با نگاه کردبه چشمام. حالم رو بفهمه که این طورم شد

کیارش: مگه هنوز درد داری ؟؟

من: اره. فکر کنم به خاطره این که زیاد راه رفتمه چون از صبح بدتر شده کیارش : بلند شو بریم خونه می برمت دکتر

من: دکتر نمی خوام فقط یه جا باشه که دراز بکشم اینجام که چرک از سر روش می باره آدم اوقش می گیره

تا اون لحظه مادربزرگ و شقایق ساکت کنار هم وایستاده بودن من و کیارش هم آروم حرف می زدیم معلوم بود نمی شنیدن

دختر خون بس۲, ]۲۸٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۵۸[
??۱۲۶پارت??

اون روز رفتیم خونه در صورتی که که شقایق برده بود اما ۲۴ساعت نتونستن باهم باشن منم کم کم حالم خوب شد

اما مادربزرگ باز هم کارای خودش رو انجام می داد چندتا مسابقه مسخره ی دیگه هم گذاشت چند روز آخر اصلا بهم خوش نگذشت خیلی مزخرف بود

منتظر این بودم که کیارش بیاد تا بهش بگم برگردیم تهران هر چی باشه از اینجا که بهتره اینجا. نه به من خوش میگذره نه چیز دیگه ای البته به شقایق و مادربزرگ که عاشق همچین بازی های بودن. خیلی خوش میگذره اما من خونم رو به اینجا ترجیه میدم

تو اتاق مشغول بستن چمدون هام شدم که کیارش وارد اتاق شد یه تای ابروش رو داد بالا

کیارش: چی شد داری جمع می کنی کسی چیزی گفته ؟؟

من: نه مگه باید کسی چیزی بگه تو تصمیم نداری برگردی کار و زندگی نداری بلاخره که باید برگردیم خونمون

کیارش: مگه عجله داری بر می گردیم من که فعلا کار ها رو سپردم به بچه ها

من: کیارش من اینجا معذبم بعدشم دسگه تحمل بازی های مادربزرگت رو ندارم

کیارش: پس بگو مشکلت اینه چرا چون شقایق تو بازی ها می بره ؟؟ یا حسودی میکنی ؟؟

من:بحث این چیز ها نیست

کیارش: چرا بحث همین چیز هاست دیگه !!

من: کیارش عزیز دلم من بیشتر از این بمونم نسبت به شقایق کینه ای میشم
کیارش: چی؟؟؟؟؟

دختر خون بس۲, ]۲۸٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۵۸[
??۱۲۷پارت??

من: درسته مادربزرگت مقصدش اینه که ما بدونم باید باهم کنار بیایم و نباید باهم در بیفتیم هر دوتامون تو داشتن تو یه اندازه سهم داریم اما من این چیز ها نمی ره تو کتم

کیارش مبهوت نگام می کرد سست سر جام نستم و لباسی که تو دستم بود رو پرت کردم روچمدون با بغض گفتم

من: دارم بد می شم کیارش چند شبه که همش فکرای بد تو ذهنمه بیشتر اینجا بمونم بدتر می شم تو را خدا فقط منو ببر خونه

کیارش: حالا چرا گریه می کنی عروسکم باشه آماده شو امشب حرکت می کنیم

من: شقایق هم میاد
کیارش: اره دیگه باز دنبال اون جدا بیام نکنه دلت نمی خواد بیاد
من: دلم می خواست یه سفر تنها باشیم

کیارش: سفر دو نفره هم می ریم نگران نباش این دفعه رو تحمل کن حسود خانم

مشغول جمع کردن ادمه لباس ها شدم که کیارش اومد کنارم و سرم رو بالا کشید و اشکام رو پاک کرد و آروم آروم نزدیکم شد و جای اشکام رو بوسید

و آروم لبش روی لبم لخزید و یه بوسه نسبت طولانی ازم گرفت عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون

مرد وحشی من حتی توی یه بوسه ساده هم خشن بودنش رو ثابت میکنه لبخند زدم و چمدون رو بستم و خودمم آماده شدم

بعد این که آماده شدم. رفتم بیرون همه تو سالن بودن مادربزرگ نه ناراحت بود نه خوشحال حالتش معمولی بود

وقت راه افتادن شد مامان بزرگ یه عالمه حرف زد و نصیحت کرد و بعد رضایت داد که بریم وقتی داشتیم سوار ماشین می شدیم

من: شما هم بیایین تهران
مادربزرگ: یکی دو هفته دیگه یه کاری دارم میام اگرم نشد بعد نوروز میام

سوار ماشین شدیم و یه سمت تهران حرکت کردیم فکرم نسبت به شقایق یکم عوض شده بود

واقعا اگه منطقی نگاه کنیم نمی شه دوتا هوو مثل خواهر زندگی کنن اما نمی خوام من بشم بد قصه

شقایق که به من بدی نکرده منم به اون بدی نمی کنم تا ببینیم خدا چی میخواد
دختر خون بس۲, ]۳۰٫۱۰٫۱۷ ۰۱:۳۰[ سلام✋?

نمیدونم وقتی داری اینو میخونی رابطمون چطوریه

شاید خیلی وقته ندیدمت شاید باهم قهریم
شاید چند وقتیه از هم بی خبریم یا باهم درارتباط نیستیم
شایدم همین چندروز پیش بود ک باهم صحبت کردیم

یا همین چند ساعت پیش…

مهم نیست اینا دلنوشتس حرفای دلمِه

۴۸ ساعت دیگه سال نو میشه

همه چی نو میشه

امیدوارم تو سال جدید
اتفاقای خوبی برات بیوفته

پیشرفت کاری،موفقیت تحصیلی، و هزاران چیز دیگه ☺️✌? امیدوارم هرچی که دلت میخواد همون بشه

و در راس خواسته ها و ارزوهات من خودم،از خدا
برات سلامتی میخوام

اگه یه روزی با یه نگاهی،حرفی شوخی یا جدی
خواسته یا ناخواسته تو روت یا پشت سرت به خودت یا پیش خودمو تو ذهنم عمدا یا غیر عمد باعث ناراحتیت شدم، ازت معذرت میخام و امیدوارم حلال کنی

*سال نوت پیشاپیش
پسو پیش

کج و راست همه جوره مبارک* راستی یادت نره !!!!
اولین کسی ک سال نو رو اینجور بهت تبریک گفت من بودم 🙁
بفرست واسه همه ی مخاطب ها به بعدش هم فکر نکن✋?

دختر خون بس۲, ]۳۰٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۰۹[
امشب اول ماه رجب است هر کس ده نفر را با خبر کند تمام گناهانش بخشیده میشود.رسول خدا صلی علیه آله.
دوستان امشب هركس دعا كنه قبول میشه چون كه امشب ماه خانه خدا رو طواف میكنه این پیام روبه همه إرسال كن هیچ كس رو محروم نكن از این دعا «ربى من كل ذنب واتوب الیک»امشب ماه عمود بر کعبه میشه. التماس دعا امشب تلاوت آیه۲۹و۳۰سوره فاطر باعث نزول بركت است. شما هم مثل من
برای دوستاتون ارسال کنید.بِس مِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم إ نَِّ الذَِّی ن یتْلوُ ن کِ تا ب اللَّهِ وأ قامُوا الصَّلا ة وأ نْ فقُوا مِمَّا ر زقْ ناهُمْ سِرًّّا و علانِ یةًّ یرْجُو ن تِ جا ر ةًّ ل نْ تبُو ر
﴿۲۹﴾لیُِ و ِّف یهُمْ أجُُو رهُ مْ و یزِی دهُمْ مِنْ فضْل هِِ إنَِّ هُ غفُ و ر شکُو ر ) ۳۰(سُبحا ن الله یا فارِ ج ال همّ و یا کاشِ ف ال غ مّ ف ِّرج هـمّی و یسّر ا مری و ارحِم ضعفی و قِل ـ ةّ حیل تی و ارزُقنی حی ث لا ا ح تسِب یا ر بَّ العال مین حضرت محمد)ص( فرمودند هر کسی این دعا را بین مردم پخش کند گرفتاریهایش حل شود…
فقط امشب.

دختر خون بس۲, ]۳۱٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۱۸[
??۱۲۸پارت??

چند هفته شده برگشتیم تو آشپز خونه داشتم شام درست می کردم که کیارش اومد. رفتم پیشوازش قیافش خیلی پکر بود

من: سلام خوش اومدی

خسته نگام کرد و لب زد سلام خودش رو به دیوار کنار تکیه داد بازوش رو گرفتم

من: کیارش خوبی چرا رنگ و روت پریده چرا اینجوری هستی کسی چیزیش شده؟؟

کیارش: نه نترس هیچی نشده

من: پس تو چرا اینجوری هستی ؟؟

کیارش: یه لیوان آب برام میاری

سری رفتم تو آشپز خونه و براش آب برداشتم آوردم دادم بهش یه نفس همش رو سر کشید بعدم آروم آروم رفت سمت اتاق

رفتم زیر قابلمه ها رو خاموش کردم و پشت سرش رفتم تو اتاق خودش رو پرت کرده بود رو تخت مطمئنم یه چیزی شده وگرنه کیارش که اینجوری نمی شد

کنارش نشستم و موهای روی پیشونیش رو کنار زدم چشماش رو باز کرد و نگام کرد

من: نمی خوای بگی چی شده کیارش نگرانم کردی

کیارش:نه عزیز من هیچی نشده نگران چی هستی من یکم خستم

من: کیارش جان هرکسی رو بخوای گول بزنی منو نمی تونی گول بزنی همون که وارد شدی من فهمیدم این حالت مال خستگی نیست

هیچی نگفت و چشماش رو بست بعد خودش رو کشید بالا و سرش رو روی بالشت گذاشت منم کنارش دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم رو سینش قلبش تند تند میزد

من: ببین قلبتم داره میگه یه چیز شده بهم بگو دیگه
کیارش: پشیمون شدم خیلی پشیمون شدم

من: از چی !؟؟

کیارش: از این که با شقایق نامزد کردم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.