خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۶

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

وقتی سوار شدم کیارش یه موسیقی لایت گذاشته بود و گوش می کرد چنان عشقی هم باهاش می کرد که نگو

نزدیک خونه شقایق اینا که رسیدیم کیارش زنگ زد بهش تا بیاد پایین برام سوال شده بود که کیارش چرا نمیره خونشون ولی تا خواستم ازش بپرسم

در خونه شقایق اینا باز شد و شقایق با یه چمدون اومد بیرون که کیارش رفت چمدونش رو گذاشت تو صندوق منم به احترامش پیاده شدم و باهاش رو بوسی کردم

وقتی سوار شدیم من جلو نشستم و شقایق پشت وقتی راه افتادیم صدای موزیکه بالا رفت که شقایق پوف کشدار کشید

شقایق: رو عصابی کیارش با این موزیک هات

کیارش: صد دفعه گفتم هر وقت موسیقی داشتی بیار من میزارم وقتی نداری زیپ اونم بکش

من: من دارم بدم می زاری ؟؟

کیارش: بده

رمم رو از تو گوشیم بیرون کردم و تو جا رمیم گذاتشتم و وصل کردم به پخش ماشین دلبریت رو کمترش کن از شهاب مظفری پخش شد

صداش رو بالا بردم و شروع کردم به ریتمش رو دستام و پام ریتم گرفتم

چند تا آهنگ گذشت همه آهنگ ها نسبتا شاد بودن معلوم بود کیارش و شقایق تعجب کردن شقایق بلخره به حرف اومد

شقایق: فاطمه اصلا بهت نمیاد همچین آهنگ های باحالی گوش بدی

من: چرا؟؟؟ به قیافم میخوره که همش مداحی گوش کنم ؟

کیارش با شنیدن حرفام زد زیر خند و دوباره بلند ومردونه خندید همون خنده های که دل منو آب می کرد و دلم برای خندش قنچ می رفت

چند ساعتی تو راه بودیم که کیارش یه جای نسبتا سرسبز ماشین رو کنار یه رستوران و چندتا مغازه پارک کرد تا استراحت کنیم

دختر خون بس۲, ]۰۹٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۲۹[
??۱۰۹پارت??

اونجا یه جیگرکی بود دلم یهو جیگر خواست ، کیارش داشت می رفت سمت رستوران که صداش کردم وقتی برگشت قیافمو مظلوم کردم و گردنم رو سمت جیگرکی کج کردم و لب زدم

من: دلم جیگر می خواد !!

خندید و اومد کنارم و دستم رو گرفت و برد سمت جیگرکی به مرده گفت ده تا سیخ جیگر برامون درست کنه

بعدم بهم گفت همین جا وایستم با شقایق رفت داخل رستوران منم شروع کردم کنار پیرمردی که جیگر درست می کرد قدم میزدم و به کار پیرمرده نگاه می کردم

کیارش اومدو پول جیگر ها رو حساب کرد و جای که شقایق نشسته بود رو نشونم داد تا منم جیگرها رو گرفتم برم اونجا

بعد غذا خوردن دوباره راه افتادیم تو مسیر کیارش انقدر از مادربزرگش برامون تعریف کرد که خیلی خیلی مشتاق شدم ببینمش

بخصوص که کیارش انقدر داره تاکید می کنه مادربزرگش ازش خواسته منو ببره پیشش به قول معروف دست بوس مادربزرگش دارم می رم نمی دونم چرا یکم می ترسم که این مادربزرگش هم مثل اچن یکی باشه اما جلوی فکرای منفیم رو می گیرم

یه مسیر خیلی طولانی رو تو یه جاده ای که هر دو طرفش درخت بود رفتیم.
خیلی قشنگ بود که یهو کیارش پیچید سمت راست بین درختا یه جاده خاکی بود

وقتی همین جوری نگاش می کردی اصلا فکر این که جاده باشه رو نمی کردی اما یه جاده ای بود که با درختا مسیر رو معلوم می کرد

یه مسیر خیلی طولانی و پر پیچ و تاب رو رفتیم تا این که به یه در آهنی رو به رو شدیم اونجوری که کیارش میگفت ما هنوز میون بور زدیم وگر نه یک ساعت بیشتر باید تو جاده می بودیم

کیارش پیاده شد ودرو باز کرد خونه فوق العاده بود هم مسیرش هم خونه دار و درخت هم خیلی داشت خونه انگار بین سبزه ها پنهون شده بود

فکر نمی کردم اینجا همچین خونه های باشه اما این خونه عالی بود عالی

از ماشین پیاده شدیم و هم من هم شقایق در حال نگاه کردن به دارو درخت ها و ظاهر خونه بودیم که صدای یه خانم رو شنیدیم

که به کیارش گفت: صد بار گفتم از اون مسیر نیا اگه ماشین خراب بشه کسی نمی تونه بیاد کمکت کنه وسط اون دارو درختا کو گوش شنوا

وقتی در خونه باز شد و یه خانم اومد بیرون من و شقایق دهنمون اندازه قار علی صدر بازشد باورم نمی شد این مادربزرگ کیارش باشه دختر خون بس۲, ]۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۳۲[
??۱۱۰پارت??

یک خانم میان سال با لباس های ورزشی فیروزه ای که موهاش دم اسبی پشت سرش بسته شده یعنی باورکنیم این مادربزرگ کیارشه اونم مامان مامان!!!

مامان کیارش اگه الان بغلش وایسته کسی باور نمی کنه دختر این زن باشه مادربزرگ پدریش نسبت به این خانم خیلی پیر وشکستس

انقدر منو شقایق بهش زل زدیم که متوجه این که کیارس رفته پیشش نشیدم به خودمون اومدیم و ماهم سری رفتیم پیشش

بهش رسیدیم خیلی با کلاس باهامون دست داد و یه رو بوسی مجلسی هم کرد و با لبخند تو چهرامون نگاه کرد که دوتامون معذب شدیم

به من دقیق نگاه کرد و گفت: تو فاطمه ای به شقایق هم نگاه ی کرد وگفت: وتو شقایق درسته؟؟

با لبخند و دوتامون تایید کردیم که لبخند شیرین وجذابی زد و راهنمایمون کرد تو خونه

من که خیلی معذب بودم از رفتار شقایق هم این رو می شد پی برد که اونم همینجوری معذبه مثل من

کنار هم نشستیم که مادربزرگ روبه رومون و کیارش رو مبل تک نفره کنار مادربزرگش

کیارش ومادربزرگش باهم حرف میزدن و من وشقایق تو بدترین حالت معذبی سرمون پایین بود و با یه چیزی خودمون رو سرگرم می کردیم

شقایق به سمتم متمایل شد وگفت: مثل این که نمی خواد ازمون پذیرایی کنه و بلند بشه بره آشپز خونه تا بلکه ما یه نفس راحتی بکشم

بهش چشم غره ای رفتم و سعی کردم لبخندم رو پنهون کنم تا مادربزرگه نبینه

من: زشته. میشنون …

شقایق: مگه دروغ میگم

با صدای مادربزرگه دوتامون ازجا پریدیم و به بدبختی آب دهنمون رو قورت داریم شقایق زمزمه که که شنید

مادربزرگ: دخترا… مشکلی پیش اومده چیزی لازم دارین

دختر خون بس۲, ]۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۲[
??۱۱۱پارت??

شقایق چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت برای جمع کردن قضیه گفتم :شقایق تشنست و آب میخواد

مادربزرگ: او عزیزم روی اپن یه پارچ شربت هست با چندتا لیوان بیارش

شقایق شدید جا خورد ولی بلند شد و رفت شربت ها رو آورد وقتی می اومد از صورتش معلوم بود عصبانیه با شیطنت بهش چشمک زدم که بهم چشم غره ای رفت

یکم مادربزرگ کیارش باهامون حرف زد و بعد ازمون پرسید: داشتن هوو براتون سخت نیست باهم می تونید کنار بیایین ؟؟

شقایق یه بله آروم گفت. اما من با لبخند گفتم: خداراشکر ما باهم بد نیستیم برعکس با هم خیلی صمیمی هم شدیم هم دیگه رو دوس داریم به هم دیگه حسادتی نمی کنیم

مادربزرگ: نه این طور فکر نکن هنوز مونده تا متوجه بشی پس الکی به خودتون امید اینجوری ندین

من: نه این طور نیست میشه یه آدم رو با یه با حرف زدن بشناسی من و شقایق هیچ مشکلی باهم نداریم

مادربزرگ: مطمئنی ؟؟؟

من: بله مطمئنم
مادربزرگ: یعنی مطمئن باشم از این حرفای که میزنی پشیمون نمی شی

من: بله مطمئن باشید
مادربزرگ: باشه پس چه طوره امشب کیارش و شقایق تو یه اتاق باشن و تو تو یه اتاق

اخ از دست این پیر زن های خبیث می خواد منو تحت فشار بزاره برای همین بدون فوت وقت سری درجوابش گفتم

من: باشه من مشکلی ندارم در هر صورت شقایق وکیارش یه شبی از همین شب ها باید باهم باشن
شقایق از خجالت سرخ شد خودمم تعجب کردم چه طور همچین حرفی زدم مادربزرگ: چه طوره اون شب امشب باشه؟؟ها کیارش امشب شب اول تو شقایق باشه خوبه؟؟؟

دهنم آسفالت شد چی داره میگه این وای خدای من اینا فقط میخوان پوز منو به خاک بمالن نه چیز دیگه ای

کیارش: چی داری میگی مامانی ما فقط عقد کردیم ازدواجی صورت نگرفته

مادربزرگ: خب عیبی نداره مشکلی هم به خاطر شقایق نداری اون باکره که نیست

شقایق غمگین شد و سرش رو پایین انداخت مطمئنا به خاطر من که مشکلی نداشت چون خودش بهم گفته بود که قبل فوت نامزد قبلیش باهام رابطه داشتن اما مادربزرگ…

اخ گندت بزنن کیارش که انقدر دهن لقی

دختر خون بس۲, ]۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۲[
??۱۱۲پارت??

چپ چپ به کیارش نگاه کردم سرزنش گر بهش خیره بود که شونه ای بالا انداخت ومنم به شقایق اشاره کردم که متوجه شد

بعد یکم بحث بین مادربزرگ و کیارش مادربزرگ موفق شد حرفش رو به کرسی بنشونه

مادربزرگ: خوبه پس من فاطمه جان میریم تا اتاق امشب شماها رو تزیین کنیم

اخ خدا چرا منوبین این بنده های عوضیت گذاشتی فقط میخوان منو عذاب بدن بلند شد و به منم اشاره کرد که دنبالش برم عصابم به شدت خورد شده بود ولی ناچار بلند شدم ودنبالش رفتم تو یه اتاق

رفت بیرون منم به اتاق نگاه کردم یه اتاق با کاغذ دیواری های کالباسی با کمد و تخت سفید. همین هیچی دیگه تو اتاق نبود چندان قشنگ و جذاب نبود

مادربزگ با یه عالمه شاخ گل سرخ برگشت و اونا را داد به من تا همه رو پر پر کنم او خدای من خودشم مشغول طورهای سفید وصورتی بالای تخت شد عجب دل خجسته ای داره این زن

راستش یکم حسودیم شده بوذ فکر این که کیارش امشب پیش من نباشه و پیش یکی دیگه بخوابه یکم قلبم رو اذیت می کرد اما به روی خودم نمی آوردم

بعد تموم شد کارام گلای توی سینی رو گذاشتم رو تخت و به مادر بزرگ نگاه کردم که کار اونم تمومشد با گلبرگ ها دوتا قلب به هم پیوسته رو وسط تخت درست کرد کمی گلبرگ هم دور تا دور تخت پخش کرد

با هم از اتاق اومدیم بیرون مادربزرگ رفت زنگ زد به رستوران و برامون غذا سفارش داد

بعد خوردن شام که من هیچی ازش نفهمیدم مادربززگ
و اونا رو راهی اتاق کرد اوناهم که معلومه دوتاشون آمادگی رو داشتن و هردوش حتی حموم هم رفت خیلی خون سرد و شاد وارد اتاق شد و صدای چرخیدن کلید سوحان روح من کردن

مادربزرگ به اتاق بقل اتاق اونا اشاره کرد و منو تو اون فرستاد وقتی وارد اتاق شد. اتاق رو به رو تخت بود کنارش تراس که درش باز بود منم که عاشق تراس

رفتم تو تراس تا یکم عصاب متشنجم رو به راه بشه اما با دیدن در تراس اتاقی که کیارش و شقایق توش بودن و باز بودنش تعجب کرد اومدم برم تو ودر تراس رو ببندم که با در بدون شیشه مواجه شد. در تمامن شیشهای بود که شیشه ای نداشت

دختر خون بس۲, ]۱۷٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۵۲[
??۱۱۳پارت??

نا امید رفتم تو اتاق اشکام نزدیک جوشیدن بودن واقعا سخته ،شوهرت تو اتاق یغلست یا زن دیگش در حال معاشقه باشه و تو …

هر لحظه منتظر این بودم که صدای جیغ و ناله شقایق بلند بشه حتم داشتم که کیارش از این که تو رابطه چقدر خشن و بی رحمه بهش چیزی نگفته

اما خیلی گذشت اما صدای نمی اومد کنجکاو شدم رفتم نزدیک که صدای ناله های ریز شقایق از روی لذت می اومد پاهام رو متوقف کرد

کم کم صداش بالا رفت که سوحان روحم شد حرفای که میزدن واضع می شنویدم ، تو صدای جیغ های خفه و ناله های شقایق هیچ اثری از درد نبود

صدای کیارش خشن و خش دار نشده بود فقط از همیشه خمار تر شده بود و سرار لذت تو صداش موج می زد

حتما شقایق اونا به اوج رسونده بود. که دیگه صدای جیغ ها رو عصابش نمی رفت و نمی گفت خفه شو
به جاش زمزمه های عاشقونه میگه …

آخ فاطمه بدبخت چقدر تو ساده ای که نمی فهمی این رابطه فقط از روی محبت و عشقه نه چیز دیگه اما رابطه های که تو توشونی فقط از روی نیاز وشهوته

اونی که الان باهاشه عشقشه اما تو… اصلا تو چی هستی که انتظار محبت و عشق رو داری تو فقط یه خون بسی یه اجبار پس خفه باش

صداها تو سرم می پیچیدن. هرچی می خواستم گوش نکنم اما صدا نزدیک بود خواستم از اتاق بزنم بیرون که دیدم مادربزرگ کیارش تو سالن رو به روی اتاق ها داره تلوزیون نگاه میکنه. نا امید برگشتم تو اتاق

دختر خون بس۲, ]۰٫۱۷۱۷٫۱ ۰۰:۵۲[
??۱۱۴پارت??

گوشه اتاق کز کردم اتاق خیلی کوچیک بود و نسبتا خالی برای همین صدا همش پخش می شد

هرچقدر منتظر بودم که صدا هاشون بخوابه نمی شد کیارشه دیگه دیر ارضا میشه به این راحتی ها ول نمی کنه دیر رازی میشه

دلم می خواست برم در تراس رو خودم ببندم اما مطمئنم تحمل دیدنشون را ندارم یه لحظه روح خبیث وجودم بهم گفت این خوشی رو یراشون کوفت کنم. اما دلم نیومد

نمی دونم چی شد که تو یه تصمیم آنی گوشیم رو برداشتم و به تلفن کیارش زنگ زدم

طول کشید تا جواب بده اما پشیمون شدم اومد قطع کنم که وصل شد نزاشتم چیزی بگه

من: در اون تراس لعنتی رو ببندید

حرفم رو زدم و قطع کرد دلم می خواست بفهمه که دارم صداشون رو می شنوم تا یکم عذاب وجدان بگیر تا یکمم که شده امشب شب زهرش بشه که فکرش رو نمی کنم

رفتم تو لیست آهنگ ها یکی گذاشتم و صداش رو هم تا ته زیاد کردم و خودم رو انداختم رو تخت اشکام آروم آروم می ریختن

هه مادربزرگش به سبک خودش ضربش رو بهم زد هنوز مونده ، مونده تا بقیه عقده هاشون رو سرت خالی کنن

اشکام ریز ریز میریختن تو یه دنیایی دیگه سیر می کردم نمی دونم چقدر تو یه حالت بودم چشمام داست سنگین می شد که تخت بالا پایین شد

دختر خون بس۲, ]۱۷٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۵۲[
?? ۱۱۵پارت??

قطعا کیارشه دیگه دونه دونه رفتار هاش رو از حفظ بودم دلم نمی خواست باهاش چشم تو چشم بشم

برای همین خودم رو زدم به خواب دستش رو صورتم نشست چشمام رو لمس کرد اه لعنتی میخواست بفهمه گریه کردم یا نه که چشم های خیسم لوم دادن

صدای آهنگ قطع شد چند دقیقه گذشت که لحظه به لحظه چشمام سنگین تر می شدن اما کیارش قصد رفتن نداشت

وقتی چشمام رو باز کردم تو همون اتاق مسخره بودم و البته تنها نمی دونم کی خوابم یرد و نمی دونم کیارش کی رفت

بلند شدم تو این اتاق آینه هم نیست چمدون من هم که نمی دونم اصلا کجاست مطمئنم چشمام به خاطر دیشب. خیلی تابلو شد

باید یه جوری برم تو حموم که کسی متوجه من نشن روسریم رو مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون یه راست رفتم سمت سرویس
تو آینه خودم رو نگاه کردم قیافم افتضاه بود انقدر آب یخ به صورتم زدم تا صورتم یکم نرمال شد رفتم بیرون

اونا دور هم نشسته بودن و داشتن صبحانه می خوردن منم به جمعشون اضافه شدم. صبح بخیر مادربزرگ و شقایق با نشاط جواب دادن

کیارش فقط نگام کرد لخر سر آروم طوری که خودم و خودش بفهمم لب زد و گفت خوبی؟؟

خوشحال شدم که لاعقل یکوچولو هم که شد براش مهمم لبخند تلخی زدم و منم مثل خودش لب زدم و گفتم نمی دونم فکر نکنم

روبه روی هم بودیم پرسید چرا که هنوز جوابش رو ندادم که مادربزرگش گفت: دیشب خوب خوابیدی. عزیزم ؟

من: اولش عادت نداشتم خوابم نمی برد بعد کم کم خوابم برد

مادربزرگ: به چی به اتاق جدید عادت نداشتس یا به دوری از کیارش عادت نداشتی که خوابت نبرد

دختر خون بس۲, ]۱۷٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۳۷[
??۱۱۶پارت??

من: هر دو هم جام تغییر
کرده بود هم یارم نبود اما شیشه تراس شکسته بود بیشتر از همه اون نمیزاشت بخوابم

مادربزرگ: عزیزم یادم رفت بگم امشب برو تو اتاق بقلی اتاقی که شقایق و کیارش دیشب بودن توش سمت چپش … راستی دخترا آدماده بشین ما باهم بریم تو باغ و یکم این اطراف بگردیم تا ما بیاریم کیارش کبابامون رو آماده کرده

کیارش: چیکار کردم ؟؟؟

مادربزرگ: برای من که جوجه میزنی برای زن هاتم همون کباب های رو که دوس دارن درست میکنی امروز ناهار رو میخوام تو درست کنی ببینم چیکار میکنی معلوم میکنی چقدر به زنات اهمیت میدی اگه بدونی چی رو بیشتر دوس دارن!!! از خودشونم می پرسما؟؟؟

کیارش: مامانی من الان کجا برم دنبال گو…
مادربزرگ: از اسمائیل آقا بپرس آدرس میده خیلی به اینجا نزدیکه

سمت ما برگشت و گفت: برید آماده بشین دیگه برین ببینم پانزده دقیقه دیگه باید همینجا باشین

برگشتم سمت کیارش و بهش گفتم: چمدون ها هنوز تو ماشینن

کیارش: نه من صبح آوردمش تو اون اتاقه

رفتم چمدون رو برداشتم و بردم تو اون اتاقی که مادربزرگ کیارش گفت خوب بود نسبت به اون اتاق دیگه خیلی بهتر بود سری آماده شدیم و با مادربزرگ زدیم بیرون

مادربزرگ: راستی ببینم شما چه کباب های رو دوس دارین

شقایق : جوبه

من: برای من کباب فرقی نداره

مادربزرگ خیلی سر زنده و شاد بود ما خسته شدیم اما اون خستگی ناپذیر بود همه اطراف رو بهمون نشون داد

وقتی داشتیم برمی گشتیم ساعت نزدیک دو بود که کیارش زنگ زد که کبای ها رو درست کرده دارن سرد می شن

خیلی دوس داشتم بدونم کیارش برای من چی درست کرده فکر نکنم بدونه من کباب خاصی دوس ندارم البته من جیگر رو از خانواده کباب ها نمی دونم وگر نه من از بچگی عاشق جیگر کباب بودم

وقتی رسیدیم کیارش میز رو چیده بود همه دور میز نشستیم کیارش رفت تو تراس و چند دیس کباب های مختلف آورد برای مادربزرگ و شقایق جوجه گذاشت اما برای من چیزی نذاشت

مادربزرگ: پس فاطمه چی ؟؟

کیارش: اون براش این کباب ها فرق نمی کنن از هیچ کدوم چندان خوشش نمیاد

به این که انقدر خوب دقت کرده بود لبخند زدم که شقایق برام. از هر مدل یکم می ریخت تو بشقاب

من: شقایق این همه رو که من نمی تونم بخوردم

کیارش دوباره رفت تو تراس چند دقیق گذشت که نیومد مادربزرگ صداش کرد تا بیاد که گفت : دستم بند دارم گرجه ها رو کباب میکنم یکم صبر کنین

چند لحظه گذشت که بایه بشقاب و یه دیس اومد یکی گوجه بود که گذاشت وسط بشقاب منو برداشت و گذاشت کنارم و دیس دیگه که چند تا سیخ توش بود رو گذاشت رو به روم باورم نمی شد که یادش مونده برای من جیگر درست کرده بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.