خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۵

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

با این حرف کیارش من سرخ شدم از خنده وخجالت اما شقایق بشکن میزد و رو صندلی مثلا قر میداد  کیارش: بشین دختر سر جات

بعد سرش رو سمت من کردو گفت: نقشه این قضیه رو تو کشیدی مطمئنم شرارت از چشمات می بارید

ریز خندیدم و خودم رو با چایم سر گرم کردم. با کیارش یکم هنوز سر سنگین بودم.

راستش هنوز ازش به خاطره بچمون و بحث صبح دلگیر بودم برای همین زیاد باهاش هم کلام نمی شدم

امروز هم نمی دونم چرا یهو شیطنتم گل کرد و فکر این کار افتاد تو سرم  وگر نه منو چه به این کارا…والا….

روز خیلی خوبی بود جز چند باری که مادر بزرگ اومد و بهمون  گیر داد و طعنه های ریز و درشتی که بار من می کرد  خوبیش این بود که بعضی جاهاش کیارش ازم دفاع می کرد

این بهم بیشتر دلگرمی می داد و خوشحالم می کرد  هرچی نباشه وقتی ببینی شوهرت بعضی جاها پشتته دلت گرم می شه

نزدیک یک ماهه مادربزرگ کیارش اینجا  توی این یک ماه برام حسرت شده  یه شب سرم رو آروم بزارم روی بالشت

خدا نکنه کیارش بره بیرون هر مدلی باشه متلک ها و طعنه هاش رو بهم می رسونه خیلی اذیتم می کرد حرفاش خیلی نیش داشت خیلی…

از اون زن های افریته بود چند بار حتی من و کیارش رو هم تا مرز جنگ و دعوا برده بود من حرفی میزدم نمی زدم شیش تا میزاشت روش و می رفت به کیارش می گفت

با وجود اون حتی تو خونه راحت نبودم نه من نه کیارش  اونم چندان از مادربزرگش خوشش نمی اومد دلش هم ازش پر بود

صبح کیارش کار داشت زود قرار بود بره با صدای آلارم گوشی کیارش که برای نماز صبح گذاشته بودمش بیدار شدم  وضو گرفتم و مشغول نماز خوندن شدم

بعد نماز  دوباره رفتم سرم رو گذاشته بودم بخوابم کیارش بهم گفت برایساعت هفت دوباره بزارمش رو هشدار اما یادم رفت وخوابیدم

داشتم یه خواب عجیب می دیدم که انگار یهو از یه صخره پرت شدم ،پرت شدنم مساوی شد با یهو بیدارشدن کیارش ، گیج داشتم نگاش می کردم که شروع کرد فوش دادن من …

من: اه چی میگی تو چی شده؟؟

کیارش: آخه بیشرف  مگه من بهت نگفتم گوشی بزاری رو ساعت هفت ها ؟؟ الان ساعت هفت و چهل  دقیقست

همین جور که داشت می رفت تو حموم منو خودش و زمین زمان رو فوش میداد  منم سری پریدم پایین و بدو رفتم تو آشپز خونه تا براش صبحانه درست کنم

سری چای ساز رو زدم به برق و یه صبحانه ساده درست کردم چای رو که دم کردم یه استکان چای براش ریختم

وقتی از  اتاق زد بیرون رفت چند تا برگه از اتاق کارش برداشت و یه راست رفت سمت در خونه که دویدم سمتش  من: ای ای ای کجا؟!!

کیارش: به نظر تو کجا؟؟؟

من: هرجا بیا اول صبحانه بخور بعد برو  کیارش: فاطمه دیرم شده ساعت نه شد

دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت آشپز خونه و گفتم: دیرت که شده حالا ده دقیقه یا نیم ساعت دیر شده صبحانه بخور بعد برو همین جور همیشه  برج زهرمار تشریف داری روزکه صبحانه هم که نخوری گرسنه باشی از هاپو هم خطرناکتر می شی

نشوندمش رو صندلی و کاغذ ها رو ازش گرفتم و. چند تا لقمه ای رو که جلو تر گرفته بودم رو بهش دادم  دو سه لقمه خچرد و یه چن. قلپ هم چای خورد بلندشد  که بره باز هم نزاشتم

کیارش: فاطمه دیرم شده همه اونجا منتظر منن

من: خب عزیزم  با معده خالی بری اونجا بجای دکور آشپزخونه دکور توالت بشون تحویل میدی اونم با جزعیات بخور یکم

کیارش: گندت بزنن با این مثال زدنت نمی خورم مگه من بچه مدرسه ایم

من: صد رحمت به بچه مدرسه ای لاعقل به بچه مدرسه ای. میشه لقمه داد دستش تو که اونم نمیخوای

بلاخره موفق شدم و چند لقمه به خوردش دادم  تا دم در پشت سرش بودم  تا کفشاش رو پوشید همش  چای ها رو به زور تو حلقش می ریختم

واقعا اون شده بود بچه مدرسه ای منم مادرش برگه ها وکاغذ هاش رو ازم گرفت که بره درو باز کرد که تازه موهاش رو دیدم  که خیس روی صورتش ریخته بود

من: موهاتم که خیس لاعقل خشکشون می کردی

کیارش: می خوای تا ماشتینم بیا سشوار دستت بگیر خشکشون کن  من: اگه بذاری که میام

یه چیزی زیر لب نثارم کرد و هولم داد تو خونه و درم بست یهو صدای مادربزرگش بلند شد که زهرم ترکید و یه متر از جا پریدم ماپربزرگ :جایگاهت  روپیش کیارش از دست دادی با این کارها دوبارهبرنمی گرده چون جات رو یکی دیگه گرفته البته تو از اول هیچ جایگاهی نداشتی

اوف خدایا بهم صبر بده تا جلوی زبونم رو بگیرم وچیزی نگم چیزی نگم که برای خودم  دردسر نشه  راهم رو به سمت آشپز خونه کج کردم و انگار نشنیده بودم چی گفت

که دوباره متاسفانه صداش بلند شد : من باتو حرف میزنن سرت رو عین گاو انداختی پایین و میری  بله دیگه تو خانواده ای که فرهنگشون کوچه خیابونی باشه بزرگ بشی احترام به بزرگتر حالیت نیست

این چی گفت این زنیکه به خانواده من توهین کرد نه دیگه، دیگه سکوت جایز نیست برگشتم سمتش خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا توهین نکنم بی احترامی نکنم

من: کسی که اسم خانوادی منو میاره باید دهنش رو اب بکشه  خانواده من عرج وقرب زیاد دارن ارزش وفرهنگشون ازخیلی ها هم بیشتر و بهتره پس بفهمید چی میگید

مادربزرگ: آفرین خوشم باشه زبونت هم که باز شد باز بلبل شدی  خانواده من، خانواده من نکن  جلوی من همچین میگه انگار کی هستن

من: گفتم هرکی که هستن هرچی که هستن برای من ارزششون فرهنگشون همه چیزشون بالاس ومی ارزه به صدا مثل شما با فرهنگ ها تازه به دوران رسیده

مادربزرگ: خفه شو دختر سلیته اینم نشونه ای از ادب و تربیتته  خانواده تو اگه خوب بودن  ج*ن*د*ه* ای مثل تو را تحویل جامعه نمی دادن

با شنیدن حرفش مغزام سوت کشید این چه طور جرعت کرد به من همچین حرف بزنه همش نفس عمیق می کشیدم تا آروم باشم

من: سفت خودتون رو به من نصبت ندین  من کار های  ش

حرفم تموم نشده بود که با پشت دست و اون انگشتر های مزخرفش خفم کرد.

طوری محکم زد که برای لحظه ای گونه وگوشه لبم بی حس بودن

گونم می سوخت به شدت هم می سوخت اما کاری نمی تونستم بکنم  برای جلوگیری از بالاتر رفتن درگیری عقب گرد کردم و از سالن  رفتم تو اتاق در رو محکم بستم و به در تکیه دادم  صداش رفته رفته بالا می رفت و حرفاش هرلحظه بدتر و زشت تر می شد

گوشیم رو از توی کشو برداشتم و به کیارش زنگ زدم  همین که الو کرد  در رو باز کردم وگوشی رو سمت صدای مادربزرگش که از سالن می اومد گرفتم دعا دعا می کردم بشنوه صدا رو

واقعا دلم درد میگرفت از سفت های که بهم می داد اینجوری وقتی به کیارش بگم باور نمی کنه بهتره صدای مادربزرگش رو بشنوه

از شدت عصبانیت دست وپام می لرزید صدای مادربزرگش که کمتر شد اومدم قطح کنم که دیدم قطح شده اه حتما صدای نرفته  اونم قطح کرده

گوشی روانداختم گوشی تخت و خودم رو هم پرت کردم رو تخت گونم می سوخت خیلی اما اصلا  حس و حال بلند شدنم نبود ببینم صورتم چش شده  اینبار هم ساکت به یه نقطه نگاه می کردم انقدر از این پهلو به اون پهلو شدم عصابم خراب بود خراب تر شد

از گرسنگی معدم می سوخت اما نمی خواستم برم پیشش تا باز چیزی بگه  بهتره دنبال دردسر نگردم بهتر منتظر باشم تا کیارش بیاد

صورتم خیلی می سوخت رفتم جلوی آینه ببینم چی شده که با صورت رخمی مواجه شدم روی صورتم یه خط بلند و یه خط کوتا افتاده بود یه کم هم خون خشک شده بود خدا لعنتت کنه ببین با صورتم چیکار کرده

چند ساعت گذشت تا این که صدای در شد خیالم راحت شد که کیارش اومد  در اتاق باز شد

کیارش: باز چی شد که دعوا کردین ؟؟؟

برگشتم سمتش  می خواستم براش توضیح بدم که با تعجب نگام کرد

کیارش: صورتت چی شده؟؟ من: شاهکار مادربزرگته  کیارش: چرا این کار روکرد ؟؟

من: چون صفت های خودش رو به من نسبت داده بود جوابش رو دادم  کیارش: با چی زد که اینجوری شد؟؟

من: باپشت دستش  انگشتراش صورتم رو پاره کرد تازه جای کمربند جناب عالی ناپدید شده بود  اما این یکی تا آخر می مونه  من با این صورت چیکار کنم آخه ؟

کیارش: میرم باهاش حرف بزنم حق نداری بیایی بیرون

من: کیارش من دیگه نمی تون باهاش بسازم  تا چشمت رو دور میبینه  طعنه ها وکنایه هاش شروع میشه الانم با صورتم این کارو کرده این صورت دوباره صورت قبلی میشه ؟؟

عقب گرد کرد و از اتاق زد بیرون صداش نا مفهموم که داشت با مادربزرگش جرف می زد می اومد صداشون رفته رفته بالاگرفت خودمم ترسیده بودم  نباید با مادربزرگش دعواش بشه وگرنه تمام کاسه کوزه ها آخرش روی سر من می شکنه رفتم بیرون

بازوی کیارش رو گرفتم و به زور آوردمش تو اتاق  کیارش: چرا اینجوری میکنی

من: بهت نگفتم بیا اینجا باهاش جنگ دعوا راه بنداز این کار رو که خودمم همیشه می تونم بکنم  کیارش: میگی چیکار کنم؟؟

من: داد نزن ،نمی دونم چیکار کنی ولی لطفا باهاش دعوا نکن حتی بحث هم نکن  چون اینجوری فقط اسم من بد می شه بعد میگه من تو رو شوروندم که بری با مادربزرگت دعوا کنی

زنگ زد واسه  مادرش و باهاش حرف میزد  منم رو صندلی میز آرایش نشستم و نگاش می کردم حرف زدنش که تموم شد گوشی رو قطع کرد و خودش روپرت کرد رو تخت

یه چند ساعت دیگه هم گذشت کیارش خوابش برد منم از گرسنگی  رو به موت بودم اما نمی خواستم  برم بیرون  صدای در اومد

کیارش رو بیدار کردم که بره در رو باز کنه انقدر گیج بود که به در اتاق خورد  قیافه شولیدش خیلی برام شیرین بود

در رو که باز کرد از صداشون متوجه شدم مامان و باباش اومدن  خجالت می کشیدم با این صورت برم پیششون

کیارش صدام کرد تا برم پیششون  یکم به سر و وضعم رسیدم و رفتم تو سالن مامان بلند شد تا باهام رو بوسی بکنه که صورتم رو دید و هین کشید

مامان: فاطمه صورتت !!

لبخند بی جونی زدم و  رفتم پیش بابا …بابا هم با عصبانیت به صورتم و مادرش نگاه می کرد فضای خیلی خفه کننده بود به بهانه چایی بردن بلند شدم و اومدم آشپز خونه

اونام داشتن باهم بحث می کردن استرس گرفته بودم ای کاش به کیارش چیزی نمی گفتم دلم نمی خواد باعث دلخوری بینشون من باشم

قطعا مادربزرگش همه اینا رو از چشم  من می بینه اما واقعا تحمل کردن رفتارش برام سخت بود

انقدر صداهاشون بلند بود که دلم می خواست فریاد بزنم نشستم رو صندلی وسرم رو روی میز گذاشتم

که کیارش وارد آشپز خونه شد ازم پرسید چرا اینجوری شدم

من: کیارش من نخوام بین شماها خراب بشه چرا به پدر و مادرت گفتی

کیارش: چیزی بود که باید می گفتم تو نگران چیزی نباش مامان بزرگ رفت وسایلش رو جمع کنه

من: دلم نمی خواد اینجوری از خونم بره نمی خوام از من دلگیر باشه

دختر خون بس۲, ]۲۸٫۰۹٫۱۷ ۲۳:۵۵[

??۹۸پارت??

بابا:  دخترم مادر من هیچ وقت با هیچ کدوم از عروس های خانوادش نمی ساخت  با تو که ازهمه بدتره ما همه میدونیم خود مادرم مقصره تو نگران نباش

از اومدن یهوی بابا به آشپزخونه یکم معذب شدم  بلند شدم وگفتم: آخه بابا اینجوری عذاب وجدان می گیرم  من اصلا نمی خواست کسی متوجه بشه اما کیارش بهتون گفت

بابا : میدونم دخترم نگران نباش اصلانم عذاب وجدان نداشته باش من خودم دو روز پیش برای مامانم زنگ زدم گفتم این چند روز میام دنبالش

قبل این که برن مامان به کیارش گفت فردا میاد دنبال من که باهم بریم دکتر پوست برای صورتم

بعد رفتن اونا هوا  هم که نزدیک به  تاریک شده بود منم که چیزی درست نکرده بودم از گرسنگی هم جون نداشتم

وقتی  میخواستم برم تو آشپز خونه چیزی درست کنم. سرم گیج رفت خودم رو به کاناپه تکیه دادم  حس بیهوش شدن داشتم فقط تونستم  کیارش رو صدا کنم و تمام….

************

وقتی  چشمام رو باز کردم کیارش بایه لیوان آب بالاسرم نشسته بود

کیارش: خوبی ؟؟؟

من: نه از گرسنگی حالت تهو گرفتم

کیارش:مگه چیزی نخوردی

من: نه همون صبح که پشت سر تو. با مادربزرگت دعوا کردم  از اتاق نیومدم بیرون  تا با مادربزرگت چشم تو چشم نشم

کیارش: دختری خل و چل. صبر کن من برم زنگ بزنم چیزی بیارن

من: نه. یه نون پنیر  چیزی بیار  دلم غذای بیرون رو نمی خواد بعدشم بلند شو یه چیزی درست کن من یه شب دست پخت تو رو بخورم

کیارش: دیگه چی امر دیگه ای نیست

قیافش برام خیلی بانمک شده بود و دیدنی  اما خودم رو پژمرده گرفت که دلش بسوزه و این طور هم شد

دختر خون بس۲, ]۲۹٫۰۹٫۱۷ ۲۳:۲۷[

??۹۹پارت??

کیارش: باشه باشه قیافت رو اونجوری نکن  صبر کن برم یه چی بیارم

کرمم گرفته بود اذیتش کنم و خودم ویکم لوس کنم برای همین دستام رو به حالت این که می خوام بغلم کنه باز کردم و قیافم رو باز پژمرده کردم

با تعجب نگام کرد و لب زد بغلت کنم منم سرم رو بالا پایین کردم که اره

اونم به ناچار خم شد تا بغلم کنه که پاهام رو سری دورش پیچیدم دستام رو هم سفت دور گردنش کردم  زیر لب یه چی گفت که نشنیدم و بلندم کرد و از تاق اومدیم بیرون

کیارش: فاطمه خیلی سبکی چند کیلویی مگه ؟؟

من: آخرین بار که خودم رو وزن کردم ۴۵کیلو بودم الان فکر کنم زیر چهل کیلو شدم

منو نشوند روی اپن و خودشم رفت سمت یخچال  تا برام چیزی بیاره همون جوری که تو یخچال رصد می کرد پرسید چرا؟؟

من: نسبت به دوران مجردیم  خیلی لاغر شدم الان

نون و پنیر و یه لیوان شیر برام گذاشت  منم مشغول خودنشون شدم یکم که خودم عقب کشیدم و دستام رو به هم مالیدم

من: خب خب چی میخوای امشب درست کنی ؟؟

کیارش: مثل اینکه خیلی جدی گرفتی من یه چی گفتم بچه

من: کیارش اذیت نکن دیگه همیشه من مثل کوزت کاری خونه رو میکنم و همشم در حال درست کردن غذا های جور واجورم یه شب اذیت یه چی خواستم

کیارش: خب توله من که بلد نیستم چیزی درست کنم

من:مگه من مردم خب من بهت میگم تو انجام میدی. به همین راحتی به همین خوشمزگی

کیارش: آخ از دست تو خداشاهده اگه حالت بد نمی بود من میدونستم تو …خب چی میخوای درست کنیم ؟؟؟

من: اوووم. قورمه سبزی و شیوید پلو با ماهی و قیمه هم باشه خوبه خیلی وقته نخوردیم  یه کرم کارامل هم برای دسر

بعد این که اینا رو گفتم یه لبخند پت و پهنم زد و به کیارش نگاه کردم که عین شیر زخمی نگام می کرد

دختر خون بس۲, ]۲۹٫۰۹٫۱۷ ۲۳:۲۷[

??۱۰۰پارت??

کیارش: دیگه چیزی نمی خوای بچه پرو واسه من لیست درست کرده حقته خوراک بزنمت تا آدم شی. دست تنها این همه چیز رو مگه میشه درست کرد ؟؟

من: ها چیه عصبانی شدی وقتایی که باهام میکردی  و یه عالمه غذای مزخرف و جور واجور سفارش میدادی تا اذیتم بکنی یادته منم حق اعتراض نداشتم  وگرنه. یه تو دهنی  هوالم می کردی ، منم دست تنها بودم

کیارش با خنده گفت: پس دلت پره که این همه سفارش دادی

من: بله که دلم پره وقتی که یخچال رو پر می کرد و میگفتی باید تا اخر هفته خالی بشه  و هر شب چند مدل غذا می خواستی ناهارم غذای مونده نمی خوردی منم اذیت میشدم

کیارش: خب باشه تسلیم عصبانی نباش خانم کوچولو  الان تو تلافی میکنی  فقط گریه نکن جان مادرت

من: راستی کیارش الان میری دنبال مامانم  ؟؟؟

کیارش: نمی دونم ببینم چی میشه

من: این یعنی نه نمیری

کیارش: میرم قول میدم اما یکم باید تحمل کنی  حالا من اول چیکار کنم

من: اچل پیش بندرو از اون  کابنت بردار بیار برات ببندم

کیارش هرکاری میگفتم رو انجام میداد بعدشم فقط یه قورمه سبزی فتم درست بشه. البته دهنم گف کرد بس بهش گفتم این کارا بکن اون کارا نکن. دیونم کرد  تا غذا رو آماده کرد

من: کیارش بزنج ها به سروصدا اومدن الان شعلش رو کم کرد تا خوب دم بکشن

وقتی شعلی برنج ها رو کم کرد برگشت سمت من اخ که قیافش سوژه ی خنده بود مثل این که دستش سبزی داشت زده بود به پیشونیش موهاشم ژولیده از پیش بندش هم که نگم …آشپزخونه هم که اگه توش بم می ترکید وضعش از این بهتر بود

من: ای بیا برو حموم بیا برو که حالم از سرووضعت به هم خورد بیا برو

کیارش: فاطمه ول کن ببین آشپز خونه رو باید به سرو وضع آشپز خونه برسم

من: اول به خودت برس بعد با ظرفای بعد شام آشپز خونه رو هم جمع جور کن بیا جون مادرت برو حموم که دارم بهت آلژی پیدا می کنم

با عصبانیت پیش بند رو کند و رفت سمت اتاق منم پشت سرش از روی اپن پرید پایین وسری شرچع کردم به جمع وجور کردن آشپز خونه بعدم تمام ظرف ها رو شستم آخر سر هم مشغول چیدن میز شام شدم

داشتم میز رو می چیدم که کیارش از پشت بغلم کردم و سرش رو تو گردنم فرو کرد

کیارش: آخ من قربون خانم مهربون وکدبانوم بشم که دلش نمیاد آقاش اذیت بشه  اول به گوش های خودم شک کردم شاید من اشتباهی شنیدم این کیارش نیست اما نه خودشه  ولی کیارش و این همه محبت عجیبه

دختر خون بس۲, ]۰۲٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۵۵[

?? ۱۰۱پارت??

همون جور که دستاش دورم بود چرخیدم سمتش و چشمام رو ریز کردم تو صورتش با خنده و برقی که بدنم رو میلرزوند نگام می کرد دستم  رو گذاشتم  رو پیشونیش

من: نه تب هم که نداری پس مطمئنن یه فکرای تو سرته  مشکوکم مشکوکم بهت!!

کیارش: خلی دیگه  باید همش باهات دعوا کنم  دوس نداری  بهت محبت کنم؟؟

من: محبتی که دوامش فقط رسیدن به تخت باشه …نه نمی خوام

اومد حذفی بزنه که پستم رو گذاشتم روی دهنش  و نشستم رو صندلی رو به روش

من: کیارش ، شوهرمی مثل کف دست میشناسمت  ولی تو را خدا گولم نزن دلم دیگه طاقت اینجور چیزا رو نداره

اومد رو به روم نشست چند دقیقه ای رو بهم نگاه کرد بعد لب باز کرد و شمرده شمرده شروع کرد حرف زدن

کیارش: روزی که شقایق رو آوردم پیشت ، عصبانی بودم سرت داد زدم ، با بغض رفتی بیرون، شقایق داشت باهام بحث می کرد ، یکم شیطنت کرد ، بوسیدمش …

اون روز هروقت چشمت به کبودی های لب و گردنش می افتاد  با یه غم یه حسرت نگاه می کرد  وقتی باهات حرف میزد به جای این که بهش نگاه کنی به کبودیاش نگاه می کردی همش بغض می کردی ،  رفتی تو حموم گریه کردی .

با تعجب نگاش می کردم باورم نمی شد  یعنی انقدر حواسش بوده که ریز به ریز رفتار ما رو تحت نظر داشته وقتی دید دارم اونجوری با تعجب نگاش می کنم گفت

کیارش : فاطمه ، زنمی مثل کف دست میشناسمت…   ازاون روز عذاب وجدان داشتم به خصوص وقتی یاد زمانای که اذیتت می کردم و همیشه ازم می پرسیدی چرا انقدر نامردی

با خودم گفتم واقعا خیلی نامردم که وقتی  یکدومتون رو تو جهنم انداختم و عذابش می دم یکی رو تو  بهشت بردم و بهترین زندگی رو براش ساختم دختر خون بس۲, ]۰۲٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۴۱[

??۱۰۲پارت??

من: من گله ای ندارم کیارش دلمم نمی خواد محبت گدایی کنم پس التماست میکنم از روی ترحم مهربونی نکن  من اون کیارش بد اخلاق رو ترجیح میدم به کیارشی  که تک تک رفتاراش بوی ترحم بده

کیارش: فاطمه تا آخر این زندگی که نمی شه من تو اینجوری زندگی کنیم بلاخره باید از یه جای شروع کنیم

من: باشه  حرف تو درست … خب از کجا شروع کنیم

کیارش: نمی دونم تو بگو چی میخوای تو زندگیت داشته باشی که نداری

من: یعنی واقعا بگم قبول می کنی

کیارش: اهوم

من: دوس دارم درس بخونم نمی خوام یه زن بی سواد باشم

کیارش: الان نزدیک دو ماه  از شروع مدرسه می گذره چند وقت دیگه امتحان های ترم اول دبیرستان شروع میشه

من: مثل ترم دوم  که فقط سر جلسه های امتحان ها بودم شرکت می کنم

کیارش: اونجوری سخته

من: تو کمکم می کنی مگه نه

کیارش: می تونی به جای درس سرگرمی های دیگه ای رو انتخاب کنی خب ولی باشه من مشکلی ندارم همه  رشته هارو به جز ریاضی فیزک آوردی  الان میخوای چه رشته ای بخونی؟؟؟

من: از زبان متنفرم اما مشکل اینه که زبان تو تمام رشته ها هست

کیارش: باید تلاش کنی  برات برای کلاس های مشاوره وقت می گیرم الان بلند شو شام رو بکش درمورد بقیه چیز ها بعد حرف میزنیم

دختر خون بس۲, ]۰۴٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۲۲[

??۱۰۳پارت??

چند وقت گذشته بود به کمک کیارش چند جلسه کلاس مشاوره رفتم و  انتخاب رشته کردم و با کیارش رفتیم کتاب ها ولوازم تحریرم رو خریدیم

عین اون موقعه ها که دبستان بودم بابام یا داداشم منو میبردن فروشگاه لوازم تحریر. منم عین چیز ذوق داشتم هی اینو بر میداشتم هی اونا بر میداشتم  آخرشم نصف وسایلم به دردم نمی خوردن

به چند تا پاکت و کارتون کتاب وارد خونه شدیم  کیارش واقعا نسبت به قبل عالی شده بود

درسته بعضی وقت ها جنگ ودعوا می کردیمو بحث داریم اما باهم میسازیم  زیاد به پرو پای هم نمی پیچیم مثل قبل…

کیارش : یعنی خدا شاهده این همه زحمت کشیدم معدلت پایین هیجده بشه تیک تیکت میکنم

من: نمی شه اگه کمکم کنی

کیارش: خدا به داد من برسه  کارای خودم کمه باید معلم خصوصی خانم هم بشم

من: ایش اصلا نخواستم به هوو جونم میگم کمکم کنه

کیارش: آخ از دست شما دوتا  میترسم آخرش همین شما منو زمین گیر کنین

من: میخواستی دوتا زن نگیری مجبورت که کردیم

کیارش: برو توله تا نیومدم به جونت

یه خنده پهن زدم و رفتم تو اتاق وسایل رو جا به جا کردم و لباس هام رو عوض کردم  اومدم کیارش تو سالن نسشته بود و با گوشیش ور می رفت

براش چای دم کردم و بردم. کنارش نشستم اما اون اصلا متوجه نشد شیطون خم شدم و نگاهی به گوشیش انداختم

که لبخندم ناپدید شد عکس همون دختر رو نگاه می کرد همونی که چند ماه اول زندگی شده بود کابوسم  تا کیارش عکس هاش رو نگاه نمی کرد نمی خوابید

نمی دونم چرا بعد این همه وقت به یاد اون افتاده بود و دوباره رفته بود سراغش الان که به جز من به یکی دیگه هم تعهد داشت

دختر خون بس۲, ]۰۴٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۲۲[

??۱۰۴پارت??

کیارش سرش رو از گوشیش بلند کرد که متوجه من شد حا خورد  لبخند بی جونی زدم و به چایی اشاره کردم

من: برات چای دم کردم خسته شدی بخور تا خستگیت در بره

اما اون همون جوری نگام می کرد و چیزی نمی گفت بلندشدم که برم تو آشپزخونه که صداش رو شنیدم

کیارش: تصمیم دارم عکس هاش رو پاک کنم اما نمی دونم چرا یه چیزی مانع می شه

من: من میدونم چون هنوز بهش فکر میکنی چون هنوز دوسش داری. چون نه من نه شقایق  حتی نتونستیم جاش رو یه کوچولو هم بگیریم

دستش تو موهاش فرو کرد  کلافه نفسش رو بیرون فرستاد  گوشیش رو پرت کرد کنارش  رفتم کنارش و جلو پاش نشستم

من: کیارش صدبار که عکس هاش رو پاک کنی فایده نداره چون تصویرش خاطراتش همه تو ذهنت هک شدن

مطمئن باش نه من نه شقایق نمی خوایم تو تظاهر  کنی فراموشش کردی اما شب و

روزبه فکرشی

کیارش : خب میگی چیکار کنم ؟؟

من: هیچی نیاز نیست  کاری کنی به مرور زمان کمرنگ وکمرنگ میشه تصویر وخاطراتش اونم وقتی خودت بخوای

گوشیش رو برداشتم و جلوش تکون دادم و ادامه دادم: هر وقت تونستی یکم  خاطراتش رو از خودت دور کنی اون وقت جرعت میکنی اینا رو هم پاک کنی  چون اول باید تو ذهنت هذفش بکنی به از تو این

به روش لبخند زدم و بلند شدم و همون جور که داشتم می رفتم تو آشپز خونه ازش پرسیدم : حالا نظرت چیه قبول داری حرفام رو ؟؟

کیارش: بعضی وقت ها حس می کنم خیلی بیشتر از سنت میفمی

برگشتم و با لبخند تلخی گفتم: چون  خیلی زودتر  از سنم بزرگ شدم

دختر خون بس۲, ]۰۶٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۳۱[

??۱۰۵پارت??

هرروز مزخرف تر از دیروز می گذشت کاری هم نمی تونستم بکنم خودمو غرق درس ها و امتحانام کرده بودم  امتحان هام شروع شده بودن و منم بی وقفه درس میخوندم

همه امتحاناتم رو فوق العاده دادم جز زبان  که عصابم رو خراب کرد روزش انقدر گریه کردم که کیارش هم دلداری میداد هم مسخرم می کرد

بعد امتحان هام هم شدم همون آدم افسرده و گوشه گیر تا کیارش دو کلمه باهام حرف می زد منم به حرف می اومدم اگه اون حرفی نمی زد منم سکوت سکوت بودم و هیچی نمی گفتم

یه چند بازی هم شقایق مامان کیمیا و اردلان وکیارش با خانوم بچه هاشون تشریف آوردن که مغزم رو بیشتر میخوردن تا این که حالمو بهتر کنن

چند هفته از امتحانام گذشت از صبح بی حال بودم آهنگ گذاشتم و خودمو رو با زمزمه آهنگ ها مشغول کردم  یه جای کار اومد آهنگ های غمگین بود نمی دونم چی شد فکرم رفت سمت بچه ای که نتونست پا تو این دنیا بزاره

دیگه اشکام دست خودم نبود اون روزی که سقطش کردم چه روز سختی بود چه بلاهای که سرم نیومد آخ که اگه بود چند وقت دیگه به دنیا می اومد و می شد عمر مامانش

تو خودم بودم که کیارش درو باز کرد اومد توبا دیدن من شکه نگام کرد واخماش رفت تو هم

کیارش: باز چی شده که سیل راه انداختی

من: هیچی یاد بدی هات افتادم

کیارش: هه یعنی فکر کنم هر وقت دلت بگیره بدی هامو رو چماق میکنی تا بکوبی توسرم

من: کیارش طعنه وکنایه رو بزار کنار حوصله ندارم

اومد کنارم نشست و سرم رو بلند کرد

دختر خون بس۲, ]۰۶٫۱۰٫۱۷ ۲۳:۳۱[

??۱۰۶پارت??

تو چشمام نگاه کردو گفت: دقیق بگو حال بدت دقیق مال کدوم کارمه که از گریه زیاد سرخ شدی

من: کیارش اگه بچمون سقط نمی شد الان ۶ماهش بود نه؟؟

بعد شنیدن حرفم چشماش رو روی هم گذاشت و فشار داد و لب زد : پس درست حدس زدم

من: اگه بود می تونستیم بریم دکتر تا تشخیص بده که دختره یا پسر ، می تونستیم صدای قلبش رو بشنویم ، می تونستیم براش لباس بگیریم چند ماه دیگه به دنیا  می اومد. دیگه من تنها نبودم و خودم رو باهاش سرگرم می کردم

کیارش: خیلی دوست داری تا من زجر بکشم ؟؟

من: نه اما هرکاری بکنم یادم نمیره اون دو روز نحث رو نمی شه فراموش کرد

کیارش: میدونم من خیلی بد کردم و نمی شه کارهام رو توجیح کنم اما باور کن فاطمه من خودمم پشیمون شدم اون موقعه اون کار احمقانه رو انجام دادم

من: کیارش من نمی خوام تو رو…

کیارش: هیس میدونم ، میدونی خود من چند بار به این چیز های که تو گفتی فکر کردم چقدر حسرت خودم اما کاریه که شده  مطمئن باش ما خیلی فرصت داریم فقط کافیه تو بخوای

شیطون خندید وگفت : اون وقت من دست به کار می شم  چه طوره؟؟

با گریه و خنده و حالتی جیغ جیغو صداش کردم که بلند و مردونه برام خندید که دلم قنچ رفت واسه خنده هاش

کیارش: راستی اصلا یادم رفت چرا اومد برات خبری دارم تا بلکه از افسردگی در بیایی

دختر خون بس۲, ]۰۸٫۱۰٫۱۷ ۰۰:۰۴[

??۱۰۷پارت??

من: چیه خبرت؟؟

کیارش: من یه ده روزی بیکاری دارم  من و تو شقایق باید یه سفر بریم

من: کجا قراره بریم حالا؟؟

کیارش: مثل این که خوشحال نشدی

من: نه… دو دفعه پیش که رفتیم سفر جز این که زهرم شد هیچ اتفاقی نیفتاد  اصلا بهم خوش نگذشت به خاطر من مجبور می شدی تو هم زودبرگردی  بهتر تو شقایق برین بهتون خوش بگذره

کیارش: این سفر فقط به خاطر این که تو باشی ترتیب داده شده

من: منظورت چیه ؟؟

کیارش: مادربزرگ من ترتیب این سفر رو داده اونم فقط به خاطر تو

من: مادربزرگت ؟؟؟  حتما یه نقشه دیگه داره

کیارش: نه بابا اون رو نمی گم مادربزرگ مادریم  یه زن فرشته  همیشه به عشق اون میرم لواسون  ازم خواسته که تو رو ببرم پیشش  شقایق رو هم خواست که ببرم  واستون فکر کنم نقشه های زیادی داری

من: نقشه؟؟

کیارش: نترس فکر بدی تو سر اون فرشته نیست مطمئن باش این سفر خیلی برات خاطره انگیز و لذت بخش میشه

من: کی میریم ؟؟؟

کیارش: چمدون رو بستی میریم. من میرم دوش میگیرم تو هم آماد شو

سری رفتم تو حموم و دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون کیارش داشت موهاش رو خشک می کرد

منم با همون حوله بدون خشک کردن موهام شروع به جمع کردن چمدون شدم  لباس برای خودم و کیارش هم کنار گذاشتم چمدون رو گذاشتم زمین تا کیارش ببره

کیارش که آماده شد  چمدون رو برد  تو ماشین  منم مشغول خشک کردن وعوض کردن لباسام شدم  بعدم یه آرایش ملایم کردم و با برداشتن لوازم آرایشیم و ساک کوچک چند تا وسایل دیگه بعد از چک کردن خونه از خونه زدم بیرون و درم قفل کردم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.