خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان دختر خونبس جلد دوم پارت ۴

جلد دوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده به ترتیب پارت ها وارد شوید

گفتم همه چیز رو گفتم از نامردی پسرش از بی معرفتی خودش از این که هیچ کدوم سراغی ازم نگرفت از این که انقدر تنهام گذاشتن تا این بلا ها سرم اومد

سرم رو روی پاش گذاشت و عین یه مادر گذاشت تا هرچی که تو دلمه رو بگم انقدر کذشت که کم کم چشمام سنگین شد و این بار خوابم برد

وقتی چشمام رو هنوز سرم روی پای مامان بود و موهام رو ناز می کرد وقتی دید بیدار شدم یه لبخند پرمهر بهم زد

سرجام نشستم که کمرم به شدت دوباره دردش گرفت که باعث شد یه آخ بگم انقدر ضعیف شده بودم که با این درد اشکام سرازیر شدن

مامان هول شد وقتی فهمید برای کمرم گریه میکنم گفت باید کمرم رو ببندم بعد این که به کمک مامان کمرم رو بستم بعد اون مامان گفت باید بریم پیش دکتر

من: من نمیخوام بیام مامان
مامان: چرا؟؟؟

من: الان دیگه فایده ای نداره کاری که نباید شد رفتن الان من به دکتر عیچ فایده ای نداره

مامان: مگه میشه شاید بچه حامل سقط نشده باشه شاید باعث عفونت بشه و دیگه نتونی بچه دار بشی به اینا فکر کن عزیزم

من: دیگه از اون بچه چی مونده آخه ندیدید یه تیکه گوشت کف حموم دیگه چی مونده حالا گیرم که مونده بزارین عفونت کنه من که دیگه حاضر نیستم از پسر شما حامله بشم اون لیاقت پدر شدن رو نداره
مامان: فاطمه جان اون یه کاری کرده تو با خودت لج نکن به فکر سلامتی خودت باش بلند شو بریم

من: نه مامان من نمی خوام بیام خواهش میکنم اسرار نکنید

مامان: اصلا چرا این کارو کرد که خودش حالش اونقدر بد شده بود که با اون حال رفته بود پیش مادرم

من: پیش مادر شما ؟؟

مامان: آره مامانم بهم زنگ زد گفت کیارش با یه حال داغون اومده پیشم نمی تونم با این حال بزارمش برگرده شما برین خونش ببینین حال زنش چه طوره ماهم که اومدیم و….
حالا نگفتی قضیه چی بود

همه چیز رو برای مامان تعریف کردم که خیلی عصبانی شده بود همش برای کیارش کوری میخوند
شب شد باز هم کیارش نیومد. کتایون به خاطره بچش مجبور شد بره اما مامان نرفت فقط جنین بی چارم رو برد یه قبرستون نزدیک چال کرد
اجازه بهم نداد که نگاش کنم با رفتن مامان دوباره زدم زیر گریه حالم اصلا خوب نبود هم درد داشتم. هم حال روحیم خراب خراب بود
دردمم بیشتر و بدتر می شد اما به کسی نمی گفتم میدونستم این کارم برام مشکل ساز میشه. اما با خودم لج کرده بود
وقتی مامان اومد برای هردومون غذا آورده بود اما من اشتها نداشتم حتی یه لقمه نمی تونستم بخورم که اونم به اسرار مامان چند لقمه خوردم

ساعت دوازده شده بود اما کیارش نیومده بود هه اون که براش مهم نیست زنش چی شد بچه چی شد مهم این بود که شر این بچه از سرش کم بشه به خاطره این که تخت خونی شده بود مامان ملافه ها و رو تختی ها رو شست.
ما هم مجبور بودیم تو اتاق مهمان بخوابیم.

مامان کنار من خوابیده بود اما دلم می خواست مامان خودم پیشم می بود اون همیشه هر وقت که یه درد کوچیم داشتم. سریع یه درمون برام پیدا می کرد الان من درمون نمی خواستم فقط خودش رو می خواستم. فقط خودش

مامان خوابش برد اما من خوابم نمی برد. هم به خاطره دردم هم به خاطره اون بغضی که تو گلوم گیر کرده بود کاری نمی شد کردش ****
با سر وصدای کیارش و مامانش بیدار شدم داشتن با هم دعوا می کردن.
نرفتم بیرون تو همون اتاق نشسته بودم تا دعوای اونا بخوابه دوباره بغضم گرفت دلم نمی خواست فعلا با کیارش چشم تو چشم بشم

برای همین بلند شدم و در رو از این طرف قفل کردم
دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم ازش دلگیر بودم خودم رو تو اتاق سرگرم کرده بودم تا صداشون بخوابه صدای در اومد یکی در زد
مامان: فاطمه منم در رو باز کن برات صبحانه آوردم من: مامان من اشتها ندارم ممنون مامان: در رو باز کن میگم
به ناچار بلند شدم در رو باز کردم مامان با یه سینی اومد تو چون خون ریزی داشتم باید می رفتم دستشویی اما نمی خواستم با کیارش چشم تو چشم بشم همش به بیرون نگاه میکردم و باز سرم رو می نداختم پایین مامان از رفتارم فهمید

مامان : اون تو اتاقه برو
من: آخه چیز میخوام …

مامان: برو من میرم برات میارم

بعد از این که از دستشویی اومدم بیرون رفتم که در رو قفل کنم اما کلید نبود کار خودش آخه خدا جونم این همه رو رو چرا فقط به این بندت دادی خداوکیلی چه جوری میخواد تو روی من نگاه کنه

تو اتاق حوصلم سر رفته بود این دردم که ولکنم نبود عین افسرده ها همش یه گوشه کس کرده بودم یهو دلم هوای موسیقی کرد

تو لیست موسیقی گوشیم رفتم آهنگ رو پلی کردم و صداشم تا آخر کردم گوشی رو کنار بالشتم گذاشتم و به آهنگ ها گوش دادم

که اشکام دوباره اومدن تا همراهیم کنن تو حس وحال خودم بودم که در باز شد و کیارش اومد تو
وقتی دیدمش عین جن زده ها سرجام سیخ نشستم راستش یکمم ترسیدم این همون کیارشه فرقی نکرده

اومد کنارم رو تخت نشست وقتی تو صورتش نگاه می کردم یاد وقتی که اونجور با نامردی تمام کمربند رو روی بندم پایین می آورد می افتاد و چشمام رو بستم اشکام هم که…

دستش رو دراز کرد سمتم که دستم رو بگیره تو خودم جمع شدم و جیغ مانند بهش گفتم : به من دست نزن

انگار بهش برخورد که بلند شد و رفت سمت پنجره وایستاد پشت به من دستش رو تو موهاش کرده بود داشت خودش رو کنترل می کرد که عصبانی نشه

کیارش: نمی خوام بگم کارم درست بود ، اما این رو قبول کن. تا من راضی نمی بودم تو حق به دنیا آوردنش رو نداشتی اگه باهام راه می اومدی که
من:که چی ؟؟ خودت بچه خودت رو سلاخی نمی کردی میدادی یه مثلا دکتر سلاخیش کنه
اگه راضی نبودی به بچه دار شدن چرا جلوش رو نگرفتی ؟؟دیدی که دکتر گفت سه ماهش دیدی که گفت بدنش نسبتا کامل شده چه جوری خودت رو بی گناه جلوه میدی

من خودم رو بی گناه نمی دونم منم مقصرم اما تو چرا قبول نکردی من که بهت گفتم این بچه از محبت پدری بهره ای نمی بره چون پدرش اونا نمی خواد

من: این که دلیل نمی شد برای کشتن بچه خودت تو برای این که نابودش کنی منو تا حد مرگ زدی
یه شب تا صبح درد کشیدم میفهمی ذره ذره نابودی جنین سه ماهم رو دیدم حس کردم
میدونی چقدر سخته که جیغ بزنی داد بزنی ناله کنی اما کسی نباشه که مرحم بشه رو دردت تو خون های خودت غلت بزنی اما کسی دور برت نباشه کیارش بچم کف حموم سقط شد میفهمی لعنتی میفهمی چی میگم
دیگه گریه اجازه نداد چیز دیگه ای بگم نشستم رو زمین و هق زدم کیارش رو به روم نشست هرکاری میکرد نمی تونست جلوم رو بگیره انقدر حالم خراب شده بود که خود زنی میکردم حتی به صورت و بدن کیارش هم چنگ می نداختم که کیارش مجبور شد دوتا دستام رو پشت سرم نگهداره

کیارش: آروم بگیر دیگه چه مرگته با این کارات چیزی برنمی گرده

من: خودم که آروم می شم

کیارش: نمی شه یه جور دیگه آروم بشی به جای وحشی بازی

من: چرا می شه اما تو اجازه نمی دی

چه جوری ؟؟

من: مامانم رو برام بیار مرحم دردام رو برام بیار فرشته ای که هفت ماه از دیدنش محرومم رو برام بیار

با شنیدن حرفام اخماش رفت تو هم بلند شد و وایستاد و گفت : نه امکان نداره

نالیدم: آخه چرا ؟؟؟؟

کیارش: بیارمش که بهش زخمات رو نشون بدی بگی باهات چیکار کردم که باعث سقط بچه شدم که باهاش برگردی

من: نه به خدا نه ، من اصلا به این چیز ها فکر نکردم فقط می خوام پشم باشه فقط چند وقت ببینمش همین به خدا همین. قول میدم قسم می خورم که بهش نگم هچی نگم بهش می گم بچه خود به خود سقط شده به خدا همین جور می گم

کیارش: اون هیچی بقیه رو چیکار میکنی میفهی اگه مادز بزرگ یا از اطرافیانم بفهمن برای منو وتو مادر تو حتی خانواده هامون بد می شه. میفمی ؟؟

من: خب نمی زاریم بفهمن فقط چند روز کیارش تو رو خدا دیگه هیچی ازت نمی خوام تو را خدا تو رو جون مادرت

باشه باشه امشب میرم زاهدان اما اگه پدرت اجازه نداد یا خودش نمیومد به من ربطی نداره
وقتی قبول کرد انگار دنیا رو بهم دادن از خوشحالی زیاد پریدم بغلش با خوشحالی جیغ می زدم

روزش خیلی خوشحال بودم سر از پا نمی شناختم تا کیارش بره و با مامانم بیاد من دلم آب می شد کیارش و مامانش تو سالن بودن من تو اتاق دراز کشیده بودم

صدای در اومد انگار یکی اومد یا رفت توجهی نکردم چشمام تازه سنگین شده بود که مامان اومد توی اتاق

مامان: بلند شو عزیزم تو شانس آرامش نداری

من: چی شده مامان کی اومد؟؟

مامان تا اومد جواب بده در باز شد کیارش اومد تو اتاق معلوم بود عصبانه
کیارش: اینا اومدن بمونن ؟؟
مامان: نمی دونم یکم آروم حرف بزن

مار از پونه بدش میاد در خونش سبز می شه به خاطر این من نمی تونم بیام خونه شما. باز اومده خونه من که چی بشه

مامان: هیس صدات رو می شنون چیکار می تونی بکنی مجبوریم تحملشون کنیم

کیارش: آخه الان وقت اومدن بود

مامان: شنیدن فاطمه بچه سقط کرده مثلا اومد ازش مراقبت بکنه کمک هم آورده

کیارش: این ؟؟ این اومده از فاطمه مراقبت بکنه ؟؟ اگه به کشتنش نده خیلیه
دفعه قبل که یه آب خوش نمیزاشت از گوش بره پایین

از حرفاشون حدس می زدم که کی اومده بازم برای اطمینان خاطر پرسیدم. که کی اومده

مامان: مادرشوهر وخواهر شوهرم اومدن پیش تو برای مراقبت از تو

من: کیارش ، مامانم !!!

کیارش: ای وای …مامان من قرار بود برم دنبال مامان فاطمه برای امشب هم بلیط گرفتم

مامان: با وجود اینا که نمی شه باید بزاریم اینا برن بعد من: نه کیارش تو قول دادی

کیارش: می بینی که بلای جونم اومده

با عصبانت از اتاق زد بیرون مامان هم پشت سرش رفت و بهم گفت از جام تکون نخورم تا خودشون بیان پیشم

بغضم گرفته بود اینم شانسه که من دارم ای خدا
به شدت عصبانی بودم به تخت تکیه دادم نه نباید گریه کنم اینا که رفت کیارش میره دنبال مامانم هه اومده از من مراقبت بکنه چه چیز خنده داری اونم این افریته یه نقشه ای داره قطعا
تو فکر بودم که در باز شد و مادربزرگ و یه خانم نسبتا جون و مامان وارد شدن اون خانم قیافش برام آشنا بود خیلی اما به یاد نمی آوردم
مادربزرگ: بلد نیستی سلام کنی احترامم که سرت نمی شه ما باید بیاییم پشت حالا چرا ماتت برده

بیا هنوز نیومده شروع شد مامان اومد جوابش رو بده که خودم جوابش رو دادم کسی که احترام خودش رو نگه نداره منم احترامش رو نگه نمی دارم من: یهو اومدین تو اتاق یادم رفت سلام کنم بعدشم من بچه سقط کردم اگه می تونستم بلند بشم بیام پیشتون که مامان جون نمی اومد برای مراقبت از من شماهم نمی اومدین برای عیادت مگه نه؟؟
مادربزرگ: تو این وضعیتم باز هم خوی گستاخیت رو کنترل نمی تونی بکنی من: هر زمان که شما خوی تحقیر کردن دیگران رو تونستین کنترل کنین من هم جلوی شما گستاخی نمی کنم اما تا زمانی که شما اینحوری بمونین منم همینم
چپ چپ نگام کرد و از اتاق رفت بیرون اون عمه خانم اومد کنارم نشست با مهربونی دستم رو توی دستش گرفت اما یهو تو صورتم دقیق شد و چشماش رو ریز کرد. بعد هم صورتم رو به یه طرف برگردوند
عمه: دیدی گفتم این سقط جنین اونم تو سه ماهگی مشکوکه بیا این پسره آدم نمی شه اون از اون دفعه اینم از الان ببین با صورت این دختر چیکار کرده

مامان: هیس مامانت خواهشا نفهمه چیکار می تونیم بکنیم حاضر هم نیست با ما زندگی کنه البته نیاد به نفعه دوتاشونه اونجا مامان آرامش رو ازشون می گیره
عمه: واقعا نمی دونم از دست کار های عجیب غریب خانوادم چیکار کنم تا میام یکم آروم بشم یه بلایی آسمونی دیگه نازل می شه من حساب این کیارش رو می رسم خون بس بودنش به یه طرف که بهش رحم نکرد درست الاعقل به بچه خودش رحم می کرد وقتی میدونست حاملس

باز هم شکستم خون بس بودنم رو چقدر تحقیر آمیز زد تو سرم این محبتش محبت خاله خرسس سرم رو به شدت از دستش بیرون کشیدم و سورتم رو به طرف مخالفش کشوندم

با این کارم چند ثانیه بهم زل زد بعد بلند شد و رفت منم اخم کرده بود سرم رو تو دستام گرفتم و موهام رو کشیدم

مامان اومد کنارم نشست و دستام رو از موهام جدا کرد و گفت : باید باهاشون کنار بیایی هرچقدر این خانواده محبت بهت نشون بدن قطعا چند لحظه بعدش زهرشون رو میریزن طول میکشه تا عادت کنی عزیزم بخصوص که تو وضعیتتم حساسه

بهم لبخند زده و از اتاق رفت بیرون

چند روزی همش تو اتاق بودم راستش جرعت نمی کردم برم بیرون حوصله زخم زبون زدن اونا رو نداشتم حالم نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود

دیگه باید به حالت قبلم در بیام بشم همون فاطمه قبلی ، با کیارش الان یکم سرسنگین تر شده بودم باهاش حرف نمی زدم. اگرم اون چیزی میکفت کوتا جواب میدادم و خودم رو با چیز های دیگه سرگرم می کردم
اون عمه خانم هم دو روز پیش تشریف بردن خونشون دیگه بعد اون روز نه اومد تو اتاق نه باهام هم کلام شد مثل این که خیلی بهش بر خورد
اما مادر بزرگ. زخم زبونش کم تر نشد که هرچی هم که من می گفتم بهغرورش بر نمی خورد که بر نمی خورد که هیچ بدتر از قبل می شد مامان همش بهم تذکر می داد که یکم مراعات کنم
به خاطر مامان یکم جلوی زبونم. رو گرفته بودم کیارش به خاطر این که از سر این که لج مامان بزرگ رو در نیارم و گوشی رو یه جوری نشونش ندم گوشی رو ازم می گرفت
و شب تو اتاق بهم می داد و تا زمانی که گوشی دستم بود نمی زاشت از جام تکون بخورم تا این که گوشی رو تحویلش بدم
کلا یه وضعیتی بود همه باهم درگیر بودیم منم که هرچقدر انتظار این رو می کشیدم که بره اون دل رفتن رو نداشت
دیگه همین مونده بود اشکم در بیاد تو خونه خودم از دست این مادر بزرگ خانم آسایش نداشتم
تو اتاق نشسته بودم و داشتم یه مجله. خانواده رو میخوندم که مامان اومد تو اتاق و حاضر و آماده بود. ازش پرسیدم جایی میره
مامان: بابای کیارش زنگ زد گفت بسه دیگه مامانم هست تو بیا

من: نه مامان من رو با این تنها بزارین من رو می کشه

مامان: این طور نیست عزیزم هر چقدر متلک و طعنه زد تو اصلا حق جواب دادن نداری هیچی نمی گی اونجوری خودش از حرفی که میزنه خجالت می کشه خودمم هر شب بهت زنگ میزنم اگه اوضاع خراب بود دوباره میام باشه؟؟

من: باشه

مامان: آفرین عروس نازم دیگه سفارش نکنم. الانم حالت خوب شد می تونی آشپزی کنی سعی کن نزاری چیزی درست کنه اگه هم چیزی درست کرده بود که بخوری اصلا لب نمی زنی من چشمم از این زن خیلی می ترسه باشه سفارش نکنم. خودت غذا درست کنی

من: چشم نگران نباشین مامان من زورم میاد نصف روز باهاش تنها باشم اون چیزی به جوابش رو ندم همون دفعه قبل آخراش کیارش رو هم عاصی کرده بود

مامان: مجبوری عزیزم تحمل کنی باشه سفارش نکنم فاطمه مراقب خودت باشی. من برم دیگه خدا نگهدار

با مامان رو بوسی کردم و تا دم در همراهیش کردم. مادر بزرگ هم از جای که نشسته بود نکون نخورد. فقط دستش رو تچبرای مامان تکون داد همین بعد این که در رو بستم خودم رو به خدا سپردم
یک هفته پر جنگ عصاب و نا آرومی گذشت زخم زبون هاش خیلی اذیتم می کرد بخصوص که میزاشت کیارش بره بعد شروع می کرد

همه چی دیگه مزخرف شده بود دلم دیگه از همه چیز گرفته خستم از همه خستم تو اتاق نشسته بودم و موسیقی گوش می کردم و برای دل خودم اشک می ریختم یهو کیارش وارد شد

هندزفری ها رو از گوشم بیرون کردم که عصبانی شد و شروع کرد داد و فریاد زدن

کیارش: دوساعته هنجرم پاره شد بس صدات کردم فکر کردم برات اتفاقیافتاده نگو خانم هندزفری تو گوششه و داره برای شوهر مردش گریه میکنه بعدم همه انتظار دارن من با زندگی با این آینه دق دل خوش باشم به اینم میگن زن هیچی از زنونگی ها نمی دونه اصلا نم…

دستام رو رو گوشام گذاشتم جیغ زدم و گفتم: بس کن بس کن ،

من: لعنتی زندگیم رو خراب کردی وجودم رو آب کردی. دیگه چی میخوای ؟؟آخه لعنتی تو کی مرد بودی و مردونگی کردی که ازم انتظار داری زن باشم و زنونگی کنم

دیگه هق هقم انقدر بالا گرفت که دیگه نای حرف زدن برام نمونده بود اما باز هم ادامه دادم بلند شدم و رو به روش وایستادم و حرفای دلم گفتم انگار تازه یه موقعیتش پیدا کرده بودم

من: تو کی تکیه گاه بودی که من بشم همدم ، من برای تو از یه خون بس بیشتر بودم شده بود من یه بار باهات حرف بزنم و خون بس بودنم رونزنی تو سرم ،یه بار شده بود ببینی دارم گریه میکنم بغلم کنی آرومم کنی بغل نه حرف بزنی فقط باهام حرف بزنی شده تا آروم بگیرم
من : دیگه از چی بگم تو هفت ماه زندگی مشترک هفت سال پیر شدم. منو ببین بهم میخوره ۱۷ سالم باشه ، کسی باور میکنه تو این سن سرم هوو بیاد اونم ۴ ماه بعد ازدواجم فقط ۴ ماه همش با خودم میگم مگه چی کم داشتم اخه هرکاری که اون میخواست می کردم هرچی اون میگفت انجام می دادم هرچقدر اون سرد بود من گرم بودم و میخواستم زندگیمون رو بسازم تا دوام داشته باشه
من: فقط با خودت یکم فکر کن چیکارا باهام که نکردی اخه مگه غرور چیه شوهرت بهت بگه حالم بهم میخوره بخوام باهات بخوابم بهم میگه خجالت
میکشم تو جمع دوستام نشونت بدم. دوست ندارم کنارم تو خیابون قدم بزنی بهم میگه بچه که مادرش خون بس باشه رو نمی خوام بچه خودش رو … دیگه چی میمونه از غرور اخه زنونگی های که زیر پاهای مردم له شدن رو چه جوری دوباره بسازمش اخه … میدونی چیه من از همون اول همون اول اول میدونستم که این کارای تو برای اینه که من برم که از زندگیت برم اما بی انصاف به اینم فکر کردی که چه جوری برم وقتی راهی نیست
کیارش همون جور عصبانی بهم نگاه می کرد هیچ تغییری تو حالتش به وجود نیومد هه این حرف ها آب تو هاونگ کوبیدنه. هیچ تاثیری رو کیارش نمی زاره هیچ تاثیری…
نا امید رفتم رو تخت نشستم سرم رو توی دستام گرفتم به معنی واقعی به پهنایی صورت اشک ریخته بودم
کیارش در رو بست و اومد جلوم بازوم رو گرفت بلندم کرد از سر نا پام رو نگاه کرد و با اخم های در هم گفت

کیارش: فقط برای بردن آبرویی من جلویی این ها این همه اشک تمساح ریختی

؟؟

من: هه… اینم یه چشمه ای از مردونگیت

کیارش: دارم خودم رو کنترل میکنم که فکت رو داغون نکنم آبروی خودت و منو جلویی شقایق بردی

من: چی مگه شقایق اینجا بود ؟؟

کیارش: اگرم اون نبود مادربزرگ من که بود من به حساب تو به وقتش می رسم

هولم داد که پرت شدم رو تخت وای اصلا حواسم به اون نبود ای خدا شقایق الان چه فکرای که نمی کنه
نمی دونستم چیکار کنم خفه سر جام نشسته بودم خاک تو سرت فاطمه … گند زدی، گند
تو فکر بودم هیچ غلطی نمی تونم دیگه بکنم کاریه که شده بعدشم دروغ که نگفتم… وای شقایق یه طرف لاعقل مادربزرگ نباید این حرفا رو می شنید رو تخت دراز کشیدم صورتم از اشکام که خشک شده بود می سوخت اما حس رفتن به حموم رو نداشتم انقدر تو فکر بودم که وقتی شقایق وارد شد اصلا متوجه نشدم
وقتی صدام کرد عین برق گرفته سر جام نشستم و با لبخند کنار در وایستاده بودم و اجازه خواست بیاد بشینه
شقایق: تو فکر بود هرچی در زدم متوجه نشدی من: اهوم به گندی که زدم دارم فکر می کنم

شقایق: دعوای که باکیارش کردی:
من: آره اصلا حواسم نبود که دور وبرم رو نگاه کنم

شقایق: من از زندگی تون میدونم تمام این حرفایی که زدی کیارش بهم گفته من بهت حق میدم نگران نباش به کسی نمی گم

من: نگرانی من مادربزرگشه اون نباید می شنید

شقایق: اره سوژه دادی دستش کیارش گفت اون فکر میکنه تو کیارش زندگی خوبی دارین ولی امروز لو رفتین وقتی داشتی حرف میزدی صدات می اومد اون داشت پوزخند میزد

من: به کیارش نمی خوره انقدر دهن لق باشه

شقایق: مگه از من به تو نمی گه ؟؟؟

من: کیارش اصلا باهام حرف نمی زنه چه برسه از تو بگه یا از چیز دیگه ای

شقایق: تو چقدر صبوری چه جوری تحمل میکنی انقدر بهت بدی میشه
من: خودمم توش موندم چرا اینجوری شدم اما باید ساخت چون اگرم بخوام نمی تونم ازش دست بکشم

شقایق: کیارش رو دوس داری؟؟ مطمئنم!!

من: بگم نه خوب دروغ گفتم انقدر خلم که با تموم بدی هاش باز هم بهش دل بستم اونم دیوانه وار دست خودمم نیست

شقایق: خب نقطه ضعف تمام ما دختر ها همینه خیلی زود دل می بندیم باهمه بدی ها و خوبی ها طرف مقابل بدتر از اون اینه که وقتی دل می بندیم دیر دل نمی کنیم چون اصلا دل نمی کنیم برای همین بد ضربه می خوریم من: اره اما هیچ وقت نابود نمی شیم چون می تونیم تحمل کنیم
شقایق: حرف تو درست اما من تو زندگیم بدجور ضربه خوردم برای همین دلم اصلا نمی خواد یه من دیگه تکرار بشه ،چند وقته دارم با خودم کلنجار می رم که اگه من با کیارش نامزد نمی کردم تو انقدر اذیت نمی شدی به خدا حتی با کیارش ای موضوع رو که از هم جدا بشیم رو مطرح کردم چون نمی خوام رو بنای زندگی کسی دیگه ای زندگیم رو بسازم
یه لبخند به روش پاشیدم و دستش رو تو دستم گرفتم دستش بدتر از دست من به شدت سرد بود
من: شقایق جان چه تو پیشنهاد کیارش رو قبول می کردی چه نمی کردی کیارش با یکی دیگه ازدواج می کرد الانم اگه تو ازش جدا بشی باز هم کیارش می ره سراغ یکی دیگه می ره چون مشکل کیارش منم،فقط من و زندگی با من!!!
شقایق : اره کیارش خودشم همین حرف رو زد
اون روز با شقایق از هر دری حرف زدیم انقدر غرق حرف زدن و بگو بخند بودیم که زمان از دستمون در رفته بود شقایق باهام صادق بود مهرش به دلم نشسته بود وقتی از زندگی سخت درناکش برام می گفت دلم براش آتیش می گرفت
قبلا فکر می کردم من دارم زندگی سختی می کشم اما زندگی اون از من بدتر بود یه جاهای باهم گریه می کردیم یه جا بلند بلند می خندیدم هردومون از خانواده ها و زندگی های مجردیمون گفتیم

شقایق: باورم نمی شه تو دوران مجردیت اونقدر آزاد بودی این محدودیت ها آزارت نمیدن

می خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و کیارش خان با اخم همیشگیش وارد شد و با اخم بهمون تشر زد

کیارش: بگو بخندتون به راه فکر این که دونفر دیگه هم تو این خونه گرسنه هستن نمی کنین فاطمه خانم راز دل کردنتون رو بزار برا بعد بیا برو یه چی درست کن مفت خوری بهت ساخته دیگه

بد داشت باهام جرف میزد بغضم گرفته بود سرم رو پایین انداختم و از تخت اومدم پایین که شقایق دستم رو گرفت

شقایق: وا کیارش چرا تا به این بیچاره میرسی هاپو می شی میبینی که مریضه نمی تونه زیاد سر پا وایسته

از لفظ بیچاره ای که بهم نسبت داده بود در حال انفجار بودم اما چشمام رو روی هم فشار دادم تا آروم باشم
کیارش: مدافعه حقوق دیگران اگه راست میگی بلند شو غذا درست کن امروز هم ### ماهی و فسنجون کردم. دوتاشون رو درست کن ماهی تازه هم گرفتم باید شکم هاشون رو خالی کنی

شقایق: کیارش؟؟؟؟

کیارش: پس بشین سر جات. و تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن

شقایق رفت رو به روش وایستاد تا جوابش رو بده حوصله شنیدن. حرفشون رو نداشتم از کنارشون گذشتم رفتم سمت آشپز خونه
مثل همیشه بغضم گرفته بود اما نمی خواستم ضعفم رو به شقایق یا مادربزرگ نشون بدم برای همین شیر آب سرد رو باز کردم و آب پاشیدم رو صورتم بعدم مشغول کارام بودم
که شقایق و کیارش از اتاق اومدن بیرون شقایق اومد تو آشپز خونه کیارش هم رفت سمت پذیرایی شقایق: من چیکار کنم ؟؟؟
اومدم بهش بگم سالاد درست کنه که چشمم مستقیم به کبودی رو لبش خورد پاهام سست شد و رو صندلی ول شدم تا قبل این که. من تو اتاق پیشش بودم این کبودی نبود بود؟؟
نمی تونم چه جوری اون حالم رو توصیف کنم تا کسی تو اون شرایط نباشه نمی تونه حال اون لحظم درک کنه

فکر این که آخرین باری که شوهرم ، همسر شرعی وقانونیم من رو بوسیده بود بیش از چند ماه پیش بود حالم رو بدتر می کرد

بغضی که به سختی جلوش رو گرفته بودم دوباره اومد به سراغم مطمئنم حالم از چهرم معلومه بود

شقایق: فاطمه با توام چی شد حالت خوبه ؟؟؟

من: آ. آره اگه می تونی سالاد درست کن

مشغول گاز گرفتن لبام شدم انگار یه حملیه عصبی بهم وارد شد کارام رو تند تند انجام می دادم
زیر برنج ها روکم کردم قورمه سبزی هم جا افتاده بود اما یه شعله کوچولو زیرش روشن گذاشتم و ماهی ها رو گذاشتم تو فر
تو همون حالت شقایق نشسته بود و کارام رو از نظر می گذروند این بیشتر عذابم می داد درسته با هم خوبیم اما این فرقی که کیارش بینمون میزاره سوحان روح منه

برگشتم سمتش : من برم یه دوش بگیرم بو ماهی می دم حواست به غذا باشه

شقایق: باشه عزیزم برو خیالت راحت

اون داشت حرف میزد اما نگاه من به جای جای گردن کبودش بود که تازه دیده بودم
دختر خون بس۲, ]۱۹٫۰۹٫۱۷ ۲۰:۳۷[
??۸۷پارت??

هیچ کاری نتونستم بکنم جز یه آه خیلی سرد و جیگر سوز که جیگر خودم برای خودم سوخت و شقایق متعجب نگام کرد
عقب گرد کردم و از آشپز خونه زدم بیرون رفتم تو اتاق حوله رو برداشتم و اومدم تو حموم بیرون اتاق
از وقتی که اون اتفاق تو حموم برام افتاده بود چشمام دید نمی کرد برم تو همون حموم برای همین همیشه میام اینجا
داشتم آتش می گرفتم همین که رفتم زیر دوش بغضم سر باز کرد جلوی دهنم رو گرفتم که صدام بیرون نره اما گریه کردم اونم چه گریه کردنی
انگار چندین ساله منتظر یه تلنگر بودم که بغض چندین وچند سالم رو باز کنم حالم همش دستم رو دهنم فشار میدام صدام بالاتر نره و بیشتر از این جلوشون رسوا نشم
حالم که خوب شد بغضم که بهتر شد لیف رو برداشتم و تمام عصبانیتم رو روی پوست بدنم خالی کردم

حمام که تموم شد حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق

که مادربزرگ از اتاق مهمان اومد بیرون یه نگاه بد بهم انداخت و گفت: اتاق خودتون مگه حموم نداشت یا خواستی به هووت نشون بدی چقدر زلیلی که با این حال هوو اومده سرت

حرفاش برام بی سرو ته بود انقدر به پرو پای من میچیچه که حرفی هم براش باقی نمونده
بهش توجه نکردم و رفتم تو اتاق بدنم رو خشک کردم یه شلوار و تیشرت ساده از تو کمد برداشتم که بپوششم

که تو یه تصمیم ناگهانی پشیمون شدم و یه شلوارک مشکلی و تاپ صورتی برداشتم و پوشیدم به آرایش خوشملم کردم موهام رو با کریپس به همون جور خیس و به هم ریخت جمع کردم که جذابتر شدم

اینه…کیارش خان تشنت می کنم صبر کن و ببین وقتی رفتم تو آشپز خونه شقایق یه جوری نگام می کرد من: چیه یعنی انقدر تغییر کردم که اینجوری نگام می کنی؟؟؟ شقایق: تاحالا با این تیپ ندیده بودمت همیشه نسبتا باحجاب بودی
من: بیشتر موقعه ها تنها که باشیم اینجوری می پوشم خیلی دوس ندارم بقیه اینجوری ببیننم
شقایق: ها …یه چی میگم بین خودمون بمونه این کیارش فکر کنم مغز خری الاغی گورخری چیزی خورده آخه آدم همچین زن جیگری رو ول میکنه یه سلیته ای مثل من رو می گیره ؟؟
از حالت صورت و مدل حرف زدنش ریسه رفتم از خنده خیلی خنده دار حرف میزد صدام فکر کنم بیش از حد بلند بود چون کیارش اومد تو آشپزخونه
وقتی دیدمش بلافاصله خندم رو جمع کردم با دیدن من یه تای ابروش رفت بالا و یه خنده مزحک کرد و از آشپز خونه رفت بیرون وقتی رفت حرصی زیر لب یه عبضی نثارش کردم که شقایق شنیدو خندید شقایق : وای وقتی حرصی حرف میزنی چقدر بانمک میشی
با همون حالت نگاش کردم و چشمام رو ریز کردم تند تند گفتم : یالا یالا بلند شو بریم میز رو بچینیم این دفعه صدای خندمون رو بشنوه میاد با ساتور تیکه تیکمون میکنه
با کمک شقایق میز رو با سلیقه فوق العاده چیدیم کارامون عین پت ومت بودیم همش کارای هم رو خراب می کردیم بعدم همو نگاه می کردیم و کر کر می خندیدیم
خندهامونم مادربزرگ کیارش رو به شدت حرص میداد که همش چپ چپ نگامون می کرد تا این که میز آماد شد و غذا رو چیدیم
صداشون کردیم و اونا اومدن نشستن یه نقشه باحال هم برای کیارش ریختم و به شقایق گفتم که کر کر خندید و گفت من از خدامه
من و شقایق کنار هم نشستیم کیارش و مادر بزرگش هم رو به رومون یکم که از غذا خوردنمون گذشت یه چشمک به شقایق زدم و بهش اشاره کردم اول من از زیر میز پام رو به پای کیارش می مالیدم دوتامون قیافه هامون رو بی خیال نشون میدادیم
همین که پام به پای کیارش خورد خشک شد به دوتامون عمیق نگاه کرد ماهم مثلا مشغول حرف زدن باهم بودیم
پام رو نامحسوس به پای شقایق زدم و پای دیگم رو جمع کردم که اون پاش رو به پای کیارش می مالید خدایش قیافه کیارش دیدنی بود
شقایق هم که به نظرم شیطنتش بیشتر بود چون کیارش با سر وصدا آب دهنش رو قورت داد به زور دادشتم خندم رو کنترل می کردم
وقتی شقایق دستش رو رو دستم نامحسوس گذاشت منم دوباره دست به کار شدم قیافه کیارش واقعا دیدنی بود
مادربزرگش نشسته بود دست وبالش بسته بود وگر نه این کار ما رو تلافی می کرد
دوتای که داشتیم اذیتش می کردیم اخماش بیشتر رفت تو هم و چپ چپ به دوتامون نگاه می کرد
خوبی این میز این بود که عرضش که ما نشسته بودیم خیلی کم بود وما خیلی راحت بودیم و کارامون رو راحت تر انجام میدادیم

یعنی به معنی واقعی غذا رو کوفتش کردیم یهو از غذا خوردن دست کشید و به صندلی تکیه. زد و به زیر میز نگاه کرد که خیلی سری پاهامون رو جمع کردیم
خبیث خندیدو تو همون حالت مشغول غذا خوردن شد ما اگه پاهمون رو تکون می دادیم اون می تونست ببینه سر جامون عین بچه آدم نشستیم
آرام آروم داشتم با شقایق حرف میزدم مادربزرگ تا اون موقعه ساکت بود یه تیکه ماهی که تو بشقابش بود رو دوباره انداخت تو دیس ماهی و اخم کرد اروم طوری که شقایق بشنوه گفتم: نگاه الان چه بهونه های بنی اسرائیلی از توش در میاره
مادربزرگ: شکم ماهی رو تا جای تونستی تند کردی پرفلفل اما گوشتش بی مزه مونده
من: ببخشید یادم نبود براتون پوستش رو بکنم و گوشتش رو بامزه کنم
عین پلنگ زخمی داشت نگام می کرد که یهو منفجرشد وگفت: دختره خیر سر داری من رو مسخره میکنی حالا همین مونده تو بدبخت من رو مسخره کنی به خون سری داشتم نگاش می کرد که این بیشتر عصبانیش کردو دوباره شروع کرد: یه نگاه به سرو وضعت بکن انقدر به اون قیافه عنترت بنداز انقدر به خودت مالیدی باز هم شوهرت تو نکبت رو ن…
کیارش یهو پرید تو حرفش ووخشن و بلند گفت: ساکت
دوباره مادربزرگ خواست یه چیز بگه که گفت: گفتم ساکت یعنی حرفی نباشه مادربزرگ: خوبه دیگه به خاطر این جلو روی منم وایستی کیارش: مامان بزرگ خواهش میکنم !!
مادربزرگش بی حرف بلند شد و رفت تو اتاق..
چشمام رو رو هم گذاشتم و نفس عمیق می کشیدم که بغضم نگیره انگشتام رو توی هم فشار میدادم که آروم باشم

اما مگه میشه برای هزاموین بار غرورت بشکنه و یه پیر زن عوضی هرچی از تو دهنش در میاد بهت بگه و تو نتونی حرف بزنی میشه آروم بود میشه خونسرد بود. نه نمی شه
دست شقایق که رو دوستم نشست بهش نگاه کردم. یه لبخند بی جون زدم و گفتم: ببخشید روز تو هم خراب شد شقایق: این چه حرفیه تو رو ناراحت کرد
یه لبخند هیستیرک زدم و گفتم: من عادت کردم امکان نداره یه روز خنده رو لبای من باشه واین جماعت زهرم نکنن
بلند شدم و ظرف ها رو کم کم جمع کردم شقایق هم بلند شد و همش سعی می کرد من رو بخندونه
کیارش هم همونجا که نشسته بود و به ما نگاه می کرد حالم رو که گرفت مادربزرگش اما باز هم دلم می خواست یکم شیطونی کنم
داشتیم ظرفا رو می شستیم بگو بخندمونم بالا بود. کیارش هم عین جغد بهمون چشم دوخته بود
کارمون که تموم شد اومدم نشستم رو به روی کیارش چایی هم شقایق دم کرد همین که شقایق هم نشست کیارش ما رو به رگبار بست
کیارش: این رو میگم دوتاتون آویزه گوشتون کنین بار آخرتون باشه کسی اینجا باشه شما دوتا از این شیرین کاریا بخواین بکنین به خدا از سقف آویزونتون می کنم
شقایق: فقط از سقف آویزون می کنی؟؟؟؟؟ کیارش: نه. میبرمتون تو اتاق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.