خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۹

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

شتاب زده به سمتش برگشتم و گفتم
_هیچی استاد…من…
برعکس تصورم آرمان به سمتم اومد و با اخم های در هم رفته ش گوشه ی آستینم و گرفت و خطاب به شایان با لحن خشکی گفت
_شما رو به جا نیاوردم.
شایان مشکوک نگاهی به من کرد و گفت
_چرا باید به جا بیارید؟
قبل از آرمان من تند گفتم
_ایشون پسر عمه ی من هستن…
برای اولین بار نگاه سرزنش گر آرمان حواله ی چشمام شد و بی پروا گفت
_و البته نامزدش.
لب گزیدم. خدا به دادم برسه!
شایان با ابروهای بالا پریده گفت
_پس شما نامزدشی…آقای استاد دانشگاه حتما سوگل از گذشتش برای شما تعریف کرده نه؟مثلا گفته که یه مدت مخفیانه صیغه ی من بوده؟خوب همون طور که خودتون میدونین صیغه هیچ محدودیتی نداره و ممکنه بین مون چیزایی هم اتفاق افتاده باشه…یا حتما با اینم کنار اومدید که ایشون دور از چشم خانواده و من بچمو سقط کرده و به هیچ کسم نگفته؟یا حتما میدونید که تو زندگیش دنبال عشق میگرده تا ثابت کنه عاشق من نیست اما هر چی بیشتر میگرده کمتر نتیجه میگیره چون هنوزم منو دوست داره.
حتی جرئت نگاه کردن به آرمان رو ندارم.
درسته چیزی بین مون نیست. درسته دوستم نداره اما من بهش دروغ گفته بودم.

داشتم فکر میکردم چه طوری کارم و توجیح کنم.اما با مشتی که آرمان به صورت شایان زد جیغم در اومد.
حیرت زده به شایان که پرت شد روی زمین نگاه کردم

آرمان با تهدید انگشتش رو تکون داد و عصبی گفت
_سگ کی باشی که زن من تو رو بخواد مرتیکه؟فقط دلم میخواد یه بار دیگه به گوشم برسه زر اضافی راجع زن من زدی یا اطرافش ببینمت اون وقت ببین چاک اون دهن بی صاحاب تو میدوزم یا نه!
مات و مبهوت داشتم نگاهش می‌کرد.
دستمو گرفت و دنبال خودش به سمت دانشگاه کشوند.
خواستم دستمو بکشم که محکم تر گرفت. با رنگ پریده گفتم
_ول کن دستمو آرمان… تو دانشگاهیم… ما رو می بینن به قرآن دو تامونم میندازن بیرون… با توعم ول کن دستمو…

هیچ توجهی به حرفم نکرد..
چند نفری که توی حیاط بودن با تعجب به ما نگاه میکردن..
توی ساختمون در یه کلاس خالی رو باز کرد و هلم داد داخل..
خودشم پشت سرم اومد و گفت
_کی بود این پسره؟
اولین دروغی که به ذهنم رسید و گفتم
_هیچکی بخدا…قبلا دانشجوی همین دانشگاه بود خب… خب… خواستگارم بود.
جلو اومد. حس میکردم از چشمام میخونه دارم دروغ میگم.
سرمو پایین انداختم که گفت
_چون بهش جواب منفی دادی الان دهنش و باز کرده بود و این مزخرفاتو می گفت.پشیمونش میکنم مرتیکه رو…
عصبی خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_تو رو خدا کاریش نداشته باش.ببین اون فکر کرد نامزدی بین ما واقعیه نمی‌دونست همه چی اجباری…
عصبی وسط حرفم پرید
_اجباری؟تو میخوای منو دیوونه کنی نه؟اگه اجباریه چرا سعی نمیکنی همه چیو بهم بزنیم؟
سکوت کردم. بازوهامو گرفت و گفت
_چرا نمیخوای این دو ماه به جفت مون فرصت بدی؟
قلبم تند می‌کوبید.دلم میخواست دهن وا کنم و همه چیز و بگم اما حیف…
سکوتمو که دید عقب رفت. سر تکون داد و گفت
_نمیخوای دیگه… اجباری نیست. اما ازم نخواه کاری به کار اون پسره نداشته باشم.تاوان حرفایی که بهت زد و پس میده.
خدایا اون حتی یه درصد هم احتمال نمی‌داد همه ی حرفای شایان حقیقته.
میخواست بره اما پشیمون شد. دوباره روبه روم ایستاد و گفت
_اجازه تو از بابات بگیره. یه امشبو تو رو بهم قرض میده؟
جا خوردم و گفتم
_چرا؟
‌ خیره به صورتم گفت
_همین طوری… مثل دو تا دوست معمولی فیلم ببینیم.
ابروهام بالا پرید و گفتم
_مثل یه خواهر برادر؟
لبخند کم جونی زد و گفت
_آره.
سر تکون دادم و گفتم
_میام. فکر نکنم بابا هم مشکلی داشته باشه..
لبخندش عمق گرفت.
سر خم کرد و عمیق پیشونیمو بوسید..
نفسم بند اومد.فاصله گرفت و منو مات و مبهوت توی کلاس جا گذاشت

چراغا رو که خاموش کرد متعجب گفتم
_می‌خوای سینما بسازی؟
سر تکون داد و گفت
_پس فکر کردی مزه ی فیلم به چیه؟
لم دادم روی مبل و گفتم
_پس یه ترسناک بذار.
نگاهم کرد و گفت
_واقعا؟
سر تکون دادم و گفتم
_آره می ترسی؟
با تمسخر خندید و گفت
_من که نه کوچولو مشکل شمایی و البته یه مشکل دیگه هم هست تمام فیلمام زبان اصلیه!
بادم خوابید و گفتم
_اون طوری که من هیچی نمی فهمم!
بین سی دی هاش گشت و گفت
_عیبی نداره ترجمه میکنم برات.
سی دی رو توی دستگاه گذاشت و به سمتم اومد.. با دیدنم گفت
_اگه دلت میخواد یه کم جمع بشین!
با اکراه جای کمی برای باز کردم.دقیقا بالا ی سرم نشست.
دستمو زیر سرم زدم و در حالی که تند تند تخمه می شکستم محو فیلم شدم. لعنتی طوری صداش و بلند کرده بود که از همون صحنه ی اول جیغم در اومد.. صدای خندش بلند شد و گفت
_هنو داره نوشته می ندازه انقدر ترسیدیا می خوای عوض کنم؟
با حرص گفتم
_نه خیر نترسیدم فقط جا خوردم.
دستم که زیر سرم بود خواب رفت. پوفی کردم و خواستم صاف بشینم که دستشو روی بازوم گذاشت و بی حرف سرمو روی پاش گذاشت.
قلبم بی امون شروع به کوبیدن مرد مخصوصا وقتی انگشت هاش لابه لای موهام فرو رفت.
دیگه تخمه شکستن و فیلم دیدنم یادم رفت فقط محو حرکت انگشتاش لای موهام شدم.
اما اون انگار حواسش اصلا اینجا نبود. بی طاقت صاف نشستم و این بار فاصله گرفتم ازش.
یه کم که گذشت دوباره محو فیلم شدم.
بیست دقیقه از فیلم که گذشت تازه وارد هیجانات شد.
رنگ از رخم پریده بود و آرمان هم هر از گاهی مسخرم می‌کرد.
دقیقا یه سکوت وهم آور توی خونه بود و یه دفعه با صدای جیغ یه اجنه ی هزار رنگ پرید وسط دوربین.
چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و جیغ بنفشی کشیدم که دستی جلوی دهنم و گرفت و گفت
_چت شد؟
با چشم نیمه باز صفحه ی تلویزیون رو نگاه کردم و با دیدن همون اجنه ی خبیث وحشت زده رومو برگردوندم و گفتم
_غلط کردم من می ترسم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.