خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۶

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

اخم ریزی بهش کردم که خندید همون لحظه یکی از دخترای فامیل از روی بالکن داد زد
_عروس و داماد همه منتظر شمان برای رقص.
چشمام گرد شد،آرمان سر تکون داد و گفت
_رقص که بلدی؟
با شیطنت گفتم
_همه جوره!
دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_پس گور بابای همه بزن بریم برقصیم.
دستشو گرفتم و با خنده دنبالش راه افتادم.
وارد که شدیم صدای جیغ و سوت دست خونه رو ترکوند.
همزمان چراغ ها خاموش شد و آهنگ خارجی تندی شروع شد
کدوم خری این آهنگ و گذاشته؟ توی این مواقع رقص آروم میذارن مشنگ نه با این ریتم.
آرمان دستمو دنبال خودش کشوند و وسط برد.
دستشو دورم انداخت و شروع کرد.
جالبه با اون آهنگ چنان رقصیدیم که کل سالن محو ما بودن. هر چند من نقش گلابی داشتم و اون بود که همه حرکاتو انجام می‌داد و منم همراه خودش به این ور اون ور شوت می‌کرد.
با تموم شدن آهنگ بازم کل سالن ترکید.
با صورتی قرمز از هیجان نگاهم کرد که خندیدم.
یه دفعه این فرشته ی فتنه شروع به خوندن کرد
_داماد عروس و ببوس یالا، یالا یالا یالا…
چشم غره ای بهش رفتم کل جوونا شروع به خوندن کردن.
نگاهی به آرمان انداختم که با خونسردی سر جلو آورد و گوشه ی لبم رو بوسید.
نفسم بند اومد و حس کردم چیزی توی قلبم تکون.
رنگم قرمز شد و سرمو پایین انداختم.
بدون رها کردن دستم به سمت دنج ترین قسمت خونه رفت و روی صندلی نشست.
گرمم شده بود و نمی دونستم چه مرگمه!
سرشو کنار گوشم آورد و گفت
_حالت خوبه؟
سر تکون دادم و گفتم
_آره خوبم فقط اتفاقای امشب شوکه م کرده.دلم میخواد زودتر این مهمونی کوفتی تموم بشه برم خونه.
نگاه خاص و طولانی بهم انداخت و گفت
_حاضر شو
چشمام گرد شد و گفتم
_چی میگی؟
_مگه نامزدت نیستم؟خوب اون طوری که مامان بهم گفت توی ایران اشکالی نداره آگه نامزدا شب پیش هم بمونن.حاضر شو میریم خونه ی من
لبمو گاز گرفتم
_بین این همه آدم آرمان؟ اونم اولین شب؟نمیشه. من میرم بالا ده دقیقه ای استراحت کنم. کسی سراغمو گرفت بگو رفت درس بخونه.
سری به نشون موافقت کج کرد و صندلیشو جلو کشید تا رد شم.
زیر سنگینی نگاهش از پله ها بالا رفتم و دستی به گردن داغ شدم کشیدم.
یه مرگیم شده بود مطمئنا

* * * *
صدای متعجب پریسا و نازی و از صندلی جلو شنیدم
_نامزد کرده، نگاه حلقه ی دستشو… تا دیروز حلقه دستش نبود.
_نه نازی من میگم الکی دستش کرده ندیدی دخترا چه قدر بهش پیله کردن معلومه خواسته از دستشون راحت بشه.
_چی داری میگی مگه دختره که حلقه ی الکی دستش کنه من که میگم…
یا صدای جدی آرمان دو تاشون خفه خون گرفتن
_انگار بحث اونجا جالب تره!
نیشم شل شد و گفتم
_بله استاد داشتن راجع حلقه ی شما صحبت میکردن می‌خواستن بدونن حلقه الکی دستتون کردین یا نه!
دو تاشون برگشتن و ترسیده نگاهم کردن که ابرو بالا انداختم.
اخمای آرمان بیشتر در هم رفت و تا خواست لب باز کنه پرو ترین فرد کلاس یعنی سعید بلند داد زد
_استاد مبارکه کو شیرینیش؟
همه بعد این حرف شروع به دست زدن کردن و هر کس یه چیزی می گفت
آرمان دستشو بالا آورد و با تحکم گفت
_نفر بعدی که حرف بزنه باید بره بیرون کلاس!
همه خفه خون گرفتن.
با همون جذبه ای که سر کلاس سراغش میومد ادامه داد
_اینجا دبستانه که به زور ساکت تون کنم؟الان میتونین کارای مهم تری از صحبت راجع زندگی من بکنین. اونم گوش کردنه!
دوباره پای تخته برگشت و تدریس و شروع کرد.
دستمو زیر چونم زدم و با لذت نگاهش کردم.
اون پسر عمه ی من بود…نامزدم بود… هر چند الکی ولی کی دلش نمی‌خواست یه نامزد آمریکایی با این هیکل و تیپ لاکچری داشته باشه؟
قیافم انقدر تابلو شده بود که برای یه لحظه نگاهش از روم گذشت و دوباره نگاهم کرد.
سرفه ای کرد و رشته ی کلام از دستش رفت.
پری کنار گوشم گفت
_چرا مثل عاشقا نگاش میکنی؟
به خودم اومدم و هول زده دستو پامو جمع کردم و گفتم
_کی من؟ اشتباه میکنی حواسم جای دیگه بود.
نگاهی کرد یعنی آره ارواح عمت.
با تموم شدن کلاس لم دادم روی صندلی… همیشه آخرین نفری بودم که از کلاس بیرون میرفتم و اگه کلاسم بعد از ظهر بود آخرین نفری که از دانشگاه میره بیرون.
با دیدن کلی دختر دور آرمان غیرتی شدم. در عجبم چرا یه دونه پسر نمیره پیشش و فقط دخترا سوال دارن؟
کوله مو روی دوشم انداختم و بلند شدم و مثل زنای غیرتی به اون سمت رفتم.

من نمیدونم بدون ناز و عشوه نمیشد سوال پرسید؟آرمان مشغول توضیح دادن به یکی از دخترا بود که کنارش ایستادم.
دستم و روی میز گذاشتم طوری که ست حلقه با حلقش توی چشمشون بره اما تنها کسی که متوجه شد خود آرمان بود.
نگاهی بهم انداخت و دوباره ادامه داد.
توضیحش که تموم شد باز هم دختره ول نداد و گفت
_راستش استاد من چند تا سوال دیگه هم دارم میتونم بپرسم؟
از زیر میز پای آرمان و لگد کردم که صورتش در هم رفت و آخی گفت.
سه تا دختر بودن که سه تاشون با نگرانی و خودشیرینی گفتن
_چی شد؟
آرمان چشم غره ی خفیفی به من اومد و گفت
_چیزی نیست،شما برید سوالاتتون باشه برای بعد.
دخترا دست از پا درازتر تر از کلاس بیرون رفتن.
آرمان با غیظ غرید
_شکوندی پامو.
دست به کمر زدم و گفتم
_یعنی تو واقعا نمیدونی اینا واسه مخ کردنت دورتن؟
گیج گفت
_واسه چی کردنم؟
نفسمو فوت کردم و گفتم
_رو نده به اینا آرمان فقط میخوان مخ تو بزنن یعنی می‌خوان تورت کن… اه آمریکا بزرگ شدی که شدی بفهم چی می‌گم میخوان باهات باشن.
با شیطنت گفت
_خوب بده مگه؟
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_من با دانشجوهام کاری ندارم اما از اون دوستت هست همیشه باهاشی… خیلی خوشم اومده. دختر خوبیه؟
ته دلم حس بد حسادت چنگ زد. با لبخند مصنوعی گفتم
_چطور؟
با خونسردی گفت
_می خواستم ببینم اگه دهنش قرصه یه شب…
وسط حرفش پریدم
_نه قرص نیست. دختر خوبیم نیست یعنی به درد تو نمیخوره!
نمیدونم چرا انقدر ازش دلخور شدم،انگار زیادی اون صیغه رو جدی گرفته بودم. نگاهمو ازش گرفتم. حلقه مو از دستم در آوردم و روی میز گذاشتم. نگاهمو به زمین دوختم و گفتم
_اون حلقه تم در بیار کمتر ناراحت بشن دانشجوهات…
خواست حرف بزنه که تند گفتم
_من برم…
دستم و گرفت که ترسیده دستمو عقب کشیدم و گفتم
_در بازه یکی میبینه اینجا مثل آمریکا نیست دو تامونو میندازن بیرون.
حلقه رو از روی میز برداشت و دوباره دستمو گرفت. خوبیش این بود که دستامون کنار میز بود و کسی که از در وارد می‌شد دستمو توی دست مردونه ی آرمان نمی‌دید..
حلقه رو توی انگشتم کرد و گفت
_فعلا که دو تامون متعلق به همیم.من در نمیارم،تو هم در نیار… حداقل تا زمانی که به همه بگیم ما جز یه رابطه ی دوستانه و یه رابطه ی استاد دانشجویی و یه کوچولو رابطه ی خواهر برادری هیچ نوع رابطه ی دیگه ای نداشتیم.
فشاری به دستم داد که بی طاقت عقب رفتم و گفتم
_دیرم شد.
این بار یه ثانیه هم مکث نکردم و از کلاس بیرون زدم.
لعنتی چه مرگم شده بود

صدای زنگ آیفون که بلند شد دوباره غر غر های مامانمم شروع شد
_چه عجب…الانم می‌خواست نیاد.اگه من گذاشتم این ازدواج سر بگیره. یه ماه از نامزدیمون گذشته یه باز ندیدم زنگ بزنه یا بلند شه بیاد.
دکمه ی آیفون و زدم و گفتم
_تو دانشگاه همو می بینیم مامان
_خوب ببینی تو دانشگاه مگه میشه نامزدبازی کرد؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_حالا یه شبم که اومده پشیمونش کن.
درو باز کردم و برای دل خوشی مامان با لبخند پهنی گفتم
_سلام عزیزم!
گلی که خریده بود به دستم داد و گفت
_مهربون شدی.
با اشاره ی ابرو مامانم و نشون دادم و باز گفتم
_خوش اومدی.
خداروشکر فهمید. جلو اومد و دست دور کمرم انداخت و سر جلو آورد.
آروم گونه مو بوسید و گفت
_چرا باید نقش بازی کنیم؟
ازم فاصله گرفت و با اخم ریزی ادامه داد
_من اهل نقش بازی کردن نیستم. امشب همه چیز و به دایی میگم.
وحشت کردم… اگه می گفت بدبخت دو عالم میشدم
همون لحظه مامانم اومد و منم با فکری مشغول چای ریختم!
آرمان وارد آشپزخونه شد و بعد از نفس عمیقی گفت
_چه بوی خوبی میاد زن دایی!
مامانم باز غر زدن و شروع کرد:
_آره همین نمک و خوردی و نمکدون شکوندی.
تند به مامانم نگاه کردم. آرمان با اخم خواست حرف بزنه که سریع گفتم
_می‌خوای بری پایین استراحت کنی؟ خسته ای.
معنی دار نگاهم کرد و سر تکون داد.
از خدا خواسته در خونه رو براش باز کردم و منتظر موندم تا بیرون بره که گفت
_خودتم بیا…
_آخه…
دستم و گرفت و مهلت اعتراض بهم نداد.
پامون که طبقه ی پایین رسید مثل بمب منفجر شد
_تو چرا نمیگی به خانوادت؟واقعا یه تست باکرگی سخت تره از هر روز تحقیر شدن؟

یک دیدگاه

  1. سلام نمیذاشتین بهتر بود این که پارت ۵

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.