خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تدریس عاشقانه پارت۴۱

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

کیفمو که روی زمین بود برداشتم که کلید درو جلو پام انداخت ..
سریع خم شدم واز رو زمین برداشتم و درو باز کردنی لحظه ی اخر گفت
– بهت ثابت میکنم که همه اینا حرف نبود وعین حقیقته …
درو باز کردم وبیرون رفتی با پوزخندی گفتم
-برو هر جور دلت خواست ثابت کن ، من ارمان رو چشم بسته قبولش دارم
درو کوبیدم وسریع چند پله رو پایین رفتمو از خراب شدش بیرون زدم …

پسره ی بیشور پس بگو چرا نیومده بود دانشگاه نگو داشته نقشه ی دزدیدنمو و القای افکار چرندشو میکشیده
با حرص تند تند قدم هامو بر میداشتم تا دور بشم …
بغض بزرگی تو گلوم سنگینی میکرد ….

نه سوگل امکان نداره …ارمان زن داره؟! چه فکر خنده داری….

یه لحظه شک بدی تو دلم افتاد ، اگه حرفاش یه درصدم درست باشه سوگل بدبخت میشی بدخت!!

همینم کم بود که یه هوی امریکایی داشته باشم …
نه نمیشه اصلا امکان نداره ارمانِ من اینکارو کرده باشه …

اینقدر تند تند راه رفته بودم که نفس نفس میزدم …
یه لحظه وایسادمو دستمو بند دیوار کردم …

شایان خیلی مطمئن حرف میزد ..یعنی میشه ؟
یعنی ارمان زن داره ؟ تازه از دهنش بچه هم شنیدم…

اینقدر علاقه ام به ارمان بیشتر شده بود که دلم نمیخواست باور کنم ….دونه دونه برای افکار بهم ریختم دلیل ومنطق میچیدم که ارمان همونجوری توی ذهنم باقی بمونه ….

یاد روزی افتادم که میگفت میخواد ازم طلاق بگیره برگرده اونور اب ….
بی اختیار قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین افتاد ..

پس حقیقت داره …میخواست طلاقم بده بره پیش اون یکی زنش ….
سوگل تو مادرزادی اصلا خنگ به دنیا اومدی !!!
چه طور نفهمیدی اخه….پس بگو اقا چرا تا فهمید باکره نیستم هیچ عکس العملی نشون نداد .چون خودش زن داشته ویکی هم احتمالا پس انداخته

با ذهنی اشفته وافکار های منفی ومثبت راه خونه رو در پیش گرفتم …
تموم راه به تک تک حرف ها ورفتارهاش فکر میکردم …
درست موقعی که شَکَم بزرگتر میشد سریع به خودم امید میدادم و شَکَمو کنار میزدم
ولی با این حال باز میدونستم که ته دلم تردید هست …

به خونه که رسیدم دیگه حال وحوصله ی صبح رو نداشتم ..
لباسامو کندم واز ناهاری که مامان اماده کرده بود در حد چند قاشق به زور خوردم …..

مگه میشد این همه فکرهای جورواجور توی ذهن بچرخه وادم با خیالت راحت غذاشو نوش جان کنه …
حرفا های شایان یه لحظه هم از ذهنم دور نمیشد
رسما غذا از دماغم اومد …

با صدای گوشیم از سرمیز پاشدم و با دیدن اسم ارمان بدون جلب توجه کردن تماسشو وصل کردم
سعی کردم تموم ناراحتیمو مخفی کنمو تا وقتی مطمئن نشدم بزرگش نکنم
با صدای معمولی جواب دادم
-سلام عزیزم
-سلام سوگل اماده ای؟!
– اماده ؟!
-سوگل نگو که یادت رفته میخواستیم بریم خرید !
-نه نه عزیزم این چه حرفیه ادم مگه خرید عروسیشو هم یادش میره ؟!

البته که یادم رفته بود اینقدر حواسم پرت بود که کلا فراموش کرده بود …
کم چیزی نبود که … یهو یکی بیاد بگه شوهرت یه زن دیگه هم داره هیچ تازه بچه هم داره !!!

با صدای خونسردش به خودم اومدم
-باشه پس تا نیم ساعت دیگه جلوی درتونم ، بوق زدم بپر پایین بریم تا دیر نکنیم !!
– باشه فعلا .
خیلی دوست داشتم بگم امروز نریم ، حالم گرفتست و ذهنم از بس که فکر کردم خستست ،اما نمیخواستم فکر کنه بی میلی میکنم !!
سریع لباسامو عوض کردم و ارایش ملایمی هم کردم تا پوست سفیدم از بی روحی دربیاد ..
الحق که ان تایم بود درست بعد نیم ساعت خودشو رسونده بود .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.