خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۴

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

چونم لرزید و گفت
_تو بابا بزرگ و نمیشناسی. تحت هیچ شرایطی حرفش دو تا نمیشه،بعد مهمونی هم منو میکشن میدونم همشم تقصیر توعه من هنوز کلی آرزو داشتم.
دستشو بالا آورد و اشکام رو پاک کرد…به طرز عجیبی آروم شدم،خفه شدم و به چهره ی مردونش خیره موندم.
با اطمینان گفت
_نمی‌ذارم بلایی سرت بیارن.قول…باشه؟
سر تکون دادم.
لبخند محوی زد. دستمو گرفت و خواست به سمت پله ها بره که گفتم
_دستمو ول کن یه وقت…
سفت تر دستمو گرفت و بی توجه دنبال خودش کشوند.
سنگینی نگاه همه رو بدون استثنا حس میکردم. سنگین ترین نگاه هم مال بابا و بابا بزرگ بود..
به همون سمت رفت و با لحن محکمی گفت
_با ما کاری داشتید بابا بزرگ؟
با ابرو اشاره کرد که بشینیم… طبق خواسته‌ش نشستیم که با اون صدای کلفتش گفت
_امشب این مهمونی فقط به مناسبت ورود تو نیست آرمان.
آرمان ابرو بالا انداخت و گفت
_پس برای چیه؟
بابابزرگ نگاهی به من انداخت و گفت
_نامزدیت.
چشمای آرمان گرد شد و گفت
_شما میفهمین چی دارین میگین؟
بابابزرگ سر تکون داد و گفت
_من بهترین تصمیم و گرفتم. امشب نامزدی تو و سوگل جلوی چشم همه برگزار میشه.
گردن آرمان چنان به سمتم چرخید که من تعجب خودمو فراموش کردم.
چنان نگاهم میکرد انگار اولین باره که منو میبینه.
ناباور رو به بابابزرگ کرد و گفت
_شما… شما نمیتونین،من نمی‌خوام ازدواج کنم.سوگل مثل خواهرمه… من…
بابام با خشم غرید
_مثل خواهرته و بکارتش و گرفتی؟ مرد باش پای کاری که کردی واستا.
تنم یخ زد. چند لحظه ای صدا از آرمان در نمیومد تا اینکه به سختی گفت
_بکارت؟من بکارتش و گرفتم؟

خون بابام به جوش اومد و خواست حمله کنه سمت آرمان که بابابزرگ اجازه نداد.
نگاه تندی به آرمان انداخت و غرید
_تو چه طوری تو آمریکا تربیت شدی هان؟مهمون شون بودی اما دخترشونو هم خوابه ی خودت کردی حالا میگی من نکردم؟تف به شرفت
آرمان با چشمای گرد شده گفت
_بابا بزرگ…دایی جان به ولله…
بابا بزرگ نذاشت حرفش و بزنه و گفت
_یه ساعت دیگه حلقه ها میره دستتون!تو هم بلند شو و گرنه نگاه نمیکنم کلی مهمون اینجاست و دوتاتونو می‌کشم.

آرمان اخم کرد و با عصبانیت گفت
_مگه من بچه م که تهدید میکنین؟سوگل یه چیزی بگو!
لال شده بودم همون لحظه داییم اومد و کنار بابابزرگ نشست و از همه جا بی خبر گفت
_بابا مهمونا اومدن نمیخوای بیای خوش آمد بگی بهشون؟
بابا بزرگ سر تکون داد.هر سه نفرشون رفتن فقط من موندم و آرمان..
بازوم و کشید و غرید
_چرا لال مونی گرفتی؟چرا اینا فکر میکنن من تو رو همخوابه کردم و بکارتتم گرفتم؟من غلط بکنم،تو خیلی کوچیکی،مثل خواهرمی… اون وقت اینا میخوان حلقه دست مون کنن؟با توعم چرا خفه خون گرفتی؟
لب هام تکون خورد اما نمیدونم چرا نمی تونستم حرف بزنم. نفسشو فوت کرد و غرید
_من میرم.
خواست بلند بشه که دستشو گرفتم و ملتمس نالیدم
_منو می کشن.
دستی لای موهاش کشید و از سر خشم گفت
_دارم دیوونه میشم… سوگل،چرا هیچی نگفتی؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_مگه باور میکنن؟
دوباره کنارم نشست و گفت
_باشه،معاینه میشی.به همه ثابت میشه چیزی بین مون نبوده
چشمام از اشک پر شد. خدایا بیچاره تر از منم بود؟

با چشم های اشکی نگاهش کردم و خواستم حرف بزنم که بابام مچ دستمو کشید و غرید
_تا وقتی خطبه ی عقد خونده نشده حق نداری با این هم کلام بشی! راه بیوفت.
آرمان مثل برق از جاش بلند شد و گفت
_دایی جان اجازه بدید من حرف بزنم.
شرمنده نگاهش کردم.. اون چه گناهی کرده بود.
بابام حتی مهلت حرف زدن هم بهش نداد و دست منو دنبال خودش کشوند و به سمت جمع دخترای فامیل برد و کنار گوشم گفت
_یادت نره چی گفتم. تا وقتی محرمت نشده حق نداری باهاش حرف بزنی!
تا خواستم حرف بزنم تقریبا پرتم کرد روی صندلی…
چشمم پی آرمان دوید و نگاه اونم روی خودم دیدم.انگار داشت بهم می گفت یه کاری بکنم.
چی کار باید می کردم؟می گفتم اون کاری باهام نداشته ازم می پرسیدن پس چرا بکارت نداری. منه خاک بر سرم جوابی نداشتم که بدم.
دخترا مدام ازم سوال می پرسیدن اما من حواسم همه جا بود الا اونا…
بالاخره لحظه ی نحس رسید و بابا بزرگ با صدای بلندی گفت
_آرمان پسرم،بیا اینجا…سوگلم صدا بزنید.
دلم میخواست فرار کنم. مامان دستمو گرفت و بلندم کرد. کنار گوشم گفت
_ناراحتی نداره داری به اونی که دوستش داری می رسی.
لب هامو روی هم فشار دادم. روی مبل دو نفره نشوندتم!
آرمان با اخم وحشتناکی ایستاده بود و نگاه می‌کرد.
بابا بزرگ دوباره با تاکید گفت
_بشین پسرم
ترسم از این بود که آرمان داد و بیداد کنه و دست آخر رسوا و رو سیاه من بمونم.
اما با همون اخم کنارم نشست.
بابا بزرگ سرفه ای کرد و گفت
_این جشن علاوه بر ورود آرمان به ایران…
صدای آرمان و کنار گوشم شنیدم و حرفای بابابزرگ محو شد
_به خاطر خودخواهیات دو تامونو داری بدبخت میکنی! خدا شاهده من تا الان جز به چشم خواهر با چشم دیگه ای تو رو نگاه نکردم حالا ببین…!
نگاهش کردم و گفتم
_میگی چی کار کنم؟جلوی این همه عالم و آدم داد بزنم؟ بذار اعلام کنن.مهم ما دو تاییم که با هم ازدواج نمی‌کنیم.
صدای بلند کف زدن اومد. بابا بزرگ حلقه هایی از جیبش در آورد و با مهربونی رو به ما گفت
_یه صیغه ی محرمیت دو ماهه براتون میخونم.تو این دو ماه کارای عروسیتونو بکنید.به سلامتی دو ماه آینده عروسی داریم.
باز هم صدای دست و جیغ بلند شد و اخمای آرمان بیشتر در هم رفت.

جلوی اون همه آدم صیغه ب محرمیتی خونده شد و بابابزرگ حلقه ها رو دستمون کرد.
حتی جرئت نگاه کردن به صورت آرمانم نداشتم
همه یکی یکی به سمتمون اومدن و بهمون تبریک گفتن.
کم کم مهمونی جو عادی خودش رو گرفت،جوونا ریختن وسط و بزرگترا هم دور هم نشستن.
زیرزیرکی به آرمان نگاه کردم که گره ی کرواتش و شل کرد و نفس عمیقی کشید.
رنگش قرمز شده بود و روی پیشونیش عرق نشسته بود.
آخرم طاقت نیاورد،بلند شد و از خونه بیرون زد.
نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی حواسش نیست بلند شدم و دنبال آرمان رفتم بیرون.
زیر درخت دست به جیب ایستاده بود و آسمون و نگاه می‌کرد.
آهسته نزدیکش شدم و گفتم
_متاسفم.
نیم نگاهی بهم انداخت و جواب نداد..
پشت سرش ایستادم و گفتم
_آرمان من نمیخواستم این طوری بشه.الانم من راضیم این صیغه رو باطل کنیم. فقط میشه انقدر عصبی نباشی؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_عصبی نباشم؟یه دفعه میان میگن بکارت دختر عمه تو گرفتی،یه دفعه صیغه ی محرمیت واست میخونن و قرار عروسیتونو تایین میکنن. من بچه م؟نزدیک سی سالمه که واسم تصمیم می‌گیرن. اونم به خاطر کاری که نکردم.من برمی‌گردم آمریکا حداقل اونجا واسه کسی به زور تصمیم نمیگیرن.
با لب های آویزون نگاهش کردم و گفتم
_نمیشه نری؟ با هم حلش میکنیم. یعنی انقدر واست سخته که من…
دستشو جلوی لبم گذاشت و گفت
_تو خوشگلی، پاک ترین دختری هستی که دیدم اما من هیچ وقت تو رو به چشم همسر یا دوست دخترم ندیدم چون تو دختر داییم هستی.
سری تکون دادم و گفتم
_باشه. اما نرو… اگه بری انگار تموم چیزایی که گفتن راست بوده. من پیشتم با هم حلش می کنیم.
نگاه خاصی به چشمام انداخت و بغلم کرد.
نفسم حبس شد،با صدای مردونه ش کنار گوشم گفت
_همیشه دلم میخواست یه خواهر مثل تو داشته باشم.
با لبخندی مصنوعی ازش فاصله گرفتم و گفتم
_حالا منو عین… عین خ.. خواهرت بدون چی میشه؟
لبخند شیرینی زد و گفت
_واسه خواهر من بودن زیادی زشتی!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.