خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تدریس عاشقانه پارت۳۷

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

تک خنده ای کرد وگفت
-دیگی که مال من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه …تو اگه مال من نشی مال هیچ کس دیگه هم نباید باشی …

چقدرعوضی بود این … من چه طور یه زمونی به این بیشور دلبسته بودم اخه …
از بس خنگم ..

انگشتمو بالا اوردم وتاکید وار گفتم
-ببین شایان واسه اخرین بار میگم ،پاتو از زندگیم بیرون بکش اگه به سرم بزنه شایان اگه دیونه بشم واسه هر جفتمون بد میشه برو دنبال زندگیت بزار زندگیمو کنم !!!

بلندخندید و گفت
-عمراااااا ،من عمرا ولت کنم سوگل!
نزدیک بود که یه سیلی دیگه نوش جان کنه که گوشیم زنگ خورد
با استرس گوشیمو بیرون کشیدم وبا دیدن اسم عمه …دستام لرزید

سریع تو خیابون پریدم وسوار تاکسی شدم تماسو وصل کردم که صدای عصبی عمه پیچید
-افرین بهت سوگل افرییین ،خیلی خوب نقش بازی کردی !!
الان داری هر هر میخندی که سرمونو کلاه گذاشتی اررره؟؟
با صدای اروم ومظلومی گفتم
-عمه اشتباه میکنید ! من کاری نکردم ، اون پسره ی عوضی دروغ میگه عمه من باهاش کاری ندارم اصلا….
-صداتو ببر سوگل ،خودم به پسرم همه چی رو میگم بعدش طلاقتونو میگیرم تو هم مثل ادم میای طلاقتو میگیری

بوق ازاد توگوشم پیچید ویه ادا براش دراوردم ‌..
خب برو بگو ارمان که از همه چی خبر داره …
از محل که دور شدیم …ازتاکسی پیاده شدم
اینجا کدوم ‌قبرستونیه من اومدم …به ناچار پیاده شدم وکرایه رو حساب کردم ..
واسه خودم اروم اروم قدم میزدم و به ادما نگاه میکردم
یعنی حالا چی میشه ؟
برم خونه بابا قیمه قیمه مم میکنه برم خونه ی ارمان به احتمال نود ونه درصد عمه اونجاست اون منو سلاخی میکنه!
خدا لعنتت کنه شایان داشتم زندگیمو میکردماا،
درست موقعی که همه

چی داشت ردیف میشد اومد گند زد رفت عوضی …..

نمیدونم چقدر گذشت که هوا تاریک شد….
اینقدر قدم زده بودم پاهام درد گرفته بودم …بغض بزرگی که تو گلوم نگه داشته بودم هر لحظه ممکن بود بترکه و وسط خیابون بزنم زیر گریه …

یه فضای سبز کوچیکی کنار خیابون پیدا کردم وروی نیمکت نشستم ….رفیقِ به درد بخورم نداریم بهش زنگ بزنیم …
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم ارمان قلبم تند تند شروع به کوبیدن کرد

نکنه الان مامانش حسابی پرش کرده باشه ؟ نکنه الان فکر طلاق رو دوباره تو سرش بندازن …هععییی اخه چیکار کنم ..
مردد تماسو وصل کردم که با صدای بلندش یکم گوشیرو از گوشم دور کردم
-سوگل معلومه کجایی تو ؟!
– من …من..ارمان ..من .

-میگم کجایی سوگل ، از اتفاقای امروز بهم گفتن الان کجایی تو؟!
یا خدا پس حتما دیگه عمه ده تا هم روش گذاشته وگفته ..

نگاهی به اطراف انداختم وگفتم
-راستش نمیدونم ارمان
-از یکی بپرسو ادرس رو برام بفرست زودباش !!

میخواستم لب باز کنم و بپرسم چی شده که تماسو قطع کرد …

از یه پیرمرده که رد میشد ادرسو پرسیدم، از اون سن وسالش خجالت نمیکشید کم مونده بود با چشمام منم بخوره هیز بیشور ….
سریع ادرسو برا ارمان فرستادم وهمونجا دوباره نشستم ….

بعد حدود نیم ساعت چهل دقیقه دیدم ماشین ارمان جلوم پارک شد …
از ماشین پیاده شد و در محکم کوبید از حرکتش معلوم بود عصبیه …
با چشمای به خون نشسته به سمتم اومد وبازومو گرفت و وادارم کرد که بلند بشم …
با ناراحتی گفتم
-ارمان چیکار میکنی !
-زهر مار معلوم نیست دارم چیکار میکنم ؟! این وقت شب اینجا چه غلطی میکنی هان؟!

-تو که گفتی جریانو فهمیدی ؟!
– اره فهمیدم کی ؟ یکی دوساعت پیش که اومده بودم خانم رو ببرم شام بیرون ..
تا الان میمردی بهم بگی ؟راه بیوفت سوگل راه بیوفتو یه کلمه هم نگو که همینجا چپو راستت میکنم …
سرمو پایین انداختم ودنبالش راه افتادم …

تو ماشین جز صدای نفس کشیدنم هیچ صدایی نداشتم مثل مجسمه ای که فقط نفس میکشید ….

یهو رو فرمون کوبید وگفت
-ادرس خونتون رو از کجا میدونست اون پسره جوالق…
-نمیدونم والا! به احتمال خیلی زیاد پری گفته شاید …

-ادرس خونشونو داری؟!
سرمو به معنی نه تکون دادم
میدونستم اما نگفتم !! اگه میدونست دیگه شر به پا میشد…
-سوگل راستشو بگو ادرسشونو داری یا نه؟!
-نه نه ندارم …
– باشه مهم نیست فردا از دانشگاه پیداش میکنم وحقشو میزارم کف دستش …

دستمو دور ساعد دستش حلقه کردم و لب زدم
-ارمان توروخدا ولش کن ، شر به پا نکنید !

-تو لازم نکرده نگران اون عوضی باشی!
فکر کرده تو بی کس وکاری که به خودش جرعت داده وتا خونتون اومده؟! خودم اینسری ادمش میکنم …
-اگه نگران کسی بشم این وسط نگران توام ارمان بفهم نمیخوام چیزیت بشه !

-تو دیگه هیچی نگو سوگل مگه شوهر نداری تو هاان؟!
پاشدی از خونه بیرون زدی و تا الان خیابونارو متر میکنی ؟ باتوام؟!

با سرعت زیاد ماشینو یه گوشه زد وبهم خیره شد با صدای بلندی گفت
-من شوهرتم سوگل شوهرت !
چرا در مورد تو همیشه اخرین نفر من باید بدونم هان؟ درحالی که باید اولین نفر باشم !!

حرف حق رو میزد منم جوابی نداشتم
سرمو پایین انداختم وانگشتامو به بازی گرفتم جوری ادای مظلومارو دراورده بودم که خودم نزدیک بود دلم به حال خودم بسوزه
با صدای ارومی گفتم
-من …اخه عمه عصبی بود … گفتم شاید اومده پیشت ..
-خبببببب؟
– از من بهت بد گفته وپُرت کرده ارمان ، ترسیدم همین!!
– که ترسیدی هان؟!
نفس عمیقی کشید وبازدمشو با صدا بیرون فرستاد
– مگه من بچه ام سوگل منو پُر کنن؟ هوم؟
میریم خونتون!!

با این جملش وارفتم
– چی خونه؟! نه تورو خدا ارمان !! بابام میکشه منو !
-‌هیچی نگو سوگل خودم درستش میکنم بسپارش به خودم!

ملتمس نالیدم
– نه ارمان نریم خونه ،بریم خونه ی خودتون !!
ارمان بابام زنده نمیزارتم !! منو نبر اونجا!

-گفتم حرف نباشه وقتی میگم میریم خونتون یعنی میریم خونتون !
تا کی موش وگربه بازی هان؟! همه چی رو امشب یکسره میکنم ،زنگ زدم به مامانمم گفتم بره اونجا دارم میام !!

الان یه خانواده میخوان روم میوفتن ،دیگه داشتم تو دلم واسه خودم فاتحه میخوندم …
تموم شدی سوگل رفت !!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.