خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۳

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

وحشت زده نگاهش کردم. بازوم و دنبال خودش کشوند که آرمان گفت
_ببرش معاینه…اون وقت می‌فهمی که دخترت پاکه!
با این حرف بابام متوقف شد. ناباور به آرمان نگاه کردم که گفت
_میدونم واسه سوگل چه قدر سخته میدونم قلب دخترتو با این کار میشکنی اما ببرش معاینه،حداقل بهتره تا بکشیش.
با با تته پته گفتم
_آرمان چی داری میگی؟
از همه جا بی خبر گفت
_من خودم بیشتر از تو مخالف این کارام اما دلم نمیخواد واسه کاری که نکردی مجازات بشی!
بابام بازوم و ول کرد و گفت
_برو لباسات و بپوش!
با وحشت گفتم
_وووو… واسه چی؟
با اخم گفت
_میریم دکتر
* * * * *
لبم و طوری گاز گرفتم که طعم خون توی دهنم پخش شد.
لعنت به هر چی دکتر این مملکته با قسم های دروغشون. عاشق پزشکی بودم اما امروز ازش بیزار شدم
زنیکه ی به اصطلاح دکتر خودش و جلو کشید و گفت
_حدس تون درست بود آقای سلحشور!
سرم پایین افتاد و تنم لرزید
_دخترتون بکارت نداره.انگار شک تون درست بوده و بهش تعرض جنسی شده البته این تشخیص من نیست باید ببریدش پزشکی قانونی.
سنگینی نگاه بابام رو روی خودم حس میکردم.
تشکر آرومی کرد و بلند شد با هر قدمی که به سمتم اومد از ترس بیشتر توی خودم مچاله شدم.
مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند..
کارت تمومه سوگل،از اونی که می‌ترسیدی به سرت اومد. شک نکن بابابزرگ نگاه نمیکنه از گوشت و خون شی و می کشتت…با خفت میمیری سوگل،با خفت

نگاهش تمام مدت کلاس از روم برداشته نمیشد به طوری که پری شک کرد. سقلمه ای به پهلوم زد و کنار گوشم گفت
_این استاده تو رو نگاه می‌کنه؟
با بی تفاوتی ظاهری گفتم
_نه اشتباه میکنی لابد چشماش چپه.
با شیطنت گفت
_آره قفلی زده رو تو…لابد میخواد حال تو بگیره آخه یه هفته بی دلیل غیبت کردی.
جواب شو ندادم. نه شوقی برای درس خوندن داشتم و نه دیگه دلم میخواست زودتر دکتر بشم.
فقط دلم میخواست زودتر این کلاس کوفتی تموم بشه و برم…
نه اینکه برم توی اون جهنم، ولی اینجا هم نباشم.
باز سقلمه ای به پهلوم خورد و پری گفت
_گوشیته.
بی حوصله نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم و پیامک آرمان رو دیدم
_کلاس که تموم شد برو طبقه ی بالا آخرین اتاق…
پوزخندی زدم.برم که این بار حراست مچم و باهات بگیره و از دانشگاه هم اخراج بشم.
به محض تموم شدن کلاس بلند شدم و وسایلامو جمع کردم و بی توجه به صدا زدن های پری از کلاس زدم بیرون و بعدشم از دانشگاه…
هنوز دو قدم نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم آرمان جواب دادم تا تمام دق و دلیم و سرش خالی کنم.
با لحن تندی گفتم
_چی میخوای؟
برعکس من،اون آروم گفت
_بهت گفتم بمون سوگل کجا رفتی؟
غریدم
_قبرستون؟میخوای اون جا هم بیا که مچم و باهات بگیرن این سری بابابزرگ خونم و حلال کنه؟
صدای بوق اشغال که توی گوشم پیچید ناباور به صفحه ی موبایل نگاه کردم. الان قهر کرد؟
همون لحظه ماشینش جلوی پام ترمز زد.
شیشه رو داد پایین و گفت
_زود سوار شو نزدیک دانشگاهیم یکی میبینه.
با اکراه سر تکون دادم و سوار شدم.
ماشین و راه انداخت و گفت
_یه هفته ست خبری ازت نیست. من زنگ زدم حتی اومدم دم خونتون اما کسی چیزی بهم نگفت. چی شده سوگل؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_نمیدونم. هر روز با بابابزرگ جلسه میریزن هنوز به منم نگفتن حکمم چیه!
دستم و گرفت. متعجب بهش نگاه کردم اما اون بیخیال فشاری به دستم داد و گفت
_امشب توی مهمونی با بابابزرگ حرف میزنم.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_اصلا حوصله ی مهمونی ندارم.
ابرو بالا انداخت و گفت
_یه مهمونی بزرگ به مناسب ورود پر افتخار منه مگه میشه حوصله نداشته باشی؟
پوزخندی زدمو رو برگردوندم. دلش خوشه

* * * *
_خوب شدم مامان؟
حتی به صورتمم نگاه نکرد. تمام بادم خوابید… این روزا خونه برام شده بود جهنم.
مامانم که جواب سلامم رو نمی‌داد بابا هم بدتر از اون. اما خداروشکر که سرم و نذاشت روی سینم، در واقع اصلا کاری باهام نداشت.
نگاهی توی آینه به خودم انداختم و دستی به لباس شب آبی رنگم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
صدای آهنگ کل خونه ی بابا بزرگ رو پر کرده بود. همزمان با بیرون اومدن من در یکی از اتاقا باز شد و از شانس خوشگلم چشمم به چشم آرمان افتاد.
اخمام و در هم کشیدم و بی اعتنا به این پسره ی شوم نحس خواستم به سمت پله ها برم که صداش متوقفم کرد
_آدم به استادش یه سلام نمیده؟
نگاهش کردم و گفتم
_اگه استادش نحس باشه نه ازش فرار میکنه.
خودش و بهم رسوند، مچ دستمو گرفت و گفت
_مقصر اتفاقایی که برات افتاد من نبودم خب؟
با حرص دستمو از دستش کشیدم و گفتم
_مقصر همش تویی،مقصر…
صدای دختر عموی پنج سالم رو از وسط پله ها شنیدم:
_سوگل… آرمان… بیایید بابابزرگ کارتون داره.
نمیدونم چرا تنم یخ زد. آرمان که متوجه ی حالم شد با خونسردی گفت
_هر چی که گفتن تو هیچی نگو بسپارش به من. حل میشه اوکی؟
با لرز گفتم
_میخوان منو بکشن واسه همین گذاشتن امروز بیام دانشگاه. الانم بابا بزرگ حکم مرگمو صادر میکنه.
روبه روم با فاصله ی کم ایستاد و با لحن آروم و مطمئنی گفت
_مگه من مردم؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.