خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۱۹

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

چشماش ریز شد که با حرص لباس خواب و توی سرش کوبیدم و جیغ زدم
_تازه داری خاطراتشم مرور میکنی… عوضی.
خواستم از اتاق بیرون برم که پرید جلوم و گفت
_به خدا این لباس خواب مال من نیست سوگل.
با غیظ گفتم
_می دونم مال تو نیست لازم نیست قسم بخوری.
تند گفت
_منظورم اینه که من ربطی به این لباس خواب ندارم. یکی از دوستام با دوست دخترش اینجا بودن کلید دادم بهش قسم میخورم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_دروغ دیگه ای به ذهنت نرسید؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_من حالم از دروغ و دروغ گفتن بهم میخوره سوگل بشناس منو سرم بالای دارم بره دروغ نمیگم. چون از آدمای دروغگو متنفرم.
با این حرفش رسما خشکم زد. پس اگه بفهمه من کلی بهش دروغ گفتم ازم متنفر میشه. پس چی فکر کردی سوگل؟فکر کردی عاشقت میشه؟
عقب رفتم که گفت
_بهم اعتماد نداری نه؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم
_چه فرقی میکنه؟من فقط عصبی بودم وگرنه زندگی شخصیت ربطی به من نداره وقتی به اجبار با هم ازدواج کردیم لزومی نداره بهم حساب پس بدی.
اخماش در هم رفت و گفت
_اگه اینو میگی که من کاری به کارت نداشته باشم در اشتباهی سوگل.
خیره نگاهم کرد.سرمو پایین انداختم و گفتم
_برو بیرون حالا که به زور آوردیم اینجا حداقل استراحت کنم.
جلو اومد و اولین دکمه ی مانتوم و باز کرد و گفت
_اولین روز عقد بدون داماد میخوای استراحت کنی عزیزم؟

قلبم هری ریخت و تند عقب رفتمو بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_نمیخوام بین مون چیزی پیش بیاد آرمان!
سر تکون داد و با جدیت گفت
_باشه،فراموش کرده بودم حرفاتو…اینکه نمیخوای با یکی مثل من باشی…اوکی دیگه نزدیکت نمیشم. راحت باش!
حرفش و زد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.
لبم و گاز گرفتم تا اشکم در نیاد.. با درموندگی روی تخت نشستم و زیر لب نالیدم
_خدایا من چی کار کنم؟
* * * * *
با حرص پوست لبم و جویدم و زیر چشمی به پری نگاه کردم که با چشماش رسما داشت آرمان و می‌خورد.
سقلمه ای به پهلوش زدم و گفتم
_بسه انقدر زل نزن بهش.
با نیش شل شده خیره به آرمان گفت
_آخه خیلی خوشتیپه.دلم میخواد بغلش کنم.
تند از جام بلند شدم که متعجب نگاهم کرد.آرمان تدریسش و قطع کرد و گفت
_مشکلی هست؟
تند گفتم
_بله هست.میشه درس و تعطیل کنید به نظرم خسته شدید برید استراحت کنید.
ابرو بالا انداخت و گفت
_ممنون من خسته نیستم شما…
وسط حرفش پریدم
_خسته اید مگه میشه خسته نباشید؟رنگتونم پریده به نظرم شما برید یه چایی بخورید.
همه ریز میخندیدن انگار با خودشون فکر میکردن من واسه تعطیل شدن کلاس این طوری میکنم.خبر نداشتن از حسادت رو به انفجار بودم.
آرمان که به سختی خندش و کنترل میکرد روی صندلی نشست و گفت
_اوکی من می‌شینم خستگی مو در کنم شما بیاید همین مبحث و کنفراس بدید.
همه خندیدن.خیره به تخته گفتم
_آناتومی قلب؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_من مثل شما با خشونت درس به این قشنگی و تدریس نمیکنم.
خندید و گفت
_باشه شما بفرمایید عاشقانه تدریس کنید.

یک دیدگاه

  1. رمان عالیع ولی خیلی دیر ب دیر پارت میزارین لطفا یکم زودتر پارت هارو بزارین🌹

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.