خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۱۷

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

وارد آشپزخونه شدم و مشغول درست کردن صبحونه دیدمش.
با لبخند محوی گفتم
_دستت درد نکنه.
برگشت و با دیدنم توی اون لباسا براندازم کرد و گفت
_میاد بهت.
اخم کردم و گفتم
_دو سایز بزرگه واسم.
موذیانه گفت
_تازه میخواستم سایز بزرگ تر بردارم نداشت.
با حرص گفتم
_یه دکتر واسه چشمت برو چون هر کوری می‌فهمه من انقدر چاق نیستم.
جلو اومد و گفت
_همیشه دو سایز کوچیک تر از خودت لباس میگیری.
دست به کمر گفتم
_منظورت چیه؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_منظورم اینه که با مانتوهایی که توی دانشگاه می‌پوشی سینه‌ها و باسنت زیادی تو چشه!
نفسم از این بی پرواییش برید و گفتم
_من لباسام اندازمه جنابعالی هیز تشریف داری.
با طعنه گفت
_من چیزی که حلالمه رو به خودم سختی نمیدم تا با حجاب دید بزنمش….
حرصی گفتم
_به آقاجون میگم این صیغه ی لعنتی رو باطل کنه تا هی نکوبی تو سرم!
خندید و گفت
_فکر میکنی واسه کسی که آمریکا بزرگ شده صیغه مهمه؟
خیره نگاهش کردم که جلو اومد و گفت
_از این به بعد با خودم برو خرید.
مسخ شده گفتم
_چرا؟که سه سایز از خودم بزرگتر واسم بخری؟
لبخند محوی زد و چیزی نگفت.
پشت میز نشستم و با دیدن صبحانه ی مفصل گفتم
_خوبه باز یه چیزایی بلدی می تونم امیدوار باشم صبحانم همیشه آمادست.
تازه فهمیدم چی گفتم و لب گزیدم.. با لبخند گفت
_خوبه خودتم میدونی همیشه با منی.
اخم کردم و گفتم
_نه خیرم همین طوری گفتم بالاخره فامیلیم دیگه!
جدی شد و گفت
_داری دوتامون و اذیت میکنی.ما اینجا نشستیم اما بقیه دارن تدارک عروسی ما رو می بینن.میگی نه اما حاضر نیستی بری و به همه ثابت کنی دست نخورده ای…من چیو باور کنم سوگل؟هممم؟

خفه خون گرفتم. نفسش و بیرون داد و گفت
_نمیخواد جواب بدی صبحونه تو بخور.
بدون شکر ریختن مشغول هم زدن چاییم شدم. با این حرفش صبحانه نخورده کوفتم شد..
* * * *

بی تفاوت داشتم نگاهشون میکردم. امشب به دستور بابابزرگ عمه اینا اومده بودن تا کارای عروسی و هماهنگ کنیم الان هم بحث سر تالار بود.
آرمان که اصلا نیومد منم که عین ماست داشتم نگاه میکردم.
سرمو پایین انداختم و به آرمان پیام دادم
_کدوم گوری هستی عزیزم؟
جوابش که نیومد بلند شدم و به اتاق رفتم.
شمارش و گرفتم. بعد از کلی بود صدای خمار گونش توی گوشم پیچید
_بله.
از شنیدن صداش یه حالی شدم.ینی باز دختر آورده بود خونه که این طوری…
با حرص گفتم
_چرا نیومدی؟
جوابش بیشتر آتیشم زد
_کار داشتم.
چه کاری این موقع شب؟عمه گفت بیمارستانم نرفته.
متاسف گفتم
_چه کاری واجب تر از زندگیت؟آرمان کجایی؟
رک جواب داد
_خونه.
لب گزیدم و گفتم
_کسی پیشته؟
کوتاه جواب داد
_آره!
چونم لرزید و دلخور گفتم
_اوکی شب بخیر!
تلفن و پرت کردم و روی تخت نشستم.
صبرم سر اومده بود برای همین اشکم در اومد.
شاید بهتر بود برم بیرون و همه چیز و بگم.اون وقت تو یه روز همه ی فامیل از ننگی که به پیشونی آقاجونم زدم با خبر میشدن و بابام حتما سکته میکرد.
با باید عقد آرمان میشدم و هر روز خانوم بازیاش و میدیدم و چون ازدواجمون اجباریه هیچی نمی گفتم.
با پشت دست اشکامو پس زدم و بلند شدم. جلوی میز آرایشم ایستادم و گفتم
_تو نباشی همه چی قشنگ تره!
یکی از تیغ های اصلاحم و در آوردم و نزدیک رگم بردم.
من که بمیرم بابابزرگ می‌فهمه کسی و نباید به زور عقد کنه…بابام آبروش نمیره… آرمان راحت میشه خودمم از این استرس و عذاب وجدان لعنتی خلاص میشم.
با تصور اینکه آرمان الان توی بغل یه دختر دیگه داره عشق میکنه تیغ و پرت کردم روی میز و غریدم
_تا خوشی هاتو از دماغت در نیارم نمی‌میرم آرمان خان.

* * * * *
در اتاقم که باز شد سر برگردوندم و با دیدن آرمان دوباره به آینه نگاه کردم و گفتم
_صیغه باطل شده همین طوری سرت و میندازی پایین میای!
درو بست و گفت
_عوضش تا یه ساعت دیگه برای همیشه محرمم میشی!
موهامو بستم. شالم و روی سرم انداختم و گفتم
_خوب؟
روی تختم نشست و گفت
_خوب هنوزم نمی‌خوای بری برای معاینه؟یعنی این بازی مسخره رو ادامه بدیم؟
چشم گرد کردم و گفتم
_اونی که جلوی همه گفت ما با هم بودیم تو بودی
_اونیم که لجبازی کرد و هیچی نگفت و هیچ کاری نکرد تو بودی
با حرص گفتم
_همه چیو ننداز گردن من. هیچ کدوم اینا تقصیر من نیست
_پس لابد تقصیر منه؟اونیم که با تاپ نیم وجبیش اومد روی تختم خوابید من بودم لابد؟
حق به جانب گفتم
_اونجا تخت من بود که تو اشغالش کردی.
لعنتی از جواب کم نمی‌آورد
_و تو هم میدونستی من اونجام!
تیز نگاهش کردم که بلند شد و گفت
_میخوام یه سری چیزا رو بهت بگم… حالا که کارمون به اینجا کشیده.
منتظر نگاهش کردم که گفت
_من نمیدونم این عقد چه قدر دووم داره؟شش ماه، یه سال،دو سال…اما اون خطبه که خونده شد تو دیگه مال منی!
خواستم حرف بزنم که مهلت نداد و با جدیت بیشتری گفت
_من شاید آمریکا بزرگ شده باشم اما بی غیرت نیستم.میدونم دختر پاکی هستی اما میخوام از همین الان بهت بگم سر لجبازی با من،دست رو غیرتم نذار… اصلا.حتی اگه ازدواجمونم اجباری باشه…
مکث کرد و با نگاه خاصی ادامه داد
_می کشم اونی رو که دستش بهت بخوره

مات نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که مامان در و باز کرد و با دیدن آرمان توی اتاقم چشم غره ای رفت و گفت
_همه پایین منتظرن زودتر بیاین.
خودشم جلدی در ایستاد تا ما مبادا پشت در بسته عمل خاک بر سری کنیم.
کیفم و برداشتم و بیرون رفتم.
آرمان هم پشت سرم اومد. قرار شد بابابزرگ و عمه با ماشین بابا برن تا من و آرمان هم تنها بریم..
بماند که عمه میخواست به هر بهانه ای خودش و توی ماشین جا بندازه.
به محض نشستن ضبط ماشین و روشن کردم و گوشیم و در آوردم و مشغول سلفی گرفتن شدم.
آرمان استارت زد و گفت
_چی کار میکنی دقیقا؟
نگاهش کردم و با اخم گفتم
_سرت به کار خودت باشه.
دوباره گوشیم و برای عکس گرفتن بالا بردم که لحظه ی آخر موهای جلوی سرم و بهم ریخت و دادم و در آورد
_بی شعور یه ساعت حالتشون داده بودم.
صدای خنده ی مردونش تو ماشین پیچید
_تا وقتی تنها تنها عکس بگیری وضعیت همینه.
پشت چشم نازک کردم و گفتم
_من دلم میخواد تنها عکس بگیرم تو میتونی بری با دوست دخترات عکس بگیری.
جدی شد و پرسید
_ینی مهم نیست واست؟
مثل خودش با جدیت گفتم
_کارایی که میکنی ربطی به من نداره همون طور که کارای من بهت ربط نداره.
اخماش در هم رفت و گفت
_هنوز واست جا نیوفتاده که کجا داریم میریم.؟
_واسه خودت هنوز جا نیوفتاده که به زور داریم میریم؟
عصبی غرید
_رو اعصابم راه نرو سوگل.
داد زدم
_راه برم میخوای چی کار کنی؟اون عقد لعنتی دلیل نمیشه جنابعالی آقا بالا سرم بشی و بهم زور بگی!
یه نگاهی بهم انداخت و سکوت کرد. با همون نیم نگاه منظورش و فهمیدم. با زبون بی زبونی گفت
آدمت میکنم سوگل

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.