خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۱۶

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

با جیغ گفتم
_مردی وایستا.
اون طرف مبل ایستاد و گفت
_بفرما.
تند مبل و دور زدم اما پرید سمت دیگه و خندید.
کوسن مبل و محکم به سمتش پرت کردم که روی هوا گرفتتش و با خنده گفت
_تپلی خانوم زورت کمه ها.
با حرص چند ثانیه چشامو بستم و وقتی باز کردم مثل گربه پریدم روی مبل و تا به خودش بیاد یقه شو گرفتم.
خندید و هر دو دستش و دور کمرم انداخت و از روی مبل بلندم کرد. با مشت به شونه هاش زدم که گفت
_هر چه قدم تپل باشی واسه من جوجه ای… از نوع بامزش!
چشمامو ریز کردم و گفت
_چون تو غولی.
نگاه هیزش از روی چشمام سر خورد پایین.
خودمو که نگاه کردم لبم و محکم گاز گرفتم.
با این حوصله ی یک وجبی خیلی باحجاب بودم که حالا حوله هم یه کم کشیده شده بود پایین و آرمان هیز هم داشت دار و ندارم و دید میزد.
محکم به شونه هاش فشار آوردم و گفتم
_منو بذار زمین آرمان.
با مکث نگاه سنگینش و ازم دزدید و آروم روی زمین گذاشتتم.
بدون وقفه پلاستیک لباس و برداشتم و زیر سنگینی نگاهش دویدم سمت اتاق.

وارد آشپزخونه شدم و مشغول درست کردن صبحونه دیدمش.
با لبخند محوی گفتم
_دستت درد نکنه.
برگشت و با دیدنم توی اون لباسا براندازم کرد و گفت
_میاد بهت.
اخم کردم و گفتم
_دو سایز بزرگه واسم.
موذیانه گفت
_تازه میخواستم سایز بزرگ تر بردارم نداشت.
با حرص گفتم
_یه دکتر واسه چشمت برو چون هر کوری می‌فهمه من انقدر چاق نیستم.
جلو اومد و گفت
_همیشه دو سایز کوچیک تر از خودت لباس میگیری.
دست به کمر گفتم
_منظورت چیه؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_منظورم اینه که با مانتوهایی که توی دانشگاه می‌پوشی سینه‌ها و باسنت زیادی تو چشه!
نفسم از این بی پرواییش برید و گفتم
_من لباسام اندازمه جنابعالی هیز تشریف داری.
با طعنه گفت
_من چیزی که حلالمه رو به خودم سختی نمیدم تا با حجاب دید بزنمش….
حرصی گفتم
_به آقاجون میگم این صیغه ی لعنتی رو باطل کنه تا هی نکوبی تو سرم!
خندید و گفت
_فکر میکنی واسه کسی که آمریکا بزرگ شده صیغه مهمه؟
خیره نگاهش کردم که جلو اومد و گفت
_از این به بعد با خودم برو خرید.
مسخ شده گفتم
_چرا؟که سه سایز از خودم بزرگتر واسم بخری؟
لبخند محوی زد و چیزی نگفت.
پشت میز نشستم و با دیدن صبحانه ی مفصل گفتم
_خوبه باز یه چیزایی بلدی می تونم امیدوار باشم صبحانم همیشه آمادست.
تازه فهمیدم چی گفتم و لب گزیدم.. با لبخند گفت
_خوبه خودتم میدونی همیشه با منی.
اخم کردم و گفتم
_نه خیرم همین طوری گفتم بالاخره فامیلیم دیگه!
جدی شد و گفت
_داری دوتامون و اذیت میکنی.ما اینجا نشستیم اما بقیه دارن تدارک عروسی ما رو می بینن.میگی نه اما حاضر نیستی بری و به همه ثابت کنی دست نخورده ای…من چیو باور کنم سوگل؟هممم؟

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.