خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۱۵

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

لعنتی چرا نمی فهمید من نمی‌خوام وابسته بشم. وابسته ی آرمان که اصلا.
دستاشو از دورم باز کردم و بدون برگشتن گفتم
_پری دختر خوبیه.من…میخوام در حد همون آبجیت بمونم.
بازوهام و گرفت و برم گردوند.
با اخم و جدیت خواست چیزی بگه که نگاهش سر خورد پایین و بی مکث لبش رو محکم به لبم چسبوند و هلم داد که عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار.
با خشونت و حرص لبهام و می‌بوسید.
دستامم بالا سرم حبس کرد تا تکون نخورم.
فهمید میخوام لگد بپرونم که پاهامو لای پاهاش قفل کرد.
داشتم تحلیل می رفتم.خدایا چرا علاوه بر آب و غذا این غریزه ی لعنتی و هم توی وجود آدمیزاد گذاشتی که حالا من این طوری سست بشم؟
لبش که از لبم جدا شد حتی توان باز نگه داشتن چشمامم نداشتم.
اونم که از من بی جنبه تر. راسته می‌گن نفر سوم توی خلوت یه زن و مرد شیطونه.
سرش توی گردنم رفت و با دستش دکمه ها مو باز کرد.
خیسی زبونش روی گردنم داشت دیوونم می‌کرد.
احمق انقدر با تجربه بود که نقطه به نقطه جاهای حساس خانوما رو می دونست.
دستش و از زیر تاپ روی شکمم کشید.. دیگه تحمل نکردم و دستام دور گردنش حلقه شدن.
با این کارم حرکت لب و زبونش روی گردنم حریصانه تر شد.
دستش که از روی شکمم به بالا سر خورد خشکم زد.
منه احمق داشتم داشتم چه غلطی میکردم؟نالیدم
_آرمان برو عقب..
مانتو مو از تنم در آورد و سگک لباس زیرم و باز کرد و خواست تاپم و بالا بده که دستمو روی دستش گذاشتم.
چشمای خمار پر از نیازش و به چشمام دوخت و زمزمه کرد
_همه ی نامزدا عشق بازی می‌کنن عزیزم.بردار دست تو
من همه نبودم…خش دار گفتم
_من و تو مال هم نیستیم آرمان.درست نیست!
این بار با حرص لبم و بوسید و نفس بریده و با خشم غرید
_تو نمی‌تونی جز من مال کس دیگه ای بشی.

خیره نگاهش کردم. کلافه عقب رفت…
سریع تاپم و درست کردم و مانتوم و پوشیدم.
با اخم گفت
_چرا انقدر با مخالفت میکنی؟
ساکت موندم..یکی نبود به این بشر بگه من از خدامه باهات باشم اما من اون دختری نیستم که تو فکر میکنی.
اخم کردم و گفتم
_چون دوستت ندارم. چون تو به من نمیای…قبل من با هزار نفر بودی باید بری دنبال یکی مثل خودت.همین الانشم چشت دنبال رفیقمه واسه خوشگذرونی منو هم میخوای آره؟
اخماش در هم رفت و گفت
_من هر غلطی کردم واسه مجردیمه فکر کردی انقدر لاشیم که…
سکوت کرد. سر تکون داد و گفت
_اوکی نمیخوای دیگه هر طور مایلی.
به اتاق رفت و درو محکم به هم کوبید. چونم شروع به لرزیدن کرد. من خیلی عوضی بودم.
* * * * *

حوله رو دورم پیچیدم و هاج واج موندم. من که واسه ی خودم لباس نیاورده بودم. تازه اون قدر عاقل بودم که لباسای تنمو توی حموم شستم.
خاک تو سرت سوگل که احمق تر از خودت خودتی.
آخه آدم بره حموم فکر لباس نمیکنه؟
کنج تخت نشستم. با این حوله ی زپرتی داشتم یخ میزدم.
با این فکر که آرمان خوابه از اتاق بیرون رفتم و تک تک اتاقا رو گشتم.
هیچی عایدم نشد جز یه لباس خواب سکسی.
معلوم نیست کدوم یکی از نوه ها کارای خاک بر سری شو آورده اینجا.
نا امید از آخرین اتاق بیرون اومدم و در حالی که چشمم به اتاق آرمان بود تا یه وقت درش باز نشه آروم به سمت اتاق خودم رفتم.
با صدای باز شدن در ورودی برق گرفته برگشتم و با دیدن آرمان و یه عالمه خرید دستش خشکم زد.

??????

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.