خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۱۱

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

زیر سنگینی نگاه آرمان فقط تونستم کوتاه باشه بگم.
انقدر اوقاتش تلخ بود که بلند شد. پیراهنش و پوشید و در حالی که دکمه هاش و می بست گفت
_منم میرم.
تند بلند شدم و گفتم
_کجا؟
نگام کرد و گفت
_چه فرقی میکنه؟
نمیدونم چرا از نگاهش حس کردم میخواد بره پی یه دختر دیگه. ملتمس گفتم
_ازم ناراحت نباش من…
وسط حرفم پرید
_تو دو راه بیشتر نداری سوگل… یا میری معاینه میشی به همه ثابت میکنی هیچی بین ما نبوده یا هم…
مکث کرد….جلو اومد و آروم تر گفت
_مال من میشی!
نفسم برید. به کتش چنگ انداخت و برش داشت و بدون خداحافظی رفت.
اگه من به همه میگفتم آرمان کاری باهام نکرده اون وقت زنده زنده به خاطر رسواییم دفنم میکردن.. اون وقت…
سرمو بین دستام گرفتم. خودت یه راهی نشونم بده.

* * * * *
خون خونمو می خورد وقتی می دیدم چه طور با پری گرم گرفته.
دیوونه شدم وقتی پری واسم از آرمان تعریف می‌کرد..حالا هم به بهانه ی درس کنار میزش ایستاده بود و دل می دادن و قلوه می گرفتن.
کلاس تموم شده بود و اکثرا رفته بودن. بی طاقت بلند شدم و بعد از برداشتن کولم به سمتشون رفتم. لحظه ی آخر صدای آرمان و شنیدم که گفت
_ایران خیلی بهتره.
با لبخند از روی حرصی گفتم
_واقعا استاد؟ایران و دوست دارید؟شاید به خاطر اینکه اومدید ایران و نامزد کردید.راستی حلقه تون کو؟
پری چشم غره ای به سمتم رفت و آرمان با نگاه معناداری گفت
_نامزد نکردم.

بدجوری دلم شکست.سر تکون دادم و آروم گفتم
_آها… پس من اشتباه متوجه شدم ببخشید.
نگاهم و ازش گرفتم و خواستم به سمت در برم که گفت
_ایران و دوست دارم چون از وقتی اومدم اینجا…داره اتفاقای خوبی واسه دلم می افته.
قلبم تند کوبید. برگشتم و با دیدن چهره ی قرمز شده از شرم پری حالم بد شد. یعنی منظورش پری بود؟
پس میخواستی کی باشه سوگل احمق؟لابد تو که مدام پاچه شو میگیری؟
دیگه نموندم تا مزاحم دل و قلوه گرفتنشون بشم و از کلاس بیرون رفتم.
حالا من چه مرگم شده بود که داشتم از حسودی می مردم؟به من چه اصلا؟لابد میخوای همین جا بشینی و گریه هم بکنی؟
با خودم درگیر بودم که کسی هم قدمم شد. برگشتم و با دیدن شایان مثل همیشه رنگ از رخم پرید.
آروم گفت
_هیش… درد سر درست نکن تو دانشگاه واسه خودتو با من بیا.

با تته پته گفتم
_تو… اینجا چه غلطی میکنی؟
نگام کرد و گفت
_از اونجایی که صبح و عصر با اون عیاش میپری مجبور شدم بیام تو دانشگاه.. سوگل به خدا فقط میخوام باهات حرف بزنم.
با مخالفت گفتم
_کلاس دارم.
جلو اومد و گفت
_میدونم نیم ساعت دیگه شروع میشه. تا اون موقع…
چشمم که به آرمان افتاد از ترس اینکه ما رو ببینه سریع رومو برگردوندم و تند گفتم
_باشه ساعت پنج میام کافه ی نزدیک دانش‌گاه فقط جون مادرت الان برو نمیخوام شر درست بشه.
عمیق نگاهم کرد و گفت
_ساعت پنج اگه توی کافه روبه روی من نبودی توی هر شرایطی هم که بودی به زور با خودم میبرمت سوگل اینو جدی گفتم
محکم نگاهم کرد و خداروشکر رفت…یک شاخ غول و که شکستم. می موند دومی و اصل کاری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.