خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت۱۰

رمان تدریس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

صدای خندش توی گوشم پیچید.. با حرص نگاهش کردم که گفت
_که می ترسی!
غمباد گرفته سر تکون دادم و گفتم
_میشه یه فیلم عاشقانه بذاری؟
خیره به چشمام سر تکون داد و بلند شد. اون فیلم مزخرف و قطع کرد و یه فیلم عاشقانه گذاشت.
کنارم نشست.بدبختانه تو این فیلم زیادی حرف میزدن و آرمان بیچاره هم مجبور بود برام ترجمه کنه
ده دقیقه از فیلم که گذشت رسما به همون ترسناک قانع شدم.
از خجالت رو به ذوب شدن بودم.آرمان هم بدون اینکه نگاه از صفحه ی تلویزیون بگیره برام ترجمه می‌کرد
_می‌خوام یه اعترافی بهت بکنم.
همین لحظه به دختره نزدیک تر شد. تازه بعد از اینکه کلی دختره رو مالیده بود میخواست اعتراف کنه.
_من عاشقت شدم.
سرم چنان به سمت آرمان چرخید که گردنم رگ به رگ شد.
نگاهش رو که به خودم دیدم بیشتر دلم لرزید.
_خیلی وقته اینو توی دلم نگه داشتم اما…
تازه فهمیدم که داره حرف ها رو ترجمه میکنه. همون لحظه از فیلم در اتاق باز شد و پسره نتونست حرفشو ادامه بده اما آرمان گفت
_انگاری واقعا فرق داری واسم.
قلبم تند می‌کوبید. با لبخند مسخره ای گفتم
_اینم همین پسره گفت؟
فقط سر تکون داد.
چند سکانسی از فیلم گذشت تا اینکه زجر آور ترین صحنه ی فیلم جلوی چشمم اومد.
دقیقا جایی که پسره دختره رو خفت میکنه و میرن توی کار.
کافرا طوری توی عمق هم رفته بودن انگار نه انگار کلی آدم قراره نگاهشون کنه.
بالش و جلوی صورتم گرفتم و گفتم
_با این فیلمات…قطعش کن.از راه راست منحرفم میکنی. والا تو توی آمریکا بزرگ شدی این چیزا عادیه واست ما بدبختا ندیدیم تا حالا دلمون میخواد.
محکم لبمو گاز گرفتم. این جه چرندی بود که گفتم؟
بالش از روی صورتم کنار زده شد.
صدای جدی آرمان در اومد
_دقیقا چیو دلت میخواد؟
زبونم از کار افتاد
_اممم… هیچی… یه چیزی پروندم… من…
سرشو جلو آورد و با شیطنت گفت
_مگه من میذارم حسرت چیزی رو دلت بمونه؟

با شیطنت سرش و جلو آورد که از جام پریدم و گفتم
_من اصلا از فیلم دیدن خوشم نمیاد.
خندید و گفت
_چرا؟چون دلت میخواد؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_میرم سر درسم!
تی وی رو خاموش کرد و گفت
_می‌خوای باهات کار کنم؟
چشمام برق زد و گفتم
_آره می‌شه؟
لبخندی زد و سر تکون داد.. به دقیقه نکشید تمام دفتر دستکم و ریختم روی میز و تمام جاهایی که نمی دونستم و هایلایت کرده بودم و نشونش دادم.
سرفه ی مصلحتی کرد و شروع به توضیح دادن کرد
فقط ده دقیقه ی اول و به سختی گوش کردم بعد از اون نتونستم حواسم رو از صدا و بوی عطرش پرت کنم..
چه قدر خوش بو بود…آدم دلش می‌خواست کنار این بشر فقط نفس بکشه.
ناخودآگاه خودمو به سمتش کشیدم که توضیحش و قطع کرد و بهم خیره شد.
نگاه کردم… صورتش و… ته ریش مردونه شو…نگاهش از روی چشمام سر خورد و روی لب هام مکث کرد و به انگلیسی گفت
_خیلی سکسی هستی.
خدا روشکر در حد همین جملات ساده رو بلد بودم اما خودمو زدم به اون راه و با لبخند مصنوعی گفتم
_فارسی حرف بزن ببینم.
سرشو جلو آورد و آروم گفت
_به زبون فارسی یعنی تو حالم و عوض میکنی!
بی خیال تاثیر حرفاش به شوخی گفتم
_همه ی دخترا حال تو عوض میکنن استاد.
تک خنده ی مردونه ای کرد و گفت
_حواس تو بده به درس.
دوباره شروع به توضیح دادن کرد و اصلا نفهمید من تمام مدت غرق خودش و صداش بودم نه توضیحاتش

غلتی زدم و غرق خواب لای پلکم و باز کردم و با دیدن ساعت مثل برق پریدم.
دانشگاهم…
مغزم ری استارت شد و با یادآوری اینکه امروز جمعه ست لبخند پهنی روی لبم اومد و دوباره شوت شدم روی تخت.
چشمامو بستم. هنوز پلکام گرم نشده بود صدای باز شدن در اتاق اومد و طولی نکشید که یکی کنارم دراز کشید.
پوفی کردم..عادت همیشه ی مامانم بود.
غلتی زدم که سرم صاف توی سینه ی آرمان فرو رفت. با خیال اینکه خواب میبینم پلکی زدم..
لبخند خسته ای زد و گفت
_میخواستم برم خونه نمیدونم چی شد سر از اینجا در آوردم.
نه انگاری خواب نبودم با صدای دو رگه ای گفتم
_سر صبحی اینجا چی کار میکنی؟
مالشی به پلک‌هاش داد و گفت
_شیفت شب بیمارستان بودم..بخوام بهت بگم توی چهل و هشت ساعت گذشته چهار ساعت خوابیدم..
دلم سوخت واسش… کلا انقدر درگیر بود که جز کلاس همو نمیدیدم.
گوشه ي تخت خزیدم تا جا براش باز بشه.
نشست و پیراهنش و از تنش در آورد و با رکابیش دراز کشید.
گوشه ی پتو مو به سمتش گرفتم که لبخند محوی زد و زیر پتو خزید.
خندم گرفت. این چه جور ازدواج اجباری بود دیگه؟
بوی عطرش توی مشامم پخش شد. چشمامو بستم و تازه فهمیدم با اومدنش چه آرامشی نصیبم شد.
لبخند محوی زدم و به ثانیه نکشید پلکام گرم شد.

* * * * *
چشمام و که باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت غرق در خوابش بود.
نگاهم باز به ساعت افتاد و این بارم چشمام گرد شد.
جان؟؟؟ سه ظهر بود؟
از من خوش خواب تر این بشره که با این آسودگی خوابیده.
خواستم بلند بشم که تازه متوجه ی دستش شدم.
دست بزرگش و دورم انداخته بود. دقیقا روی تخت سینم.

به پهلو شدم و با لبخند محوی به صورت غرق خوابش نگاه کردم

آخی… ناز بشی پسر که انقدر تو خواب مظلومی!
تره ای از موهام و گرفتم و به سمت بینیش بردم. می دونستم خستست اما خوی شیطنتم گل کرده بود و کاریش نمیشد کرد.
اخماش در هم رفت و بینیش رو خاروند. ریز خندیدم و دوباره کارمو تکرار کردم.
این بار لای پلکاش باز شد. با دیدن من غرق خواب گفت
_نکن بچه!
دوباره کارم و کردم که کلافه شد
_سوگل… خستم نکن.
ابرو بالا انداختم
_نمیشه… من حوصلم سر رفت.
به پهلو شد و دستاشو محکم تر دورم حلقه کرد که صدام در اومد
_بالش نیستما انقدر فشارم میدی.
لبخند محوی زد و گفت
_زنم که هستی
قلبم از حرکت ایستاد…زنشم؟چه زنی که…
چشماشو باز کرد و با نگاه به صورتم گفت
_منظوری نداشتم.
با خنده ی مصنوعی گفتم
_میدونم… حالا میشه دستتو برداری بلند بشم؟جام تنگه.
ابرو بالا انداخت و گفت
_نمیشه.خوابمو پروندی دیگه بمون تا دوباره بخوابم.
چشمام گرد شد
_سه ظهره هااااا.
سرش و توی گردنم برد و گفت
_من میخوام یه هفته تو همین حالت باشم.
این بشر امروز دیوونه شده بود و می‌خواست منم دیوونه کنه.
از نفسای بلندش فهمیدم خوابیدنی در کار نیست.
لحظه ای بعد با حس خیسی گردنم.نفسم قطع شد.
تحلیل رفته گفتم
_نکن.
اعتنایی به حرفم نکرد…حالم منقلب شد.
این بار رسما نالیدم
_آرمان برو عقب

تنش رو به سمتم خم کرد و دستش به سمت بند لباسم رفت.
وحشت زده گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
سر بلند کرد و با چشمای خمارش به صورتم زل زد و گفت
_یه کوچولو…
قلبم تند می‌کوبید. دستامو روی سینش گذاشتم و بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_می‌خوام بلند بشم.
صاف خوابید و نفسش و فوت کرد. نشستم و با انگشت نم چشمام و گرفتم که گفت
_تو مشکلت چیه سوگل؟
برگشتم و با چشمای دریده گفتم
_در واقع تو چه مرگته ها؟مگه نمیگفتی من مثل خواهرتم؟ مگه نمیدونی دو تامون و مجبور کردن اون وقت حالا چرا سعی داری مدام بهم نزدیک بشی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت
_اون موقعی که گفتم مثل خواهرمی صیغم نبودی خب؟بعدشم رمان زیاد میخونی نه؟ازدواج اجباری باشه مگه بهت نگفتم جدی روش فکر کنیم؟اصلا مگه من پسر پیغمبرم؟چرا نخوام به چیزی که مال منه دست بزنم. مگه به من تهمت نزدن که بکارت تو گرفتم حالا چرا باید جلوی خودمو بگیرم وقتی متهمم؟خود جنابعالی برای اثباتش حاضر نیستی بری معاینه اون وقت از من توقع داری مثل مجسمه ها برم و بیام بدون اینکه…
سکوت کرد..در جواب تمام حرفاش گفتم
_من نمی‌خوام.
سر تکون داد
_اوکی پس همین امروز برو معاینه ثابت کن دختری و قال قضیه رو بکن دو تامونم از این عذاب نجات بده.
خدایا مثل خر توی گل گیر کردم…سر جاش نشست و گفت
_از این بلاتکلیفی خستم دیگه من…
با صدای در حرفش قطع شد. از خدا خواسته گفتم
_بله؟
صدای مامان از پشت در اومد
_دختر من دارم میرم تا خونه ی خالت شما هم اگه دلتون ميخواد از اون دخمه بیاین بیرون یه چیزی بخورین.
بفرما بدبخت تر شدی سوگل حالا که رسما با این دیو دو سر تنها شدی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.