خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۲

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

بازومو از چنگ بیرون کشیدم وبه سمت بابا وعمه اینا رفتم یه گوشه کز کردم ونشستم

حالا چه بهونه ای جور کنم بگم اگه نتونم راضیشون کنمم ارمان همه چی رو میگه و طلاقم میده …

نگام تو چشمای ارمان قفل شد سرشو برام تکون داد وبا بهونه ی اینکه یه کار مهم براش پیش اومده از همه عذرخواهی کرد ورفت ….

رو به بابا گفتم
-بابا من میخواستم یه چیزی بگم بهتون…
بابا صداشو صاف کرد و جدی گفت

-خب میشنوم!
دیگه صغرا کبرا چیدن فایده نداشت سریع و محکم گفتم
-ما میخوایم طلاق بگیریم ..
با شنیدن کلمه ی طلاق صاف نشست وبا اخم گفت
-چی ؟ طلاق ؟
عمه که ظاهرا خوشحال شده بود لبخند محو زد وگفت
– دیدی داداش من خیلی وقته گفته بودم اینا به درد هم نمیخورن خداروشکر که زودتر خودشون فهمیدن …

بابا عصبی از جاش بلند شد وگفت
-ابجی تو ساکت .
چرخید به سمتم وشمرده شمرده گفت
-سوگل تو چی گفتی ؟طلاق از کجا دراومد

بهونه های جورواجور رو برای تبرعه کردن خودم به زبون اوردم
-بابا ما به درد هم نمیخوریم ،خودتم که شاهد بودی دست به زن داره ،اصلا ابمون تو یه جوب نمیره بابا
یکی من میگم ده اون میگه اصلا سازش نداریم بابا

ما اگه عروسی کنیم بدبخت میشیم
عمه از خداخواسته افتاد وسط وگفت
-راست میگه داداش اینا اصلا زندگیشون نمیشه !
یه نگا به نامزد ها بکن اینا اصلا شبیه نامزد ها نیستن ….

با سیلی که بابا تو گوشم زد بغضم شکست واشکام پایین ریختن
-دختره ی چشم سفید مثلا خبر خوش عروسیتونو اومدی بدی ؟تو که میدونستی به درد هم نمیخورین پس چرا باهاش رابطه داشتی؟!

الان تو فک وفامیل چه طور سرمو بالا بگیرم هان؟!

دستمو روی گونم گذاشتم وبه سمت اتاق دوییدم ….
بابا میخواست دنبالم بیاد که عمه جلوشو گرفت وگفت
-ولش کن داداش من گفته بودم به درد هم نمیخورن شما پاتونو توی یه کفش کرده بودین حالا دیدی؟ به حرفم رسیدی ؟

-مگه بچست ابجی حالا که کار از کار گذشته تازه فهمیده که به درد هم نمیخورن؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.