خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۱

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

یعنی برای همیشه ارمان رو ازدست دادم ؟! اونم به خاطر یه ادم بی ارزش …

اشک هام دونه دونه پایین افتادن
یعنی ارمان الان میخواست دلشو خنک کنه ؟! یعنی ازم انتقام گرفت؟!

خودشو تو حموم انداخت وشروع کردم به پوشیدن لباس هام ،اینقدر اشک ریخته بودم که چشمام میسوخت
با یه تاکسی خودمو به خونه رسوندم
با بی حالی وبی حوصله زنگ درو زدم بعد چند دقیقه مامان درو برام باز کرد و شروع کرد به سرزنش کردنم..

-دختر تو معلومه کجایی؟!
شما هنوز عروسیتون نشده که میری خونش میمونی !
بابات خوشش نمیاد !
بغض تو گلوم اونقدر بزرگ بود که اگه یه کلمه ی دیگه میگفتم اشک هام پایین میریختن ..

وارد اتاق شدم ولباسامو عوض کردم
خودمو روی تخت پرت کردم
همون تختی که اغاز گر مصیبت هام بود!
شاید اگه اون اتفاق روی تخت نمیافتاد مجبور به ازدواج نمیشدیم !
این بلاها سرم نمیومد !

پوفی کشیدم وچشمامو بستم …
****
وقتی چشمامو باز کردم با صدای ارمان چشمام تا ته باز شدن

تو جام خشکم زد…
یعنی اومده بود همه چی رو بگه؟!
سریع یه دوش سرپایی گرفتم ویه کمم به خودم رسیدم و وارد پذیرایی شدم

با دیدن ارمان دلم لرزید …اخه چه طور ازش جدابشم ! اخه این انصافه الان که بهش علاقه مند شدم همه چی رو خراب کنیم!

به سمتشون رفتم که ارمان با دیدن من سریع از جاش بلند شد واز بازوم گرفت منو به گوشه ای کشوند و گفت

-سوگل چرا هیچی به خانوادت نگفتی ؟! چرا نگفتی که میخوایم طلاق بگیریم ؟!
سرم پایین افتاد

-من نمیدونم چه طور میخوای بگی و چی کار میخوای بکنی فقط اومده بودم بگم درجریان باش که هفته ی بعد باید بیای دادگاه واسلام همین !!!

اخه منه بدبخت تا هفته ی دیگه چه طور خانوادمو راضی کنم با چه بهونه ای؟!
اقاجون که هیچ اوف اوف ..اون که عمرا بزاره….!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.