خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۷

رمان تدریس عاشقانه

بابت تاخبرات بوجود امده در روند پارت گذاری ازدوستان عذر خواهی میکنیم پارت گذاری ها از این به بعد مرتب خواهد بود

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

گر گرفتم… خواستم بلند بشم که محکم کمرم و گرفت و گفت
_چیو ازم مخفی می‌کنی؟
مات برده نگاهش کردم و گفتم
_ه.. هیچی.
مطمئنم باور نکرد. سر تکون داد و کمرم و ول کرد
_اوکی
مثل برق بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه…
گفتن حقیقت به آرمان برای من مساوی با مرگ بود.
* * * * * *
_من نمی‌فهمم شما یه بار می‌خواین عروسی بگیرین روز بعدش طلاق می‌خواین.
آرمان با اخم نگاهم کرد و چیزی نگفت.
منظورش این بود که من جواب عمه رو بدم.
_عمه جون جلو انداختن عروسی پیشنهاد آرمان بود بدون اینکه نظرم و بپرسه اینو بهتون گفت.

بابا بزرگ با اخم گفت
_چرا طلاق می‌خوای؟آرمان چی کار کرده؟
نگاهم و به آرمان انداختم. هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید برای همین مغموم گفتم
_هیچی.
پوزخند زد.بابا بزرگ صداش و انداخت روی سرش
_پس دردت چیه که میگی طلاق میخوام؟
عمه با طعنه گفت
_بچه ست.آخه اینو چه به اداره ی یه زندگی؟به نظر منم طلاق بگیرن. نظر آرمانمم همینه!
صدای آرمان با جدیت در اومد
_من طلاق نمی‌خوام مامان!
متعجب نگاهش کردم. مگه قرارمون این نبود که به همه بگیم دوتامون برای طلاق موافقیم؟
بابا که تا اون لحظه ساکت بود گفت
_پسری که فکر می‌کنین صلاحیت داره دخترم و زد. به نظر کنم طلاق بگیرن بهتره.
تند گفتم
_بابا تقصیر خودم بود وگرنه نمی‌زد
بابابزرگ دوتامونو چپ چپ نگاه کرد و گفت
_پاشین برید خونه هاتون پشت گوش تونو دیدید طلاق و می‌بینید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.