خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تبار زرین پارت۱۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

بلافاصله اسب لهن را دیدم چون دستکم به اندازه یک دست بلندتر از بقیه اسب‌ها بود. جانوری بزرگ، غول‌پیکر و به شکل آشکاری قدرتمند و کاملاً مناسب او بود. بعلاوه اسب لهن را زودتر از همه دیده بودم چون در کنار یک اسب به شدت سفید و زیبا ایستاده که من هرگز در کل زندگی‌ام که گهگداری هم با اسب‌ها گذشته بود، ندیده بودم.

پدرم از یازده تا چهارده سالگی بدبختی کشیده بود تا من را از خطرهای کلاس‌های اسب‌سواری‌ام مصون نگه دارد. این کار را کرده بود چون عاشقم بود و این کار را کرده بود چون دختری داشت که مادرش را از دست داده بود و می‌خواست آن چیزی که او بیشتر از هر چیزی در دنیا می‌خواست را برایش فراهم کند. می‌خواستم مادرم برگردد ولی چون این کار عملاً غیر ممکن بود، کلاس‌های اسب‌سواری چیزی بودند که بیشتر از هر چیز دیگری می‌خواستم. وقتی متوجه شدم که بابایی‌ام چه پول زیادی باید برای این کلاس‌ها بپردازد و چقدر پرداخت‌ کردنش برای او سخت بود، از او خواسته بودم که دیگر به آن‌ها پول ندهد ولی در نهایت آخر هفته‌ها تا دو سال بعد از آن می‌توانستم روی پشت اسب‌ها بنشینم و این کار را در ازای تمیز کردن طویله شش اسب، مجانی به دست می‌آوردم.

و در نهایت این‌که اسب لهن را به این خاطر شناخته بودم چون دییندرا و سیریم جلوی آن ایستاده بودند.

صورت و بدنش را به دنبال نشانه‌ای از این که سیریم هم با آن همه خشمی که شب گذشته نشان داده بود، رویش دست بلند کرده باشد گشتم ولی هیچ نشانه‌ای نداشت. با این‌ حال لحظه‌ای که چشمش به صورت من افتاد، حالت صورتش ملایم شد، شانه‌هایش آویزان شدند و حتی از آن فاصله دور هم نم‌دار شدن چشمانش را دیدم.

آره، مطمئناً، قطعاً و حقیقتاً دییندرا را دوست داشتم و اگر زمانی موفق می‌شدم از این دنیای خراب‌شده بروم دلم برایش تنگ می‌شد.

لهن ما را مستقیم به سمت دییندرا و سیریم برد و روبه‌روی آن‌ها ایستادیم. دستم را رها کرد و بازویش را دور شانه‌هایم پیچید و من را کمی چرخاند، به این شکل قسمت جلویی بدنم به پهلوی او چسبید. در جلوی دید مردمش و بدون هیچ چاره دیگری دستم را دور کمرش انداختم و به دییندرا نگاه کردم که وقتی لهن داشت صحبت می‌کرد نگاهش روی من بود.

سپس دییندرا حرف زد: «از من می‌خوان که براشون ترجمه کنم.»

جواب دادم: «منظورت اینه که بهت دستور داده.» دییندرا لب‌هایش را به هم فشرد.

سپس زمزمه کرد: «بله داکشانا سرسی.»

من را با مقامم صدا زده بود چون حالا دیگر فقط دوست من نبود بلکه در حضور پادشاهش بود.

سر تکان داد؛ برایم سر تکان داد و به لهن نگاه کرد.

لهن من را به سمت اسب سفید برگرداند و دست بلندش را دراز کرد و افسارش را گرفت، این کار را بدون رها کردن من انجام داد. وقتی داشت صحبت می‌کرد، پوزه سفید و درخشان اسب را کشید و به ما نزدیک کرد. آنقدر سفید بود که به نظر می‌رسید حاله‌ای از زیبا‌ترین رنگ آبی یخی در اطرافش می‌درخشید.

دییندرا گفت: «این هدیه من به ماده ببرمه.» و نگاه من به سمت لهن که هنوز هم داشت صحبت می‌کرد برگشت. «وقتی قبیله می‌تازه، ملکه‌شون هم با اون‌ها می‌تازه.»

بدون این‌که حتی یک کلمه بگویم به او چشم دوختم. بعد آرام نگاهم به سمت هیولای زیبای پیش رویم برگشت.

لهن چیزی گفت و دییندرا ترجمه کرد: «این دختر اسم نداره سرسی.»

سر تکان دادم، نگاهم هنوز هم به اسب بود و یک دستم را با احتیاط بلند کردم و روی بینی‌اش گذاشتم. اجازه داد لمسش کنم، بنابراین نوازشش کردم.

با صدای آرامی گفتم: «سلام دختر.»

سرش را کمی بالا کشید، ولی این حرکتش به وسیله لهن که هنوز افسارش را نگه داشته بود، کنترل شد ولی دستم از اسب فاصله گرفت. سپس اسب دوباره سرش را پایین آورد و با پوزه‌اش به دستم زد. به او لبخند زدم و نوازشش کردم.

نجوا کردم: «تو خوشگلی.» کمی جلو رفتم و بازوی لهن از دورم جدا شد، افسار اسب را رها کرد و دختره آرام با پوزه‌اش یک سمت سرم را لمس کرد. «با دیدن تو، هیچ اسمی وجود نداره که زیباییت رو توصیف کنه، پس چرا سعی نکنم فقط خزت رو توصیف کنیم. نظرت در مورد زِفیر چیه؟»

سرش را دوباره بلند کرد، کمی تکانش داد و بعد من در جواب سه بار بالا و پایین شدن سرش را دیدم.

موافقت.

به حیوان لبخند زدم، هر دستم را در یک سمت پوزه‌اش گذاستم و سرش را پایین آوردم تا چشم در چشم شویم.

گفتم: «پس زِفیر.» خُره‌ای کشید که امیدوار بودم تأییدش بوده باشد (افسوس که نمی‌توانستم حرف این حیوان را در این دنیا متوجه شوم.) و نیشم که باز شده بود، به لبخندی تبدیل شد.

لهن صدا زد: «لنساهنا.» و من چشم‌هایم را بستم، برای آخرین بار زفیر را ناز کردم، رهایش کردم و به سمت شوهرم برگشتم. سرم را بالا گرفتم تا در چشمانش نگاه کنم.

برای این‌که من را با ملایمت بین بازوهایش بکشد هیچ تردیدی به خرج نداد. دستم را آرام روی پوست گرم سینه‌اش گذاشتم. سپس او حرف زد و دییندرا ترجمه کرد.

«اون تو رو خوشحال کرد؟»

به زبان خودش جواب دادم: «مینا.»

با صدای آرامی به زبان من جواب داد: «خوبه.» و من پیچشی در قلبم احساس کردم.

سپس نگاهش روی صورتم به حرکت درآمد و به گونه‌ام افتاد. لحظه‌ای طولانی پیش از این‌که نگاهش دوباره به چشمانم بیفتد و با ملایمت حرف بزند، گونه‌ام را بررسی کرد.

دییندرا ترجمه کرد: «وقتی ماده ببر من گریه می‌کنه خوشم نمیاد.»

با خودم فکر کردم؛ پس نباید کاری کنی که گریه کنه. ولی هیچ پاسخ کلامی به او ندادم.

کمی صبر کرد ولی جوابی نگرفت. او مردی بود که می‌توانست هر چیزی که می‌خواست را داشته باشد و اگر این‌طور نمی‌شد هم مردی بود که آن‌قدر قدرت داشت تا هرچیزی که می‌خواست را به دست بیاورد.

به جز یک چیز.

من.

آه کشید. دستش را روی چانه‌ام گذاشت و انگشت شستش را آرام و به مانند نسیمی روی پوست زیر کبودی‌ام کشید. با این حال باز هم باعث نیش دردی شد و ابروهایم به اعتراض در هم گره خوردند. آن حرکت را دید و آرواره‌اش منقبض شد.

سپس دوباره چیزی گفت و دییندرا ترجمه کرد: «خوشم نمیاد که ملکه‌م کبودی که من درست کرده باشم رو تحمل کنه.»

با خودم فکر کردم: پس نباید کبودش می‌کردی. ولی باز هم ساکت ماندم.

منتظر ماند ولی من هیچ جوابی به جز نگاهم به او ندادم.

دوباره صحبت کرد، این بار بیشتر انگار داشت با خودش صحبت می‌کرد ولی دییندرا باز هم ترجمه کرد: «حتی چنگال‌هاش رو برای من غلاف کرده.»

فکر کردم: دقیقاً همین‌طوره ولی باز هم هیچ جوابی ندادم.

نگاهش به دقت روی چشمانم تمرکز کرد. «شک ندارم که خیلی زود چنگال‌هات رو دوباره برای خودم به دست میارم ماده ببر من.»

در سکوت نصیحتش کردم: تا اون موقع نفست رو حبس نکن.

منتظر ماند و من هم همین‌طور.

سپس دوباره حرف زد و دییندرا ترجمه کرد: «خیلی‌خب سرسیِ من، بهت اجازه می‌دم مدتی خودت رو کنار بکشی و زخم‌هات رو بلیسی.»

با تمسخر فکر کردم: خب خیلی ممنونم عوضی.

به صورتم نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و آن را خیلی آرام رها کرد. سپس من را محکم‌تر در آغوش کشید و چیزی را توی گوشم زمزمه کرد، چیزی که من معنایش را نمی‌فهمیدم و دییندرا هم آن را نشنید.

سپس ناگهان بدنش منقبض شد، سرش را بلند کرد و از روی شانه‌اش به عقب نگه کرد. یکی از بازوهایش را پایین انداخت، برگشت و در کنارم ایستاد.

تازه آن موقع بود که ناهکا را دیدم که نوزاد دخترش را به سینه‌اش بسته و دستش، دست پسر کوچولویش را گرفته بود. دست دیگر پسرک هم در دست ناریندا بود که همراه ناهکا قدم برمی‌داشت. پسرک در بین آن دو بود. به نظر می‌رسید که عجله داشتند ولی با وجود پسر کوچک که سرعت‌شان را کم کرده بود، خیلی راضی نبودند.

در پیش روی آن‌ها دست کم پنج قدم جلوتر، جنگجویی قدم برمی‌داشت که حالت سختی به صورت داشت، جعبه بلند و مستطیلی در دست داشت که از چوب درخشانی ساخته شده بود، نگاهش روی من بود و به نظر می‌رسید که داشت به سمت ما می‌آمد.

چه شده بود؟

نگاهم به سمت ناریندا که داشت به من لبخند می‌زد، برگشت و لحظه‌ای که چشمش به کبودی روی صورتم افتاد را با چشم‌های خودم دیدم. چون لب‌هایش از هم باز و قدم‌هایش کند شدند. بعد نگاهش به سمت لهن برگشت و چشمانش پر از ترس شدند.

ولی ناهکا به کشیدن پسر کوچکش ادامه داد و دییندرا هیچ چاره دیگری به جز جلو آمدن نداشت.

مرد با حالتی که کاملاً مشخص بود هدفی در سر دارد، جلوی لهن ایستاد، برای گفتن منظورش صبر نکرد و دییندرا هم بلافاصله شروع به ترجمه کرد.

مرد شروع کرد: «دکس لهن، با همسرتون یه حرفی دارم.»

لهن جواب داد: «اول باید با من حرف بزنی.» منظورش کاملاً مشخص بود.

مرد گفت: «پس شما نشنیدین.»

لهن پرسید: «چی رو نشنیدم؟»

«دیروز، در حضور همسر من و شاهدهای زیادی، ملکه زرین حقیقی ما زندگی پسرم رو نجات دادن.»

بازوی لهن به دور کمرم محکمتر شد و کمر من ناگهان صاف شد. بعد دییندرا حرفش را ترجمه کرد: «چی؟»

مرد شروع به توضیح دادن کرد و من نگاه لهن را به روی خودم احساس کردم. «پسرم نفس نمی‌کشید. ملکه یک سری کارهایی رو انجام دادن که گفتن توی سرزمین‌شون یاد گرفتن و تکه گوشتی که داشت پسرم رو خفه می‌کرد رو بیرون آوردن. اگر این کار رو نکرده بودن، پسرم زنده نمی‌موند تا به قبیله‌ش خدمت کنه.»

پرسید: «حقیقت داره؟» و من به او نگاه کردم.

با صدای آرامی گفتم: «چیزی نبود.» و دییندرا حرف را ترجمه کرد و وقتی حرف‌های دیگری از دهان جنگجو خارج شد به ترجمه کردنش ادامه داد: «موافق نیستم ملکه من، موافق نیستم که چیزی نبود، اگر به خاطر این کار شما نبود پسر من امروز زنده نبود و داشتیم برای تشیع جنازه‌ش هیزم جمع می‌کردیم.» و مرد جنگجو به لهن نگاه کرد.

زمزمه کردم: «اوه-»

دییندرا زمزمه ام را ترجمه نکرد ولی حرف‌های مرد را ترجمه کرد.

«من تا دیروز به پادشاهم و به قبیله‌م خدمت می‌کردم، به عنوان وظیفه‌م به ملکه جدیدم هم خدمت می‌کردم. حالا، دین من به شما هیچ وقت قابل پرداخت نیست. خانواده من پایدار و قوی می‌مونه. همسرم دیگه از زیر نقابی از عزا به دیگران نگاه نمی‌کنه. وقت داریم تا وقتی که پسرم ما رو ترک می‌کنه تا رنگ رو بپذیره باهاش زندگی کنیم. خدایان بخوان اون قدری زنده می‌مونه تا غنایم خودش رو جمع کنه و همسرش رو باردار و آینده قبیله رو تضمین کنه، همون‌طور که من این کار رو کردم و پدرم این کار رو قبل از من انجام داد. این هیچی نیست، این همه چیزه ملکه من و وقتی همه‌چیز رو مدیون هستی، این دینی می‌شه که نمی‌شه ادا کرد.»

زمزمه‌کنان گفتم: «اوم… باشه.»

گفت: «ولی حتی با این وجود، با رضایت دکس لهن، من یه هدیه به شما پیشکش می‌کنم.» سپس در جعبه را باز کرد و من به خاطر نور خورشید که روی نقره و جواهرات درخشان می‌تابید، پلک زدم.

سپس با دهان باز مانده آن را تماشا کردم.

این خنجری بود که از نقره عالی و درخشانی ساخته شده بود و دسته‌اش پوشیده از جواهر بود. این خنجر بد ساخت و زمخت نبود بلکه عالی ساخته شده بود، آن‌قدر عالی که سنگ‌های برلیانش از همه جهت برق می‌زدند. یاقوت کبود و زمرد به وفور داشت ولی الماس هم داشت و این الماس‌ها هم اصلاً کوچک نبودند. بزرگ نبودند، کوچک هم نبودند ولی تعداد این سنگ‌های قیمتی این اثر دست‌ساز را به شکل قابل توجهی ارزشمند کرده بود. حتی برای کسی مثل من که هیچ چیزی از قیمت این‌طور چیزها نمی‌دانست هم قابل انکار نبود. در دنیای من، چنین چیزهایی ده‌ها هزار دلار یا شاید هم صدها هزار دلار ارزش داشت.

اوففف!

به او نگاه کردم و شروع کردم: «نمی‌تونم-» ولی او به همراه دییندرا میان حرفم پریدند.

«نقره و جواهرات از اعماق کورواک بیرون کشیده شدن، ولی جواهرسازی که این رو ساخته اهل سرزمین شما بود. این خنجر والریاییه و این نشانه‌ای برای ملکه ماست که زمانی والریایی و حالا کورواکی هستن و این دو تا ابد با هم زیبایی خلق می‌کنن.»

خیلی زیبا بود، زیبایی غیر طبیعی داشت و اشک در چشم‌هایم خانه کرد و گفتم: «فقط مانور هایملیخ بود. جدی می‌گم. مردم خیلی زیادی توی اوه… سرزمین من بلدن این کار رو بکنن.»

جواب داد: «این واقعاً هیچی نیست ملکه زرین حقیقی من.»

لهن آرام پشتم را فشرد و با ملایمت گفت: «دست از مقاومت بردار عشق من و خنجر رو بگیر. با تردیدت بوهتان رو خوار می‌کنی.»

دست‌هایم سریع بالا رفتند و بوهتان جعبه را روی آن‌ها گذاشت و من از پس اشک‌هایم پلک زدم و به او نگاه کردم.

نجوا کردم: «من… نمی‌دونم چی باید بگم.» دییندرا حرف‌هایم را ترجمه کرد و بعد جواب او را هم ترجمه کرد.

«هیچی نگید ملکه من، قبول کنین که در آینده چادر ما رو مفتخر کنین و لبخند به لب‌های همسرم بیارین. همون‌طور که دیروز چند ساعت بعد از این‌که جون پسرمون رو نجات دادین، این کار رو کردین.»

جواب دادم: «من، اوه… باشه.» صورت جدی‌ جنگجو ملایم شد و به من لبخند زد.

من هم به او لبخند زدم.

سپس او به لهن نگاه کرد و سرش را با یک «کاه دکس.» برای او پایین آورد. برگشت و با قدم‌های بلند رفت. او را دیدم که به ناهکا رسید که چند قدم دورتر ایستاده بود. پسرش را در بین بازوهای عضلانی‌اش بلند کرد و او را روی پهلوی خودش نگه داشت. دست دیگرش را دور ناهکا انداخت و او را با خودش برد. ناهکا به عقب نگاه کرد و با پسرش برایم دست تکان داد. من هم در جواب برایش دست تکان دادم.

ناریندا همان‌جایی که بود ایستاد و به من چشم دوخت. پیش از این‌که لهن با صدای بلند چیزی بگوید و من از جا بپرم، می‌خواستم با حرکت دهانم چیزی به او بگویم. توجهم را به اتفاقاتی که در اطرافم جریان داشت برگرداندم و خواجه را دیدم که نزدیک ما حضور داشت و مشخص بود که مدتی در آن‌جا بود. او هم چیزی برای گفتن داشت و منتظر بود تا زمان صحبت کردنش برسد.

ولی نگاهش دو بار و خیلی کوتاه روی من نشست و بعد دوباره به سمت او برگشت و چیزی در نگاهش حس غلطی به من داد.

پیش از این‌که بتوانم انگشتم را روی علت نگاهش بگذارم، شروع کرد به حرف زدن و دییندرا ترجمه کرد: «دکسشی نزدیکه که کامل برچیده بشه پادشاه لهن، تا یک ساعت دیگه می‌تازیم.»

لهن با تکانی به چانه‌اش گفت: «دوهنو.» خواجه سر تعظیم فرود آورد و پیش از این‌که برگردد و به سرعت برود، نگاهش یک بار دیگر به من دوخته شد. هنگامی که لهن یک بار دیگر من را به سمت خودش برگرداند، منظره دور شدن او را از دست دادم. هر دو بازویش روی شانه‌هایم بود و هنگامی که شروع کرد به حرف زدن سرم را بلند کردم تا به او نگاه کنم. دییندرا ترجمه کرد: «به زودی وقتی هنوز آفتاب شدت داره زیر نور خورشید به راه می‌افتیم. روی زفیر راحتی یا نیاز به سایبان داری؟»

بلافاصله جواب دادم: «زفیر.» این حقیقت را که او دلواپس و بنابراین مهربان شده بود را نادیده گرفتم.

بعد از فشاری که به شانه‌هایم داد، پی حرفش را گرفت: «ماده ببر من، سرخی پوستت حالا رنگ عسل شده ولی نور خورشید چهار یا پنج ساعت دیگه هم پیش از دست دادن قدرتش، همچنان شدت داره. دلم نمی‌خواد یه بار دیگه بیمار بشی.»

به او اطمینان دادم: «مشکلی برام پیش نمی‌آد.» پیش هم نمی‌آمد. یک بعد از ظهر خیلی با تمام روز در زیر آفتاب نشستن فرق داشت. می‌دانستم که حسابی برنزه شده بودم و باید یک کاری درباره تفاوت نقاط برنزه با نقاط سفید پوستم که در زیر لباس می‌ماند، انجام می‌دادم. خودم را ندیده بودم ولی حتماً شبیه اسکل‌ها به نظر می‌رسیدم.

نگاهش را در چشمانم قفل و پافشاری کرد: «این یه قوله؟»

گفتم: «قول می‌دم پادشاه من، مشکلی برام پیش نمی‌آد.» عضلات آرواره‌اش منقبض شدند.

سپس زیر لب گفت: «ناهنا دکس.»

پادشاه تو. دکس خالی نه.

می‌توانستم بگویم که اصلاٌ از این خوشش نمی‌آمد.

حالا هرچی.

هنگامی که منتظر بودم، در چشمانش نگاه کردم. در چشمانم نگاه کرد و انگار چیزی در پس نگاهش تغییر کرد.

سپس فشاری به بازوهایم داد و زیر لب گفت: «باشه سرسی. وی‌یو…» بعد یک چیزهای دیگری هم گفت که ناریندا ترجمه‌شان کرد: «وقتی سواری می‌کنیم می‌بینمت.»

سر تکان دادم، فشار دیگری به من داد، با آه دیگری از روی شانه‌اش به من نگاه کرد و چانه‌اش را بالا گرفت. من هم نگاه کردم و جنگجویی را دیدم که سرش را تکان داد و به سمت ما آمد.

محافظ من بود.

سپس لهن من را رها کرد.

سریع خودم را کنار کشیدم، در جعبه را بستم و آن را زیر بازویم گرفتم و دییندرا سریع کنارم آمد.

پیش از این‌که بتواند یک کلمه بگوید، من صحبت کردم.

«حالت خوبه؟» از تعجب پلک زد.

«می‌بخشید عزیزم؟»

منظورم را واضح گفتم: «دیشب شوهرت دست روت بلند کرد؟»

با صدای بلند گفت: «نه! البته که نه.»

به او یادآوری کردم: «خیلی عصبانی بود.»

«بود سرسی. ولی فقط سرم داد و بی‌داد کرد، من هم داد زدم. چون تو حق داشتی، هیچ کدوم نمی‌دونستیم که داشتیم کار اشتباهی می‌کردیم. همه‌ش ناخواسته بود. کمی طول کشید تا آرومش کنم، تا مجبورش کنم به حرفم گوش کنه ولی این کار رو کردم و اون هم متوجه شد که این یه اشتباه ناخواسته بود و همه چیز خوبه.»

پرسیدم: «پس تو رو نزد؟» و او به من نگاه کرد.

سپس جواب داد: «دیگه این کار رو نمی‌کنه عزیزم.» بعد سریع اضافه کرد: «و خیلی وقت هم هست که این کار رو نکرده.»

زیر لب گفتم: «خوبه.»

«وای خدای من!» سر هر دو نفرمان به سمت ناریندا که جلوی ما ایستاده بود، برگشت و انگار که اصلاً میان حرف‌مان نپریده بود، به او نگاه کردیم. دست لرزانش را بلند کرد و به سمت گونه‌ام آورد ولی بعد آن را پایین انداخت، دستم را گرفت و به سمت خودش کشید. نجوا کرد: «وای سرسی. چه اتفاقی برات افتاده؟»

خیلی مختصر به او گفتم: «دیشب شوهرم رو ناراحت کردم.» ناریندا شوکه شده خودش را عقب کشید، رنگ صورتش بلافاصله پرید و ناریندا نفسش را حبس کرد.

به سمت او برگشتم که دهانش را باز کرده بود تا چیزی بگوید.

و من می‌دانستم که چه چیزی می‌خواست بگوید و جلویش را گرفتم.

با صدای آرامی گفت: «نگو.» سرم را تکان دادم و هم زمان اشک در چشم‌هایم خانه کرد… «نگو. دیگه بهم نگو که این‌جا چطوریه و مردم این‌جا چطوری هستن، چی کار می‌کنن و راه و رسم‌شون چیه.» بدون ناراحتی آشکاری پلک زد. ناریندا را رها کردم، کاملاً به سمت دییندرا برگشتم، دستش را گرفتم و محکم فشار دادم. «من تحسینت می‌کنم دوست من، همین حالا هم بخشی از قلبم را صاحب شدی ولی تو و من می‌دونیم برای کاری که دیشب انجام داد، هیچ عذری وجود نداره، هیچ توضیح کورواکی در مورد رفتار اون و مردمش وجود نداره که خالی کردن خشمش به روی من اون هم به شکلی که دیشب این کار رو کرد رو توجیه کنه. تو نمی‌تونی به صورتم نگاه کنی و نشانه‌ای که روم گذاشته رو ببینی و من رو بشناسی و فکر کنی که من می‌تونم با این کارش مشکلی نداشته باشم. مهم نیست اون چه پیش‌داوری اشتباهی کرده، مهم نیست چی باعث شده که من رو اون‌طوری بزنه. تو این رو می‌دونی دییندرا.» فشاری به دستش دادم و آن را به تندی کنار زدم. «این رو می‌دونی.»

نجوا کرد: «سرسی.» دستم را فشار داد. «خواهش می‌کنم به حرفم گوش کن. چیزهایی هست که تو ازشون خبر نداری. چیزهایی که حالا حالاها باید یاد بگیری. چیزهایی که لهن می‌دونه و سیریم دیشب به من گفت که اون به خاطر چی اون طور دیشب وحشی-»

سرم را محکم تکان دادم، قدمی عقب رفتم و از او فاصله گرفتم. «نه. نه، نمی‌خوام الان به حرف‌هات گوش کنم. شاید بعداً وقتی درد پشت دستی که به صورتم کوبید رو حس نکنم به حرفت گوش کنم ولی الان نه.»

بعد با بیشتری که سرعتی که می‌توانستم بدون این‌که حتی یک کلمه دیگر بگویم یا نگاهی به آن دو بیندازم به سمت جایی که قبلاً چادرم بود به راه افتاد.

محافظم به دنبالم آمد.
***

به ستاره‌های بالای سرم چشم دوختم، خیلی زیاد بودند. آسمان تاریک را با چشمک‌های نور نفس‌بُری پوشانده بودند. هیچ وقت در زندگی‌ام چنین چیزی این ندیده بودم.

پاهایم را تکان دادم و کل بدنم معترض شد.

از ظهر تا خود شب سواری کرده بودیم. سال‌ها از آخرین باری که روی یک اسب نشسته بودم می‌گذشت و بدنم به این کار عادت نداشت. فراموش کرده بودم که اسب‌سواری چه انرژی زیادی از وجودت می‌گیرد. حالا به یاد آورده بودم.

نزدیک‌های غروب اردو زدیم. فقط ایستادیم، من از زفیر پیاده شدم. یک جوان خوش‌بنیه بلافاصله آن‌جا ظاهر شد تا او را ببرد و بعد تیترو آن‌جا بود، دستم را گرفتم. دخترها برایم آب آوردند تا دست و صورتم را بشورم. از من با غذایی ساده پذیرایی کردند. گوشت خشک‌شده، پنیر، نان نازک، میوه خشک و یک لیوان آب و یک لیوان شراب. بعد غذاها از پیش رویم برچیده شدند و من را با همان لباس‌هایی که در طول روز به تن داشتم به سمت یک پُشته خز بردند که من آن را به عنوان رختخوابم در نظر گرفتم. خزها در فضای آزاد بودند، همان‌طور که با نگاهی که به دیگران انداختم بر من مشخص شد که همه در فضای آزاد می‌خوابیدند.

هرچند من با اردو زدن غریبه نبودم و خیلی هم در این کار تجربه داشتم. من تنها فرزند مردی بودم که و عاشق ماهیگیری، کوهنوردی و مزخرفاتی مثل این بود. بنابراین به ناچار من را هم همیشه با خودش می‌برد. ولی هیچ وقت در زیر ستاره‌ها نخوابیده بودم و مطمئن هم نبودم که می‌خواستم این کار را بکنم یا نه. ولی من که در رُم نبودم، توی کورواک بودم و باید هر کاری که آن‌ها می‌کردند را انجام می‌دادم. پس باید زیر ستاره‌ها می‌خوابیدم.

صندل‌هایم را از پا در آوردم و زیر لایه اول خزها فرو رفتم. خزها روی یک تکه سنگ صاف قرار داشتند ولی باز هم لایه‌های زیادی از آن‌ها روی همدیگر پهن شده بودند. (باعث شد بفهمم که چرا لهن آن پُشته غول‌پیکر از خز را در چادرش داشت.) بنابراین، با این‌که نرم‌ترین رختخوابی نبود که تا به حال در آن دراز کشیده بودم، ولی به مانند سنگ هم سفت نبود و بدن دردناکم به خاطر لم دادن به آن خوشحال بود.

دخترها چند لایه خز را لول کرده و بالای خزها گذاشته بودند که نقش بالشت را داشتند و من طاق باز روی پشتم دراز کشیدم و به ستاره‌ها چشم دوختم.

آن روز لهن را دیده بودم، آن هم چندین بار. بیشتر در جلوی صدها اسب‌ سواری می‌کرد که و حداقل دو برابر تعداد آن‌ها ارابه به دنبال‌شان می‌رفت. ولی اغلب به عقب می‌تاخت تا با جنگجوهایش سواری و با آن‌ها صحبت کند. دوبار نگاهش را به روی خودم دیدم ولی هیچ وقت به من نزدیک نشد.

من به همراه زن‌ها که در پشت مرد‌ها می‌رفتند، سواری کردم. این کار را کردم ولی تمام مدت از دییندرا که بر پشت اسب سماقی‌ رنگش سوار بود، دوری می‌کردم. چون به خاطر انفجار احساسات ناگهانی‌ام احساس بدی داشتم. نه این‌که حرف‌هایم اشتباه بوده باشند، فقط باید پیش از این‌که آن‌ها را روی زنی که هیچ کاری به غیر محبت در حق من نکرده بود، آوار کنم باید کمی ملایم‌ترشان می‌کردم.

لحظه‌ای که توقف کردیم، لهن از دیدم خارج شد و تا آن موقع که در رختخوابم دراز کشیده بودم، ندیده بودمش.

وقتی صدای چکمه‌های لهن که داشت نزدیک می‌شد را شنیدم، ستاره‌ها از جلوی چشمانم دور شده بودند چون چشمانم آرام آرام بسته شده بود. روی پهلو چرخیدم و به سمتی که لهن می‌خوابید پشت کردم و صدای برخورد یک چکمه و بعد چکمه دیگری را به روی سنگ شنیدم. سپس لایه خز رویی حرکت کرد. کمتر از یک ثانیه بعد، بر روی خزها کشیده شدم و بدنم به زور از پشت به بدنی بزرگ و سنگین چسبید.

هنگامی که دستش بالا آمد و سینه‌ام را گرفت، پشت سرم و روی موهایم با ملایمت حرف زد. به حرف زدن ادامه داد و من منتظر ماندم تا کاری کند. کاملاً از او بر می‌آمد که با وجود مردمی که فقط چند متر آن‌ طرف‌تر خوابیده بودند، سعی کند با من رابطه داشته باشد.

ولی انگشتش را روی سینه‌ام نکشید، فقط من را نگه داشت و به گرمی به حرف‌هایش که بیشترشان را هم نمی‌فهمیدم، ادامه داد.

سپس حرفش را قطع کرد، سرش حرکت کرد و هنگامی که از چانه‌اش برای کنار زدن موهایم استفاده کرد، ریشش را روی پوست گُر گرفته‌ام احساس کردم. و بعد زبانش را حس کردم که از پوست پشت گوشم، تا بلندای گردن و از آن‌جا تا پایین شانه‌ام را چشید.

در حین سفرش به روی پوستم تلاش کردم خودم را در برابر لرزشی که وجودم را در برگرفته بود، بی‌حرکت نگه دارم و خوشبختانه در پس زدنش هم موفق شدم.

در پایین شانه‌ام موی بلند چانه ریش‌دارش را روی پوستم کشید. حس خوب و شیرینی داشت و باعث شد بینی‌ام به خاطر اشک‌هایی بسوزد که این بار با قدرتی محض عقب نگه داشتم.

مدتی طولانی این کار را کرد، انگار همان‌طور که در بحر تفکر فرو رفته بود، به تاریکی چشم دوخته بود و هم‌زمان با حواس‌پرتی من را نوازش می‌کرد، که با این‌حال باز هم این کارش همان نوازش کردن بود نه چیزی دیگر.

سپس بازویش به دورم پیچیده شد و من را عمیق‌تر در آغوش گرفت و روی خزها دراز کشید، بدن بزرگش را کمی روی من خم کرد و من به صدای آرام شدن نفس‌هایش گوش سپردم.

تازه آن موقع بود که به خودم اجازه دادم چشم‌هایم را ببندم و بدنم به خواب برود.

پایان فصل

فصل شانزدهم
گوش سپردن

پنج روز بعد…

در پشت ارابه‌ها اسب می‌راندم، ارابه‌هایی که چادرها، وسایل و برده‌ها را حمل می‌کردند، که البته برده‌ها هم جز وسایل محسوب می‌شدند. حقیقتی که به نظرم نفرت‌انگیز بود و با این حال یک مسئله دیگری بود که هیچ کاری در موردش از دستم بر نمی‌آمد. چون این راه رسم مردم من بود.

این روش جدید من بود. این طور هم نبود که به چنین چیزی نیاز داشته باشم. از روزی که زفیر را به من داد، دیگر با لهن صحبت نکرده بودم. مشخص بود که به عنوان یک دکس کارهای زیادی برای انجام دادن داشت. صبح زود پیش از اینکه بیدار شوم از بین خزهایمان رفته بود و سه شب گذشته هم بعد از اولین شب خوابیدن در زیر ستاره‌ها آنقدر خسته بودم که حتی متوجه نشده بودم کی در کنارم دراز کشیده بود. فقط وقتی در نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شدم، می‌فهمیدم که او آن‌جا و در کنارم بود. بازویش را به دورم و بدن گرمش را که از پشت به من چسبیده بود را احساس می‌کردم. یک شبی که بیدار بودم هم باز هم دیر وقت آمده بود ولی او سعی کرد هیچ حرفی با من نزند، حرف‌های ملایمت آمیز نزد و ریشش را به آرام به پوستم نمالید، فقط من را به سمت خودش کشید و در عرض چند ثانیه به خواب رفت و من هم خیلی زود بعد از او خوابیدم.

ولی حالا چندین روز گذشته بود و هنوز هم از دییندرا دوری می‌کردم، دییندرا هم همین‌کار را می‌کرد. حالا همراه همسرها سواری می‌کرد و مدت زیادی از وقتی با آن‌ها صحبت کرده بودم می‌گذشت. مدت خیلی زیادی.

گنده زده بودم. بیش‌ از حد احساساتی شده بودم (که البته دلیل موجهی هم داشت.) بعد هم روزها بود که در ذهن خودم گیر افتاده بودم و زمان زیادی از دور ماندن و عذرخواهی نکردن از دوست‌هایم می‌گذشت. من ملکه آن‌ها بودم، احتمالاً به خاطر همین بود که آن‌ها به من نزدیک نمی‌شدند و مطمئناً ناریندا نمی‌توانست چون اسب نداشت. ولی من می‌توانستم کاری که می‌خواستم را انجام بدهم (البته تا حدودی) و به آن‌ها نزدیک نشده بودم.

بنابراین حالا داشتم از هر دو آن‌ها دوری می‌کردم و همین‌طور با سواری کردن مثل ترسوها در آن پشت داشتم از لهن هم دوری می‌کردم.

بابایی‌ام عصبانی می‌شد. از ترسوها متنفرها بود، خشونت را دوست نداشت ولی همیشه به من می‌گفت طفره رفتن کار شیطان است، مخصوصاً وقتی قبلاً این کار را امتحان کردی و ثابت شده که فایده‌ای ندارد.

لعنتی.

توی همین فکرها بودم که متوجه زمزمه‌هایی در بین برده‌ها شدم، به ارابه‌ای که در کنارم بود نگاه کردم و بعد به جهتی که به نظر می‌رسید جلوی کاروان باشد، نگاه کردم. تازه آن موقع بود که جنگجویی را دیدم که چهار نعل به سمت ما می‌آمد. از بین جمعیت‌ جنگجوی پیش روی ما آمده بود. آن‌ها در پیش روی ما می‌‌تاختند و دکس هم در جلوی آن‌ها بود. شبی که لهن من را زد او را توی چادر دیده بودم.

گندش بزنند.

چهار نعل درست از کنار من گذشت، روی زینم چرخیدم تا ببینم داشت کجا می‌رفت، او را دیدم که سریع دور زد و بعد به سمت چپ من آمد. پیش از این‌که بفهمم می‌خواست چه کند، من را از روی زینم بلند کرد (آره، درست از روی زینم، آن هم وقتی که اسب‌های هر دوی ما در حال حرکت بودند.) و من را جلوی خودش روی اسبش گذاشت. افسار زفیر را از دست‌هایم گرفت و زفیر شیهه‌ای از عصبانیت کشید. جنگجو با پاشنه پاهایش به شکم اسب خودش مهمیز زد، با زبانش نچ‌نچی کرد و ما چهارنعل به راه افتادیم و زفیر هم در کنار ما به تاخت آمد.

هوم. مشخص شد که ملکه نباید در کنار برده‌ها سواری کند.

کاملاً متوجه شدم.

به رفتن ادامه دادیم و وقتی به اسب دییندرا رسیدیم سرعت‌مان کم شد.

گندش بزنند!

سپس همان‌طور که هر دو اسب هنوز هم حرکت می‌کردند، من را دوباره روی پشت زفیر سوار کرد. پیش از این‌که از روی پشت اسب بیفتم که به احتمال خیلی زیاد شامل یک گردن شکسته برای من می‌شد، سریع لبه زینم را گرفتم. (زین‌های آن‌ها قاش نداشت) پایم را آن سمت اسب انداختم و رکاب هر دو پایم را پیدا کردم. مرد افسار را برایم انداخت، دوباره با پاشنه‌های پا به اسبش زد و چهارنعل به سمت جنگجوها رفت.

عالی بود.

امان از دست این مردها. فقط می‌توانست افسار اسبم را بگیرد و زفیر را دنبال خودش بکشد، ولی نه حتماً باید برایم قدرت‌نمایی می‌کرد.

رفتن او را تماشا کردم و بعد احمقانه در بین جنگجوها به دنبال رهبرشان گشتم. همان‌طور که شک داشتم، رهبر دار و دسته‌شان روی زینش چرخیده بود. خیلی دور بود ولی می‌دانستم که نگاه لهن روی من قرار داشت چون به خاطر خزهای سفید زفیر که در زیر نور خورشید مثل یک چراغ دریایی در شب می‌درخشید و این‌که من تنها مو طلایی در بین آن‌ها بودم، نمی‌توانست من را گم کند.

باز هم عالی بود.

او را تماشا کردم که به جلو برگشت و من نفس عمیقی کشیدم.

سپس همان‌طور که بابایی‌ام به من یاده داده بود، سرم را از زیر برف در آوردم و به سمت دییندرا برگشتم که داشت به من نگاه می‌کرد.

گفتم: «اوه… سلام.»

ناگهان از خنده منفجر شد.

به او که خنده‌اش رفته رفته قطع شد نگاه کردم، نگاهش در چشمانم دوخته شد. «این طور که می‌بینم پادشاه ما برای ملکه‌ش بی‌تاب شده.»

وای… چی؟

زیر لب گفتم: «اوه…»

به روبه‌رو نگاه کرد و گفت: «پیش از این‌که سیریم متوجه بشه که به وقت عصبانیت دست بلند کردن روی من کار اشتباهیه سال‌ها گذشت. همیشه این کار رو نمی‌کرد ولی وقتی حس می‌کرد نیاز به این کار بود، هیچ وقت تردید به خرج نمی‌داد. وقتی دست از این کار برداشت که اون‌قدر من رو محکم زده بود که خون از بینی‌م جاری شده بود. ریختن خون من یه تأثیری روی اون گذاشت که دیگه این کار رو هیچ وقت تکرار نکرد. حتی یه بار هم دیگه این کار رو نکرد. در واقع وقتی عصبانی می‌شه، تنها کاری که باید بکنم این هستش که خودم رو جمع و به این فکر کنم که اون من رو می‌زنه و بعدش دیگه عصبانیتش محو می‌شه.» دستش را بلند کرد و بشکنی در هوا زد. «دقیقاً همین‌طوری. معلومه که پادشاه ما درسش رو خیلی سریع‌تر از سیریم من یاد گرفت.»

با صدای آرامی گفتم: «سعی نمی‌کنم بهش درسی یاد بدم.» و این حقیقت داشت.

جواب داد: «خب، شاید نه ولی داری تمام مدت همین کار رو می‌کنی.»

نفس عمیقی کشیدم و هم زمان با بازدم صدایش کردم: «دییندرا-» می‌خواستم از او عذرخواهی کنم ولی بیشتر از آن دلم می‌‌خواست یک عذرخواهی درست و حسابی از او بکنم و وقتی که نگاه چشمان مهربانش به سمت من برگشت.

نجوا کرد: «حرفشم نزن. من یادم هست سرسی زیبای من، خیلی وقت پیش بود ولی یادم هست که وقتی به این‌جا آورده و تصاحب شدم و به زور پا به زندگی‌ای گذاشتم که نمی‌فهمیدمش، چه آشوبی توی ذهنم به پا شده بود. من بیست و دو سال با این مردم زندگی کردم، با شوهرم یه زندگی پایه‌گذاری کردم، شدیداً عاشقش شدم، با هم خانواده ساختیم و من یه کورواکی شدم. ولی زمان زیادی برای تطبیق دادن خودم داشتم. سال‌ها پیش من هم دقیقاً مثل تو بودم و همه این‌ها رو به یاد دارم چون چیزی نیست که بشه فراموشش کرد. تو کارت خیلی بهتر از منه و من واقعاً بهت افتخار می‌کنم ولی گاهی احساسات ما به عقل‌مون غلبه می‌کنن و اگه نتونی به احساساتت این اجازه رو بدی، با مردمی که برات اهمین قائل هستن به مشکل برمی‌خوری.»

به اشک نشستن چشم‌هایم را احساس کردم. «دییندرا-»

حرفم را قطع کرد و با چشمکی گفت: «هرچند من مثل تو یه مترجم عالی نداشتم که راه و چاه رو بهم نشون بده. پس همون‌ قدری که به تو افتخار می‌کنم، به خودم هم افتخار می‌کنم چون کار خیلی محشری رو انجام می‌دم.»

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.