خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تبار زرین پارت ۱۳

جواب داد: «و به عنوان همسرم در جایگاهی نیستی که در این مورد صحبت کنی.»

جیغ زدم: «این دیوانگیه!»

جواب داد: «نیست.»

پرسیدم: «این برات اهمیت نداره که این موضوع برای من مهمه؟»

به زبان خودم در جواب فریاد زد: «نه.»

اوه آره. حالا دیگر زده بودم به سیم آخر.

با خشم گفتم: «این‌جا با هم اختلاف داریم گنده‌بک و درست همین‌جا بهت می‌گم، همین الان، درست توی همین چادر.» به پاهایم و بعد به او اشاره کردم. «بهشون اجازه نمی‌دی بهت دست بزنن.» انگشتم را دوباره به سمتش نشانه رفتم. «اجازه نمی‌دی حمامت کنن.» دوباره با انگشتم او را هدف گرفتم: « اجازه نمی‌دی مشت و مالت بدن، به موهای کوفتی خوشگلت و بدن معرکه لعنتیت دست بزنن یا هیچ کار دیگه‌ای باهات بکنن، چون عزیزم-» با دستم به از سر تا نوک پاهایش اشاره کردم و بعد انگشت شستم را به سمت خودم گرفتم و به سمتش خم شدم. «همه‌ت مال منه.»

«وایو آنشا.» دستانش را از روی سینه‌اش برداشت و به کمر زد و من پیش از این‌که دییندرا بتواند ترجمه کند، چون معنی حرف لهن را می‌فهمیدم جواب دادم:

«تا وقتی به من قول ندی که دیگه هیچ ارتباطی با زاکتوها نداری، نمی‌آم اون‌جا. تو کسی رو می‌خوای که حمامت کنه،» انگشت شستم را به خودم نشانه رفتم. «همسرت این کار رو می‌کنه. اگه به کسی نیاز داری که موهات رو گیس کنه،» یک بار دیگر انگشت شستم را به سمت خودم گرفتم: «من این کار رو می‌کنم. به کسی نیاز داری که عضلات بدنت رو مالش بده،» این بار سرم را عقب انداختم. «خودت می‌تونی حدس بزنی گنده‌بک که من این کار رو می‌کنم. اگه به کسی نیاز داری که باهات رابطه داشته باشه و ارضات کنه،» یک بار دیگر انگشت شستم را به سمت خودم گرفتم: «اون هم من هستم، فقط من. فهمیدی چی گفتم؟»

دییندرا ترجمه کرد و لهن تکرار کرد: «وایو آنشا.»

فریاد زدم: «فهمیدی چی گفتم؟»

حرفی زد و دییندرا ترجمه کرد: «لنساهنا، چنگال‌هاتون رو جمع کنین و بیاین پیش شوهرتون. حالا.»

فریاد زدم: «نه!»

حرفی زد و دییندرا ترجمه کرد و گفت: «آخرین باره سرسی. میای این‌جا یا من بیام و بگیرمت. همین رو می‌خوای؟»

در چشمان تیره‌اش چشم دوختم. سپس متوجه شدم که این را نمی‌خواستم. در واقع، نگاه توی چشمانش چیزی بود که واقعاً نمی‌خواستمش.

لعنتی.

پاهایم را روی زمین کوبیدم و به سمتش رفتم و تمام تلاشم را کردم تا ظاهرم نشان بدهد که چقدر عصبانی بودم، از آن‌جایی که خیلی سخت تلاش می‌کردم کاملاً مطمئن بودم که موفق شده بودم.

چهار قدم با او فاصله داشتم که دست بلندش را دراز کرد و من را به سمت خودش کشید من عملاً روی بدنش پخش شدم و بازوانش محکم به دور بدنم پیچیده شدند.

اوم. اوه اوه.

نجوا کردم: «لهن.» دستم را روی سینه‌اش فشردم تا خودم را از او فاصله بدهم.

شروع به حرف زدن کرد و وقتی حرف می‌زد ابروهایش قوس برداشته بودند.

دییندرا ترجمه کرد: «همسرم من رو حمام می‌کنه؟»

اوم. اوه اوه!

گندش بزنند. حالا باید چه کار می‌کردم؟

«اوه…» گندش بزنند! خدایا، هیچ کار دیگری از دستم برنمی‌آمد، بنابراین تأیید کردم: «بله.»

لهن چیز دیگری گفت و دییندرا ترجمه کرد.

«موهام رو می‌بنده؟»

دهانم باز ماند.

«بله.»

«رنگم می‌کنه؟»

لب‌هایم را گاز گرفتم چون از فکر انجام دادن آن کار خوشم می‌آمد پس زمزمه کردم: «بله.»

نیشش را برایم باز کرد.

بعد سرش را خم کرد و صورتش را نزدیک‌تر آورد و نگاهش پیش از این‌که شروع به حرف زدن کند، شعله کشید.

هنگامی که دییندرا ترجمه کرد، متوجه شدم که واقعاً باید زبان کورواکی را خیلی سریع یاد بگیرم. او واقعاً الان نباید این حرف‌ها‌ را می‌شنید و اگر خودش با شنیدنش خجالت نمی‌کشید من که می‌کشیدم.

«همسرم من رو بین پاهاش و توی وجودش می‌پذیره؟»

با لکنت گفتم: «ب…بله.»

تکرار کرد: «حتی دهان؟»

وای مرد، هنگامی که پاهایم را تکان دادم گزگزی در پایین‌تنه‌‌ام احساس کردم.

حرکت پاهایم را حس کرد، می‌دانست که چه باعثش شده بود و نگاهش داغ‌تر شد.

زمزمه کردم: «بله.»

سپس حرفی زد و دییندرا ترجمه کرد.

«پادشاهتون درخواست شما رو می‌پذیرن. دیگه زاکتویی در کار نیست، لنساهنا فقط ملکه زرین خودم.»

به او خیره شدم.

وای خدای من.

تسلیم شد.

تسلیم شد!

پادشاه جنگجوی من تسلیم شده بود.

احساس کردم دلم برایش ضعف رفت. نجوا کردم: «شاهشا عسلم.»

لهن لبخند زد.

سپس در آغوشش آرام گرفتم، در چشمانش نگاه و لب‌هایم را تر کردم.

به لب‌هایم نگاه کرد و غرید: «وی‌یو» و دییندرا این را ترجمه نکرد.

بلافاصله از روی تخت بلند شد و به سمت ورودی چادر رفت.

جلوی آن ایستاد، نگاهم را از لهن برداشتم و با حرکت دهانم به او گفتم: «ممنونم.» و در جواب چشمکی به من زد و با حرکت دهانش به من گفت: «آفرین.» لبه چادر را کنار زد و بعدش رفته بود.

لحظه‌ای که او رفت، یکی از بازوهای لهن به دورم پیچیده شد، دست دیگرش چانه‌ام را گرفت و صورتم را به سمت خودش بالا کشید تا نگاهش کنم و هم‌زمان عقب‌عقب به سمت تخت رفتیم.

سرش را خم کرده بود و لب‌هایش خیلی نزدیک بودند، آنقدر نزدیک که می‌توانستم نفس‌هایش را حس کنم.

نجوا کرد: «کاه سرسی واهلو بوه.» با وجود کلماتی که از توی جمله‌اش بلد بودم و گرمای توی نگاهش می‌توانستم بگویم که معنای حرفش این بود که حالا من باید شروع کنم.

وای مرد.

روی تخت نشست و من را در پیش رویش روی زانوهایم نشاند.

آره، باید الان شروع می‌کردم.

همین الان.

پاهای بلندش در دو طرفم خم شده بودند. دست‌هایم را گرفت و روی پهلوی لنگش گذاشت. انگشتانمان با هم گره‌ها را کشیدند. هنگامی که دوتا از گره‌ها را باز کردیم، دستانم را رها کرد و پشت سرش گذاشت و به آن‌ها تکیه داد و سرِ من بلند شد و در چشمانش نگاه کردم.

هنگامی که نگاه توی چشمانش را دیدم، نفس در گلویم گیر کرد. اصلاً نیازی نبود که آن نگاه ترجمه شود. آن نگاه خودش با صدای بلند حرف می‌زد.

هرکسی بود می‌گفت پادشاه من از این‌که ملکه‌اش بین پاهای او روی زانویش بایستد خوشش می‌آمد.

هوم.

با صدای دو رگه‌ای گفت: «کاه سرسی واهلو بوه.»

لبم را گاز گرفتم. بعد دستم را با تردید دراز کردم و روی پایین تنه‌اش گذاشتم.

مثل همیشه برای من حاضر بود.

گرمایی در وجودم حس کردم و چشمانم ناخودآگاه خمار شدند.

حس می‌کردم از این کار لذت خواهم برد و باید همان طور که پادشاهم دستور داده بود همان لحظه شروع می‌کردم.

«اوه آره.»

سرم را بلند کردم، به صورتش نگاه کردم و بعد وظیفه همسری‌ام را انجام دادم.

حق با من بود، از این کار لذت بردم.

ولی حقیقت این بود که شوهرم بیشتر کیف کرد.
***

فضای چادر سرشار از نور شمع‌ بود و من برهنه همراه لهن روی پهلویم دراز کشیده بودم، ملحفه تا روی کمرهایمان کشیده و دستانش به دور کمرم حلقه شده بودند و نگاه‌مان در هم گره خورده بود.

دستم را روی سینه‌اش سُراندم.

زمزمه کردم: «سینه.»

صورتش را آنقدر جلو آورد تا پیشانی‌اش روی پیشانی‌ام نشست

جواب داد: «معرکه.» با تعجب پلک زدم و بعد به یاد آوردم که وقتی داشتم داد و بی‌داد می‌کردم، به بدنش گفته بودم معرکه. از این‌که او کلمه را از ورای ترجمه شنیده و به یاد سپرده بود، غافلگیر شدم و تحت تأثیر قرار گرفتم.

خدایا، او خیلی خوب بود.

با ملایمت جواب دادم: «بله عزیزم، معرکه.» دستم را از روی سینه‌اش سُراندم به سمت صورتش بردم. زمانی که دستم روی صورتش قرار گرفت، گفتم: «گونه.» با نوک انگشتانم چشمانش را لمس کردم و او هر دو چشمش را بست. «چشم.» دستم را پایین بردم، چشمانش را باز کرد و زمانی که انگشتانم لب‌هایش را لمس کردند، زمزمه کردم: «لب.»

آن لب‌ها لبخند زدند و دستم را بین موهایش کشیدم، قبلاً بازشان کرده بودم.

با صدای آرامی گفتم: «مو.»

نیشش را برایم باز کرد: «خوشگل.»

بفرما دوباره.

من هم نیشم را برایش باز کردم و با او موافقت کردم: «بله، قطعاً خوشگلن.» انگشت‌هایم را بین موهای ضخیم و در هم برهمش کشیدم. دستش از روی کمرم پایین رفت و روی رانم دست کشید بعد آن را گرفت، کشید و روی پهلوی خودش گذاشت.

سپس دستش را بالا آورد و همان‌طور که پیشانی‌اش را آرام به پیشانی‌ام می‌فشرد دستش را از روی پهلویم گذراند و بالا آمد و روی سینه‌ام نشست.

فهمیدم چه می‌خواست، با صدای آرامی گفتم: «پستان.»

جواب داد: «معرکه.» و شکمم به هم فشرده شد.

انگشت شصتش روی قسمت حساس سینه ام حرکت کرد و من لب‌هایم را به هم فشردم و زیر لب گفتم: «نوک.»

پلک‌هایش را تماشا کردم که آرام بسته شدند و لعنتی، این کارش خیلی جذاب بود.

نجوا کرد: «خوشگل.» و شکمم گرم شد.

دستش سینه‌ام را رها کرد و روی تنم پایین رفت و هنگامی که انگشتانش شکمم را نوازش کردند، داشت با پشت انگشتانش این کار را می‌کرد.

با ملایمت گفتم: «شکم.»

زیر لب گفت: «هوم.» و آن صدای خشدارش مثل لمس دستانش من را به لرزه انداخت.

دستش به سمت پایین حرکت کرد و بین پاهایم رفت.

هیچ چیزی نگفتم چون نمی‌توانستم. دهانم باز ماند و نفس آرام و عمیقی کشیدم.

زمزمه کرد: «شیرین.» و بدن من عملاً وا رفت.

زیر لب گفتم: «شاهشا کاه لهن.»

به من گفت: «سرسی من شیرینه.» و دست من از روی کمرش به سمت گردنش رفت و دور آن حلقه شد.

در زیر نور شمع‌ها لبخند زدم.

سرش را روی بالشت جا به جا کرد و من خودم را به او فشردم و او دستانش را با حالت مالکانه‌ای به دورم پیچید و من دستانم را به روی دستانش گذاشتم.

دو ثانیه بعد در حالی به خواب رفتم که به چند شکل مختلف به وسیله پادشاهم تصاحب شده بودم.

فصل سیزدهم
کارمان هم آن‌قدرها بد نبود

بعد از خشک کردن بدن لهن، پارچه آب‌گیر پهن و بزرگ را به دور کمرش پیچیدم. آن را با دست‌هایم روی کمرش محکم و توی چشمانش نگاه کردم.

با صدای آرامی گفتم: «تموم شد عزیزم.»

او توی چادر مانده بود و من برای حمام کردنش از سطل‌های آب گرم و صابونی که دخترها برای حمامش آماده کرده بودند، استفاده کردم. مرد غول‌پیکری بود، بنابراین یک عالم پوست، یک عالم عضله و یک عالم از همه‌چیز داشت و این عالی بود ولی همه این‌ها وقتی خیس، سُر و کفی بودند حس خیلی بهتری داشتند. دو دستمال‌ روی زمین یکی کاملاً خیس و دیگری کفی بود ولی حمام جداً خوش گذشته بود.

نگاهش به سینه‌ام افتاد و یکی از دستانش روی کمرم قرار گرفت و دست دیگرش روی سینه‌ام نشست. به پایین نگاه کردم و دیدم که لباس‌خواب به رنگ سیب سبزم کاملاً خیس شده بود و سینه‌ کاملاً سفت‌شده‌ام هم کاملاً معلوم بود و دیگر جایی برای تصور کردن باقی نگذاشته بود.

غرید: «تموم نه.» هنگامی که دستش را روی سینه‌ام کشید سرم عقب و زانوهایم ضعف رفت. خیلی خوب بود که لهن به همان اندازه بزرگی‌اش سریع‌ هم بود چون دست‌هایش پیش از این‌که پاهایم از زیرم در بروند کمرم را گرفت، من را بالا کشید و پاهایم به دور کمرش و بازوهایم به دور شانه‌هایش پیچیده شدند و او با دو قدم بلند ما را به سمت تخت برد و همان‌جا هر دو ما را روی تخت انداخت.

سپس حینی که لب‌هایش بوسه‌های ریزی روی گردنم می‌گذاشت، دستش در زیر لباس‌خوابم پایین و بعد از آن به سمت بالا حرکت کرد.

او آره زمان حمام قرار بود خیلی خوش بگذرد.
***

دم غروب بود که من و دییندرا داشتیم به سمت چادر ناریندا می‌رفتیم. سریم هماهنگی‌های لازم برای دیدار ما را انجام داده بود و من برای دیدن ناریندا و فهمیدن حال و روزش اضطراب داشتم.

صدا زدم: «اوم دییندرا؟» چند ضربه آرام روی دستم که روی تای آرنجش انداخته بودم، زد و به من نگاه کرد.

«بله سرسی؟»

«اوم… سریم… اوه… تو رو می‌بوسه؟»

ابروهایش در هم گره خوردند: «من رو می‌بوسه؟»

«اون کلمه رو ندارین؟ اوه-»

«اون کلمه رو داریم، البته که داریمش عزیز من. و بله البته که سریم من رو می‌بوسه.»

به سمت دیگری نگاه کردم و حس کردم دلم فشرده شد.

لهن هم باید تا به حال من را می‌بوسید. این عجیب بود و آن‌قدر طول کشیده بود که حالا من هم می‌ترسیدم او را ببوسم.

دییندرا گفت: «آه…» فشار آرامی به دستم داد.

به او نگاه کردم و دیدم داشت لبخند می‌زد. «چیه؟»

شروع به حرف زدن کرد: «زاکتوها.» وقتی آن کلمه را شنیدم خودم را عقب کشیدم ولی او ادامه داد. «کارهای زیادی برای جنگجوهای ما می‌کنن. چیزهای زیادی به جنگجوهای جوان یاد می‌دن. ولی اجازه ندارن با دهان‌شون دهان اون‌ها رو لمس کنن.»

به سمت او برگشتم و پرسیدم: «چی؟»

«اجازه ندارن جنگجوها رو ببوسن.»

حس کردم ابروهایم قوس برداشتند. «چرا؟»

به من نزدیک شد و صدایش را پایین آورد. «چون دهان‌های اون‌ها جاهای زیادی بوده عزیز من.»

اوه… چندش.

دوباره به جلو نگاه کردم و گفتم: «با این حساب جاهای دیگه‌شون هم همین‌طور بوده ولی جنگجوها از اون‌ها دوری نمی‌کنن.»

خندید و سپس توضیح داد: «بله، حقیقت داره و بعضی از ماها که خوش‌شانسیم جنگجوهامون از اون‌جاها هم دوری می‌کنن. ولی دهان به چشم‌ها نزدیکه و به باور کورواکی‌ها چشم‌ها مدخلی به روی روح درون بدن هستن. اون‌ها باور دارن که اگر این مدخل‌ها رو به روی آدم اشتباهی باز کنی، اون‌ها می‌تونن روحت رو بدزدن، می‌تونن زمین‌گیر، تسلیم، بی‌فایده و از کار افتاده‌ت کنن. یه جنگجو نمی‌تونه چنین چیزی باشه.»

مدخل‌هایی به روح. پنجره‌هایی به روح. این را قبلاً شنیده بودم و فهمیدم که هر دو یک معنی داشتند.

به حرف زدن ادامه داد: «به خاطر چنین چیزهایی نمی‌خوان که زاکتوها به هیچ وجه نزدیک به روح جنگجو بشن. این، سرسی عزیز من، ازش محافظت می‌شه و به کسی داده می‌شه که بهش اعتماد دارن… به کسی که عاشقش هستن.»

لبم را گاز گرفتم.

دییندرا حدس زد: «دکس تا به حال شما رو نبوسیدن.»

نجوا کردم: «نه.»

«عزیز من، ممکنه به این خاطر باشه که نمی‌دونن چطور این کار رو بکنن.»

این یک نظریه خیلی عجیب بود، قدم‌هایم کند شدند و سرم به سرعت به سمتش برگشت. «چی؟»

سرش به سمت من برگشت و گفت: «اگر این طور باشه اصلاً غافلگیر نمی‌شم.»

به او گفتم: «این… خب، اصلاً با عقل جور در نمی‌آد.»

«که این‌طور.» نیشش را به شکل شرورانه‌ای برایم باز کرد. «ایشون خیلی شما رو توی چادرتون سرگرم می‌کنن.»

لهن مطمئناً این کار را می‌کرد.

حس کردم گونه‌هایم آتش گرفتند، او سرخ شدن گونه‌هایم را دید و خنده پرشیطنتی سر داد.

سپس من را متوقف کرد، ما را به سمت هم برگرداند و من در چشمانش هیچ شرارت و مکری ندیدم، بلکه درک و محبت زیاد دیدم.

بازویم را گرفت و کمی فشار داد. «سرسی زیبای من، پادشاهت یه جنگجوی قدرتمند و درنده‌ست. باور دارن که روحشون ایشون رو توی نبردها راهنمایی می‌کنه. از ایشون محافظت می کنه. ایشون رو قوی نگه می‌داره. همون طور که برای حفظ کردن گوشت و استخوان، قلب و اعضای داخلی‌شون هر کاری از دستشون برمی‌آد انجام می‌دن، برای محافظت کردن از روح‌شون هم هر کاری بتونن می‌کنن. قبلاً به هیچ زاکتو، فاحشه یا دخترهایی که در طی غارت به دست می‌آوردن اجازه نزدیک شدن بهش رو ندادن.»

دختری که در طی غارت به دست آورده؟

پیش از این‌که بتوانم حتی سؤالی در این مورد بپرسم دوباره به راه افتاد و گفت: «و حالا، شاید ایشون حتی به این کار فکر هم نمی‌کنن. اگر این بخشی از…» مکثی کرد و بعد با لبخندی که در صدایش قابل شنیدن بود، ادامه داد: «بزم‌هایی که با هم می‌گیرین نیست، بهت پیشنهاد می‌دم که…» فشاری به بازویم داد: «این رو به بزم‌هاتون اضافه کنی.»

زیر لب گفتم: «شاید نمی‌خواد نزدیک به روحش بشم.» زد زیر خنده و دوباره دستم را فشار داد.

«وای عزیزم، با اون چیزی که من دیدم، فکر می‌کنم نباید هیچ نگرانی‌ای در این مورد داشته باشی.»

هوم.

«سرسی!» سرم را بلند کردم و ناریندا را دیدم که از چادر بیرون آمده و سرش به سمت ما برگشته بود.

نالیدم: «ناریندا!» دییندرا را رها کردم و به سمت دوستم دویدم.

هنگامی که به او رسیدم، دست‌هایم را به دورش انداختم، او هم بازوهایش را به دور من انداختم و حسابی به همدیگر چسبیدیم و چنان همدیگر را در آغوش گرفته بودیم که انگار دو دوقلوی همسان بودیم که به دست نامادری ظالمی از هم جدا شده و بعد از ده‌ها سال دوباره همدیگر را پیدا کرده بودیم.

به هر جهت سهیم شدن در وحشت رژه عروسی، شکار و مراسم عروسی دقیقاً چنین تأثیری روی یک دختر می‌گذاشت.

بالاتنه‌هایمان از هم جدا شد ولی بازوهایمان به دور هم ماند و لبخند به روی صورت هر دوی ما نشست.

با شیطنت پرسید: «ملکه من نمی‌دونم باید شما رو در آغوش بگیرم یا به شما تواضع کنم؟»

در جوابش به شوخی گفتم: «اگر تواضع کنی، می‌دم سرت رو از تنت جدا کنن.»

به همدیگر لبخند زدیم و کمی آرام گرفتیم. نگاهم روی صورتش به حرکت در آمد و دیدم که سلامت بود و به خوبی تغذیه شده بود. چشمانش از آن تسلیم شدگی و درماندگی که آن شب دیده بودم، پاک و به نظر می‌رسید و شاد بود.

دوباره او را به آغوش کشیدم و در گوشش زمزمه کردم: «اوضاعت خوبه؟»

حس کردم سر تکان داد. «تو؟»

«اِی، همین‌ طرفا می‌پلکم.»

باوزهایش به دورم محکم شدند. «اون با من خوب رفتار می‌کنه سرسی. فکر می‌کنم… فکر می‌کنم…» مکثی کرد و لب‌هایش نزدیک گوشم آمد و گفت: «فکر می‌کنم من رو دوست داره.»

نخودی خندیدم و بالاتنه‌ام را از او جدا کردم ولی دستانم را به دور او نگه داشتم. «شایعات همین رو می‌گن، مردم می‌گن اون تو رو توی چادرتون نگه می‌داده و خیلی دوستت داره.»

لکه‌های صورتی زیبایی که روی صورتش تشکیل شدند را تماشا کردم، آرام من را رها کرد و به جنگجوی بالابلند و جذابی که آن شب با او دیده بودم، نگاه کرد. او درست جلوی ورودی چادر ایستاده و با حالت عبوسانه‌ای دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرده بود.

ناریندا ما را به هم معرفی کرد. «فیتاک، ملکه سرسی، اوم… سرسی، شوهرم فیتاک.» دستش با حالت خجالت‌زده‌ بامزه‌ای در بین من و شوهرش جلو و عقب رفت.

مرد سرش را برای من خم و با انگشت شستی که به سینه‌اش اشاره می‌کرد، غرولند کرد: «کاه راهنا داکشانا هاهلا.» نگاهش به سمت ناریندا برگشت. نگاهش را تماشا کردم که وقتی داشت به سمت همسرش می‌رفت گرم شد. با ملایمت چیزی به او گفت که با «ناریندا ساهنا» به پایان رسید.

ناریندا سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد و سر تکان داد ولی من با آن حالت نصفه و نیمه گیجش (همان حالتی که مطمئن بودم در این چند روز گذشته بیشتر از یک بار به خود گرفته بود.) می‌دانستم که نصف حرف‌هایی که مرد زده بود را متوجه نشده بود.

مرد با ملایمت گفت: «دوهنو.» به سمت ناریندا رفت و دستش را روی کمر او گذاشت، سرش را خم کرد و لب‌هایش را روی دهان او گذاشت. گونه‌های ناریندا صورتی‌تر شد، فیتاک دوباره با خم کردن سرش برای من تعظیم کرد و بعد برای ناریندا سر تکان داد و با قدم‌های بلند رفت.

دییندرا ترجمه کرد: «اون گفت: تو رو با دوست‌هات تنها می‌ذارم، از وقتت لذت ببر ناریندای زیبا.» ناریندا با چشم‌های درشت شده به او نگاه کرد.

با صدایی که به زور از ته چاه در می‌آمد، پرسید: «ساهنا یعنی این؟»

دییندرا با لبخند جواب داد: «واقعاً همینه عزیزم.»

چشمان دییندرا به مسیری که جنگجویش در آن ناپدید شده بود نگاه کرد و زیر لب گفت: «خدایا، اون همیشه این رو می‌گه.»

لب‌هایم را به همدیگر فشردم و در چشم‌های دییندرا نگاه کردم که انگار داشتند در حدقه می‌رقصیدند.

خیلی‌خب، برای دیدن این‌که همه چیز داشت این‌جا در بین ناریندا و جنگجوی گردن‌کلفتش خوب پیش می‌رفت، نیازی به دکتری عشق داشتن نبود.

انگار ناریندا خودش را با تکانی از فکر و خیالش بیرون کشید، روی دییندرا تمرکز کرد و انگشتانش روی گونه خودش نشست. «وای! خیلی عذرمی‌خوام! با هم آشنا نشدیم، من ناریندا هستم.»

دییندرا جلو رفت تا روبوسی کنند و گفت: «دییندرا.»

هنگامی که از هم فاصله گرفتند، ناریندا پرسید: «اهل هاوکوال هستین؟»

«کورواکی هستم ولی سال‌ها پیش بله، اهل وال بودم.»

ناریندا به دییندرا و بعد به من لبخند زد. «خب، محشر نیست؟ حالا سه نفر دارم که می‌تونم باهاشون صحبت کنم و واقعاً حرفشون رو متوجه می‌شم.»

جواب دادم: «آره خیلی محشره.»

بالا پرید و جیغ زد: «وای خدای من! حواسم کجاست؟ بیاین تو بیاین تو. از یکی از… اوم، افرادم می‌خوام که برامون نوشیدنی خنک بیاره. بیاین از زیر آفتاب بریم.»

هنگامی که ناریندا ما را به داخل چادرش راهنمایی می‌کرد، با خودم فکر کردم تغییرش کاملاً قابل توجه بود و به دییندرا لبخند زدم. آن شب انگار سال‌ها پیش بود، ناریندا کاملاً خوب نبود ولی به نظر می‌رسید خودش را جمع و جور کرده بود. حالا داشت شبیه یک دختر دبیرستانی رفتار می‌کرد که برای اولین بار عاشق شده.

ناجی اولین شبم در این دنیا در جای خوبی بود و من به این خاطر خوشحال بودم. از بین رفتن یکی از نگرانی‌های ذهن‌ام حس خیلی خوبی داشت.

وارد چادرش شدیم و بلافاصله دیدم که چادرش شبیه مال من نبود. به بزرگی چادر من نبود. جعبه‌ها و صندوق‌های زیادی نداشت. خبری از شمعدان نبود. اسباب و اثاثیه‌اش خوب بودند ولی مثل مال من حکاکی شده و زیبا نبودند. ملحفه‌های روی خز‌های تخت از جنس کتان اعلا بودند ولی ابریشم نه. تختش هم کوچکتر بود. بالش‌ها و مخده‌های زیادی هم نداشت، تنها چندتا از آن‌ها رویه ابریشمی و زربفت داشتند. بقیه‌شان رویه‌ای پنبه‌ای داشتند.

با این‌که باید بگویم لباس‌هایش معرکه بودند ولی نقره و طلا در خود نداشتند. سارونگش قرمز بود، کمربند قرمز مغزی‌دوزی شده با مغزی‌های بنفش و آبی بسته بود و رکابی‌ بنفش به تن داشت. گوشواره هم داشت، النگوهایی هم انداخته بود ولی حتی ذره‌ای به جواهرات من نزدیک نبود.

خیلی‌خب، شاید ملکه بودن هم چیز خوبی بود.

چهار زانو روی تختش نشستیم، دختری که برایش کار می‌کرد برای ما آب میوه و یک بشقاب پر از برش‌های پنیر و گلابی آورد و ما شروع به وراجی کردیم. برای ما گفت که از شب شکار تا حالا وقتی برایش ترجمه می‌کردند، چند کلمه‌ای از زبان کورواکی یاد گرفته بود ولی هنوز خیلی با روان و سلیس صحبت کردن این زبان فاصله داشت و مطمئناً بیرون نرفته بود و مثل من تقریباً از همان اول یک مترجم خصوصی نداشت. مشخص بود که فیتاک هم به زبان او صحبت نمی‌کرد. با این‌ حال معلوم بود حرف‌هایی که می‌زد به مزاق ناریندا خوش می‌آمد.

بعد از این‌که مطمئن شدم حال و روزش خوب است، او صحبت را در دست گرفت، نگاهش به سمت من آمد. «برای تو نگران بودم. سعی کردم از دخترها و فیتاک در موردت بپرسم ولی اون‌ها نمی‌دونستن من چی دارم می‌گم یا وقتی هم که اون‌ها جوابم رو می‌دادن من نمی‌دونستم اون‌ها چی دارن می‌گن. پادشاه.» سرش را تکان دادن و به لرزه افتاد. «وحشتناک بود. چطور می‌تونی از پس همه این چیزها بربیای؟»

«کمی زمان برد و من خوش شانس بودم که دییندرا رو دارم تا به من توی جا افتادنم کمک کنه.»

به سمتم خم شد و زمزمه کرد: «همه چیز خیلی عجیبه، این طور فکر نمی‌کنی؟»

به او لبخند زدم و گفتم: «می‌تونی باز هم این رو بگی.»

به لبخندم جواب داد و دوباره صاف نشست. «ولی دارم فکر می‌کنم از اون عجیب‌های بد نیست، فقط عجیبه. با این حال فکر می‌کنم کمی زمان می‌بره تا بشه بهش عادت کرد.»

و من داشتم به این فکر می‌کردم که در این مورد اشتباه نمی‌کرد.

به طرف دییندرا برگشت. «چقدر برای شما طول کشید؟»

«من، مثل شما و ملکه‌مون خوش شانس بودم که توسط جنگجویی تصاحب شدم که خیلی سریع بهم علاقمند شد و از من مراقب کرد. پس خوشحالم که می‌گم ابداً خیلی طول نکشید.»

چشم‌های ناریندا درشت شد و به سمت من برگشت. «اون مرد غول‌پیکر وحشتناک الان دوستت داره؟»

شروع کردم به صحبت: «اوه-»

دییندرا به تندی گفت: «عمیقاً.» ناریندا به او و بعد به من نگاه کرد.

جیغ کشید: «این دوست داشتنی نیست؟! وای سرسی، شاید همه این‌ اتفاقات اصلاً هم بد نباشه.» لبم را گاز گرفتم ولی او چون به سمت دییندرا برگشته بود، آن را ندید و پرسید: «چقدر طول کشید تا زبان‌شون رو یاد بگیرین؟»

بنابراین این آغاز حدود هزار و هفتصد و بیست و سه سوالی بود که او در مورد همه چیز کورواک از دییندرا پرسید، دییندرا هم به همه این پرسش‌ها با جزئیات خیلی زیادی جواب می‌داد و مثال‌های زیادی هم از زندگی یک هفته اخیر من برای او زد.

ناریندا نفس‌نفس‌زنان گفت: «وای خدای من، چقدر خارق‌العاده که ایشون وقتی مریض بودی این‌قدر نگران بودن. این تقریباً، نمی‌تونم باور کنم که قراره این رو بگم ولی این تقریباً… عاشقانه‌ست.»

دییندرا ذوق‌زده جیغی کشید.

غرغرکنان گفتم: «اون عوضی نه ساعت تمام من رو اون بیرون زیر آفتاب نگه داشت.» نور خورشحالی توی صورت دییندرا محو شد و با چشم‌های ریز شده به من نگاه کرد.

ناریندا گفت: «اوه من دیدمت، سعی کردم نگاهت رو به خودم جلب کنم ولی من رو ندیدی و وقتی گفتم می‌خوام بیام و تو رو ببینم نتونستم منظورم رو به فیتاک بفهمونم. داشت شب می‌شد و به دلایلی نمی‌خواست من نزدیک شاه‌نشین بشم.»

فیتاک هر لحظه بهتر و بهتر به نظر می‌رسید.

ناریندا ادامه داد: «یه جورایی به نظر می‌رسید حوصله‌ت سر رفته ولی خیلی زیبا بودی. با اون همه طلا. لباس‌هات معرکه بودن و جواهراتت! فیتاک یک صندوقچه جواهرات بهم داده ولی تو فقط توی اون مراسم به تنهایی بیشتر از تمام صندوقچه من جواهر داشتی.

آره، همین‌طور بود. این نشان می‌داد ملکه بودن خیلی هم خوب بود.

دییندرا گفت: «دکس ما حسابی برای ملکه زرین‌شون دست و دلبازی می‌کنن.»

ناریندا هیجان‌زده گفت: «می‌تونم ببینم!» چشمانش لباس‌ها و جواهراتم را که یک بار دیگر باید اعتراف می‌کردم شدیداً زیبا و شگفت‌انگیز بودند را به دقت از نظر گذراند. دستش را دراز کرد و دستم را گرفت: «ولی خیلی متأسفم که مریض بودی سرسی. خوشحالم که الان بهتری.»

با ملایمت گفتم: «ممنونم ناریندا.»

ناریندا با همان ملایمت جواب داد: «ملکه زرین.»

به شکل مبهمی جواب دادم: «این طوری می‌گن.»

همان لبخندی را به من زد که فکر می‌کردم تا آخرین روز عمرم به یاد خواهم داشت. لبخند کوچک و عجیبی بود و به خاطراتی نه چندان خوبی وابسته بود ولی باز هم بسیار ارزشمند بود.

تخیفیفی که قائل شده بود را به زبان آورد. «وحشتناک بود ولی شاید ما خیلی هم بد از پسش برنیومده باشیم.»

چیزی که قسم خورده بودم تا روز مرگم فراموش نخواهم کرد ولی فراموش کرده بودم را به یاد آوردم. «اتفاقی که افتاده دیگه افتاده، چیزی که مهمه اینه که ما چی از این موضوع به دست بیاریم.»

چشمانش خیس شدند و فشاری به دستم داد، من هم دستش را فشردم و همان موقع احساس کردم چیزی در دلم جا گرفتم.

آینده چیزی بود که من می‌ساختمش.

باید این را به یاد می‌سپردم.

ناگهان آشوبی در آن بیرون در افتاد، سر هر سه نفر ما به سمت ورودی چادر برگشت و وقتی که آن سر و صداها خیلی اضطراری شدند و یک نفر دوید داخل چادر و سریع بیرون رفت، هر سه از جا بلند شدیم.

مردم داشتند به سمت یک چادر می‌دویدند و صدای فریادهایی هم به گوش می‌رسید.

از دییندرا که به نظر می‌رسید داشت به صدای فریادها گوش می‌کرد، پرسیدم: «چه خبر شده؟»

جواب داد: «اندوه فرزنده.» هر سه به همدیگر نگاه کردیم و بعد به سمت در چادر دویدیم. هنگامی که بیرون رفتیم، جمعیتی آن‌جا را دوره کرده بودند، مردم کم کم متوجه من شدند و عقب رفتند و راه را برای ملکه‌شان باز کردند. دخترها را با خودم جلو بردم و وقتی به چادر رسیدم، دقیقاً در بیرون از آن بچه‌ای با صورتی کبود در آغوش مادرش بود و مشخص بود نفس نمی‌کشید. مادرش او را تکان می‌داد و صورتش از وحشت اشباع شده بود.

شاهد اندوه زن بودم. «خدای من.» بعد ناگهان متوجه یک تکه گوش بزرگ و خشک شده به روی زمین شدم. جیغ زدم: «گندش بزنن، بچه داره خفه می‌شه!» بدون این‌که فکر کنم با عجله جلو دویدم.

کمی تلاش برد ولی بچه را از بین بازوهای مادرش بیرون کشیدم، به خاطر کاری که داشتم می‌کردم جیغ و دادهای زیادی به سمتم زده شد و او به من چنگ انداخت تا پسرش را بگیرد ولی او را نادیده گرفتم، پشت بچه را به سمت خودم گرفتم و مانور هایم‌لیخ را که در دوره امداد و کمک‌های اولیه‌ای که تمام کارکنان پدرم گذرانده بودند یاد گرفته بودم را رویش انجام دادم. به چهار بار تلاش محتاطانه (به خاطر سن کمش) نیاز شد ولی تکه گوشت سرانجام از دهانش بیرون پرید و او بلافاصله هوا را به ریه کشید.

* مانور هامیلیخ: در هنگام خفگی در اثر پریدن غذا یا چیزی خارجی در گلو مورد استفاده قرار می‌گیرد. امدادگر پشت مصدوم قرار می‌گیرد دست راست خود را مشت کرده در بالای ناف او می‌گذارد دست چپش را هم روی دست راست می‌گذارد و سپس هر دو دست را با فشار روی شکم شخص به بالا می‌کشد. برای نجات دادن شخص یک یا چند بار انجام صحیح این حرکت کافیست. 

هنگامی که داشت دومین نفس عمیقش را می‌کشید او را به آغوش مادرش برگرداندم و بچه دست‌های سست و بی‌جانش را به دور گردن مادرش انداخت. زن روی باسن به زمین خورد و سرش را روی گردن کوچک پسرش گذاشت و اشک‌هایش روان شدند.

آخی. خب به خاطر آن کلاس‌های امداد و نجات خدا را شکر. به آن‌ همه هرزه گفتن پسرها به من به خاطر این‌که مجبورشان کرده بودم این دوره را ببیند می‌ارزید.

به مادر و بچه لبخند زدم، موهای پسرک و بعد مادرش را نوازش کردم و بعد به سمت دریایی از چهره‌هایی که در سکوت من را تماشا می‌کردند، برگشتم.

وای مرد.

نگاه همه به روی من بود و جیک هیچ کسی هم در نمی‌آمد.

لعنتی، حالا دیگه چی کار کرده بودم؟

ناگهان یک نفر فریاد زد: «کاه راهنا داکشانا هاهلا!»

فریاد دیگری هوا را به ارتعاش در آورد: «کاه راهنا داکشانا هاهلا!»

بعد یکی دیگر. و یکی دیگر. بعد تبدیل به یک سرود شد. سپس شروع به کف زدن کردند.

ای بابا. فقط مانور هایملیخ بود.

به دییندرا که نیشش گوش تا گوش باز بود و ناریندا که با خوشحالی و لبخند من را تماشا می‌کردند، نگاه کردم. سپس چشم‌غره‌ای به دییندرا رفتم که باعث شد بزند زیر خنده.

به سمت جمعیت برگشتم و دست‌هایم را بلند کردم و بعد کف دستانم را پایین آوردم تا آن‌ها را ساکت کنم. چند باری این کار را کردم ولی من ملکه آن‌ها بودم و شوهرم می‌توانست به ماتحت هر کسی که خیلی سریع خفه نمی‌شد یک اردنگی درست و حسابی بزند.

به راه افتادم که بروم ولی کسی مچ دستم را گرفت و من سرم را پایین انداختم و به دستم نگاه کردم. مادری که هنوز محکم بچه‌اش را نگه داشته بود، دستم را بوسید.

روی دستم زمزمه کرد:‌ «شاهشا، شاهشا، شاهشا کاه راهنا داکشانا هاهلا. شاهشا.» رو به رویش زانو زدم و با ملایمت دستم را از دستش بیرون کشیدم و با انگشت‌هایم لب‌هایش را لمس کردم. «کاری نکردم، جایی که من ازش اومدم همه می‌دونن چطوری این کار رو انجام بدن.» شنیدم که دییندرا به ما نزدیک شد و ترجمه کرد. ادامه دادم: «و باعث افتخارم بود.» دییندرا ترجمه کرد. سپس لبخند زدم و با نجوایی حرفم را خاتمه دادم: «ناهراکا.»

سرش را برایم تکان داد، چشم‌های درشتش پر از سپاسگذاری بودند. سرم را در جواب برایش تکان دادم، بلند شدم، برای… اوه… مردمم سر تکان دادم، بعد برای دییندرا و ناریندا هم همین کار را کردم و به چادر ناریندا برگشتم.

پایان فصل

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.