خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تبار زرین پارت ۱

رمان تبار زرین

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

فرار

داشتم می‌دویدم.
با آن‌ صندل‌های کوچک زپرتیِ احمقانه داشتم می‌دویدم.
از ترس جانم می‌دویدم.
آن مرد سوار اسبش بود و من می‌توانستم صدای کوبش سم‌های آن هیولا را درست در پشت سرم بشنوم که با صدای نفس‌نفس‌زدن‌های وحشت‌زده‌ام درآمیخته بود و داشت نزدیک‌تر هم می‌شد.
خیس خون بودم. خون خودم که نه ولی از زمانی که از بدن آن مرد بیرون پاشیده بود، هنوز هم گرمایش را حفظ کرده بود.
نمی‌دانستم کجا بودم یا چطور به آن‌جا رفته بودم. اصلاً مطمئن نبودم چه اتفاقی داشت می‌افتاد. در دنیایی که کاملاً می‌شناختم به خواب رفته بودم و بعد در دنیایی که همه چیزش کاملاً بیگانه بود و حتی یک خوبی هم در خود نداشت، چشم گشودم.
و حالا داشتم برای نجات زندگی‌ام با تمام توان می‌دویدم.
صدای سم‌های اسب نزدیک‌تر شد؛ می‌دانستم تقریباً به من رسیده بود. وحشت‌زده نگاهی به پشت سرم انداختم و دیدم حق با من بود. نه تنها نزدیک بود که مرد سوار بر اسب که اندازه یک غول بزرگ بود، چنان روی اسب خم شده که بدنش تا کمر اسب پایین آمده بود.
و دست کشیده و بلندش دراز شده بود.
سرم را رو به جلو برگرداندم و سعی کردم سریعتر بدوم.
ولی نمی‌توانستم از این سریع‌تر بدوم و قطعاً نمی‌توانستم از یک اسب تندتر بدوم.
هنگامی که بازویش به دور کمرم پیچیده شد، من را کاملاً از روی پاهایم بلند کرد و باسنم را جلو خودش روی اسب قرار داد، جیغ کشیدم.
بدون فکر از ته حنجره جیغ کشیدم، خودم را روی اسب پیچ و تاب دادم و آماده شدم تا دوباره برای نجات جانم فرار کنم، تا برای نجات جانم بجنگم.

ولی متأسفانه، بعد از چندین و چند باری که خودم را نیشگان گرفتم و متوجه شدم که آدم توی خواب نمی‌فهمد که دارد خواب می‌بیند، متوجه شدم که خواب نیست.
چیز دیگری بود.
و اتفاق بدی افتاده بود.
بنابراین همین‌طور که با نگاهی جستجوگر به اطرافم نگاه می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که باید از این اتفاق بدی که افتاده، خودم را بیرون بکشم. ولی محض رضای خدا، من توی یک آغل بودم، مردهای هیز به من هیزی می‌کردند و توسط مردمی که ظاهراً بومی سرزمین عجیب و غریب و بیگانه‌ای بودند، تماشا می‌شدم.
و از همه این‌ها گذشته، باید از جایی خودم را بیرون می‌کشیدم که نمی‌دانستم چه بود.
بنابراین حواسم را جمع کردم و به دور و اطرافم نگاه کردم.
و چیزی که متوجه شدم این بود که در بیرون و اطراف آغل زن‌هایی حضور داشتند که با زن‌های توی آغل تفاوت داشتند. زن‌هایی بودند با موهای مشکی، چشم‌های تیره و پوستی برنزه. در واقع اکثر زن‌ها چنین ظاهری داشتند و اصلاً هم وحشت‌زده یا ترسیده نبودند. راضی و خوشحال به نظر می‌رسیدند، بعضی‌هایشان هم با زبانی که من نمی‌فهمیدم با همدیگر صحبت می‌کردند. بعضی‌ها هم خودشان را جدای از دیگران نگه می‌داشتند و با نگاهی محافظه‌کارانه یا حسابگر به هموطن‌هایشان نگاه می‌کردند. (این‌که بیشتر نگاه‌های حضار به من دوخته شده بود، همه چیز را بدتر هم می‌کرد.) حتی بعضی‌ها هم بودند که ترجیح می‌دادند به تماشا کنندگان نگاه کنند.
ولی افرادی هم در بین تماشاگران بودند که شباهتی به آن‌ها نداشتند. زیاد نبودند، سه نفرشان را شمردم.
این زن‌ها انگار تا بن استخوان ترسیده بودند.
این زن‌ها مثل من بودند.
هنگامی که این را متوجه شدم، در مورد این‌که می‌خواستم اول چکار کنم، تصمیمم را گرفتم. هیچ سرنخی در مورد این که بعدش می‌خواستم چکار کنم نداشتم. ولی دست کم حرکت اولی که می‌کردم را می‌دانستم.
و این کار هم این بود که بفهمم دقیقاً این‌جا چه خبر بود.
معلوم شد که آزادی راه رفتند در آغل و صحبت کردن با همدیگر را داشتیم. بنابراین هدفم را مشخص کردم، از جا بلند شدم و به سمت دخترک رفتم.
این کارم اشتباه بود. نگهبان‌ها وحشت‌زدگی مختصر من را فراموش نکرده بودند و چشمان تیره و بیگانه‌شان به من دوخته شده بود. تماشاکنندگانی هم که شاهد دیوانه‌بازی من بودند و مشتاق بودند ببیند دیگر می‌خواستم چه کار کنم، توجه‌شان را به من منعطف کردند. از آن بدتر این‌که تک‌تک زن‌های چشم و مو تیره توی آغل هم به من چشم دوختند و طوری هم این کار را کردند که انگار چشم دیدنم را نداشتند.
اوم… هورا.
با احتیاط و با قدم‌هایی محکم به آن سمت آغل و زنی با پوست رنگ پریده، موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌هایی با رنگ روشن رفتم. آنقدرها هم وحشت‌زده به نظر نمی‌رسید. با بررسی نزدیک‌تر می‌شد گفت که حتی واقعاً هم ترسیده به نظر نمی‌رسید. راضی و راحت به نظر می‌رسید. انگار اتفاقی در شرف وقوع بود و به نظر می‌رسید که او داشت خودش را برای هر اتفاقی که قرار بود بیفتد آماده می‌کرد و تمام تمرکزش را روی آن گذاشته بود.
از عرض طویله گذشتم و وقتی یکی از زن‌های مو مشکی دست دراز کرد و پوست حساس پشت بازویم را محکم نیشگون گرفت از جا پریدم.
داد زدم: «آخ!» دستم را روی پوستم گذاشتم و به او نگاه کردم.
به جلو خم شد و از بین دندان‌هایش مثل یک مار به من هیس هیس کرد.
عقب پریدم و خودم را از او دور کردم.
خدایا، این دیگر چه بود؟ عجب هرزه‌ای بود.
به او چشم غره رفتم و عقب عقب رفتم و وقتی از دسترسش خارج شدم، برگشتم و به سمت هدفم رفتم. او را دیدم که دست از فکر کردم به چیزی که رویش تمرکز کرده بود برداشته و به من نگاه می‌کرد.
وقتی به او رسیدم با صدای آرامی گفتم: «سلام.» ابروهایش کمی در هم فرو رفتند. سرش کمی به یک سمت کج شد و با تردید جواب داد «اوم… سلام.»
پرسیدم: «تو، اوم… مشکلی نداره کمی حرف بزنیم؟»
با ملایمت گفت: «نه.»
محشر بود، انگلیسی حرف می‌زد.
بعد لبخند عجیب و کوچکی دیدم که روی لب‌هایش بازی کرد. «مخصوصاً نه چون تو اولین کسی هستی که از وقتی که از هاوک‌وال دزدیده شدم، دارم باهاش حرف می‌زنم.»
وای نه.
دزدیده شده؟
وای نه بخش دوم حرفش.
هاوک‌وال؟
متوجه شدم که او مثل من ناگهان در این‌جا بیدار نشده بود.
دستش جلو آمد و دستم را گرفت و محکم نگه داشت، نگاهش در چشمانم جستجو کرد و زیر لب گفت: «وقتی تصاحب می‌شیم همین که بدونیم کسی از خونه نزدیکمون هست، خیلی خوبه.»
اوم.
دوباره نه.
تصاحب؟
فقط دو جمله حرف زده بود و حالا چیزهای خیلی زیادی بودند که باید از آن‌ها سر در می‌آوردم. بنابراین اولویت‌بندی کردم.
«من اهل هاوک‌وال نیستم.» به او گفتم و سر او بیشتر به یک سمت خم شد.
پرسید: «اهل بلبرینی؟»
باشه، دوباره همان نتیجه را داد. داشتم فکر می‌کردم که او از من خوشش نمی‌آید.
«اوم… نه گوش کن-»
پیش از این‌که حرفم را قطع کند تا با غافلگیری سؤال بپرسد، حالت صورتش تغییر کرد. «سرزمین میانی؟»

«نه من اهل سیاتل هستم.»
این بار ابروهایش در هم فرو رفتند و پرسید: «اون‌جا کجاست؟ اون سمت دریای سبزه؟»
برای پیش بردن گفتگو دورغ گفتم و بعد پرسیدم:‌ «بله. ما الان کجا هستیم؟»
بدنش حرکت کرد و صورتش کاملاً بی‌حرکت ماند. لحظه‌ای به من خیره شد و بعد دستم را فشرد و من را کشید و به خودش نزدیک کرد.
وقتی نزدیک شدم دست دیگرم را گرفت و به من نزدیک‌تر شد و گفت: «تو چشم و گوش بسته بودی.»
«چشم و گوش بسته؟»
«پدرم به همه جا سفر می‌کرد. مادرم وقتی بچه بودم مرد، بنابراین اون من رو با خودش به هر جایی که می‌رفت می‌برد و چیزهای زیادی برام تعریف می‌کرد…» بیشتر نزدیک شد و صدایش در حد نجوا کردن پایین آمد. «که شامل داستان‌های کورواک هم می‌شه…» بعد به دور و برش نگاه کرد و دست‌هایم را فشار داد.
سریع پرسیدم: «کورواک؟» و نگاه او دوباره در چشمانم نشست.
«جایی که الان هستیم.»
کورواک.
نمی‌شد گفت که من نابغه جغرافیا بودم ولی به این فکر افتادم که کوچکترین سرنخی از این‌که کورواک کجا بود نداشتم. یا هاوک‌وال، بلبرین، سرزمین میانه یا حتی دریای سبز.
تنها چیزی که می‌دانستم این بود که هیچ‌کدام از این‌ها خانه من نبودند.
قبلاً با دیدن خودم در آغلی پر از باکره‌های قربانی احساسی داشتم که به من می‌گفت بدبخت شده‌ام. ولی حالا داشتم فکر می‌کردم که بدجور به فنا رفته‌ام.
هنگامی که دختر با صدای هولناکی شروع به حرف زدن کرد، توجهم دوباره به او برگشت. «شکار همسر.»
وای نه.
نفس‌بریده پرسیدم: «چی؟»
دختر دستش را پایین انداخت، دست دیگرم را نگه داشت و بعد دست آزادش را دور کمرم انداخت و حالا به هم نزدیک‌تر بودیم. پرسید: «اسمت چیه نازنین؟»
جواب دادم: «سیرسی.»
لبخند عجیب و کوچکش را به رویم پاشید و نجوا کرد. «سیرسی… زیباست.»
پرسیدم: «اسم تو چیه؟»
«ناریندا. اسم عمه بزرگم رو که می‌گن خیلی من رو دوست داشته روی من گذاشتن. هرچند من هیچ وقت این رو که واقعاً دوستم داشته رو نفهمیدم چون هیچ وقت ندیدمش.»
گفتم: «اسم تو هم زیباست.» و دست او فشار آرامی به کمرم داد.
بعد با لحنی ملایم ادامه داد: «پس داستان‌های لشکر کورواک از تو پنهان شدن.»
جواب دادم: «می‌تونی این طوری بهش فکر کنی.» و او سرش را با درک معنای حرفم تکان داد.
«پدرم به من گفت که این اطلاعات از دخترهای زیادی پنهان می‌شه. قابل درکه. من بیشتر عمرم رو توی کشتی با مردها گذروندم و مورد علاقه دیگران بودم.» دوباره لبخند عجیبی به من زد. «ولی چشم و گوش بسته نبودم.»
می‌دانستم این چه حسی بود.
پرسیدم: «پس می‌دونی ما کجاییم و چرا توی یه آغل هستیم؟»
زمزمه کرد: «دقیقاً.» ولی پیش از این‌که بتواند چیز بیشتری بگوید، موج عجیبی از انتظار در بین جمعیت به راه افتاد، بیشتر دخترهای توی آغل حواس‌شان جمع شد و بعد ناگهان طبل‌هایی به صدا در آمدند. صدای بلند و عمیق کوبش مداوم طبل‌هایی به گوش رسیدند.
وای گندش بزنند. اصلاً حس خوبی در این مورد نداشتم.
ناریندا نفس‌زنان گفت: «رژه.»
وای گندش بزنند!
پرسیدم:‌ «رژه چیه؟» با این‌که دست‌هایش من را گرفته بودند ولی نگاهش به من نبود داشت به بیرون از آغل نگاه می‌کرد. بنابراین دستش را تکان دادم. «رژه چیه ناریندا؟»
نگاهش به سمت من برگشت و با لحن مصرانه‌ای گفت: «با هم راه می‌ریم و صحبت می‌کنیم. نزدیک من بمون. سعی می‌کنیم پنهانت کنیم. اصلاً دلت نمی‌خواد که دکس موهات رو ببینه.»
زمزمه کردم: «چی؟» ولی دخترها داشتند حرکت می‌کردند و با شتاب به سمت روزنه‌ای می‌رفتند که یک نگهبان باز نگه داشته بود.
ناریندا من را هم همراه دخترها به حرکت وا داشت و من را نزدیک به خودش نگه داشت، با دستانش من را نگه داشته بود و چشمانش اطراف را بررسی می‌کردند.
«ممکن نیست بتونیم تو رو از جنگجوها پنهان کنیم. تو رو می‌بینن. دکس هم همین‌طور، شنیدم سکوی خودش رو ترک نمی‌کنه و توجه خیلی کمی به رژه نشون می‌ده. گفته می‌شه که توی هر مراسم شکار آماده می‌شه که همسرش رو تصاحب کنه، باید زنی رو ببینه که خوشش می‌آد ولی هیچ وقت چیزی که دوست داره رو ندیده. باید سعی کنیم همین‌طوری بمونه.»
خیلی عجیب بود.
حینی که ناریندا ما را در بین تماشاکنندگانی که در دو طرف‌مان جمع شده بودند به جلو می‌برد، زمزمه‌کنان به او گفتم: «به نظر نمی‌رسه ترسیده باشن.»
ناریندا توضیح داد: «اونا مردم کورواکن، بعضی‌ها دخترهای قبیله هستن. بقیه از روستاها و کوچ‌گاه‌های اطراف کورواک هستن. حس می‌کنن این افتخار خیلی بزرگیه که برای یه مراسم شکار همسر انتخاب بشن. اون‌ها در حالی بزرگ شدن که هیچ چیزی رو به اندازه انتخاب شدن، رژه رفتن، شکار و تصاحب شدن به عنوان همسر یه جنگجوی کورواک نمی‌خواستن.»

در این جملاتی که ناریندا گفته بود، کلمات زیادی وجود داشت که اصلاً از آن‌ها خوشم نمی‌آمد ولی به آن‌ها گیر ندادم. داشتیم از بین چادرهایی می‌گذشتیم و به محدوده‌ای وارد می‌شدیم که نور خیلی بیشتر و بهتری داشت. در واقع وقت گیر دادن نداشتم.
«و تو و من؟»
«مأمورینی رو به سرزمین‌های دوردست می‌فرستن. نمی‌دونم این سیاتل کجاست که تو رو از اون‌جا آوردن. نمی‌دونستم به اون طرف دریای سبز هم سفر می‌کنن. ولی شنیدم که به ندرت به هاوک‌وال فرستاده می‌شن. شاه لودلوم خیلی طرفدار این کارها نیست، اگر یه مأمور دستگیر بشه خیلی با خشونت باهاش رفتار می‌شه. بنابراین سعی می‌کنن افرادی مثل من و تو رو پیدا ‌کنن که توی سفر هستیم. من با پدرم توی یه کشتی روی دریای ماراک بودم. از بندر کورواک لنگر کشیده بودیم. پدرم من رو به دو نگهبان سپرد که اون‌ها غرق و من گرفته شدم.»
متعجب هیس‌هیس‌کنان پرسیدم: «دزدیده شدی؟» نگاهش به چشم‌هایم دوخته شد و لبخند کوچکی که همیشه روی لب‌هایش بود را نزد. فقط توی چشم‌هایم نگاه کرد و همان‌طور به راه رفتن ادامه می‌دادیم، سر تکان داد.
وای گندش بزنند. مطمئناً قرار نبود اتفاق دلپذیری باشد. حتی در نور رقصان مشعل‌ها که مطمئناً محیط را به اندازه زمین فوتبال روشن نمی‌کردند، می‌توانستم ببینم که قرار نبود اتفاق‌های دلپذیری بیفتد.
فشاری به کمرش دادم و زمزمه کردم: «متأسفم ناریندا، خیلی متأسفم.»
«دیگه اتفاقیه که افتاده، گذشته و رفته. باید به آینده نگاه کنم. پدرم این رو به من یاد داد. چیزی که باید اتفاق بیفته، اتفاق می‌افته. ولی اتفاقی که در آینده می‌افته باید چیزی باشه که تو به وجود میاریش.»
خب، این نگاه به شدت مثبتی به این اتفاقات بود.
سکوت.
با ملایمت گفت: «فقط امیدوارم جنگجویی که من رو انتخاب می‌کنه مهربون باشه.» چشمانش حالا از زیر ابروهایش به دو طرفمان نگاه کردند.
من هم همین‌طور.
ادامه داد: «و امیدوارم بتونیم جلوی دکس رو بگیرم که تو رو نبینه.»
پرسیدم: «چرا همه‌ش همین رو می‌گی؟»
جواب داد: «تو بور هستی. تنها زن بور توی این رژه هستی. توی چشمی.»
وای نه.
ادامه داد: «و زیبایی خیلی زیادی داری.»
این حرفش خوب بود. یا دست کم اگر در هر زمان دیگری از زندگی‌ام گفته می‌شد، حرف خوبی بود.
البته قطعاً این بار چنین نبود.
پرسیدم: «از دخترهای بور خوشش می‌آد؟» ناریندا شانه‌هایش را بالا انداخت.
«نمی‌دونم. تنها چیزی که می‌دونم اینه که اون‌ها هیچ زن بوری توی سرزمین جنوبی، کورواک یا هیچ جای دیگه‌ای ندارن. تو توی چشم خواهی بود.»
اشتباه نمی‌کرد، با نگاهی که به دخترهای دیگر انداختم برایم مشخص شد که کاملاً توی چشم بودم.
پرسیدم: «به هر حال این دکس کیه؟» نگاهی به مردمی که اطرافمان صف کشیده بودند اندختم و بعد دوباره به دخترهای اطرافمان نگاه کردم. بعضی‌ها زیر چشمی به تماشاگران نگاه می‌کردند و بعضی‌ها لبخند می‌زدند و نزدیک بود از ذوق جان بدهند. چندتایی مثل ما پاشنه پاهایشان را روی زمین می‌کشیدند و گیج راه می‌رفتند.
ناریندا جواب داد: «شاه لهن.» نگاهش کردم و او توضیح داد: «اون‌ها به زبان ما صحبت نمی‌کنن. توی کورواک شاه یعنی دکس.» بعد پیش از این‌که ادامه بدهد به لرزه افتاد. «اون مرد وحشیه. داستان‌ کارهایی که کرده به همه جا رسیده. خیلی ظالم و سنگدله.»
حینی که داشتیم در روستایی از چادرها و مشعل‌ها که مردمش چرم گوسفند و لنگ‌هایی از جنس پارچه به تن داشتند راه می‌رفتیم، حس خوبی نداشتم. متوجه شدم همة آن‌ها نسبتاً بدوی بودند. «وحشی»، «ظالم» و «سنگدل» در صدر فهرستی از کلماتی بود که دوستشان نداشتم.
ناریندا به جلو نگاه کرد و ناگهان رفتارش تند و ترسان شد، دستش از دستم بالا رفت، ساعدم را گرفت و همان‌طور که راه می‌رفتیم، من را بیشتر به سمت خودش کشید.
سریع گفت:‌ «داریم وارد گذرگاه جنگجویان می‌شیم، پس باید گوش کنی.» صدایش دقیقاً به اندازه رفتارش مضطرب بود و لرزی که از ستون فقراتم بالا رفت، از آن لرزهای خوب نبود. «شکار همسر دقیقاً همون چیزیه که اسمش می‌گه. جنگجوهای کورواک قدرتمند و تندخو هستن. بهشون احترام گذاشته می‌شه. برای جنگجو بودن باید از زمانی که پسر بچه هستن تمرین کنن و آموزش ببینن. باید آزمون‌های بی‌شماری رو پشت سر بذارن. تنها قوی‌ترین مردها اجازه ورود به لشکر کورواک رو دارن. اجازه دارن زندگی‌شون رو برای این آموزش‌ها بذارن، بعد در یورش‌ها شرکت کنن و با دکس به جنگ برن، بهشون وعده ثروت، غنیمت، غارتگری و شرکت در مراسم شکار همسر داده می‌شه که به اون‌ها فرصت تصاحب کردن زیباترین زن را به عنوان همسر پیشکش می‌کنه.»
خیلی‌خب، اگر به خود می‌گفتم قرار نبود هیچ چیز بهتر شود، حالا کاملاً معقول به نظر می‌رسید.

ناریندا ادامه داد: «همون‌طور که می‌تونی ببینی ما قراره توی دکسشی یا همون روستای دکس رژه بریم، اردوگاهی که دکس با جنگجوهاش توش زندگی می‌کنه. پیش روی جنگجوهاش رژه می‌ریم، زمانی که ما رو به بیرون از دکسشی می‌برن سوار اسب‌هاشون می‌شن و بعد ما رو آزاد می‌کنن و شکارمون می‌کنن.»
اوه
خدای
لعنتی
من!
جیغ زدم: «چی؟» و او ساعدم را تکان داد.
هیس‌هیس‌کنان گفت: «سیرسی، ساکت! گوش کن، این خیلی مهمه.»
داشتم می‌لرزیدم و گوش می‌کردم. چنان شدید که گوش‌هایم درد گرفته بود.
ناریندا نالید: «اون‌ها ما رو شکار می‌کنن و تصاحبمون می‌کنن.» انگشت‌هایش محکمتر بازوم فشار دادند. «اون‌ها مثل هر شوهر دیگه‌ای توی شب عروسی ما رو تصاحب می‌کنن.»
وای گندش بزنن. وای خدایا. وای گندش بزنن. وای‌خدایا‌وای‌گندش‌بزنن‌وای‌خدایا.
ادامه داد: «بعدش ما رو برهنه و تصاحب شده به روستا برمی‌گردونن.»
وای‌خدایا‌وای‌گندش‌بزنن‌وای‌خدایا.
«و بعد مراسم ازدواج در برابر دکس انجام می‌شه.»
نمی‌خواستم بدانم. واقعاً نمی‌خواستم.
ولی پرسیدم: «که اون چی باشه؟»
با ملایمت گفت: «آروم باشه عزیز من.» صدایم را حتی از ورای صدای تبل‌ها می‌شنید و لحنم را تشخیص می‌داد. «می‌تونه هر چیزی باشه. هر چیزی که جنگجو بخواد. اغلب مواقع فقط همراه عروسشون در محضر دکس حاضر می‌شن، بعدش دیگه رقص، نوشخواری، غذا خوردن و خوشگذرانیه.»
«ما…» آب دهانم را قورت دادم. «توی این… خوشگذرانی لباس می‌پوشیم؟»
سر تکان داد. «بعد از معرفی شدن به شاه‌شون، به ما لباس‌هایی پوشانده می‌شه که جنگجوهامون برای ما آماده کردن.»
خوب بود.
ولی من به این مرحله نمی‌رسیدم.
من نه. امکان نداشت. می‌خواستم فرار کنم. پنهان می‌شدم. می‌جنگیدم. هر کاری که می‌توانستم انجام می‌دادم تا خودم را آزاد کنم. تا زمانی که بفهمم چه غلطی باید بکنم تا از این جای دیوانه‌ کننده و وحشتناک جنازه‌ام را به خانه ببرم.
ناریندا با گفتن «می‌بینم که وحشت کردی.» توجهم را به خودش جلب کرد و نگاهم به سرعت به چشمانش دوخته شدند.
به تندی جواب دادم: «خب… آره.»
سریع گفت:‌ «نکن سیرسی، حالا به حرفم گوش کن، هیچ کار احمقانه‌ای نکن.» چشمانش دوباره در جمعیت به پرواز در آمد، محیط روشن داشت نزدیک‌تر می‌شد، می‌توانستم اضطراب را در صورتش ببینم.
«و کار احمقانه قراره چی باشه؟»
«با تصاحب شدن نجنگ. این کار رو نکن. این رسم اون‌هاست. اصلاً هیچ چیز اشتباهی توی این کار نمی‌بینن و به زن‌های کورواک نگاه کن، ببینشون. نمی‌تونن برای این کار صبر کنن.»
به زن‌های کورواک نگاه کردم. حقیقت داشت. دیوانه‌وار بود ولی حقیقت داشت.
کاملاً واضح بود که نمی‌توانستند برایش منتظر بمانند.
بعد ناریندا شروع کرد به نصیحت کردن. «جنگجوی خودت رو قبول کن و تصاحب شدن رو تحمل کن و امیدوار باش، امید، عزیز من با تمام قلبت امیدوار باش که جنگجوت در زیر اون همه سختی و سنگدلی مرد ملایمی باشه.»
از سر تا پا داشتم می‌لرزیدم و می‌خواستم به سرعت فرار کنم. می‌خواستم بدوم.
ولی خیلی دیر شده بود.
ما وارد گذرگاه جنگجویان شده بودیم.
این را فهمیدم چون تماشاگران ناپدید شده بودند. تنها چیزی که باقی مانده بود دو صف از مردانی در دو طرف‌مان بود که هیچ چیزی به جز شلوارهای چرمی به تن نداشتند و بدن‌های رنگ‌آمیزی شده‌ قهوه‌ای رنگشان می‌درخشید. بعضی‌ها با خط‌های سفید به اضافه خط‌های مشکلی رنگ‌آمیزی شده بودند، خیلی نه، چند نفری. بقیه رنگ‌آمیزی سرخ داشتند به همان اندازه هم کسانی بودند که رنگ‌آمیزی آبی پر رنگ داشته باشند. بعضی‌ها هم رنگ‌آمیزی‌هایی از ترکیب هر سه رنگ داشتند. ولی بعضی‌ها که فقط به رنگ مشکی رنگ‌آمیزی شده بودند در جایی نزدیک به شاه‌نشین ایستاده بودند.
و این ترسناک بود. آن‌ها ترسناک بودند. به خاطر این نبود که غول‌پیکر بودند و بزرگ نه، ابداً نه. غول‌پیکر بودند. همه قد بلند و عضلانی بودند، نه یک کمی، خیلی زیاد. بعضی‌ها جای زخم داشتند. بعضی از جاهای زخمشان واقعاً زشت بودند. همه‌شان مو مشکی بودند و موهایشان را از روی صورت‌های رنگ شده‌شان عقب کشیده بودند. همه‌شان زنجیرهایی داشتند که در انتهایش حلقه داشت و آن را به دور کمرهایشان پیچیده بودند. همه‌شان شمشیرهای بزرگی در نیام داشتند که روی کمرهایشان به صورت کج بسته شده بود. و همه دو خنجر داشتند که در دو طرف کمرهایشان بسته شده بود.
جنگجو و وحشی به نظر می‌رسیدند.

فصل اول
میدان رژه

یک ساعت قبل…
درون یک قفس بودم، یک جور آغل بود.
بله یک آغل. مثل همان‌هایی که حیوانات را در آن نگه می‌دارید. با این تفاوت ‌که ساختارش اصلاً مدرن نبود. دیوارش از چوب‌های بلند و باریک ولی محکمی ساخته شده بود که به شکلی بدوی با نوارهای چرمی محکم به هم بسته شده بودند.
به دور آغل هر چهار قدم مردانی به شدت بزرگ و عضله‌ای نگهبانی می‌دادند که هیچ چیزی به تن نداشتند به جز شلوارهایی که از پوست دوخته شده بودند. بالاتنه‌شان هم با خط‌های پهن سیاه و سفید رنگ‌آمیزی شده بود. درون آغل هم پر از زنانی بود که مثل من لباس پوشیده بودند.
صندل‌های زپرتی و لُنگ‌های نازکی که به دور بدن‌هایمان پیچیده شده بود و دو سرش مثل گردنبندی به پشت گردن‌هایمان گره زده شده بود.
صورت‌هایشان بیش‌از حد آرایش شده بود. چشم‌هایی شدیداً سرمه کشیده شده با سایه چشم‌های صورتی، بنفش، سبز و آبی. ابروهای مداد کشیده. لب‌هایی با رنگ‌های تندی مثل جگری، سرخ و صورتی رنگ.
و همه کلی مو داشتند. مشت مشت مو. از سر تا پا.
به این مشکوک بودم که خودم هم شبیه آن‌ها باشم.
حقیقتش اگر خودم هم در آن آغل نبودم و یک لنگ آبی روشن به تن و یک حلقه نقره‌ای مثل گردنبند به گردن نداشتم، حتماً فکر می‌کردم آن‌ها خیلی هم باحال به نظر می‌رسند. هر کسی که موهایشان را مدل داده و صورت‌هایشان را آرایش کرده بود، برای خودش یک پا استاد بود. شگفت‌انگیز بود.
ولی وحشت‌زده‌تر از این حرف‌ها بودم که به چنین چیزهایی فکر کنم.
مردمی داشتند کم کم دور آغل را می‌گرفتند و به داخلش نگاه می‌کردند ولی خیلی نزدیک نمی‌شدند. خیلی نزدیک نمی‌شدند چون نگهبان‌ها اجازه زیادی نزدیک شدن را به آن‌ها نمی‌دادند. ما دخترهای توی قفس ممنوعه بودیم، این واضح بود. آن‌ها می‌توانستند نگاه کنند ولی اجازه نداشتند ما را لمس کنند یا با ما حرف بزنند.
بعضی از این تماشا کنندگان لباس‌های عجیبی به تن داشتند؛ مردها شلوارهای گشاد و جنس پوستی مثل نگهبان‌ها پوشیده بودند ولی بعضی از آن‌ها کمربندها یا نوارهای پهن چرمی به دور کمر و سینه‌هایشان بسته بودند. (به هر حال فقط نگهبان‌ها بودند که آن نقاشی‌های سفید و سیاه را داشتند.) بعضی از زن‌ها چیزی شبیه به سارونگ‌هایی تا نک پا به تن داشتند که ظاهراً با کمربند‌هایی از پارچه بافته شده یا چرمی محکم شده بودند ولی تعدادشان کم بود. بیشتر آن‌ها لباس‌های دو تیکه پوشیده بودند یا سینه بندهایی پوشیده بودند که فقط تکه پارچه‌ای بود که به دور بالاتنه‌شان پیچیده شده و بعد در زیر آن محکم شده بود.
مردهای دیگری هم بودند که به داخل آغل نگاه می‌کردند، این مردها لباس‌هایی خیلی قدیمی به تن داشتند، مثل شلوار مردانه، چکمه، بلوزهای گل و گشاد، جلیقه، کلاه‌های بزرگی که پر روی آن‌ها نصب شده بود.
هیچ زنی نبود که پیراهن مدل قدیمی پوشیده باشد، فقط مردهایی بودند که لباس قدیمی به تن داشتند و به داخل آغل نگاه می‌کردند.
کاملاً واضح بود که مردم آن‌جا دو دسته بودند. یک دسته جنگجوها بودند با آن بدن‌های رنگ‌آمیزی شده و چشم‌ها و موهای تیره. زن‌هایی که سارونگ پوشیده و مردهایی که شلوار پوستی به تن داشتند.
همه با کنجکاوی به ما نگاه می‌کردند.
دسته دوم این مردهایی بودند که لباس‌های مدل قدیمی و متفاوت به تن داشتند. همه‌شان هم موها و چشم‌های رنگی داشتند.
همه‌شان هم داشتند با کنجکاوی ما را تماشا می‌کردند، ولی این از روی نیت خوب یا با بی‌تفاوتی نبود بلکه نگاهی پر از هرزگی و شهوت بود.
و این من را ترساند.
بیرون از قفس، از پشت جمعیت تماشاگر چادرهای گرد و بزرگ و مشعل‌های زیادی دیدم. پشت آن‌‌ها هم به خاطر شب تاریک بود ولی معلوم بود که زمین خاکی، ماسه‌ای و یا پر از سنگ‌های شکسته‌ در اثر ضربات سهمگین و مکرر پشت آن‌ها قرار داشت. شبیه یکی از صحنه‌های فیلمبرداری سریال جزیره گیلگان بود ولی مطمئناً ساختگی و ابداً خنده‌دار نبود.
کمتر از یک ساعت پیش در آن‌جا بیدار شده بودم و چون توی تخت خودم و در شهر زادگاهم سیاتل نبودم،‌ به شدت وحشت و هول کرده بودم. چنین چیزی به تنهایی هر کسی را می‌ترساند ولی این‌که این‌جا بیدار شده بودم دیگر من را بدجور ترسانده بود.
وقتی روی پاهایم بلند شدم و همان کاری را کردم که دقیقاً با عقل وحشت‌زده و ترسیده‌ام هم‌خوانی داشت و سعی کردم از آن‌جا بیرون بروم، همة این‌ها کمی برایم واقعی‌تر و محسوس‌تر شدند. این کارم از نظر نگهبان‌های عضله‌ای و رنگ‌آمیزی شده حرکت مطلوبی نبود، گویا رفتارهای وحشت‌زده از نظر آن‌ها به شدت ناخوشایند بود. خوشبختانه غریزه مراقبت از خود در وجودم شعله کشید و من بلافاصله آرام گرفتم، روی باسنم نشستم، خودم را جمع و جور کردم و تصمیم گرفتم سر در بیاورم کجا بودم.
اول فکر کردم خواب می‌بینم. حقیقتش به این نتیجه رسیدم که باید یک خواب باشد. چنین اتفاق‌های مزخرفی که برای آدم نمی‌افتد، درست است؟

محیط با نور هزاران مشعل و آتش‌های بزرگی روشن شده بود. طبل‌ها هنوز هم می‌نواختند، حالا صدایشان بلندتر بود و صدایش پوستم را به مورمور می‌کرد. در جلوی جنگجوها قدم برداشتم و از این‌که این زن‌های کورواک این مردها را می‌خواستند خوشحال بودم. از این‌که می‌دانستند چون بور بودم توجه‌ها را به خودم جلب می‌کردم خوشحال بودم. چون آن‌ها آن توجه را برای خودشان می‌خواستند. نگاه جنگجوها به من می‌افتاد ولی لحظه‌ای که این اتفاق می‌افتاد یک زن کورواک جلو می‌آمد و جلوی دیدشان را می‌گرفت و نگاه‌شان را به خودش جلب می‌کرد. خم می‌شدند تا صورت‌هایشان را نشان بدهند. به عقب خم می‌شدند تا بدن‌هایشان را به نمایش بگذارند و بازوهایشان را به هم فشار می‌دادند تا سینه‌هایشان را بیرون بیندازند.
خدا را شکر.
«سیرسی، نزدیک من بمون، بدون این‌که معلوم باشه، سرت رو پایین نگه‌دار. داریم به دکس نزدیک می‌شیم.» ناریندا زیر لب به من هشدار داد و من خودم را به او نزدیک‌تر کردم و سرم را پایین انداختم، بدون این که معلوم باشد سرم را پایین انداخته‌ام!
سرانجام به محضر دکس رسیدیم. حالا صدای طبل‌ها چنان بلند بود که تنها چیزی که می‌توانستم بشنوم صدای آن‌ها بود. هر ضربه‌اش طوری بود که انگار به روی پوست من کوبیده می‌شد. و زن‌های کورواک دور ما دیگر به مرز دیوانگی رسیده بودند. آن‌ها مثل سیل به سمت چپ ما جاری شدند و هر کاری برای به نمایش گذاشتن خودشان انجام دادند.
کمی به جلو خم شدم تا زیر چشمی از بین بدن‌های متحرک زن‌ها چیزی ببینم ولی تنها چیزی به چشمم خورد تکه‌های نامفهومی از صحنه پیش رو بودند. با این‌حال آن چیزهای نامفهوم هم خیلی خوب به نظر نمی‌رسیدند.
ده قدم جلوتر یک سکوی وسیع و پهن بود. روی آن چیزی قرار داشت که شبیه یک تخت پادشاهی خیلی بزرگ بود که با چیزی شبیه به شاخ‌های عظیم‌الجثه، سیاه و خم‌شده ساخته شده بود. شاخ‌هایی در قسمت تکیه‌گاه منظم و در کنارهم رو به بالا چیده شده بودند و برای نشیمن‌گاه و تکیه‌گاه دست هم همین‌طور. ولی پایه‌هایش شبیه پاهای فیل بودند.
اوم… اصلاً زیبا نبود.
پشت سکو شعله‌ای زبانه می‌کشید و می‌رقصید که کل سکو را روشن کرده بود. در هر سمت تخت پادشاهی، آتشدان‌ها و طبل‌های غول‌پیکری قرار داشت که دست کم به بلندای دو مرد بودند و مردهایی که داشتند آن را می‌نواختند باید به سمتش می‌دویدند و گرزشان را تاب می‌دادن و با تمام وزن خودشان روی آن می‌کوبیدند و بعد روی پاهایشان فرود می‌آمدند و دوان‌دوان دور می‌شدند و بعد دوباره به سمت طبل می‌‌دویدند و همان کار را تکرار می‌کردند. پوست این مردها به خاطر تلاشی که می‌کردند، از عرق می‌درخشید.
این تمام چیزی بود که توانستم ببینم. هیچ مردی روی تخت ننشسته بود. هیچ کسی آن‌جا نبود.
هیچ کس.
تا این‌که او را دیدم.
در یک سمت سکو ایستاده و به پایین نگاه می‌کرد. از این پایین مرد غولپیکری به نظر می‌رسید. یک هیولا بود. از تمام جنگجویان بیش‌ازحد قد بلند دو طرف رژه قدبلندتر، درشت هیکل‌تر، عضلانی‌تر و وحشی‌تر به نظر می‌‌رسید.
او از بالای سکو داشت رژه زنان را تماشا نمی‌کرد، بلکه به مردی لباس پوشیده چشم دوخته بود که داشت به او در آن بالا اشاره می‌کرد. بازوهای کشیده و رنگ‌آمیزی شده‌اش روی سینه پهنش جمع شده بودند، سینه‌اش با رگه‌های سیاه رنگی که جایی در نزدیکی چشم‌هایش متوقف می‌شدند، رنگ‌آمیزی شده بودند. او هیچ رنگ دیگری به جز سیاه نداشت.
و ظاهراً حوصله‌اش هم سر رفته بود.
این تنها چیزی بود که از پشت دخترهای هیجان‌زده کورواک توانستم ببینم، که انگار در کنسرت گروه پسرانه مورد علاقه‌شان بودند جیغ می‌کشیدند و بالا و پایین می‌پریدند.
ناریندا گفت: «خدا رو شکر توی این شکار قصد نداره یه همسر برای خودش بگیره.» چنان نفس راحتی کشید که آسودگی‌اش به من هم منتقل شد. آرام شدم و او ما را با عجله جلو برد ولی می‌توانستم بگویم که داشت سعی می‌کرد هیچ عجله‌ای به خرج ندهد.
بعد کاری احمقانه کردم. نمی‌دانم چرا ولی این کار را کردم.
وقتی داشتیم از کنار سکو می‌گذشتیم و دخترها دوباره به دور من حلقه زدند تا توجه جنگجویان را از من منحرف کنند، دوباره به پادشاه وحشی کورواک نگاه کرم.
و وقتی این کار را کردم، مستقیم در چشمان تیره و رنگ شده‌اش چشم دوختم.
وای لعنتی!
سریع رویم را برگرداندم و نفس پر سر و صدایی کشیدم.
ناریندا که صدای نفسم را حتی با وجود صدای طبل‌ها شنیده بود، صدایم کرد: «سیرسی؟»
نجوا کردم: «من رو دید.»
پرسید: «چی؟»
نالیدم: «من رو دید! دکس من رو دید!»
چشمانش درشت شدند و او هم در جواب نالید: «وای نه!»
چشم‌هایم را محکم بستم.
بازویم را کمی فشرد و سعی کرد آرامم کند. «خیلی‌خب، خیلی‌خب، عزیز من، شاید ندیده. شاید اون-»
هنگامی که داشتیم از گذرگاه جنگجویان خارج و پا به دریایی از تماشاچی‌ها می‌گذاشتیم، زمزمه کردم: «دید.»
بازویم را فشرد. «شاید ندیده.»

سرم را تکان دادم و آرام گفتم: «شاید ندیده.»
ولی دید.

فصل دوم
تصاحب

جنگجویی با شمشیر بزرگش به جنگجویی که زنجیرش را به گردنبند من وصل کرده بود ضربه زد و خون گرم روی قسمت جلویی بدنم پاشید. وقتی جنگجویی که زنجیرش به من بسته شده بود بی‌جان روی زمین افتاد، خودم را عقب کشیدم و جیغ بلندی سر دادم.
ناریندا در مورد شکار چیزی به من نگفته بود. به من نگفته بود که جنگجوها برای به دست آوردن عروس‌هایشان با هم خواهند جنگید. از همه طرف می‌توانستی غرش مردها، برخورد فولاد با هم، زوزه‌هایی از درد و نعره‌های پیروزی را بشنوی.
در عین‌ حال می‌توانستی صدای فریاد زن‌ها را بشنوی، بیشتر از روی تعجب بودند، بعضی از روی ترس، بعضی‌ها از پریشانی، برخی از هیجان و همراه غرش‌ مردانی که رهایی را یافته بودند.
همة این‌ها در شب تاریک از هر جهت به گوشم می‌رسید.
این کابوس بود. بدترین کابوسی بود که تا به حال دیده بودم.
این سومین باری بود که گرفته شده و توسط جنگجویی که برای گرفتم خودش را از اسب پایین انداخته بود به زمین زده شده بودم. بعد از این مرد انتهای زنجیری که به دور کمرش بود را می‌گرفت و آن را به گردنبندم وصل می‌کرد و پس از آن شروع به کشتی گرفتن با من می‌کردند، جنگی که می‌دانستم شکست خواهم خورد. چون همه آن مردها به شکلی غیر انسانی قدرتمند و مردانی چندشناک بودند و باید این را اضافه کنم که خیلی هم از من قوی تر بودند. بعدش باید با یک مرد دیگر می‌جنگیدند یک بار هم یکی از آن‌ها مجبور شد با دو نفر بجنگد. بعد نبرد می‌کردند، شمشیر در برابر شمشیر، چاقو در برابر چاقو، مشت در برابر گوشت و تنها چیزی که من باید به خاطرش سپاسگزار می‌بودم این بود که زنجیرهایی که جنگجوها به من می‌بستند، آنقدر بلند بودند که خودم را از سر راه کتک‌کاری‌هایشان کنار بکشم.
با وجود این‌که جنگجوها در برابر کتک‌هایی که جنگجوی پیروز می‌زد تسلیم می‌شدند ولی هنگامی که پیروز داشت به من زنجیر می‌بست هیچ مزاحمتی به وجود نمی‌آوردند، روی پاهایشان بلند می‌شدند و در شب تاریک شروع به دویدن می‌کردند.
این جنگجو مردی که قبلاً من را به زنجیر کشیده بود را کشت.
حینی که جنگجوی جدید با قدم‌های بلند و عزمی راسخ در چشمانش به سمت من می‌آمد، عقب عقب رفتم. سعی کردم جنگجوی درشت اندام و بی‌جانی که با زنجیری به من وصل بود را با خودم بکشم. بدنش از بیشتر جنگجوهای دیگر زخمی‌تر بود، صورتش در زیر نور ماه و حتی مشعل‌های دکسشی روشن شده بود با خشم و عزمی راسخ می‌درخشید. بلافاصله فهمیدم که باید فرار کنم. حینی که جنگجوی جدید سلانه سلانه به سمتم می‌آمد، نفس‌نفس زنان زنجیرم را کشیدم و جنگجوی بی‌حرکتی که به من وصل بود را با خودم کشیدم. با این‌که هیچ کدام از آن‌ مردها را نمی‌خواستم ولی این یک نفر را واقعاً نمی‌خواستم.
بعد مرد شمشیرش را به کناری انداخت و به من حمله کرد. پیش از این‌که بتوانم پایم را بلند و به او پشت کنم، اندام سنگینش در هوا به پرواز در آمد. محکم به من برخورد کرد و من را با کمر به زمین کوبید. هوا از ریه‌هایم بیرون دمیده شد. وزنش حالا کاملاً روی من بود.
حینی که او زنجیر قبلی را از گردنبندم باز می‌کرد و مال خودش را به آن می‌بست، خودم را در زیرش پیچ و تاب دادم و سعی کردم نفسی بکشم. حالا کاملاً از دست و پا زدن‌هایم را مهار کرده بود.
هنگامی که زنجیرش را به من بست، سرش به سمت من برگشت. به خاطر خباثتی که به سادگی در چشمانش قابل خواندن بود، یک ثانیهای بی‌حرکت ماندم. دستش در بین‌مان پایین رفت و یکی از پاهایم را کنار کشید. توی صورتش جیع کشیدم و با تمام قدرتی که داشتم لگد انداختم، معجزه شد که او کمی بلند شد و من به عقب هلش دادم و چهار دست و پا از زیر بدنش بیرون آمدم، روی پاهایم ایستادم، دست‌هایم به سمت زنجیری که به گردنم بسته شده بود رفتند تا بازش کنند و من دویدم.
ولی پیش از این‌که زنجیرم شریرانه کشیده شود، فقط توانسته بودم چهار قدم بردارم. از عقب پرت شدم و به شکل دردناکی با باسن روی سنگ فرود آمدم.
روی باسنم به پشتم چرخیدم، یکی از دست‌هایم را به سمت قلاب گردنبندم بردم و با آن ور رفتم، دست دیگرم زنجیر را گرفت تا کمی از فشار کشیده شدن‌هایش کم کند ولی مرد دوباره زنجیر را کشید. درد در گردنم جرقه زد و باسنم روی تخته سنگ به سمت او کشیده شد.
خدایا، او داشت من را مثل یک حیوان می‌کشید.
آخر مگر چه کار کرده بودم که به چنین جهنم دره‌ای منتقل شده بودم؟
جیغ کشیدم: «نه!» زنجیر را محکم کشیدم و بعد هر دو صدای سُم‌های اسبی را شنیدیم.
سرم برگشت، قلبم فشرده شد، دلم فرو ریخت و به دکس که سوار اسبی سیاه بود و به سمت ما می‌تاخت، خیره شدم.
گندش بزنند، گندش بزنند، گندش بزنند، گندش بزنند!

جنگجویی که به من زنجیر زده بود از خشم نعره کشید، هر دو چاقویش را از غلاف‌‌های روی کمرش بیرون کشید و حالت تدافعی به خودش گرفت. ولی اسب هنوز هم داشت می‌آمد، حیوان سریع بود. بیش‌ازحد سریع بود و واضح بود که سوارش قصد پیاده شدن نداشت.
پیاده نشد.
در لحظه آخر، دست عضلانی‌اش بالا رفت، شمشیری از غلاف روی پشتش بیرون کشید و درست در لحظه‌ای که اسبش از روی زنجیری که من را به جنگجو بسته بود، پرید. با یک حرکت رو به پایینِ پر قدرت با جرقه و صدای هیس کشیده شدن فولاد به روی فولاد زنجیر را قطع کرد و من با پشت به زمین افتادم. دوباره، آن هم روی باسن بی‌صاحب‌ مانده‌ام.
هنگامی که دکس اسبش را در دایره‌ کوچکی به سمت جنگجو چرخاند و او را به مبارزه طلبید، جنگجو دوباره نعره‌ای از خشم کشید. این بار، البته اگر امکان داشت فریاد خشمگینش سرشار از خشم بود.
گندش بزنند.
این مزخرفات را ولش کن، این‌ها ربطی به من نداشت.
روی پاهایم بلند شدم و وحشت‌زده شروع به دویدن کردم.
اصلاً نمی‌دانستم داشتم کجا می‌رفتم. اصلاً نمی‌دانستم کجا بودم. حتی به فکرم هم نمی‌رسید آن بیرون چه چیزهایی بود و اهمیتی هم نمی‌دادم.
فقط داشتم به سرعت از نور مشعل‌های دکسشی دور می‌شدم، با وجود آن تخته‌سنگ‌ها و علف‌های بلند به نظر می‌رسید آن‌جا دشتی وسیع باشد.
هیچ نقشه‌ای نداشتم و هیچ فکری هم به ذهنم نمی‌رسید.
به جز فرار.
پهلویم درد می‌کرد، پاهایم درد می‌کردند. گردنم درد داشت، باسنم آسیب دیده بود. به یک سوتین کوفتی نیاز داشتم. ولی مهم نبود. فقط دویدم.
و دویدم.
باز هم دویدم.
بعد صدای برخورد سُم‌هایی را به روی زمین شنیدم. منظم و سریع روی سنگ‌ها کوبیده می‌شدند و من پی بردم که دکس در برابر آن جنگجوی ظالم، ترسناک و غول‌پیکر پیروز شده بود.
به عقب نگاه نکردم.
دکس داشت به دنبالم می‌آمد.
این را می‌دانستم.
سریعتر دویدم، با تمام سرعتم. درد پهلویم داشت عذابم می‌داد ولی با بیشتری سرعتی که می‌توانستم ادامه دادم.
صدای کوبش سُم‌های اسب نزدیک‌تر شد، می‌دانستم که تقریباً به من رسیده بود. وحشت‌زده به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که حق با من بود. نه تنها نزدیک بود، که مرد سوار بر اسب آنقدر بزرگ که به نظر می‌رسید غول باشد حالا کاملاً به پهلو خم شده بود و بدنش کاملاً با کمر اسب هم سطح شده بود.
و دست کشیده‌اش به سمتم دراز شده بود.
نگاهم را به روبه‌رو دوحتم و سعی کردم سریعتر بدوم.
ولی دیگر نمی‌توانستم از این سریعتر بدوم و مطمئناَ نمی‌توانستم از یک اسب سریعتر بدوم.
هنگامی که آن بازو به دور کمرم قلاب و به دورم بسته شد و من را کاملاً از روی پاهایم بلند کرد پیش از این‌که باسنم را روی کمر اسب و جلوی خودش قرار بدهد، جیغ بلندی کشیدم.
بدون این‌که فکر کنم، از ته دل جیغ کشیدم و خودم را روی اسبی که هنوز داشت می‌دوید پیچ و تاب دادم و خودم را به جای فرار کردن از ترس جانم برای جنگیدن به خاطر جان سالم به در بردن از دست او آماده کردم.
یک دستش را محکم به دور من گرفت و دست دیگرش به سمت کمرش و زنجیری که به آن بسته شده بود رفت.
دست‌هایم را بلند کردم و با ناخن‌هایم به چشمانش حمله کردم.
وقتی در کمال غافلگیری خودم چنگی روی صورت رنگ‌آمیزی شده‌‌اش انداختم، زنجیرش و کمرم را رها کرد، خودش را عقب کشید و پیش از رسیدن ناخن‌هایم به هدف‌شان مچ دست‌هایم را گرفت.
از فرصت استفاده کردم و از اسب که حالا سرعتش کمتر شده بود، به پایین سُر خوردم.
با این کارم یا مجبور می‌شد یا رهایم کند یا با من پایین بپرد. محکم روی پاهایم فرود آمدم. درد در مچ پاهایم پیچید و تا ساق پاهایم گسترش پیدا کرد و من به خاطر همین درد به زمین افتادم و غلت خوردم. در نهایت دوباره روی پاهایم ایستادم و شروع به دویدن کردم.
اسب همین موقع دوباره به من رسید ولی من آماده بودم. وقتی نگاهی به پشت سرم انداختم و او را این‌قدر نزدیک دیدم، از زیر بازویش جاخالی دادم. او و اسبش به سرعت از کنارم گذشتند و من به سرعت مسیرم را عوض کردم و به سمت دیگری دویدم.
هنگامی که هیچ صدای سم اسبی نشنیدم فکر کردم موفق شده‌ام ولی وقتی بازویی آهنین به دور کمرم بسته شد و من را بلند کرد و به سمت خودش چرخاند، دست از این فکر کشیدم.
گندش بزنند، از اسبش پیاده شده بود. و باز هم گندش بزنند، می‌توانست بدون کوچکترین صدایی بدود.
محکم لگد انداختم و باز هم محکمتر لگد انداختم. بازویش شل شد و پایم روی زمین فرود آمد. سعی کردم فرار کنم ولی دوباره من را گرفت. در آغوشش خودم را پیچ و تاب دادم، توی فضای کمی که در بین‌مان بود خیز برداشتم و تمام وزنم را رویش انداختم و هلش دادم.
بالاتنه‌اش عقب رفت، بازوهایش دوباره از دورم باز شدند و من سه قدم بزرگ و سریع از مرد فاصله گرفتم و بعد این او بود به سمتم خیز برداشت. خیلی از من درشت‌تر بود و این کارش هم با قدرت بیشتری انجام شده بود. روی من پرید و من با کمر به زمین خوردم و او روی من افتاد.

از درد نالیدم، با تمام وجود تقلا و مقاومت کردم. زدمش، هلش دادم و لگد پراندم. چنگال کشیدم و گاز گرفتم.
حریفش نبودم.
حتی به حریف او بودن نزدیک هم نبودم.
با بدنش مهارم کرد، با یک دست و هر دو پای بزرگش و یکی از دست‌هایش با زنجیرش بالا آمد و آن را به قلاب گردنبندم بست.
تف به این شانس، من می‌دانستم این چه معنایی داشت.
کمرم قوس برداشت و با تمام خشمی که در سراسر بدنم می‌جوشید جیغ کشیدم.
ولی حتی با این‌که به او زنجیر شده بودم و می‌دانستم این جنگی بود که هرگز در آن پیروز نمی‌شدم، باز هم تسلیم نشدم.
دستم به سمت کمرش رفت، دسته خنجرش را پیدا کردم و آن را بیرون کشیدم. دستم را بالا بردم ولی او پیش از این‌که بتوانم اولین خراش را رویش بیندازم خلع سلاحم کردم. بعد دست خودش به سمت خنجر دیگرش رفت، آن را بیرون کشید و به جایی دور از دسترس من پرتاب کرد.
لعنتی.
باز هم تسلیم نشدم و به مبارزه ادامه دادم.
با چنگ و دندان جنگیدم. جیغ کشیدم، مشت انداختم و لگد زدم… هیچ کدام کارگر نیفتاد.
موفق شد خودش را بین پاهایم جا بدهد و بعد لنگی که به تن داشتم را با خشونت کنار کشید، هر دو طرف لنگ در کنار گردنبندم پاره شد من کاملاً برهنه شدم.
تسلیم نشدم، کمرم را دوباره از روی زمین بلند کردم و درست توی صورتش جیغ کشیدم: «نه!»
دست‌هایش مچ دست‌هایم را گرفتند و آن‌ها را کشید و با یک دستش بالای سرم به زندان کشیدشان. دست دیگرش بین بدن‌هایمان پایین رفت.
همان‌طور که به تقلا کردن ادامه می‌دادم، جیغ کشیدم:‌ «خواهش می‌کنم نه!» دستش با لنگی که به پا داشت مشغول شد و می‌دانستم داشت چه کار می‌کرد، می‌توانستم پایین‌تنه تحریک شده‌اش را احساس کنم. «خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم این کار رو نکن.»
سرش را بلند کرد و نگاهش به چشمانم دوخته شد، سفیدی چشمانش در برابر سیاهی نقاشی‌های روی پوستش خیلی سفید بود. دستش به مچ‌هایم فشار محکمی داد و درد بیشتری را باعث شد. کمرم که روی زمین بود هم درد بیشتری را برای من باعث می‌شد. تنها مبارزه‌ای که از دستم برمی‌آمد را با او کردم.
با خشم و چپ‌چپ نگاهش کردم.
لحظه‌ای طولانی در چشمانم و نگاه خشمگینم چشم دوخت.
بعد، نگاهش را دیگر هرگز از چشمانم برنداشت و زمزمه کرد: «لَنِساهنا.»
سرانجام سرش را خم کرد، صورتش را در گردنم فرو برد و به من تجاوز کرد.
***
دومین باری که با من یکی شد را ندیدم، چشمانم را محکم بسته بودم ولی رعد و برقی آسمان تاریک را روشن کرده بود.

فصل سوم
تشریفات

خون‌آلود و برهنه جلوی او روی مرکب بزرگ نشسته بودم. بازویش که به دورم پیچیده شده بود و بدن بزرگ، محکم و گرمش در پشت سرم و اسب در حال حرکت در زیرم تنها چیزی بود که احساس می‌کردم.
ولی چیز دیگری هم حس می‌کردم. درد عضلات و پوستم را احساس می‌کردم. درد هر دو انگار سانتی‌متر به سانتی‌متر وجودم را گرفته بود. چه در روی بدنم و چه در داخل وجودم.
و چیز دیگری را هم حس می‌کردم، حسی چنان مخوف که دلم نمی‌خواست احساسش کنم.
بنابراین وقتی داشتم به نورها، آتش‌ها و پرچم‌های دکسشی که داشتیم به آن نزدیک می‌شدیم و به چیزهای وحشتناکی که در انتظارم بود، نگاه می‌کردم، تمام همه حواسم را مسدود کردم.
قرار بود من را برهنه در برابر کل قبیله‌اش بگرداند، در بین مردمش، در بین جنگجویان و تماشاچی‌های وحشتناکش. آن هم برهنه، شکارشده، کتک خورده و شرمنده.
چشمانم را بستم.
چطور باید تحمل می‌کردم؟
راه دراز برگشت به روستا را اسب راه رفت. نه یورتمه، نه چهار نعل و نه به تاخت. بلکه فقط راه رفت.
انگار تا ابد طول کشید و او حتی یک کلمه هم چیزی نگفت. مرا با مهربانی و عطوفت نگه نداشته بود ولی حس پیروزمندانه‌ای هم نداشت. انگار من بقچه‌ای بودم که باید سالم به مقصد می‌رساند. نه چیزی بیشتر.
بیشتر از این نبود.
من حالا همسرش بودم.
خدایا. همسر او.
وای خدایا.
باید به خانه‌ام می‌رفتم.
اسب سرعتش را کمتر کرد و ایستاد.
چشمانم را باز کردم و حواس بدنم دوباره به راه افتاد.
پنج زن به سمت ما دویدند و هر کدام چیزهایی در دست داشتند که واقعاً در تاریکی نمی‌توانستم بفهمم چه بودند. به پشت سرشان نگاه کردم و دیدم که در حاشیه دکسشی بودیم. هنوز هم توی دید بودیم ولی فاصله زیادی داشتیم.
چرا ایستاده بودیم؟
دکس از اسب پیاده شد و بعد دستانش بالا آمدند و دور کمرم بسته شدند و من را از روی اسب پایین کشید.
سعی کردم مقاومت کنم ولی نتوانستم نالة از روی دردم را خفه کنم. من را جلوی خودش روی زمین گذاشت ولی کمرم را رها نکرد یا دور نشد.
سرم را بلند و در چشمان نقاشی شده‌اش نگاه کردم، داشت با دقت به من به من نگاه می‌کرد، مثل یک نمونه آزمایشی در زیر میکروسکوپ. نور زیادی نبود ولی می‌توانستم صورتش را ببینم و صورتش کاملاً بی‌حالت و بی‌علاقه بود.
خدایا، از او متنفر بودم.
دستش بالا آمد و زنجیرش را از گردنبندم باز کرد. سرش را برگرداند، چیزی را بر سر زن‌ها فریاد کشید و از من فاصله گرفت. لحظه‌ای که این کار را کرد یکی از زن‌ها با عجله به سمت من آمد. با ملایمت دستم را گرفت و من را از اسب دور کرد و پیش بقیه زن‌ها برد.
بعد از آن رفتارشان از عجیب هم عجیب‌تر شد. دورم گشتند و نوازشم کردند، حینی که دستمال‌هایی را در پارچ‌های آبی که با خود آورده بودند فرو می‌بردند و بعد آرام و ملایم خون خشک شده روی بدنم را پاک می‌کردند با زبان بیگانه‌شان و صدای ملایمی حرف زدند. وقتی داشتند این کار را می‌کردند یکی از آن‌ها حلقه فلزی دور گردنم را باز کرد.
اینجا چه خبر بود؟
شروع به حرکت کردم، به فرار فکر نمی‌رکردم، آن هیولا من را می‌گرفت ولی می‌خواستم از آن زن‌ها فاصله بگیرم. حینی که داشتند دستمال‌های نرم‌شان را روی تنم می‌کشیدند، بدنم شروع به پیچیدن و جمع شدن کرد ولی زنی که نزدیکم ایستاده بود، من را محکم نگه داشت تا دیگران بتوانند آرام آرام تمیزم کنند. زن تمام مدت با لحنی پر محبت داشت چیزی را در زیر گوشم نجوا می‌کرد.
زمانی که از سر تا پا شسته شدم، زنی که من را نگه داشته بود، با صدای آرامی چیزی گفت، دیگران سر تکان دادند و با عجله دور شدند، روی بقچه‌ای که یکی دو متر آن طرف‌تر گذاشته بودند، خم شدند و بعد چیزهایی با خودشان آوردند که در زیر نور ماه برق می‌زدند.
اوه خواهش می‌کنم، خدایا، کاری کن لباس باشند.
دعاهایم تا حدودی مستجاب شدند.
اول از همه چیزی که شبیه به زنجیری طلایی بود از سرم گذرانده شد و روی تنم بسته شد. دیدم که چیزی شبیه به تسمه‌ بود که رشته رشته روی بالاتنه‌ام افتاده و نصفه و نیمه آن را می‌پوشاند.
عالی نبود ولی از هیچی بهتر بود.
یک جور دامن با همان زنجیرها به دور پهلوها و باسنم پیچیده شد.
خیلی‌خب، باز هم عالی نبود ولی از هیچی بهتر بود.
بعد یک گردنبند خمیده خیلی بزرگ از سرم گذرانده شد. خیلی پهن بود و حسابی تا پایین می‌آمد و سینه‌هایم را نسبتاً کامل پوشاند، حالا فقط کمی از گوشت پهلوها و زیر سینه‌هایم دیده می‌شد.
خیلی‌خب کم‌کم داشت بهتر می‌شد.
بعد کمربندی خیلی سنگین و پهن با صفحه‌های بزرگ طلا که از زیرش آویزان بود، به کمرم بسته شد و اندام تناسلی‌ام را پوشاند ولی می‌توانستم احساس کنم لمبره‌های باسنم را کامل نپوشانده بود.
کافی نبود، این پوشش باعث نمی‌شد احساس راحتی کنم، تمام این طلاها به شدت سنگین بودند ولی قرار هم نبود اعتراضی کنم.

بعد بازوبندهایی طلایی از هر دو دستم بالا فرستاده شده و روی هر دوبازویم جا گرفتند. حلقه‌هایی دقیقاً شبیه همان‌ها هم از مچ دست تا آرنج‌هایم را پوشاندند.
خب، ترجیح می‌دادم این پوشانندگی در جایی دیگر به کار می‌رفت ولی باز هم قصد اعتراض کردن نداشتم.
و بعد نواری از پرهای طلایی به دور سرم و روی پیشانی‌ام بسته شد و در پشت سرم به هم بسته شدند. آنقدر طلایی بودند که در زیر نور ماه انگار در خودشان اکلیل داشتند.
سرانجام خیلی سریع دست به کار شدند و تمام تنم را چنان به لایه نازکی از روغن آغشته کردند که برق می‌زد.
خیلی عجیب بود.
مشخص بود که این آخرین کارشان بود، چون لحظه‌ای که کارشان با روغن تمام شد، همگی حرکت کردند و به عقب قدم گذاشتند. زنی که من را نگه داشته بود، نجواکنان چیزی به دکس گفت و همگی تعظیم کردند.
پیش از این‌که متوجه شوم من و تمام طلاهای سنگینم ناگهان در بین بازوهای قدرتمندی از زمین بلند شدم و روی اسب نشانده شدم. لحظه‌ای که باسنم به پشت اسم برخورد کرد دکس داشت سوار می‌شد.
ولی حرکت نکردیم. یکی از زن‌ها با عجله به جلو دوید. مچ پایم را گرفت و بلند و اشاره کرد که پایم را به دور بدن اسب غول‌پیکر بیندازم.
داشت به من می‌گفت که باید با پاهایی در دو طرف اسب سواری کنم نه یک وری.
اعتراض نکردم. توانی برای اعتراض کردن نداشتم. هر اعتراضی که داشتم خیلی وقت‌پیش آن‌جا به روی تخته سنگ‌ها به جا مانده بود. پایم را تاب دادم و روی پشت اسب انداختم. زن در تأیید کارم سر تکان داد، به من لبخند زد و قدمی به عقب رفت و تعظیم کرد.
دکس صدایی از بین دندان‌هایش داد و اسب پیش از این‌که زن به پشتش بزند به حرکت در آمد.
خیلی‌خب، پس خبر بد این بود که من توی دنیای دیگری بود، اصلاً نمی‌دانستم چطور به آن‌جا آمده بود و این دنیای دیگر، ابداً آن جایی نبود که دلم می‌خواست باشم. در برابر جنگجوها راهپیمایی کرده و شکار شده بودم. به چشم خودم مردی را دیدم که برای من مرد، مردی که حتی من را نمی‌شناخت. در بیابانی تعقیب شده و مجبور به پذیرش توجه و علاقه یک شاه شده بودم. بعد هم شکنجه اسب‌سواری و زنجیر شدن به یک حیوان را وقتی که فقط یک گردنبند به گردن داشتم، متجمل شده بودم. هیچ راهی برای این‌که بدانم همة این‌ها کی به پایان می‌رسید وجود نداشت. البته اگر به پایان می‌رسید و زمانی موفق به برگشتن به خانه می‌شدم.
ولی دست کم قرار نبود در برابر اهالی یک روستای بدوی برهنه راه بروم. طلا سنگین بود، زنجیرهای طلایی خوب و صیقلی نبودند و کل لباس هم کامل بدنم را نمی‌پوشاند.
ولی تصمیم گرفتم که به این موضوع مثل خبری خوب نگاه کنم.
زمانی که اسب در دید مردم توی دکسشی قرار گرفت و دکس ما را روی اسب جابه‌جا کرد، مردم به مانند سیلی به سمت ما روان شدند. این تغییر لحظه‌ای ولی قابل توجهی بود. دستش از دور کمرم بالا آمد و روی برجستگی سینه‌ام نشست و فشاری داد که راحت و آسوده روی بدن بزرگش تکیه داد. این می‌گفت که من بقچه‌ای نبودم که باید به سلامت رسانده می‌شد. خیلی صمیمانه‌تر از این‌ها بود. این حرکتش می‌گفت که من تصاحب شده بودم.
دهانش روی گوشم نشست و همان چیزی را گفت که اولین بار وقتی داشت تصاحبم می‌کرد به زبان آورده بود.
معنای هیچ کدامشان را نفهمیدم ولی آخرین کلمه را شناختم. ولی انگار می‌توانستم آن را فراموش کنم. آخرین کلمه‌ای که با صدای عمیق، ترسناک و خشنش گفت، یک «لَنِساهنا.» قدرتمند بود.
خیلی‌خب، هر معنای مزخرفی که داشت برای او خیلی مهم بود. بنابراین باید می‌فهمیدم چه معنایی داشت و به یاد می‌سپردم که باید خیلی سریع معنایش را بفهمم.
مردمی که لباس قدیمی به تن داشتد سر جایشان ماندند ولی نگاه‌شان هنوز هم به ما دوخته شده بود. مردم محلی دکس به سمت اسب دویدند، نگاهی به من در لباس طلایی‌ام انداختند و شروع به تشویق کردن، لبخند زدن، خندیدن، بالا و پایین پریدن و از ذوق و دست تکان دادن برای ما کردند. بعضی از آن‌ها هم هنگامی که داشتیم از کنارشان می‌گذشتیم دسته جمعی سرود می‌خواندند. بعد روی سرمان گل باریده شد. فقط گلبرگ بود ولی هرچه بیشتر در دکسشی پیش می‌رفتیم، مردم بیشتری جمع شدند و گلبرگ‌های بیشتری به سر و روی‌ ما باریده شد آن‌قدر که دیگر تنها چیزی که می‌دیدم همین گلبرگ‌ها بودند.
مزخرف بود ولی باید می‌پذیرفتم که نرمی‌شان در برابر پوست و گوشت داغ، دردناک و خراشیده‌ام حس خیلی خوبی داشت. و اگر این مثل عروسی‌های واقعی که دو نفر عشقشان را به هم پیوند می‌دادند (که نبود.) یک مراسم شاد و فرح‌بخش بود، باریدن آن گلبرگ‌ها در شبی که با نور مشعل روشن شده بود، خیلی زیبا از آب در می‌آمد.
هنگامی که داشتیم از بین جمعیت رد می‌شدیم، دکس حتی یک کلمه هم حرف نزد و اسبش ضرب‌آهنگ راه رفتنش را حتی یک بار هم به هم نریخت و با همان قدم‌های آرام و منظمش به سم شاه‌نشین رفت.

وقتی به محدوده سکو رسیدیم، مردم و گلبارانشان متوقف شد. هنگامی که اسب ما را به مرکز حلقه نیمه‌باز به دور سکو برد، تشویق‌ها و پایکوبی‌هایشان ساکت شد و به سرود خواندن ادامه دادند و به شاه‌نشین تعظیم کردند. این حلقه نیمه باز توسط جنگجویان سوار بر اسب تشکیل شده بود، زن‌های تصاحب‌شده‌شان در جلوی‌شان روی اسب با پاهایی که هر کدام در یک سمت بدن اسب قرار داشت، نشسته بودند. هیچ چیز هم به جز گردنبندی که زنجیر جنگجویان به آن بسته شده بود، به تن نداشتند.
با دیدن این صحنه متوجه شدم که ملکه بودن خیلی هم خوب بود.
نگاه کردم و ناریندا را یافتم. در واقع هیچ کدام آن‌ها حتی تکه‌ای لباس به تن نداشتند.
وقتی نگاهش به من دوخته شد، سرم را به یک سمت کج کردم و لبخندی به رویش زدم که به عنوان لبخند کوچک و عجیبی که خودش می‌زد، می‌شناختمش.
حالت صورتش ملایم‌تر شد و با لبخند پاسخ داد.
بعد به جنگجوهای دیگر و زن‌های‌شان نگاه کردم. بعضی از زن‌ها به شکل باورناپذیری هیجان‌زده بودند. بعضی‌ها ناامید به نظر می‌رسیدند و بعضی‌ها وحشت‌زده. (و این‌ها حتی زن‌های محلی هم بودند. ظاهراً این‌که مردی تا دم مرگ برای شما بجنگد و بعد هم در زمینی بایر به شما تجاوز کند برای درهم شکستن روحیه چیز کمی نبود.)
دکس اسب را جلوی پله‌های شاه‌نشین نگه داشت و بدون لحظه‌ای هدر دادن وقت از اسب پیاده شد و من را هم از اسب پایین کشید.
هنگامی که دستم را گرفت و من را از پله‌ها بالا و به سمت تخت‌های سلطنتی بالای سکو می‌برد، سعی کردم به نمایان بودن لمبرهای باسنم فکر نکنم. ولی شکست خوردم.
بله تخت‌های سلطنتی.
حالا دو تخت سلطنتی در آن‌جا قرار داشت. حالا صندلی بزرگ سیاه با یک صندلی کوچکتر به همان مدل با شاخ‌هایی سفید و پایه‌‌هایی که پاهای فیل نبودند بلکه به حیوانی کوچکتر تعلق داشتند، همراهی می‌شد. شاید پاهای گوزن بودند، شاید هم غزال.
جداً بی‌ریخت بود.
تخت سیاه درست مثل قبل هیچ بالشتکی برای نشستن نداشت و این نشان می‌داد که این جنگجوهای سرسخت و غول‌تشن نیاز به چیزهای سوسولی مثل بالشتک برای باسن‌های خود نیاز نداشتند. ولی تخت سفید در قسمت نشیمن و تکیه‌گاهش دو بالشتک نرم و کرکی طلایی داشت.
خیلی‌خب، این برای من خبرهای خوب بیشتری در بر داشت. یعنی من بالشتک داشتم. می‌توانستم از بالشتک استفاده کنم. درد باسنم دیگر داشت من را می‌کشت.
به بالای سکو رسیدیم و او ما را به سمت جمعیت برگرداند. می‌توانستم در بین تجمع بزرگ، دست کم صد جنگجو به همراه عروس‌‌ها و اسب‌هایشان ببینم، شاید هم بیشتر بودند. جمعیت جلوتر آمدند.
دکس آن‌جا ایستاده و دستم را نگه‌ داشته بود و نگاهش در بین جمعیت حرکت می‌کرد. کسی اسب او را با خودش برده بود، بنابراین در جلوی سکوی شاه‌نشین هیچ چیزی به جز فضایی خالی و نور رقصان مشعل‌ها بر روی سنگ صیقلی و صاف وجو نداشت.
حرفی نزد، با چشمان وحشتناک و نقاشی شده‌اش جمعیت را از نظر گذراند. جمعیت نه آواز خواند و نه هلهله کرد، فقط ساکت ماندند و ما را تماشا کردند.
به هر جهت این کارشان اصلاً خوش نمی‌گذشت ولی خب، آن شب حتی ذره‌ای به من خوش نگذشته بود این هم روی آن. بنابراین به همین شکلی که بود با آن کنار آمدم.
بعد دکس چنان یک دفعه شروع به فریاد زدن کرد که با کل وجودم از جا پریدم. اصلاً نمی‌دانستم چه چیزی داشت می‌گفت ولی هر چه که بود، با جدیت گفته می‌شد، خیلی جدی. و این نظریه‌ام وقتی دو بار با مشت قدرتمندش روی سینه عضلانی و رنگ‌آمیزی شده‌اش کوبید، برایم ثابت شد.
مدتی فریادکشان چیزهایی گفت و بعد ناگهان دستم را کشید و وقتی به سمتش پرت شدم به سمتم خم شد، یک دستش را زیر زانوهایم انداخت و دست دیگرش دستم را رها کرد و پشت کمرم را گرفت. با چنان قدرتی من را به بالا پرت کرد که پاهایم به هوا رفت و دست‌هایم ناخودآگاه به دور گردنش حلقه شدند، حداقل این طوری دیگر به هوا پرتاب نمی‌شدم و نعره زد: «کاه لَنِساهنا!»
تشویق و هلهله کرکننده‌ای از جمعیت برخواست چنان بلند و بی‌امان بود که انگار دیوار صوتی‌اش مانند جسمی واقعی به من برخورد کرد.
ولی او بابت همه آن ستایش و مباهاتی که دریافت کرده بود آرام نگرفت. به سمت صندلی‌ها برگشت و وقتی این کار را کرد نگاهم به چانه ریش‌دارش افتاد (ریش سیاه و یک‌دستی داشت، در قسمت چانه‌اش بلند می‌شد و در همان‌جا با نواری طلایی رنگ بسته شده بود.) و نگاه او در چشمانم قفل شد.
بازوهایش چنان محکم فشارم دادند که فکر کردم استخوان‌هایم را خواهد شکست.
سپس با تندخویی زمزمه کرد: «کاه لَنِساهنا.»
پیش از این‌که بتوانم حتی یک کلمه بگویم، من را روی تخت سلطنتی‌ام نشاند و بعد روی تخت خودش نشست.
خیلی‌خب، مطمئناً باید از معنای این حرفش سر در می‌آوردم.

نگاهی به او انداختم و دیدم که برای اولین جنگجویی که در صف کمان‌مانند ایستاده بود سر تکان داد. طبل‌های بیشتری شروع به نواختن کردند. صدای کرکننده‌ای نداشتند، این طبل‌ها کوچکتر بودند و صداهای آرام‌تری تولید می‌کردند ولی موسیقی‌ای در کار نبود. حدس می‌زدم که فقط برای شروع مراسم ازدواج کوبیده می‌شدند.
هر کدام از جنگجوها اسبشان را دست تا پیش روی ما در زیر پله‌های سکو می‌راند، می‌ایستاد و از اسب پایین می‌آمد بعد عروسش را از اسب پایین می‌کشید، از پله‌ها بالا و پیش ما می‌آمد. این اتفاق یکی بعد از دیگری و پشت هم می‌افتاد. همه مردها تکان تند و سریعی به چانه‌شان برای دکس می‌دادند، بعد نگاهشان به سمت من برمی‌گشت و سرهایشان را کمی برایم خم می‌کردند. بعضی از زن‌ها به شاه و به من تعظیم می‌کردند.
بعد از تکان دادن چانه و تعظیم، یکی از جنگجوها عروسش را جلوی خودش کشید و بازوهایش را به دور او پیچید. یکی از دستانش روی سینه زن پیچید و دستش روی آرواره‌اش نشست و نیشش را برای شاه باز کرد.
به وضوح به خاطر عروسش خیلی خوشحال بود، با وجود کینه‌ای که داشتم ولی باید می‌پذیرفتم که این کارش به نوعی هم بامزه بود. به خودم اجازه دادم این را بپذیرم چون دخترک با این‌که کمی حساس به نظر می‌رسید ولی کمی هم خوشحال بود.
به دکس نگاه کردم که هیچ واکنش قابل دیدنی از خود نشان نداد. ممکن بود فکر کند آن‌ها بامزه بودند و همین‌طور هم ممکن بود با میل به چشم‌غره رفتن به آن‌ها مبارزه کند. ولی صورتش هیچ حسی را منتقل نمی‌کرد.
جنگجو که هنوز لبخند بر لب داشت درحالی‌که بازویش به دور شانه‌های برهنه عروسش بود، به راه افتاد و رفت.
چند زوج بعد، ناریندا همراه جنگجویش بالا آمد. بدن او هم خونی بود. واضح بود که جنگجو هم به خاطر او جنگیده بود چون یک زخم کوچک روی شانه‌اش داشت. تکان دادن چانه و تعظیم‌ها انجام شد و بعد من به جلو خم شدم و در چشمان ناریندا نگاه کردم.
پیش از این‌که با سرش به سمت جنگجویش اشاره کند، بی‌صدا و با حرکت دهانش گفت: «من خوبم.» جنگجویش جذاب بود، از دیدنش خیلی خوشحال شدم، خیلی جذاب بود و امیدوار بودم در زیر آن همه عضله کمی عطوفت هم داشته باشد.
سپس هنگامی که دیدم بازویش را با حالت محبت‌آمیزی به دور ناریندا حلقه کرد و او را به پایین پله‌ها راهنمایی کرد، حسابی خوشحال شدم.
خیلی‌خب، هورا. شاید قرار بود ناریندا اوضاع خوبی داشته باشد.
جنگجوهای بیشتر، عروس‌های بیشتر، صدای طبل‌های بیشتر، تکان چانه‌ها و تعظیم‌های بیشتر و بعد تقریباً آخرهای کار، با دیدن جنگجوی ظالمی که پیش از دکس زنجیرش را به من بسته بود، شوکه شدم. داشت با دختر محلی بیش از حد زیبایی از پله‌ها بالا می‌آمد.
او هم زخمی بود، یک چشمش ورم کرده بود و یکی از گونه‌هایش هم همین وضع را داشت و بینی‌اش هم حسابی خونریزی می‌کرد و زخم سطحی ولی زشتی هم روی سینه‌اش داشت.
ولی این زخم‌هایش نبود که من را وحشت‌زده کرد. بلکه چشمانش بود.
چشمانش داشتند می‌سوختند و آتشش هم از روحش می‌آمد، همان روحی که پر از نفرت بود و نگاهش هم روی شاه قفل شده بود.
وای مرد، این اصلاً پیام‌آور اتفاق‌های خوبی نبود.
عروسش روی پله‌ها سکندری رفت ولی او حتی سرعت قدم‌هایش را کندتر نکرد و او را روی زانوهایش تا بالای سکو کشید. این کارش باعث شد نفس تند و تیزی بکشم و بعد احساسش کردم.
حسی از وجود دکس ساطع می‌شد که اصلاً خوب نبود.
از جنگجوی خون‌آلود و خبیث و تازه عروسش که در کنارش روی زمین زانو زده و خون جنگجو و احتمالاً جنگجویان دیگر زیبایی‌اش را تحت شعاع قرار داده و سراسر بدن برهنه‌اش را پوشانده بود، نگاهم را برداشتم و به دکس نگاه کردم.
دکس هیچ واکنشی نشان نداد. حالت صوتش هیچ تغییری نکرد و بدنش آرام و رها روی تخت سلطنتش نشسته بود. به نحوی فهمیدم که قرار نبود او همان عکس‌العملی که جنگجو می‌خواست را از خودش نشان بدهد. جنگجو می‌خواست دکس عصبانی به نظر برسد یا به خاطر این بی‌حرمتی آشکاری که کرده بود پریشان شود.
ولی دکس حتی همین را هم از او دریغ کرد.
با این حال همسر جدید من از این یارو خوشش نمی‌آمد. این را می‌توانستم احساس کنم.
هنگامی که صدای جیغ از سر درد عروس را شنیدم، نگاهم به سرعت به سمت جنگجو برگشت و زمانی که دیدم دخترک را از موهایش گرفته بود و داشت بلندش می‌کرد، از وحشت خشکم زد.
شاید من ندیده بودم ولی او نه چانه‌اش را برای دکس تکان داد و نه به من تعظیم کرد. در عوض همسرش را جلوی خودش گرفت و پاهایش را با لگد از هم باز کرد. همان‌طور که هنوز با یک دستش موهایش را گرفته بود، دست دیگرش به شکلی که به وضوح برای دخترک دردناک بود، مچ هر دو دستش را گرفت. صورت دخترک از وحشت مبهوت شده بود. بعد جنگجو کمرش را پایین‌ آورد، موهای دختر را رها کرد و دستش را از روی شکم زن گذراند، پایین برد و روی آلت دختر گذاشت و بعد به او تعرض کرد…

نفس لرزانی کشیدم و در زیر نگاه تیره و سنگین دکس روی بالشتک تختم نشستم. هنگامی که باسنم روی بالشتک قرار گرفت، برگشت و چانه‌اش را برای جنگجوی بعدی تکان داد.
سپس مراسم ازدواج ادامه پیدا کرد. انگار نه انگار که اصلاً اتفاقی افتاده بود.
شوخی نمی‌کنم.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
خدایا باید از این‌جا می‌رفتم.

هنگامی که صدای ناله دختر را شنیدم، نگاهم به سرعت به سمت دکس برگشت.
به من نگاه نکرد. صورتش بی‌حالت و نگاهش به جنگجو دوخته شده بود. نگاهش بالا و پایین نمی‌شد، کاری که جنگجو داشت می‌کرد را تماشا نمی‌کرد، بلکه نگاهش روی صورتش قفل شده بود.
سپس تاب خوردن لب‌هایش را دیدم.
ولی با وجود ناله‌های زن احساس نکردم که جنگجو دست از کارش بردارد.
هنوز هم داشت آزارش می‌داد.
نمی‌توانستم اجازه بدهم این کار را بکند. بعد از اتفاقی که آن شب برای من، ناریندا و برای تمام آن دخترهای وحشت‌زده افتاده بود و بر روی آن زمین سخت و سنگی توسط آن جنگجوهای وحشی به ما تجاوز شده بود. این یکی دیگر نه. چیزی که تحمل کرده بودیم تحقیرآمیز بود و این حتی از آن هم فراتر بود.
باید یک کاری می‌کردم.
نجواکنان به دکس گفتم: «جلوش رو بگیر.» ولی او نگاهش را از جنگجو برنداشت. دوباره تکرار کردم: «جلوش رو بگیر.» ولی او نادیده‌ام گرفت. با تردید بدون این‌که دلم بخواهد لمسش کنم، تحت تأثیر ناله‌های دخترک که خاطرات کابوس خودم را برایم زنده می‌کرد دست دراز کردم و مچ دستش را گرفتم و التماس کردم: «جلوش رو بگیر.»
با لمس دستم سر دکس به سمتم برگشت، نگاه چشمان سیاهش به دستم افتاد و بعد بالا آمد روی صورتم نشست. دیدم که نگاهش روی صورتم به حرکت در آمد ولی هیچ کاری نکرد. نمی‌دانستم داشت به چه چیزی فکر می‌کرد. هیچ سرنخی نداشتم.
زمانی که ناله‌ها ادامه پیدا کردند، دستم را روی دستش جابه‌جا کردم و انگشتان دستم را به دور دستش خم کردم. دستش را تکان دادم، به سمتش خم شدم و التماس کردم: «خواهش می‌کنم، لطفاً جلوش رو بگیر.»
دکس به من خیره شد.
خدایا، اصلاً نمی‌دانست داشتم چه می‌گفتم.
یا از آن بدتر، اهمیت نمی‌داد.
سپس ناگهان سرش را به سمت جنگجو برگرداند و با صدای آرامی چیزی گفت که دو کلمه‌ای که می‌شناختم شاملش می‌شد. «کاه لَنِساهنا» و کلمه‌ای که گیجم کرد. «داکشانا.»
«تویو!» جوابی بود که جنگجو تفی پرت کرد و گفت و این عکس‌العملی در برداشت.
حالت صورت دکس سرد شد.
ای وای.
دستم سر خورد و از روی دستش کنار رفت.
همین‌طوری هم در حالت طبیعی ترسناک بود ولی وقتی صورتش این‌طوری سرد می‌شد…
هورا.
با صدای آرامی پرسید: «تویو؟»
جنگجو تکرار کرد: «تویو!» نگاهم را از روی دکس برداشتم ولی ای کاش این کار را نمی‌کردم.
جنگجو داشت دختر را با انگشتش آزار می‌داد، درست همان‌جا و درست در پیش روی ما و تمام کسانی که می‌توانستند ببینند. دخترک حتی یک ذره هم از این کارش لذت نمی‌برد، صورتش خیس اشک بود و بدنش دیوانه‌وار پیچ و تاب می‌خورد تا خودش را آزاد کند.
لحظه‌ای که چشمم به این صحنه افتاد دیگر تلاشی برای کنترل کردن خودم نکردم.
با عصبانیت فریاد زدم: «تمومش کن!»
نگاه جنگجو به من افتاد و لبخندی روی لب‌هایش نشست ولی… تمامش نکرد.
از روی صندلی‌ام پریدم و جیغ کشیدم: «تمومش کن!»
«تویو!» جنگجو سر من فریاد کشیده بود و این دیگر آخر کار بود.
دکس از روی صندلی‌اش بلند شد، آن زن را از دست جنگجو بیرون کشید و به سمت من پرت کرد. حینی که دکس به سمت جنگجو می‌رفت، دخترک را در آغوش گرفتم. جنگجو خودش را جمع کرد و آماده دفاع شد ولی دکس با چنان سرعتی که جنگجو نتوانست هیچ تلاشی برای دفاع از خودش کند، ابتدا کف دستش را به گردن او کوبید و بعد انگشتانش را به دور آن پیچید. جنگجوی غول‌پیکر را از روی پاهایش بلند کرد، دو قدم بلند برداشت و او را بالای سکو و ده پله‌ای که با زمین فاصله داشت، پایین انداخت. مرد در هوا به پرواز در آمد و با کمر روی زمین پایین سکو فرود آمد.
درست بود… پرتش کرد پایین. او یک مرد درشت هیکل کاملاً رشد یافته را به ده پله پایین‌تر پرت کرده بود.
واویلا!
دکس روی پله بالایی ایستاد و به پایین نگاه کرد. بعد صدای خش دارش از ورای صدای نوای طبل‌ها شب تاریک را پر کرد: «کاه داکشانا می آهنو.»
جنگجو تقلاکنان روی پاهایش ایستاد، بدن دکس هشیار و منقبض شد. زن در آغوشم خودش را بیشتر به من چسباند و بازوهای من محکمتر به دوش پیچیده شدند ولی به جز این شوکه شده و بی‌حرکت ماندم.
مردها به هم خیره شدند و این چند لحظه‌ای طول کشید، سپس جنگجو روی پله‌های سکو تفی کرد و با قدم‌های بلند دور شد.
دکس برگشت و بدون نگاه کردن به من و دختر در آغوشم به سمت تخت سلطنتش رفت و نشست. دو زن از پله‌ها بالا دویدند و با محبت دخترک را از من گرفتند و عقب عقب به گوشه سکو رفتند و با رسیدن به پله‌ها پایین رفتند و در بین جمعیت پایین پله‌ها ناپدید شدند.
شنیدم که دکس از پشت سرم گفت: «کاه داکشانا.» برگشتم و نگاه چشمان رنگ‌آمیزی شده‌اش به روی خودم را دیدم.
نگاه سوزانش به چشمانم دوخته شده بود. به تخت سلطنتی‌ام نگاه کرد و بعد دوباره نگاهش به روی من برگشت.
حدس کردم که وقتش بود سر جایم بنشینم.

فصل چهارم
تبار زرّین

سه روز بعد…
زن گفت: «کاه داکشانا، شالاه دانای.» دستش با ملایمت از روی ملحفه ابریشمی روی پهلویم نشست.
سرم روی پُشته‌ای از بالشت‌های ابریشمی قرار داشت، چشمانم باز بودند ولی چیزی را نمی‌دیدند. می‌توانستم نرمی رختخواب را در زیر بدنم احساس کنم، ملحفه نرم و ابریشمی هم به دور کمرم پیچیده شده بود ولی سینه‌های برهنه‌ام را با بازوی خودم پوشانده بودم.
و دلم می‌خواست بمیرم.
هر روز دلم می‌خواست بمیرم. توی خانه خودم بیدار نشده بودم. سه شب خوابیده و سه صبح بیدار شده بودم وای به خانه برنگشته بودم. سه روز صبح بیدار شده بودم تا توجه شاه را بپذیرم. سه شب در نیمه شب بیدار شده بودم تا هنگامی که به چادر برمی‌گشت، مورد عنایتش قرار بگیرم.
هیچ خبری از حرف‌های محبت‌آمیز نبود، حتی به زبانی که من نمی‌فهمیدمش. هیچ پیش‌نوازی در کار نبود. بعدش هم در آغوش گرفته نمی‌شدم. وقتی خواب بود من را بغل نمی‌کرد. فقط من را روی شکمم برمی‌گرداند، روی زانوهایم بلندم می‌کرد و از من استفاده می‌برد. کارش که تمام می‌شد هم در کنارم روی تخت می‌افتاد و به خواب می‌رفت. (یا صبح‌ها بعد از پایان کارش بلند می‌شد، سر و رویش را با تشت آبی که در چادر بود می‌شست، لنگی می‌پوشید و حتی بدون خشک کردن سر و رویش می‌رفت.)
با من غذا نمی‌خورد (این طور هم نبود که من بلند شوم و غذا بخورم. ابداً از جایم بلند نمی‌شدم، مگر برای استفاده کردن از سطل ادرار انتهای چادر.) و به دیدنم نمی‌آمد.
حتی اسمم را هم نمی‌دانست.
دست‌کم در طول روز نبود.
تازه رفته بود و مثل هر روز بعد از رفتنش همان پنج زنی که درست بعد از تصاحب شدن دیده بودمشان با عجله و تند و فرز وارد چادر و دست به کار ‌شدند. زنی که موهای تیره داشت و معلوم بود که رئیس گروهشان است، طبق معمول به سمت من آمد. با صدای آرام صحبت کرد ولی کلماتش را با اضطراب رو به فزاینده‌ای ادا می‌کرد. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید ولی دستش همیشه با ملایمت روی من قرار داشت. تکان‌هایی که به بدنم می‌داد همیشه آرام بود و من پیامش را گرفتم. می‌خواست بلند شوم.
بلند نشدم و ظاهراً آن‌ها هم تسلیم شدند و از من دست کشیدند.
حتی درست و حسابی نگاه‌شان هم نکردم.
باید به خانه خودم می‌رفتم. باید گورم را از این‌جا گم می‌کردم.
باید این کار را می‌کردم ولی هیچ سرنخی یا کوچکترین فکری در مورد این‌که چطور باید این کار را بکنم، نداشتم.
و کابوسم متلاشی شد.
آن دست پهلویم را رها کرد و من بلند شدن زن را از روی تخت احساس کردم. بعد صدای صحبت آرام ولی مضطربش با زنی دیگر را شنیدم.
دستم را زیر بالشت‌‌های نرم زیر سرم سُراندم، هنوز هم به آن سمت چادر چشم دوخته بودم، هیچ چیزی نمی‌دیدم، هنوز هم او را بین پاهایم احساس می‌کردم و می‌دانستم که باز خواهد گشت.
زمانی که می‌توانست پنج دقیقه یا شاید هم پنج ساعت بعد بوده باشد، صدای باز شدن دوباره چادر را شنیدم، بدنم منقبض شد و با حس این‌که ممکن بود دکس بازگشته باشد به اطراف چادر نگاه کردم. (این اولین بار می‌شد که این موقع روز آمده بود، هنوز صبح بود.) ولی احساس نکردم انرژی وحشی و بی‌رحمش فضای داخل چادر را پر کند.
آرام گرفتم.
بعد حس کرد کسی پشت سرم روی تخت نشست و دست دیگری را روی پهلویم احساس کردم.
«کاه داکشانا، عزیز من، باید بلند شی، باید غذا بخوری، باید خودت رو به قبیله نشون بدی.»
پلک زدم و به سمتش برگشتم. هنگامی که سرم را بالا گرفتم تا به زن خیلی زیبایی با موهای قهوه‌ای تیره چشم‌های عسلی و صورتی مهربان نگاه کنم، بازویم حرکت کرد تا سینه‌هایم را بپوشاند. لباس محلی‌های آن‌جا را پوشیده بود و به زبان من حرف می‌زد.
«انگلیسی حرف می‌زنی؟» صدایم به خاطر سه روزی که از آن استفاده نکرده بودم، خشدار شده بود.
سر زن به یک سمت کج شد. «انگلیسی؟»
عالی بود. نمی‌دانست انگلیسی چه بود. پس او از یک خواب به این‌جا نیامده بود.
به او چشم دوختم و با خودم فکر کردم که باید در اوایل دهه چهل سالگی‌اش باشد. خیلی زیبا داشت پیر می‌شد. همچنین متوجه شدم زنی که از من مراقبت می‌کرد در ناامیدی‌اش برای بیرون کشیدن من از تخت، رفته و زنی را پیدا کرده بود که بتواند به زبان من صحبت کند.
خب، فهمیدن این‌که یک نفر دیگر هم در این جای ناخوشایند به زبان من صحبت می‌کرد، جالب بود. ولی به اندازة کافی جالب نبود که اهمیتی بدهم.
دوباره روی پهلویم دراز کشیدم و به تفکر پوچ و بی‌فایده‌ام ادامه دادم.
دستش آرام پهلویم را تکان داد. «کاه داکشانا، لطفاً، باید بلند بشی. مردم پچ پچ می‌کنن.»
گفتم: «برام مهم نیست.» هرچند قضیه این نبود که این مسئله خیلی بزرگتر از آن بود که نتوانم درکش کنم، بلکه به اندازه کافی برایم مهم نبود که بخواهم درک کنم.
انگشتانش فشار دلگرم کننده‌ای به من دادند و زیر لب با خودش گفت: «می‌بینم که چشم و گوش بسته و محافظت شده بودی.»

نه نبودم. مثل ناریندا مادر من هم وقتی کوچک بودم مرده بود. این اتفاق در ده سالگی‌ام افتاده بود. اتفاقی عجیب و غریب و غیرعادی که ممکن نیست مانندش را هیچ جا بشنوید مگر در اخبار تلوزیون. مادرم داشت به بانک می‌رفت، توی بانک یک سرقت مسلحانه در جریان بود و وقتی مادرم قدم در بانک می‌گذارد، دزد برمی‌گردد و به او شلیک می‌کند. توی آمبولانس مرد. داشت یک کار معمولی و ساده می‌کرد، می‌خواست به حسابش پول واریز کند و بعد… دیگر مامانی در کار نبود.
پدرم صاحب یک شرکت فیلم‌سازی بود ولی شرکتش خیلی هم بزرگ نبود. بنابراین نمی‌توانست هزینه پرستار بچه یا هزینه مراقبت از بچه را پرداخت کند، با اتفاقی که برای مامانم افتاده بود فکر می‌کردم این طبیعی بود که او من را یا با خودش نگه دارد و یا به کسانی بسپارد که مورد اعتمادش بودند. بنابراین من در دفتر کارش و دور و بر کارکنان خیلی باحالش که من عاشقشان بودم و یک چشمشان به من و مراقبم بودند بزرگ شدم. تمام تلاششان را می‌کردند که دور و بر من درست رفتار کنند ولی خب، مرد بودند دیگر. اتفاق‌های بدی می‌افتاد و بعد آن‌ها حرف‌های بدی می‌زند و من می‌شنیدم. خب دنیا همین‌ است دیگر.
در دفتر پدرم بزرگ شدم، تا وقتی که در پانزده‌ سالگی شروع به اداره دفتر کردم. حالا، در سی و پنج سالگی هنوز هم آن دفتر را اداره می‌کنم و آن مردها دیگر تمام تلاششان را نمی‌کنند دور و بر من درست رفتار کنند. دیگر بزرگتر شده بودم، به اندازه کافی دور و بر آن‌ها بودم که دیگر یکی از آن‌ها محسوب شوم.
بعلاوه مچ چندتا از پسرها را چند باری گرفته بودم، وقتی به سینه و باسن برجسته یکی از کارکنان زل زده بودند.
ولی من محافظت شده نبودم.
ولی می‌شد گفت که در این مورد کاملاً محافظت شده و چشم و گوش بسته بودم. از سوی دیگر، حتی پاپا هم نمی‌دانست که چنین چیزی وجود داشت. اگر می‌دانست حتماً در برابر آن از من محافظت می‌کرد. در تلاش برای محافظت کردن از من، درست مانند تمام پسرهایی که برایش کار می‌کردند، حاضر بود ضربت شمشیری از یک جنگجو دریافت کند.
کنجکاو بودم با بودن توی خانه‌ای که من در آن نبودم، چه فکری در سرش می‌گذشت. احتمالاً عقلش را از دست می‌داد.
زن گفت: «می‌دونم که این‌ ماجرا برات عجیبه.»
درسته. عجیب. آره درست زده بود توی خال. عجیب بود.
هرچند ممکن بود یک واژه دیگر برای توصیفش استفاده کنم.
یا شاید هم چند واژه.
فشار دیگری به من داد و زمزمه کرد: «ولی باید اهمیت بدی کاه داکشانا.»
با صدای آرامی به او گفتم: «اسم من سیرسیه.»
«ببخشید عزیز دل؟»
آه کشیدم و تکرار کردم: «اسمم سیرسیه، نه کاه داکشانا.»
زیر لب گفت: «سیرسی، دوست داشتنیه. ولی داکشانا اسمتون نیست، لقب شماست. یعنی ملکه و شما ملکه ما هستین.»
تصمیم گرفتم جواب ندهم. این کار با زن‌های دیگر مؤثر واقع شده بود، جواب نمی‌دادم و آن‌ها هم ظاهراً می‌رفتند پی کارشان.
انگشتانش یک بار دیگر من را فشار دادند و حس کردم کمی بیشتر به سمتم خم شد.
«یادم می‌آد زمانی دقیقاً احساس شما رو داشتم. سیریم. شوهر جنگجوی من البته که با دکس فرق داشت، ولی این حس رو به یاد دارم، عزیز من. می‌دونم حس خوبی نیست. ولی درک می‌کنین که این راه و روش اون‌هاست.»
تصمیممی که برای پاسخ ندادن گرفته بودم را فراموش کردم و زیر لب گفتم: «گنده.»
با لحن گیجی پرسید: «گنده؟»
توضیح می‌دادم:‌ «گنده، مزخرفه، خوب نیست.» بازویم را روی سینه‌ام گرفتم و دوباره روی کمرم دراز کشیدم و در چشمانش خیره شدم. «زشت، شنیع، زننده، ناپاک، شرم‌آور و منزجرکننده‌ست… گنده.»
نگاهش ملایم شد و با صدای آرامی گفت: «این رسم‌شونه.»
«رسم شون گنده.» از او رو گرفتم و روی پهلویم غلت زدم.
صدایش به گوشم رسید: «درک می‌کنم که چنین نظری در موردش دارین. ولی اون‌ها راه و رسم ما رو هم می‌دونن، همه چیز رو در مورد خواستگاری کردن و عاشق شدن و این‌که تا بعد از جشن ازدواج منتظر تصاحب همسرشون بشن می‌دونن. روستایی‌ها نه ولی سربازها این کار رو می‌کنن. جنگجوها و اون‌ها فکر می‌کنن کار عجیبیه. خنده‌دار و احمقانه‌ست. برای به دست آوردن یه همسر زیبا خیلی مسخره‌ست که با بهترین برادرهات مبارزه نکنی. الان حرفم رو باور نمی‌کنین، ولی قول می‌دم هر چقدر هم که باورناپذیر به نظرمی‌آد ولی راه و روششون رو درک می‌کنین. این رو به چشم خودم دیدم، از زمان مراسم شکار خودم تا حالا ده تا مراسم شکار همسر دیدم. دخترهایی زیادی مثل شما دیدم که با زندگی توی قبیله خو گرفتن و از زندگیشون لذت می‌برن. شما هم همین‌طور می‌شین. فقط باید بلند شین و باهاش روبه‌رو بشین، راه و رسمشون رو یاد بگیرین، بین‌شون-»
حرفش را قطع کردم. «بلند نمی‌شم.»
«باید بلند شین.»
«خب، نمی‌شم.»
نزدیک شدنش و دهانش را دم گوشم احساس کردم. «باید بلند شین داکشانا سیرسی. به خاطر برده‌هاتون، به خاطر دکس‌تون، به خاطر قبیله و… خودتون.»
بدنم منقبض شد و سرم به سمتش چرخید. «برده‌های… من؟»

او که سر تکان داد را تماشا کردم. «زن‌هایی که به دیدن شما می‌اومدن. اون‌ها برده‌های شما هستن. دکس اون‌ها رو به شما داده. بخشندگی خیلی بزرگیه. بیشتر عروس‌های جنگجوها یه برده یا حداکثر دوتا می‌گیرن. خودم سال‌هاست با یه جنگجو زندگی می‌کنم و فقط سه تا برده دارم.»
پلک زدم و تکرار کردم: «برده‌ها؟»
صورتش پر از حس درک و فهمیدن بود ولی ادامه داد: ‌«لشکر و قبیله برده می‌گیره. این هم راه و رسم‌شونه. در واقع توی کل سرزمین جنوبی برده‌داری رایجه.»
خدایا، این رفقا واقعاً وحشی بودند.
نجوا کردم: «این دیوانگیه.»
زن با لحن خشکی جواب داد: «این راه و روش اون‌هاست داکشانا سیرسی و اگه از جا بلند نشین دکس مجبور به مداخله می‌شن.»
ای وای، اصلاً از این حرفش خوشم نیامد.
به او چشم دوختم. با حالتی که انگار واقعاً دلش نمی‌خواست ادامه بدهد، گفت: «خیلی به شما می‌نازن. لَنِساهنا، همسر راستین جنگجو.»
این معنای لَنِساهناست؟
و…
او به من می‌نازید؟
زن به حرف زدن ادامه داد: «به مردمشون گفتن که تصاحبتون نکردن. گفتن پیش از این‌که به شما پیروز بشن با شما جنگیدن. گفتن شما اون رو به مبارزه طلبیدین. عروس شاه جنگجو مثل یه جنگجو جنگیده. فقط روی پشتش دراز نکشیده و سرنوشتش رو قبول نکرده. محکم سرجاش ایستاده، مقاومت کرده و توی صورت یه شاه فریاد کشیده. جنگیده و تسلیم نشده. حتی با این‌که می‌دونسته طعم شکست رو می‌چشه ولی باز هم به جنگیدن ادامه داده، مثل یه جنگجوی واقعی. به مردمشون گفتن که شما ملکه اون نیستین بلکه ملکه جنگجوی اون هستین.»
نمی‌دانستم چه بگویم، فقط به او زل زدم.
زن هم این را اشاره‌ای به ادامه دادن در نظر گرفت و ادامه داد: «پیش از مراسم ازدواج به شما طلا پوشوندن. چنین رسمی ندارن داکشانا سیرسی. یه جنگجو چه شاه باشه چه نه، هیچ‌وقت به هیچ‌وجه عروسی که تصاحب کرده رو پیش از اجرای مراسم ازدواج نمی‌پوشونه. براشون مهمه که زیبایی که بهش پیروز شدن رو تمام و کمال به نمایش بذارن. این‌که دکس لهن شما رو با طلا پوشوندن اعلامی برای مردمش بود که شما چیزی فراتر از ملکه‌ش هستین، شما ملکه زرّین هستین، عروس جنگجو. این چیزی نیست که به همین سادگی‌ها بشه اعلام کرد. یه دکس به هیچ وجه این کار رو نمی‌کنه مگه این‌که از اعماق روحش مطمئن باشه که یه ملکه زرین رو تصاحب کرده.»
تته پته کردم: «ملک…ملکه زرّین چ… چیه؟»
پیش از این‌که جواب بدهد لبخند ملایمی به من زد. «این باور مردم کورواکه که قدرتمندترین دکس در تاریخ‌شون ملکه زرین رو پیدا می‌کنه، یه عروس جنگجو با موهای طلایی، قلبی مهربان و روح آتشین. این داستان قرن‌ها تعریف شده، میلنیا… دکس قدرتمند و داکشانای زرین اون با هم یکی می‌شن و تبار زرین برای سرزمین کورواک ثروتی بزرگ، محصولاتی فراوان و زنانی زایا به ارمغان خواهد آورد. جادو بر زمین نازل خواهد شد و مردم کورواک در زیر سایه قدرت شاه و جادوی ملکه در امنیت خواهند بود.»
به او گفتم: «این… این… این ته ُاسکُلیته.» خودم را بالا کشیدم و نشستم، ملحفه را روی سینه‌هایم کشیدم و وقتی حالت صورت زن گیج شد، برایش توضیح دادم: «دیوانگیه، حماقته.»

سرش را تکان داد، صاف نشست و به من لبخند زد. «اون‌ها فکر نمی‌کنن دیوانگیه. معتقدن که حقیقت داره. هر نسلی دعا می‌کنه که شاه قدرتمند و ملکه زرینش توی نسل خودشون قدم روی زمین بذارن و وقتی شاه قدرتمند ملکه‌ زرینش رو پیدا کنه، باور می‌کنن، اون پیش از مراسم ازدواج به ملکه‌ش لباس طلا می‌پوشونه و اون رو کنار خودش روی تخت سلطنت می‌نشونه. این همون کاریه که دکس کرد. این کاریه که دکس تا وقتی کاملاً باور نداشته باشه که ملکه زرینش رو پیدا کرده انجامش نمی‌ده و…» به جلو خم شد. «این همون کاریه که کرده و با این کارش خوشحالی بزرگی برای مردمش به ارمغان آورده. ولی شما خودتون رو نشون نمی‌دین. بین مردم قدم نمی‌زنین. خودتون رو توی چادر پنهان کردین و حالا مردم دارن پچ‌پچ می‌کنن. پچ‌پچ می‌کنن و می‌گن شما اون چیزی نیستین که دکس گفته. می‌گن دکس بهشون دروغ گفته، براشون لاف بی‌خودی اشتباه زده. می‌گن چیزی که تصاحب کرده یه تبار نبوده. و این خیلی خطرناکه این پچ‌پچ‌ها برای اون و شما خیلی خطرناکه.

به او زل زدم و می‌دانستم که چشم‌هایم درشت شده بودند.

نفسم را بیرون دادم و پرسیدم: «چرا؟»

نجوا کرد:‌ «چون عزیز دلم در حال حاضر دیگه هیچ سلسله‌ای توی کورواک نداریم. هر دکسی برای دکس شدن باید در مبارزه با دکس قبلی پیروز بشه. سرزمین رو به ارث نمی‌بره، اون رو تصرف می‌کنه.»

وای پسر.

به صحبت کردن ادامه داد: «یه دکس فقط تا وقتی دکس می‌مونه که بتونه هر کسی که اون رو به مبارزه می‌طلبه رو شکست بده. سلطنتش به جنگجویی که شکستش داده منتقل می‌شه، یا وقتی می‌دونه که دیگه نمی‌تونه توی مبارزه‌ای پیروز بشه، ترک وطن می‌کنه و دیگه با دکسشی و لشکر زندگی نمی‌کنن. ولی دکس با اعلام شما به عنوان ملکه زرین، سطنتی تا پایان زندگی خودش و بعد برای فرزندانش تا زمانی که تبار زرین از بین بره، ادعا کردن. البته اگه از بین بره. این یه ادعای معمولی نیست. همیشه به چالش کشیده می‌شن و همیشه هم کسانی هستن که آرزو دارن ثابت کنن که این ادعای دکس اشتباهه، تبارتون و شما همیشه به مبارزه طلبیده می‌شین، پنهان کردن خودتون توی چادر و نشان ندادن خودتون به عنوان ملکه زرین‌شون، دکس ما رو توی خطر بزرگی می‌ندازه.»

که این برای من اهمیتی نداشت.

به هیچ وجه.

به تندی پرسیدم: «و؟» زن پلک زد.

بعد با ملایمت گفت: «و اگه داکس تصمیم بگیرن که اشتباه کردن، باید در پیش روی مردم قرار بگیرن و هر مبارزه طلبی‌ای درباره فرمانرواییشون رو بپذیرن. و ایشون این کار رو می‌کنن عزیز من، از شما چشم‌پوشی می‌کنن و این کار رو هم به شکلی انجام می‌دن که دوست ندارین.»

گندش بزنند.

به حرف زدن ادامه داد: «ولی پیش از این‌که این کار رو بکنن اگه به مبارزه طلبیده بشن و سقوط کنن، شما هم سقوط می‌کنین. اون رو می‌کشن عزیز من ولی شما کشته نمی‌شی.»

بد به نظر نمی‌رسید یا دست که این حرف‌ها آن طور که او داشت می‌گفت‌شان بد به نظر نمی‌رسیدند.

با کمی برندگی کمتری در صدایم و تردیدی بیشتر پرسیدم: «و؟»

من را برانداز کرد. بعد با لحنی محتاطانه گفت: «و چادر شما رو آتش می‌زنن، برده‌هاتون رو می‌کشن… اون هم بعد از لذت بردن از اون‌ها.» در چشمانم نگاه کرد. «مرتباً.» نفسم را حبس کردم و او ادامه داد: «متعلقاتتون رو غارت می‌کنن و شما… شما عزیز من، شما رو به اشکال و در جاهای مختلفی از بدنتون ناقص می‌کنن، از جاهایی که هیچ زنی دوست نداره توی اون قسمت‌ها معیوب بشه. بعد شما رو با هم سهیم می‌شن، شما رو با تمام جنگجوها سهیم می‌شن تا وقتی که علاقه‌شون رو به شما از دست بدن. بعد رها می‌شین و هر کسی که به شما کمک کنه تنبیه می‌شه. از تشنگی، گرسنگی یا تابش آفتاب می‌میرین. شما رو نمی‌کشن بلکه می‌میرین ولی پیش از این‌که بمیرین آرزوی مرگ می‌کنین. هیچ مرگی دلپذیر نیست داکشانا سیرسی ولی این نوع مرگ از همه انواعش ناخوشایندتره.»

خدای عزیز، در این مورد حق داشت.

جداً که این‌جا… جای مزخرفی بود.

در چشمانش چشم دوختم. بعد از او به پنج زنی که در این سه روز به من خدمت و از من نگهداری کرده و در آن شب وحشتناک خیلی با من مهربان بودند، نگاه کردم. دسته‌جمعی در جلوی لبه باز چادر ایستاده بودند.

حال و روزشان ورای پریشانی به نظر می‌رسید.

انگار به شدت ترسیده بودند.

بعد در چشم‌های زن پیش رویم نگاه کردم.

سرانجام زمزمه کردم: «اسمت چیه؟»

«دییِندرا ملکه من.»

تصمیمم را گرفتم و با ملایمت گفتم: «خیلی‌خب دییندار بذار بلند شم. آدم‌هایی هستن که باید من رو ببینن.»

دییندرا پیش از این‌که آرام آرام لبخندی روی لب‌هایش بنشیند، چند ثانیه‌ طولانی در چشمانم نگاه کرد.

فصل پنجم
روشن کردن چند مورد

چهار زانو وسط تخت نشسته و منتظر آمدن شاهم به خانه بودم.

بیشتر روز را با دییندرا گذرانده بودم.

صبح از تخت بیرون رفته بودم و دییندرا صدا زده بود تا ربدوشامبرم را بیاورند، یا همان لورنیای من را، به ربدوشامبر می‌گفتند لورنیا. بلند بود و در یک سمت بسته می‌شد. آستین نداشت و از زیباترین و لطیف‌ترین ابریشم آبی که تا به حال دیده بودم، دوخته شده بود.

هنگامی که صبحانه می‌خوردم (ماست خامه‌ای، میوه‌های شیرین خشک و چند جور غله که با هم ترکیب شده بودند و واقعاً مزه خوبی داشتند.) و قهوه می‌نوشیدم (تنها چیزی خوبی که وجود داشت این بود که وحشی‌ها قهوه داشتند، هرچند شیری که توی آن می‌ریختند کمی مزه تندی داشت.) دییندرا با من در مورد سیریم صحبت کرد، در مورد سه پسرش (تمام چیزهایی که به وضوح در موردشان فخر فروشی می‌کرد. جنگجوهای در حال آموزش! به شکل ترسناکی در مورد پسر اولش لافزنی می‌کرد. پسر اولین قتلش را انجام داده بود!) و تک دخترش. (گفته بود:‌ «انکارش می‌کنه، به پسرهای جنگجوش افتخار می‌کنه، ولی شینا بچه مورد علاقة سیریمه.») زن‌های من (از این‌که آن‌ها را برده صدا کنم اجتناب می‌کردم.) وانی بیضی و از جنس مس که یک سمتش خم شدگی داشت را با سطل‌های آب گرمی که از آن‌ها بخار بلند می‌شد پر کردند. مایعی شیری رنگ را به آن اضافه کردند و کمی روغن. بعد به دور وان چرخیدند و روی آب گلبرگ‌های گل ریختند.

بعد از تمام شدن صبحانه‌ام، سه نفر از آن‌ها من را به حمام گرم و معطر راهنمایی کردند و دییندرا به همراه زنی سیاه پوست (اسمش تیترو بود و دییندرا او را تأیید کرده بود، چون او زمانی شاهزاده خانم مورو بود و مورو هم سرزمین مادری تیترو بود و علاوه بر این‌ها او تجربه خدمت کردن به خاندان سلطنتی را داشت و رئیس برده‌های سلطنتی بود.) به سمت صندوق‌هایی در قسمت پشتی چادر رفتند. سعی کردم مقاومت کنم ولی آن‌ها من را در وانی که به شکل مبهمی عطر ادویه، مشک و به وضوع عطر شکوفه پرتقال داشت حمام دادند.

باید اعتراف کنم که حمام خوبی بود. عجیب بود، ولی خوب بود.

هنگامی که حمام شدم، لباسی که تیترو و دییندرا انتخاب کرده بودند را به من پوشاندند. یک سارونگ تافته با رشته‌های طلایی، سفید و آبی فیروزه‌ای و مختصر نقره‌ای که با کمربندی پهن فیروزه‌ای-سفید و زنجیرهای نازک طلایی سر جایش نگه داشته شده بود. سینه‌هایم هم با نیم‌تنه کوچک فیروزه‌ای و بدون بندی پوشانده شده بودند. به این‌ها بازوبندهای طلا و گردنبندی بزرگ از زنجیرهای نازک و درهم تنیده‌ و سنگ‌های زمرد کبود با گوشواره‌های آویزی با همان مدل هم اضافه کنید.

از همه این‌ها بهتر آن‌ بود که یک لباس زیر فیروزه‌ای رنگ ابریشمی به من دادند. لباس زیر واقعی. کاملاً عالی و اندازه باسنم بود. اصلاً کش نمی‌آمد ولی من اهمیتی نمی‌دادم. دلم می‌خواست از شادی پشت و معلق بزنم چون… من… لباس زیر داشتم.

و خیلی خب، پذیرفتنش مزخرف بود ولی نمی‌شد از زیرش در رفت. آن لباس به شکل دیوانه‌کننده‌ای عالی بود همه چیز و همه جای این لباس و سر و شکل محشر بود. پارچه‌اش، رنگ‌هایش، جواهراتش همه چیزش مبهوت کننده بود.

و از آن‌جایی که به جز قهوه هیچ چیزی نداشتم که به خاطرش خوشحال باشم، نمی‌خواستم خودم را به خاطر خوشحال بودن برای لباس‌های خفنم سرزنش کنم.

باید به یک چیزی چنگ می‌انداختم، مگر نه؟

من را نشاندند و به چشمانم سایه چشم زدند و سرمه کشیدند و از چیزی چسبناک و شیرین برای صورتی کردن لب‌هایم استفاده کردند. موهایم را شانه کشیدند، انگشتانشان را در کاسه‌ای با محتویات چسبناک بیشتری فرو بردند و آن را به موهایم زدند و موهای جلوی سرم را در دو رشته‌ بلند از کنار هر گوش پیچیدند و تا گوش دیگر کشیدند و در پشت سرم با سنجاق‌های طلایی کوچک که در روی خود سنگ های زمرد کبود داشتند، بستند و محکم کردند. تقریباً شبیه سنجاق مشکی‌های خودمان بودند ولی نه کاملاً.

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.