خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۷

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

_وایی سینان از دست تو واقعا اصلا نمیخوای دست از سر من برداری ؟

+معلومه ڪه نه فڪر ڪردی اجازه میدم هر تصمیمی ڪه خواستی بگیری منم هیچی بهت نگم

هیچی نگفتم و سرمو سمت شیشه برگردوندم اعصابم خراب بود خیلی هم زیاد و اصلا حوصله بحث با سینان رو نداشتم چه بسا میدونستم اخرش بازنده بازی منم و سینان خیلی خوب حرفش رو به ڪرسی مینشونه

وقتی به دانشگاه رسیدیم ڪمی دورتر از در ورودی من پیاده شدم امروز تنها ڪلاسم با رمضانی بود یه پیر مرد شڪم گنده هیز و بیشعور ڪه با تمام دخترای دانشگاه به خاطر اینڪه مشروطشون نڪنه رابطه داشت مرد خیلی ڪثیفی بود

به در دانشگاه رسیدم ڪه دیدم سینان تازه از پارڪینگ اساتید بیرون اومده سمتش رفتم ڪه گفت : امروز با ڪی ڪلاس داری ؟

_رمضانی

با حالت بدی گفت +اخه اینم آدمه استادش ڪردن

_ حتما هست دیگه

+اوازه درخشانش توی دانشگاه پیچیده با همه دخترا دانشگاه رابطه داشته البته این دخترای ڪه خودشون ڪرم میریزن هم بی ثمر نبودن

سرمو از خجالت پایین انداختم این ڪی اینقدر بی پروا حرف زدن رو یاد گرفته بود ڪه جلوی من از روابط جنسی حرف بزنه

چیزی نگفتم و همونجور از ڪنارش رد شدم و وارد ڪلاس شدم نصف بچه هااومده بودن ولی نمیدونم نازنین و ڪامی چرا چند وقته نمیان دانشگاه

حتی حوصله نداشتم زنگشون بزنم

ده دقیقه بعد هم رمضانی با لبخند چندشش وارد ڪلاس شد حتی سرمو لحظه بالا نیاوردم تا نگاهش ڪنم شروع ڪرد به درس داد

داشتم جزوه هامو ڪامل میڪردم به خودم ڪه اومدم دیگه ڪسی توی ڪلاس نبود و رمضانی هم داشت از ڪلاس بیرون میرفت اخمی ڪردم و بلند شدم بعدا جزوه هارو از بچه ها میگرفتم و ڪاملشون میڪردم

خواستم از در خارج بشم ڪه جلومو گرفت و گفت : فڪر میڪنی این ترم قبول میشی ؟

چرا همه گیر داده بودن به من اخه

اخمام رو توی هم کشیدم.
کوله‌ام رو روی شونه‌ام جا به جا کردم.
– منظورتون چیه؟
لبخند کریهی زد که دلم می‌خواست همون جا عوق بزنم و بالا بیارم.
– خب می‌دونی که من نمره می‌دم،آدم دست و دلبازی هستم اما خب یه سری شرایط هم دارم.
نیشخندی زدم.
– متوجه‌ام،کل دانشگاه می‌دونن شرایط شما رو.
لبخند به قول خودش جذابی زد،که دندونای ردیف سفیدش که از پوست صورتش سفید تر بود نمایان شد.صورتم را با حالت چندش جمع کردم.
– ببین پیر پاتال،تو خواب ببینی من شرط تو رو انجام بدم.
لبخندش رو جمع کرد.
– پس این ترم می‌اوفتی.
در حالی که از در بیرون می‌رفتم انگشت فاکم رو نشونش دادم و بلند گفتم:
– الان می‌رم حراست ببینم می‌اوفتم یا نه.
قیافه‌اش نگران شد،خواست چیزی بگه اما از کلاس بیرون اومدم و در رو انقدر محکم بستم که فکر کنم دیوار‌ها ریختن.
همزمان در حالی که سمت در خروجی دانشگاه می‌دوویدم سینان بهم برخورد کرد.با تعجب به قیافه ی عصبانیم خیره شد.
– چیه؟چرا قیافه‌ات مثل لشکر شکست خورده‌هاست؟
عصبی زیر لب غریدم:
– من قیافه‌ام مثل لشکر شکست خورده‌هاست یا اون پیرمرد خرفت؟
ابروهاش بالا رفت.بعد چند ثانیه جاش رو به اخم داد.
– نکنه بهت چیزی گفته؟
– بگو چی نگفته!هرچی لایق خودشه بار من کرده مرتیکه احمق،بزار حالیش می‌کنم.
دستش رو بالا آورد.
– خودم می‌دونم باهاش چیکار کنم فقط تو یکی لطفا گند نزن،حالا هم برو خونه تا من کلاسم تموم بشه.
واقعا حوصله نداشتم،اعصابمم خرد بود برای همین سری تکون دادم و از دانشگاه خارج شدم.

اه لعنت بهت سینان!به خاطر اینکه با سینان اومده بودم ماشین نیاورده بودم،حرصی عین بچه کوچیک‌ها پام رو روی زمین کوبیدم و در حالی که به اجداد سینان فحش می‌دادم کنار خیابون ایستادم تا تاکسی بگیرم.
در رو باز کردم و وارد شدم.بوی بدی توی خونه پیچیده بود،در حالی که با تمام قوا داشتم بو رو توی دماغم می‌کشیدم تا ببینم بوی چیه داد زدم:
– رها؟آرمان؟کجایین شماها؟
صدای پله‌هارو که شنیدم خیالم راحت شد،رها با خنده گفت:
– انقدر دماغت و بالا نکش ببینی بوی چیه،سبز شدی!
چپ چپ نگاهش کردم.
– حالا بوی چی هست؟
پشت چشمی نازک کرد و بعد عین گربه شرک نگاهم کرد.
– داداش سینان گفتش که ناهار دلش مرغ می‌خواد منم اومدم یه خودی نشون بدم زدم ریدم روش.
اصلا هیچ جوره نمی‌تونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.دلم رو گرفته بود و روی زمین به خودم می‌پیچیدم.
رها چپ چپ نگاهم کرد.
– عه!خب حالا بیا ببین چطوری شده اگه خوب نیست غذا درست کنی داداشم گشنه نمونه.
کیفم رو روی مبل انداختم.
– کارد بخوره به شکم داداشت که سیر هم نمی‌شه،بزار ببینم چیکار کردی.
با برداشتن قابلمه بهت زده به قابلمه نگاه کردم و اشاره‌ای به جوراب داخل قابلمه کردم.
– این چیه؟
با دیدنش یهو جیغ زد:
– آرمان می‌کشمت تورو.
دستاش و به کمرش زد و با حرص نگاهم کرد.
– داداشت به خودت رفته،عین خودت لجبازه و تلافی می‌کنه هر چیزی رو.

محکم زدم پس کله‌اش.
– به داداش من چیکار داری بچه پررو!
رها با مظلومیت نگاهی به قابلمه انداخت و بعد نگاهم کرد.قابلمه رو کامل خالی کردم داخل سطل آشغال و انداختمش داخل سینک ظرفشویی که پر از ظرف بود.
– لااقل تو بشین ظرفارو بشور خرس گنده!
چشمی گفت،مشغول درست کردن شدم،آرمان هم اومده بود تو آشپزخونه و کلی حرص رها رو در می‌آورد و من از خنده غش می‌رفتم.
با اینکه یک ساعتی می‌شد کلاس سینان تموم شده بود اما هنوز نیومده بود خونه،احتمالا داره با رمضانی صحبت می‌کنه.دلم خیلی شور می‌زد اما به روی خودم نمی‌آوردم.
غذا آماده شده بود اما هنوز سینان برنگشته بود.
رها نگاهی به ساعت انداخت.
– به نظرت سینان یکم دیر نکرده؟
آرمان سریع گفت:
– یکم که نه،خیلی دیر کرده.آبجی سها،می‌شه به داداش سینان زنگ بزنی؟
تلفن رو از روی اُپن برداشتم و انداختم بغل رها.
– زنگ بزن!
ایشی کرد!شماره رو گرفت،دو بار زنگ زدیم اما جواب نداد،داشت گریه‌ام می‌گرفت.خدایا چه غلطی کردم بهش گفتم،نباید چیزی از حرف‌های رمضانی بهش می‌گفتم.
نکنه بلایی سرش اومده باشه؟وای دارم دیوونه می‌شم.با باز شدن در هممون سمت در هجوم بردیم.سینان با قیافه ی داغونی وارد شد.گوشه ی لبش پاره شده بود و خون خشک شده بود.
رها با نگرانی نگاهش کرد.
– وای سینان تو‌ چرا اینجوری شدی؟دعوا کردی؟
سینان نگاهی بهم انداخت و بعد رو به رها گفت:
– چیزی نیست،فقط یکم یخ بیار برام.
و سمت اتاقش رفت،سریع وارد آشپزخونه شدم و داخل کاسه چند تا یخ گذاشتم و عین فرفره سمت اتاقش رفتم.

جلوی در اتاقش ایستادم،بدون اینکه در بزنم رفتم داخل.چهارتاق روی تختش دراز کشیده بود،پیرهنش دکمه‌هاش باز بود و بدن عضلانی و ورزشکاریش رو نشون می‌داد.این کی وقت کرده ورزش کنه و شکمش رو اینجوری کنه؟
با ناله‌ای که کرد سریع سمتش رفتم.بالای سرش که ایستادم چشم‌هاش رو باز کرد.نگران گفتم:
– خوبی؟آخه واسه چی دعوا کردی؟من که گفتم می‌رم به حراست می‌گم و تموم می‌شه می‌ره دیگه.
اخمی کرد.
– همین؟حراست فقط یه کاری می‌کنه که تورو بیخیال بشه پس بقیه چی؟اون‌ها آدم نیستن!؟
اخمام رو توهم کشیدم.از کی تا حالا به فکر دخترای دیگه بود؟دروغ چرا حسودیم شده بود.
– خب اوناهم برن به حراست بگن.
روی تخت نشست و کاسه رو از دستم چنگ زد.
– اونا مثل تو پسرعمویی ندارن که استاد دانشگاه باشه،اگه من پسرعموت نبودم حراست واست تره هم خورد نمی‌کرد.
بهم برخورد.
ازش فاصله گرفتم و با حرص گفتم:
– به درک که خورد نمی‌کرد،اگه تره خورد کردنش به خاطر توعه که می‌خوام صد سال سیاه نکنه.
و با قدم‌هایی بلند از اتاقش بیرون اومدم و در رو بستم.بچه پررو! من و باش نگرانش شدم اومدم یخ براش بزارم،اصلا به درک خودش هم دست داره هم پا.
فلج که نیست!پایین رفتم،رها در حالی که داشت باقی مونده ظرف‌هارو می‌شد پرسید:
– باز دعوا کردین؟
روی صندلی میز ناهارخوری نشستم.
– تو از کجا فهمیدی؟
آرمان شکلاتش رو لیسی زد.
– آخه صدای دعواتون کل خونه رو برداشته بود.
هووفی کردم و دستی بین موهام کشیدم.رها روبروم نشست.
– غذا رو بکشم؟
سری تکون دادم و در حالی که بلند می‌شدم گفتم:
– من طاقت ندارم با اون بخورم،بعدا اگه زحمتت نبود برام بیار توی اتاقم.
نزاشتم حرفی بزنه و سمت اتاقم رفتم.اعصابم خیلی خرد بود و از درون داغ شده بودم.

حوله‌ام رو برداشتم و وارد حموم شدم.زیر دوش آب گرم ایستادم،یعنی اون به خاطر من نبود که رفت با رمضانی دعوا کرد؟به خاطر دخترهای دیگه بود؟آخ این فکرها دارن مغزم رو می‌خورن.لعنت به من!لعنت به من که با چند تا حرفش خام شدم و فکر کردم هنوز هم مثل قبل دوستم داره.
زیر دوش روی زمین نشستم.نباید بهش رو می‌دادم،باید بهش می‌فهموندم که دوره‌ای که دوستش داشتم تموم شد.اون خودش من رو تبدیل به سنگ کرد!حالا باید تاوانش رو ببینه.
اشکام رو که روی صورتم می‌ریخت کنار زدم و دماغم رو بالا کشیدم.هیچکس نباید اشک من رو ببینه.
هیچکس!دیگه قرار نیست سهای مظلوم و مهربون باشم،این سها دیگه با سهای دیگه فرق می‌کنه.حوله رو تنم کردم و بیرون اومدم.سینی غذا روی میز بود.لبخندی روی لبم نشست!
داشتم از گرسنگی ضعف می‌رفتم،بعد اینکه غذام رو مفصل خوردم لباسام رو پوشیدم و موهام رو داخل کلاه حموم کردم و سینی رو برداشتم و رفتم پایین.رها و آرمان داشتن فیلم نگاه می‌کردن و سینان داشت با لب تابش کار می‌کرد.سینی رو روی اُپن گذاشتم که سینان گفت:
– به حدی رسیدی که دیگه جدا غذات رو می‌خوری؟
برگشتم و با نگاهی سرد بهش خیره شدم.
– مشکلی داری؟
لب تابش رو بست.
– آره!ما همه تو یه خونه زندگی می‌کنیم،چه اقوام هم چه هم خونه باید باهم غذا بخوریم.
نیشخندی زدم و دو سه قدم نزدیک شدم.
– بایدی وجود نداره پسرعمو،اما اگه بایدی هم هست می‌تونم برگردم خونه ی بابام.الحمدالله اونقدری داشته که یه خونه خریده و مجبور نباشم خفت بکشم برای بی جایی.
از حرص دندوناش رو روی هم کشید.
– بحث نکن سها.
– تو بحث نکن با من،این زندگی منه و من هرکاری بخوام می‌کنم به تو هم هیچ ربطی نداره.خیلی به پر و پام بپیچی برمی‌گردم خونه ی خودمون.
نفسش رو حرصی بیرون داد.
رها آروم گفت:
– داداش حالت خوبه؟
اعصابم خرد بود اما به روی خودم نیاوردم و با آرامش سمت آرمان رفتم و دستش رو گرفتم.
– بیا بریم عزیزم،بسه فیلم دیدن.
آرمان بدون حرف پشت سرم اومد،وارد اتاق شدم و در رو بستم.

آرمان روی تختم نشست.
– آبجی؟من و می‌بری پارک؟
پشت میزم نشستم،ای خدا حالا به آرمان چی بگم دیگه؟بالاجبار سری تکون دادم که ذوق زده از روی تخت پرید پایین و گونه‌ام رو بوسید.
– خیلی دوستت دارم آبجی.
سمت کمدم رفتم،اتاق من و آرمان مشترک بود.
یک لباس مناسب درآوردم و بهش دادم تا بپوشه!خودمم مانتوی بلند طوسی رنگ با شال و شلوار مشکی درآوردم و پوشیدم.مانتوم کمری بود و خوب اندام قشنگم رو به نمایش می‌زاشت اما خوبی‌اش این بود که بلند بود.یکم عطر زدم و بعد زدن رژ آلبالویی سوویچ ماشینم رو با کیف پولم برداشتم و از اتاق با آرمان بیرون اومدم.
رها با دیدنم گفت:
– عه! جایی داری می‌ری سها؟
سری تکون دادم.
– آره دارم آرمان رو می‌برم پارک یکم بازی کنه،خودمم حال و هوام عوض بشه.
سینان سریع گفت:
– صبر کن من می‌برمتون،رها توهم حاظر شو.
نیشخندی زدم.
– اما لازم نیست!تو که شوفرم نیستی،خودم رانندگی بلدم از لطفتم خیلی ممنون.
با چشمایی که به خون نشسته بود گفت:
– سها سگم نکن.
هلش دادم عقب.
– تو سگ هستی همینجوری،از یه چیزی دم بزن که نباشی پسرعمو.
با دیدن بدنش که از عصبانیت داشت می‌لرزید فرار رو بر قرار ترجیح دادم،آرمان و بغل کردم و مثل میگ میگ رفتم داخل اتاقم و در رو قفل کردم.
لگد زد به در.
– اگه مردی بیا بیرون.
شالم رو کندم.
– مگه خرم؟یا مثل تو عقلم و دادم اجاره؟دوما من مرد نیستم که چشمات و باز کنی می‌بینی جنسیتم رو.
با صدایی که از ته چاه در می‌اومد گفت:
– که من عقلم و دادم اجاره؟بزار بیای بیرون نشونت می‌دم.
بدون حرف روی تخت ولو شدم.نگاهی به آرمان انداختم که مظلوم وایساده بود و نگاهم می‌کرد،دستی به سرش کشیدم.
– فردا می‌ریم پارک،باشه داداش؟
لبخند زد.
– قول می‌دی آبجی؟
چشمام رو باز و بسته کردم و بغلش کردم.توی بغلم روی تخت خوابش برد.منم بلند شدم آروم لباس‌هاش رو عوض کردم و خودمم لباس خونگی تنم کردم و کنارش خوابیدم.

با صدای زنگ ساعت غلتی زدم و خاموشش کردم.نگاهی به آرمان که غرق خواب بود انداختم و بلند شدم.موهام رو با کلیپس بالای سرم بستم و بعد شستن دست و صورتم پایین رفتم.رها زودتر از من بیدار شده بود و روی صندلی نشسته بود و عمیق در حال فکر کردن بود.نیشگونی ازش گرفتم که جیغی زد.
– چته وحشی روانی؟از آمازون اومدی؟
خندیدم.
– از جایی اومدم که تو اومدی.
کتری رو گذاشته بود و تخم مرغ‌ ها در حال جوشیدن بودن.روبروش نشستم.
– چی شده؟
نگاهش رو ازم گرفت.
– هیچی نشده،فقط به خاطر داداش سینان ناراحتم.
ابرویی بالا بردم.
– برای چی ناراحت؟مگه چش شده؟
سری به معنی نفهمیدن تکون داد.
– هیچیش نشده!فقط دیروز مامان زنگ زد گفت بابا می‌خواد ببینتش،سینان امشب راهی آلمان می‌شه.
خشکم زد.سینان داشت می‌رفت؟آخه برای چی؟
به خودم نهیب زدم آخه چته؟تو که گفتی بیخیالش می‌شی!این بود بیخیال شدنت؟خونسرد گفتم:
– ولش کن مهم نیست بزار بره،بهتر.
رها چشم‌هاش گرد شد.
– چی میگی دیوونه؟اگه اون بره من دلم براش تنگ می‌شه!البته در کل یه هفته بیشتر اونجا نیست.
شونه‌ای بالا انداختم و تخم مرغ‌ های جوشیده رو برداشتم و مشغول پوست کندنشون شدم و رو به رها گفتم:
– حالا نمی‌خواد انقدر فکر کنی،برو داداشت رو بیدار کن،آرمان رو هم صدا بزن.
مظلومانه سری تکون داد و سمت پله‌ها رفت.با رفتن رها ولو شدم روی زمین،چه شکلی یه هفته بدون اون دووم بیارم؟درسته گفتم باید سرد باشم اما اگه نداشته باشمش که دیوونه می‌شم.
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم،مشت آب سرد به صورتم پاشیدم و بعد اینکه تخم مرغ هارو پوست کندم داخل ظرف گذاشتمشون.

ده دقیقه ی بعد سینان آماده با لباس‌هاش پشت میز نشست.نگاهی به من که مشغول خرد کردن گوجه بودم انداخت.
– می‌دونی که من امشب دارم می‌رم آلمان؟
نیشخندی زدم.
– آره چه بهتر!یه مدت نمی‌بینمت خیالم راحته.
اخمی کرد.
– بهتره فکر نکنی وقتی برم بیخیال تو می‌شم،حواسم بهت هست!مو به موی کارهات رو پیگیری می‌کنم وای به حالت غلط..
عصبانی بین حرفش پریدم:
– ببینم تو چیکاره ی منی که انقدر امر و نهی می‌کنی؟تو هیچی نیستی،فقط یه پسرعموی ساده.پس بهتره کاری نکنی گورم رو گم کنم.
اخمش عمیق تر شد و هیچی نگفت.کاش می‌تونستم صورتش رو بوسه بارون کنم،اما حیف که خودش آتیش زد به همه چی!لعنت بهت سینان که زندگیم رو اینجور نابود کردی.
بعد خرد کردن گوجه‌ها خودمم مشغول خوردن شدم که رها و آرمان هم اومدن.بعد خوردن صبحونه ظرف‌ها رو به رها سپردم و خودمم حاظر شدم بعدم سوویچم رو برداشتم و رفتم پایین که رها گفت:
– سها من قراره با دوستم برم بیرون،آرمان رو هم می‌برم.
نگران نگاهش کردم.
– توروخدا حواست بهش باشه،گم نشه.
لبخندی زد و سری تکون داد،قبل اینکه اجازه بدم سینان از پشت میز بلند شده خداحافظی کردم و رفتم بیرون.سوار ماشینم شدم و راه افتادم!نبود مامان و بابام کم بود که حالا به نبود سینان هم منجر شد.
حرصی پام رو روی گاز گذاشتم.
کوله‌ام رو روی صندلی انداختم که مارال گفت:
– هوووشه!چته بابا؟
– ولم کن حوصله ندارم مارال.
گوشی‌اش رو داخل کیفش پرت کرد و رو بهم گفت:
– چی شده؟
برو بابایی کردم و سرم رو روی میز گذاشتم.

با ورود سینان به کلاس بی اهمیت ازش جزوه مارال رو گرفتم و مشغول تکمیل کردن جزوه‌ام شدم.خوب می‌دونستم از اینکه کسی بهش توجه نکنه خیلی بدش می‌آد.
و من دست گذاشته بودم روی همین.با تموم شدن کلاسش بلند شدم و با مارال به کافه تریا رفتیم.یه کلاس دیگه با استاد شمس داشتیم و بعد تموم می‌شد.
کمی از آب طالبی‌ام خوردم که مارال گفت:
– امروز همش سعیدی داشت به تو نگاه می‌کرد،توهم که حواست بهش نبود.
از اینکه بهم نگاه می‌کردم دلم غنج رفت.شونه‌ای بالا انداختم.
– به درک!مهم نیست بزار انقدر نگاه کنه تا چشماش از کاسه بیرون بیاد.
خندید.
– تو چرا انقدر با این سعیدی بدبخت مشکل داری؟مرد به این جذابی و خوشتیپی.
از اینکه ازش تعریف می‌کرد خونم به جوش اومد اما حرفی نزدم تا نکنه نگفته‌های دلم رو ناخواسته بریزم بیرون.داد بزنم و بگم من یه روزی عاشق این مرد بودم،اما اون با من چیکار کرد؟عاشق نشید که عاشقی مرگه!مرگ.
اما همه ی حرف‌هارو توی خودم خفه کردم و با آب طالبی دادمشون رفت ته وجودم.جایی که دیگه صدایی ازش بلند نشه،بلند نشه و غرورم رو دوباره نشکنه.
دیگه اجازه نمی‌دم سینان غرورم رو بشکنه،از حالا من غرورش رو می‌شکنم تا بدونه هر کاری یه تاوانی داره.مگه می‌شه عاشق کرد و راست راست توی خیابون برای خودش بگرده؟پس تقاص چی؟
مارال دستی جلوی صورتم تکون داد.
– کجایی تو؟بلند شو بریم الان کلاس شمس شروع می‌شه.
آهانی کردم و سری تکون دادم.
از جام بلند شدم و بعد اینکه لیوان پلاستیکی رو داخل سطل آشغال انداختم از کافه بیرون زدیم.
خسته در رو هل دادم و وارد شدم،می‌دونستم رها و آرمان نیستن.سینان هم که تا پنج بعدازظهر کلاس داشت و ساعت ده شب هم پرواز داشت که بره آلمان.
بی حال روی مبل ولو شدم و تلویزیون رو روشن کردم،فیلم مورد علاقه‌ام رو داشتن پخش می‌کردن.یا بهتره بگم برنامه کودک.
باب اسفنجی!
خنده‌ام گرفت،عین بچه کوچیکا!اما خب چیکار کنم خوشم می‌آد ازش.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.