خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۲

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با یه سکوت خیلی کم ادامه داد: قرار بود هر موقع کاری پیش اومد بهم خبر بدین … یعنی من از راننده تاکسی های دیگه…
اجازه نمیدم ادامه بده و توی جوابش گفتم:نه اصلا من فقط نمیخواستم مزاحمتون بشم، این چند وقت هم به اندازه کافی شما درگیر من و مشکلاتم شدین… از کارتون عقب افتادین.
_من اگه احساس میکردم به قول شما مشکلاتتون مزاحمت ایجاد میکنه ، تعارف نمیکردم و بهتون اطلاع میدادم.
لبخندی زدم و تشکری کردم که پرسید: برای وسایل برقی اومدین اینجا درسته؟!
_بله… اول باید یه تلویزیون و وسیله بازی برای ارمان بگیرم تا زمانایی که گرفتار باهاش مشغول بشه.
حرفم رو با سرش تایید کرد و خواست بره که با دیدن ارمان که به شدت دستش رو دور گردنش اویزون کرده بود گفتم: اقا محمد….
به سمتم چرخید که به ارمان اشاره زدم و گفتم: سنگینه.. بزارینش رو زمین خودش می یاد.
خواستن جفتشون هم مخالفت کنن که ارمان رو با تهدید به نگرفتن مجبورش کردم که کوتاه بیاد البته تمام طول مسیر و مغازه هایی که برای خرید واردش ن میشدیم دستش رو از دست محمد بیردن نمیکشید و من میدونستم تمام این حرکاتش از روی کمبود و دلتنگی هست…
و من میدونستم از این به بعد مشکلات من با حضور ارمان و دور شدن از هر چی مرد دورو بر من….
این احساس کمبود بیشتر و بیشتر هم قراره بشه، کاش میشد بدون نسبتی با این مرد رفت و امد کرد….
ولی خب میدونستم که نمیشه، نمیشه چون حرف مردم، و بدتر از همه ارزوی مادرش اجازه همچین کاری رو به من نمیده…
_سها خانم.
با شنیدن اسمم از زبونش حس و حال عجیبیبهم دست داد که با همون چشمای ناراحت به سمتش چرخیدم.
_طوری شده؟!
سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: نه… چیزی میخواستید بگین؟!

_اره میخواستم بگم این تلویزیون هم جنسش خوبه هم قیمتش هم امکانات داخلش….
تازه متوجه تلویزیونی که دستش رو به سمتش دراز کرده بود شدم و خواستم حرفی بزنم که فروشنده گفت: چی شد خانم؟! نپسنیدین؟!!….
بعد با خنده ادامه داد: ایرادی نداره خانم بنده هم زیادی مشکل پسنده، منم توی دستم هست خانمای این شکلی چیا رو دوست دارن.
با این حرفش نگاهم به محمد افتاد که بدون هیچ ری اکشن خاصی به فروشنده حراف زل زده بود و سعی میکرد از جنسایی که مدام در حال تبلیغ کردنشون بود سر دربیاره، درست برعکس من که تمام فکرم پیش این مرد بود و اینکه چقدر دیر دیدمش.
گاهی اونقدر از قسمت و سرنوشت بیزار میشم که دوست دارم سخت باهاش جنگ کنم… ولی وقتی عصبانیتم کمتر میشه تازه متوجه میشم که این کار جز ازار دادن خودم سودی برام نداره.
بعد از چندمین مغازه بالاخره تلویزیون به همراه یه ps پسندیده شد و ارمان از ذوق نمیدونست دقیقا چه کار باید بکنه بعد از اون سراغ مغازه های دیگه برای خرید لوازم ضروری مثل جارو برقی و ماشین لباس شویی و وسایل اشپزخونه رفتیم و من هر بار ازش خواهش کردم که بره و به کارش برسه اما اون اصلا گوشش بدهکار نبود و چندبار دیگه هم گوش های من رو به شنیدن خانمتون و همسرتون و…. مهمون کرد.
ظهر شده بود که جلوی یه کافی شاپ رسووران وایستاد و من و ارمان رو به داخلش راهنمایی کرد.
_اینجا پیتزاهای خوبی داره….
بعد رو به ارمان کرد و گفت: شرط ام باهات رو فراموش نکردما؟!
ارمان کف دستاش بهم زد و گفت: اره…. من میدونستم زیر قولت نمیزنی.
نمیدونستم درمورد چی صحبت میکنن ولی عشق میکردم از خوشحالی های ارمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.