خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۴

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با همون تردید نگاهش کردم که خودش از ماشین پیدا شد و در سمت ارمان رو باز کرد… که من تازه متوجه خواب بودنش شدم… حق هم داشت، بچه چند ساعت توی ماشین چر خورده بود حالا هم این وقت ساعت از شب بود، باید هم میخوابید.
خواست بغلش کنه که گفتم: من خودم میتونم…
محمد سری تکون داد و ارمان رو توی بغلش گرفت و گفت: بی زحمت شما این در ببندین.
از ماشین با وسایل توی دستم پیاده شدم در ماشین رو بستم که با سوییچ روی دستش قفل دزدگیر رو فعال کرد.
با شرمندگی جلوتر رفتم ، نمیتونستم اینقدر زحمت دادن و سر بار بودن رو تحمل کنم…
کلید رو بستم گرفت و گفت: در باز کنید.
در خونه رو با کلید باز کردم و وارد شدم که اون هم پشت سرم اومد و بعد از باز کردن در سالن خونه باز هم با همون کلید گفت: اشرف بانو سر شب میخوابه.
نگاهی به تک چراغ روشن اشپزخونه کردم و گفتم: ارمان رو بدین خودم میبرم.
باز هم فقط سری تکون داد و گفت: فقط شما در اتاق باز کنید.
توی دلم غر ریزی زدم از اینکه من رو شبیه در باز کن ها کرده بود و بعد هم در اتاق رو باز کردم.
که محمد با ارمان توی بغلش وارد اتاق شد و اون روی تخت گذاشت.
با راست شدن کمرش گفتم: ممنون…
خواست جوابی بده که صدای اشرف خانم اومد: محمد، اومدی مامان جان؟!
محمد و به من گفت: استراحت کنید، فردا حتما راهی پیدا میشه.
بعد هم با سرعت از اتاق بیرون رفت.
من با خستگی که همش به خاطر استرس زیادم بود مانتوم رو دراوردم و بعد از اون هم شالم رو از روی موهام برداشتم.
با حال خرابی و فکری که هزار جا میرفت کنار تخت پیش ارمان نشستم و چند بار روی موهاش و صورتش دست کشیدم و اخر سر، پیشونیش رو بوسیدم.
اگه های زیادی توی سرم چرخ میخوردن و فکر فقط به یه چیز بود… که اون هم ارامش ارمان.
من که تموم زندگیم با یه اشتباه و یه شب شوم به باد رفته بود ولی نمیزاشتم مشکلی برای ارمان پیش بیاد.
کنارش دراز کشیدم و خیلی اروم توی بغلم گرفتمش… این داداش کوچیک شده بود تمام امید من برای ادامه زندگی و جنگیدن.
نمیدونم چه طور خوابم برد که با صدای ارمان کلافه چشمام باز کردم.
_اوم… ابجی خفه ام کردی…. بیدار شووو…
نگاهی بهش کردم که درحال کلنجار با دستام شده بود تا از دور خودش باز کنه.
روی موهاش بوسیدم و گفتم: ابجی فدات بشه که….
با حرص نگاهم کرد و گفت: من دیگه بچه نیستماااا… صدبار نگفتم منو بوس نکن بدم می یاد.
دوباره بهش خندیدم و خواستم کارم تکرار کنم که با دندونای تیزش بازوم رو تهدید کرد که من هم تسلیم شدم و دستم از روش برداشتم.
_اخیشششش… داشتم خفه میشدماااا…
چشمام ریز کردم گفتم: حالا دیگه بغل من خفه میشی؟!
با قیافه مظلوم گفت: خب اخه این تخت یه نفرس.
بدجنس از روی تخت بلند شدم و گفتم: بله یه نفر ادم بزرگ.
حرصی به سمتم خیز برداشت و با مشتای کوچیکش خواست به حسابم برسه ولی من با این کارش بیشتر به خنده افتادم.
خسته از کشتی گرفتن با ارمان روی تخت افتادم و اون هم همینطور.
_سها…؟!
_جانم؟!
_ما چرا دوباره برگشتیم؟! چرا تو تا عمو سهیل رو دیدی برگشتی پیش عمو محمد؟!
با اخم توی هم گفتم: من چندبار گفتم اونا عموی تو نیستن؟!
_خب چی بگم بهشون….
یه لحظه فکر کردم دیدم راست میگه چی صداشون بزنه پس به جای جواب این سوالش اون یکی رو دادم: برگشتیم چون بلیط نبود.
_اما ما که نرفتیم پیش اتوبوسا هنوز…
اوف حالا باید جواب پس میدادم.
دستم توی موهاش بازی بازی میدادم که گفت: ابجی چرا جوابم نمیده.
_چون انرژی ندارم صبحونه بخورم چشم جوابتم میدم.
با این حرف همراه ارمان از اتاق بیرون رفتیم که اشرف خانم توی سالن روبه روی تلوزیون دیدم.
_سلام…
ارمان هم بعد از من سلام داد که اشرف خانم به سمتمون چرخید و گفت: سلام به روی ماهتون…. خوب شد برگشتین نمیدونی چقدر دلم گرفته بود رفتین، محمد گفت بلیط گیرتون نیومد منم بهش گفتم امام رضا نخواسته به این زودی برن.
لحظه ای نمیدونم چم شد که دلم زیر و رو شد برای مردی که حرفای منو مثل راز نگه داشته و حتی به مادرش هم نگفته بود.
پشت میز نشستا برای ارمان لقمه میگرفتم و مدام واسه زحمتایی که میدادم تشکر میکردم که اشرف خانم عصبی و با توپ پر گفت: اععع… دختر خوب بسه دیگه، من که گفتم تو مهمون امامی من و پسرم هم وسیله، البته اگه قابل بدونی.
_میشه بریم حرم.
خیلی یهویی از دهنم بیرون اومده بود…
اون هم با لبخند گفت: چرا که نشه، فقط بزار محمد واسه ناهار می یاد خونه…. برگشتنی اژانس میگم ما رم با خودش ببره.
صبحونه رو که به ارمان دادم و چند لقمه هم خودم خوردم تصمیم گرفتم از اشرف خانم بخوام که من غذا رو بپزم.
اون هم که فکر میکرد به خاطر معذب بودنم هست قبول کرد غافل از اینکه من فقط برای پرت شدن حواسم ازش این رو خواستم که اون هم مواد مرغ رو بیرون گذاشت.
حسابی مشغول بودم تو همون هین هم هزار تا فکر از ذهنم میگذشتن… که اول صدای زنگ بعد هم سلام و احوال پرسی کردن اشرف خانم متوجه ام کرد که اقا محمد هم اومده.
در قابلمه برنج روی سینک گذاشتم و دستی به موهام بعد هم شالی که سرم انداخته بودم کشیدم.
سلام ارومی دادم که متوجه شد و جوابم رو داد.
از اینکه بیشتر مواقع توی صورتم خیره نمیشد ازش ممنون بودم، واقعا سخت بود برام کسی که حالا بخش بد زندگیم رو ضعیف بودنم رو میدونه اینطور بخواد بهم زل بزنه.
_ببخشید تونستید بلیط پیدا کنید.
اون سکوتی کرد که اشرف خانم گفت: ای مادر حالا چه اصراریه اخه؟!
ولی اون سرش تکون داد و گفت: اره.
با این حرف بهم اطمینان داد که یه راهی پیدا کرده تا من رو از این دیو دو سر نجاتم بده.
اشرف خانم اومد کنارم و گفت: برو مادر… کلی تا الانم زحمت کشیدی برو یکم بشین یه چایی بیارم بخوریم تا ناهار جا بیافته.
_ممنون.
با این حرف به سمت کاناپه رفتم و کنار ارمان نشستم که محمد لباس عوض کرده و با تیپ خونگی پسرونه ای از اتاق بیرون اومد و با فاصله یک صندلی از ما نشست.
زل زده به تلویزیون بودیم که گفت:با دوستم حرف زدم گفت غیابی باید وارد عمل بشیم که شما رو هم نخوای باز ببینیش.
با این حرف به سمتش چرخیدم که سری تکون داد و گفت: هر چه زودتر باید اقدام کنید تا به پلیسا خبر گم شدن و شکایتتون رو نداده.
_اگه تا الان نکرده باشه.
با نگاه پر از حس های متفاوت نگاهش میکنم اون هم مقابلا با چشمای تو خالی نگام میکنه.
_کی باید اقدام کنم؟!
_من به اشنام خبر میدم زودتر واستون کارهاش انجام بده وتا شما هم برای درخواست و امضاش فردا برید.
_واقعا از شما ممنون…
بقیه حرفم رو با اومدن اشرف خانم خوردم.
_بفرما دختر گلم…
لبخندی گرم زدم و از توی سینی چایی رو برداشتم که اشرف خانم بعد از گرفتن سینی به سمت محمد خودش نشست و گفت: محمد نمیدونی سها خانم امروز چه کرده.
خجالت زده به تعجب محمد نگاه کردم که اشرف خانم ادامه داد: ناهار امروز کار سها جان.
خشک و جدی البته با احترام زیاد گفت: دستشون درد نکنه.

دانلود آهنگ جدید امیر سینکی دانلود با لینک مستقیم لینک دانلود: https://xip.li/VAEuac

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.