خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳

رمان استاد و دانشجوی شیطون

جهت دستری آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

چشمام سیاهی میرفت همش،امروز هفته ای پدر و مادرم بودو تازه داشتم از بهشت زهرا میومدم
تا رسیدم به خونه عمو و درو باز کردم آرمان محکم دوید سمتمو خودشو توی بغلم انداخت و گفت

آرمان : ابجی جونم پس بابا و مامان و با خودت نیاوردی خیلی دلم براشون تنگ شده تورو خدا زنگ بزن بگو بیان دیگه

اشکام بازم طبق روال عادی این چند وقت راه خودشونو گرفتن و روی شونه های تنها حامی کوچکم ریختن سرشو بوسیدم و هیچی نگفتم یعنی جوابی نداشتم

چی میخواستم به این بچه بگم ؟ یعنی درک میکرد حرفای منو ؟

یک هفته ای بود که خونه ای عمو بودم نمیتونستم وارد اون خونه بشم و نبود پدرو مادرمو تحمل کنم و اونو به چشم ببینم

دادشمو بغل کردمو وارد خونه شدم انگار خونه ای عمو هم کسی نبود هر کس یه گوشه ای بود و سرگرم کار خودش

با ارمان وارد اتاقی شدیم که این چند روز متاهل شده بود راحت باشیم یکم که گذشت صدای در اومد اجازه ای ورود که دادم سینان وارد اتاق شد

+سلام مرد کوچک من خوبی پسر عمو جانم ؟

آرمان : سلام داداش سینان خوبی

+اره مرد کوچکم میشه بری بازی کنی تا منم یه کار کوچیک با ابجیت دارم ؟

سری تکون دادو سریع از روی تخت پایین پریدو بیرون رفت سینان هم کنارم روی تخت جای ارمان نشستو گفت

+میدونم شاید نخوای صدامو بشنوی میدونم بدترین اتفاق زندگیت شکل گرفته میدونم ازم متنفری ولی به خدا به خاطر خودت میگم و فکر نکن که درکت نمیکنم

_حاشیه نرو

+خیلی از درس و دانشگاه افتادی من اگه بتونم بهت کمک کنم فقط همون درسایی رو که با من کلاس داری کمکت میکنم نمیتونم بقیه رو کاری کنم پس بهتره برگردی سر درست و حداقل پدرت رو خوشحال کنی

_تو سعی کن به جای من فکر نکنی من کمک کسی رو هم نمیخوام درسم دیگه نمیخونم داداشم کسی رو نداره منم ولش کنم برم پی خودم که بی کسی بهش ثابت بشه ؟

+کی همچین حرفی رو زده شما تنها نیستید خانواده پدرت و مادرت تا ابد پشتتونن کی گفته تنهایت ؟

_کی گفته نیستیم، تو ؟
من به حرف تو ذره ای اعتماد ندارم
ما تنهایم و خودمون خودمونو از چاه بیرون میکشیم
خانواده پدری که طی این یک هفته سراغمونو نگرفتن و هرکس سرش تو کار خودشه ؟
یا خانواده مادری هم که همون روز توی قبرستون بود
انگار فراموش کردی پسرعمو همه ای این خانواده ها به خاطر عشق پدر و مادرم به هم دیگه و پا گذاشتن روی اداب و رسوم قدیمی با هم ازدواج کردند اینم با مخالفت به شدت زیاده خانواده ها
یادته تا پارسال آوازه خانواده فامیل بود که پدرم دختر عمومی خودشو که نشونش بوده و از بچگی اسمشون روی هم بوده رو پس زده و با کسی که میخواسته ازدواج کرده
دیدی جرعت نداشتم چیزی بگم چون سریع برمیگردن و بهم میگن تو که مادرت سر سفره عقد با یه نفر دیگه بود و بابات اومد اون وسط تفنگ گذاشت روی شقیقه ای عاقد و کاری کرد زنش بشه بعد آوردش توی خونه پدریش که بیرونشون کردن
اینارو یادته و خوب میدونی از کدوم خانواده حرف میزنی ؟ خانواده مادری که تا دیروز به جز خالم خبری از مادرم نداشتن ؟
خانواده پدری که پدرمو و مادرمو اواره کردن ؟
خانواده ای که هر سال یک بار هم به زور توی فامیل منو و خانواده امو تحمل میکردن
ولی دیگه خانواده ای نیست بزار بگن
وقتی بابام نیست بزار بگن وقتی مامانمم نیست بزار بگن اصلا هر چی میخوانن بگن مگه مهمه ؟
حالا که کسی نیست بزار این قوم عقده هاشونو خالی کنن

(دل تنگ چهره ای هستم که نمیدانم خاک با آن چه کرده است )

+خانواده ای ما هرگز کاری نداشتن مامان من همیشه تورو از رها بیشتر دوست داشته بابامم بدتر چون عاشق داداش کوچیکه ای خودش بوده حالا فهمیدی ؟
پدرو مادر من هرگز نمیذارن تو از این خونه بیرون بری و خودتو زندانی کنی توی اون خونه فهمیدی پس بهتره بیای دانشگاه

+تو یکی برا من تایین تکلیف نکن که چی خوبه چی بد فهمیدی اصلا من اگر هم بخوام بمونم تو باید بری یا جای من اینجاس یا جای تو

با تعجب بلند شد که منم بلند شدمو رو به روش موندم نیشخندی زدو با حرصی آشکارا گفت

+تو داری منو از خونه ای که متلق به منه بیرون میکنی ؟

_خونه که سهله اگه پرو بازی در بیاری از شهرو کشورم دورت میکنم

به سمت در اتاق رفتم و دروشو باز کردمو گفتم

_و بهتره فعلا از اتاق بری بیرون تا خونه و شهرو کشور

با این کار من پوزخندی زدو روی تخت نشست و گفت : حالا من میشینم اینجا اگه تونستی از اینجا بیرون کن تا نوبت بقیه

_دارم میگم پاشو برو بیرون حوصله ندارم

+منم دارم میگم که اگه میتونی کن

_جناب استاد تو اول یاد بگیر کلماتو چطوری کنار هم قرار بدی و بعد به زبون بیاری بعد حرف بزن الا هم برو بیرون یکمم روی فرهنگ لغت کار کن

+مشکل من نیست که تو منحرفی من بیرون نمیرم

به سمتش رفتم و با بالشت زدم توی کمرش و با صدای کنترل شده ای گفتم:سینان گمشو بیرون حالم ازت به هم میخوره با این اخلاقت

+تو نگران من نباش گم نمیشم منم از این اتاق بیرون نمیرم تا چشمت دربیاد فهمیدی

از دستش گرفتم که سریع قبل اینکه بفهمم چی شد دستمو گاز محکمی گرفت جیغ فرا بنفشی کشیدمو افتادم روش موهاشو توی دستم گرفتم که اونم موهای بلندمو از پشت توی دستش گرفت از درد اشک توی چشمام جم شده بود ولی روی سینان دراز کشیده بودم و موهاشو محکم میکشیدم

_ولم کن بیشعور، گاو گنده ،خجالتم نمیکشه

+تو ول کن با این لنگهای درازت خجالت بکش بیشعور

_ول کن تا ول کنم گاو الاغ

+باش پس با هم یک دو سه

با هم دیگه موهای همو ول کردیم که با دیدن افردادی که با بهت نگاهمون میکردن چشمام از تعجب باز موند وای خدای من

شلیک خندشون به اسمون رفت که نگاهم به سینان افتاد که با اخم نگاهی به من بعد نگاهی به عمو و زنعمو و رها که ارمان بغلش بود انداخت

با اخم نگاهش کردم و سرمو به معنیه چه مرگته تکون دادم که با پا محکم زد به پام زبونمو گاز گرفتم و محکم تر زدم که عمو با خنده گفت

عمو : بیاید اینو ببرید بیرون تا خونه رو روی سرشون خراب نکردن

سینان با اخم بلند شدو گفت : شانس اوردی

زبونمو براش در اوردم و سمت آرمان رفتم و محکم بغلش کردم با خنده در گوشم گفت : خوب داداش سینان رو زدی ها

عمو و زن عمو و رها هم رفتن در اتاق رو بستم و روی تخت نشستم ارمان هم تپی بغلم نشوندم که سرشو روی سینم گذاشتو گفت : ابجی جون مامانی و بابایی کجان ؟

بغضمو قورت دادم تا بتونم به داداشم امیدواری بدم
_رفتن پیش خدا داداشی جونم

ارمان : خدا کجاست که همه میرن پیشش ؟

_ توی اسمونه اون ادمای خوب رو پیش خودش میبره تا ما قدرشونو بدونیم

ارمان : منم اکه خوب بشم خدا منو میبره پیش خودش تا مامانی و بابایی رو ببینم ؟

سرشو روی سینم گذاشتم و دستا مو مچ دورش حلقه کردم اشکام سرازیر شده بود به خودم فشردمشو با اشک و بغض گفتم

_خدا نکنه تموم وجودم اگه توام بری من تنها میمونم منم که ادمی بدی ام و خدا منو پیش خودش نمیبره

دیگه چیزی نگفت روی تخت خوابوندمش و خودم بغلش خوابیدم و اشکام روی بالشت میریخت صدای در که اومد اروم بلند شدمو درو باز کردم که رها وارد اتاق شد با دیدن اون قیافه ای ژولیده و چشم های قرمز من لبخند تلخی زدو دستمو گرفت و روی زمین نشوندم خودشم رو به روم روی فرش نشتستو با دست آزادش اشکامو پاک کرد و شروع کرد به حرف زدن

رها : میدونی چیه حتی نمیتونم خودمو جای تو تصور کنم و خیلی سخته این چیزا ولی تو باید بتونی کنار بیای تو دیگه مسولیت یه بچه روی دوشته و باید بزرگش کنی راه روش زندگی رو یادش بدی تشخیص راه بدو خوبو بهش یاد بدی دیگه خودت تنها نیستی تو الا دو نفری اگه اون تورو با این وضع که یه دختر بالغی و الگوی زندگیشی ببینه مطمعا باش خودشو میبازه
تو باید بتونی اونو قوی کنی
باید بتونی پدرو مادرت به یه امید اونو به تو سپردن و خودشون رفتن

خیلی ضایع بود که به زور بغضشو قورت داده تا صداش در نیاد سرمو روی شونش گذاشتم و شروع کردم به حرف زدن

_چکار کنم وقتی هنوز خودم به راهنمایی نیاز دارم ؟
چکار کنم وقتی هنوز خودم راه بدو وخوبو تشخیص نمیدم
من نمیتونم دروغ گو باشم روز تشیع جنازه سراغ مادرمو گرفتم توی بیمارستان گفتن بهشت زهراست ولی نبود مادر من جایی نبود اون توی یه کفن دو متری پیچیده شده بود و توی قبر میخواست بره
اون سر پا نبود
اون قرار نبود بیاد خونه همراهم

رها: پاشو ابجی جونم پاشو برو یه ابی بزن صورتت و بیا پایین شام بخوریم

بلندم کردو خودش بیرون رفت حق با اون بود نباید خودمو میباختم باید خودمو ظاهرا به شکل قبلی در میاوردم تا داداشم اذیت نشه

بعد از شستن دستو صورتم پایین رفتم و کمک زنعمو میز رو چیدم و برگشتم بالا تا ارمان رو صدا بزنم وارد راه روی بالا شدم که در اتاق کناری اتاقم باز شدو سینان بیرون اومد اروم به سمتش رفتم و گفتم

_این اتاق توعه ؟

+ها چته نکنه براش دندون تیز کردی ؟

_پیشنهاد بدی نیست

کنارش زدم و در اتاقشو باز کردم مثل اتاق خودم بود ولی دکورش سرمه ای مشکی بود و ارامش خاصی داشت تا خواستم تجزیه تحلیل کنم ببینم چی توی اتاقشه دستم به عقب کشیده شدو ارمان دستمو پیچوندو گفت : سها بیا برو گمشو پایین تا نزدمت صدا.. استغفرالله

_برو بابا بدبخت روانی

وارد اتاق شدم و با ارمان پایین رفتم که همه منتظر ما بودن

ارمان وقتی ماهی روسر سفره دید اخم کردو نخورد راستش خودمم از ماهی بدم میومد ولی زشت بود نخورم برای آرمان کمی میکشیدم و خودمم همون اندازه کشیدم وقتی ارمان نخورد زنعمو دلیلشو پرسید تا خواستم بهونه بیارم ارمان با حالت چندشی گفت

ارمان : من از ماهی بدم میاد

زنعمو : ای وای خاک بر سرم ببخشید تورو هدا نمیدونستم چی میخوای درست کنم برات عزیزم ؟

ارمان : من فلافل میخوام

_هیس ارمان داداش زشته

زنعمو : ول کن بچمو خاله گرسنشه سینان مادر پاشو پسرم برو باهاش بیرون و بخوره و بیاد

سینان لقمه ای دیگه خورد و بلند شد دلم براش سوخت و پیش دستی کردم

_نه زنعمم زحمت نکشید سینان تو بشین خودم میرم براش میخرم

+خوب دیگه چی خودت تنها این وقت شب راه بیوفت تو خیابون برا فلال بشین سر جات ببینم

_نزار حالتو بگیرم ها داداشم بدون من جایی نمیره

+خوب برو حاضر شو بیا با هم بریم

تو خواستم حرفی بزنم اخمی کرد و گفت : ده بدو دیگه قرص نه خوردی مگه تو بچه

با حرص دست آرمان رو کشیدم و وارد اتاق شدیم مانتو شلوار مشکیمو که طی این چند وقت همراهم شده بود پوشیدم و لباس های مرتبی هم تن ارمان کردم و به بیرون قدم برداشتم که همزمان با من سینان هم بیرون اومد آرمان رو بغل گرفتو راه افتاد منم بغل دستشون راه افتادم تا دم در اشپز خونه رفتیم که بگیم داریم میریم رها نگاهی بهون انداخت و چشمکی به مادرش زد زنعمو هم لب گزید و سرشو پایین انداخت
معنی این ایما اشاره هارو نفهمیدم ولیعمو با لبخند نگاهمون میکرد خداحافظی کردیم و از خونه بیرون زدیم که دیدم سینان به سمت ماشین رفت صداش زدم که برگشت سمتمو نگاه کرد اگه خدا بخواد انگار لال شده بود

_ماشین میخوای چکار پیاده میریم و میایم مگه چقدر راهه ؟

+پیاده ؟

_اره برای توام که بد نیست اون شکم گندت کمی آب میشه

+شکم من گندس ؟!

_پس نه دارم خودمو میگم

+از هیکل لاغر مردنی تو که خیلی بهتره

_دلتم بخواد همه آرزو دارن همچین هیکلی رو داشته باشن

+خوب حالا بیوفت راه بریم اصلا لیاقت خوبی نداری پیاده بیا تا چشمات در بیاد

خودشو ارمان جلو جلو راه افتادن پشت سرشون حرکت کردم نمیدونم چی زیر پام گیر کرد که قبل اینکه بهنشون برسم با کله روی زمین افتادم و صدای اخم بلند شد پوست دستم رفته بود

+چی شد ؟
بیا راه رفتن هم بلد نیستی بعد میگه ماشین نیار

_الا بخندم یا گریه کنم خوب اگه تو مثل ادم راه بری اینجور نمیشه

+فرشته ها که مثل ادم راه نمیرن

بعد ابرو بالا انداخت با تعجب از روی زمین بلند شدمو گفتم
_فرشته ؟ تو ؟ وای اعتماد به نفس کاذب داری تو بچه
حالا که فکرشو میکنم اره راست میگی فرشته ای اما از نوع شیطان

خواست چیزی بگه که ارمان با اون صدای با مزه و بچگونش گفت : اه من گرسنمه هی دعوا میکنید شما با هم

چشم غره ای بهش رفتم ودست آرمان رو گرفتم و جلوتر از خودش راه افتادم به فست فودی که رسیدیم خواستم وارد بشم که سینان اروم دستمو گرفت و با خودش بردم داخل خواست سفارش بده که با پا زدم روی پاش ولی تکون هم نخور به فروشنده که منتظر بود نگاه کردم و به اجبار لبخندی آمیخه با حرص زدم و از لا به لای دندون های به هم فشردم گفتم

_عزیزم میشه دستمو ول کنی بشینم ؟

سری تکون داد و دستمو ول کرد رفتم نشستم که سینان هم رو به روم نشست

+چرا جفتک میندازی ؟

_به دلیل اینکه تو غلط میکنی دست منو میگیری پسر عمو

+میدونستی تو مریضی ؟ انگار خوشت میاد توی این یه ذره جا پسرا هی بیان بچسبن بهت و خودشونو بزنن بهت ؟

خیلی حرصم گرفته بود اون خودش منو میشناخت و دربارم داشت اینجوری حرف میزد ولی خوب باید حالشو میگرفتم پوزخندی زدمو دستمو تیکه دادم به میز و زیر چونم گرفتمش

_معلومه که خوشم میاد هر دختری باشه خوشش میاد

+خوبه پس پشت سرتو نگاه کن دارن بهت نخ میدن

خواستم برگردم که دستمو کشید و مانع شد

+هوی کجارو میخوای نگاه کنی یه کاری نکن چشمای تورو و اون پیری رو در بیارم ها هر غلطی هم میخوای بکنی بکن ولی جلوی چشم من نه فهمیدی ؟

و دعا کن هرگز چیزی نفهمم چون پدر اون طرفو در میارم که دستش به ناموس من خورده

فست فود هارو آوردن و سریع خوردیم وبیرون زدیم

آرمان و بغلم کردم سرشو که روی شونم گذاشت آروم در گوشم گفت : ابجی میشه بریم خونه ای خودمون من دلم برای مامانی تنگ شده

دستموروی سرش کشیدم و لاله ای گوشش رو بوسیدم اشکام آروم آروم از دو طرف صورتم پایین میمومد و سینان دستاش توی جیبش بودو و جلوتر میرفت و آرمان هم سرش روی شونه هام بود یکم که گذشت نفس های ارمان منظم شدو من یاد مامان بابام بدون ذره ای صدا اشک میریختم

یکم که گذشت سینان سریع برگشت سمتم و گفت : پس چرا صدای آ…

وقتی ارمان رو توی بغلم خواب دید اومد سمتم وگفت : اوه واقعا حواسم نبود بدش بهم …
تو داری گریه میکنی ســــــــها ؟

آرمان رو توی بغل خودش گرفتو گفت :به خاطر حرف های من ؟ واقعا قصدی نداشتم

سرمو به نشونه منفی تکون دادم تا دست از سرم برداره اشکامو پاک کردم راه افتادم تا ازش دور بشم که دستم اسیر دستاش شد

+خب پس چته ؟ چرا الکی گریه میکنی

خونم به جوش اومد با حرف زدنش من الکی گریه میکنم ؟
منی که تازه یک هفته از مرگ عزیزام گذشته بی دلیله گریه های رنگ خونم ؟ چی میگفت این زدم تخت سینش و با صدای خفه ای گفتم :

_من الکی گریه میکنم ؟ بیشعور من تازه یک هفته است که عزیزامو از دست دادم بعد میگی الکی ؟
بدش به من بچه رو نمیخوام دستت بهش بخوره فکر کردی چون گریه نمیکنم یادم رفته ؟
من به خاطر آرمان گریه نمیکنم که داداشم نابود نشه که بفهمه اگه اونا نیستن من هستم حالا فهمیدی ؟
بـــــدش به مـــن داداشــــمو

آرمانو از تپی بغلش کشیدم که بیدار شد باز سرشو روی شونم گذاشتم و سریع با حالت دو تا در خونه رفتم آرمان درست پشت سرم رسیدو گفت : وایسا کارت دارم به خدا من منظوری نداشتم من میخــ

_میخواستی چی هـــان ؟ میخواستی داغ دلمو تازه کنی ؟
تو چی میخواستی تو بجز ازار من چیز دیگه ای میخواستی درو باز کردم و سریع وارد حیاط شدم درو باز کردم که فقط رها روی مبل نشسته بود
و تلویزیون تماشا میکرد خدارو شکرکردم که عمو و زن عمو نیستن که بخوام بهشون جواب پس بدم
سریع جواب سلامشو دادم رفتم توی اتاق درشو قفل کردم

در اتاق زده شد رفتم سمت درو بازش کردم رها بی حرف آرمان، رو بهم داد، رفت.

بغلش کردم و روی تخت نشستم
توی خواب خیلی مظلوم بود ذهنم درگیر بود

من همیشه دوست داشتم یه کاره ای بشم ولی حالا مونده بودم که چکار کنم یعنی منی که این همه درس میخوندم باید ولش میکردم ؟
پس داداشم چی ؟

خب میموند خونه ی عمو رها هم که درس نمیخوند ازش نگه داری میکرد
ولی نه نمیشد مامان و بابا حلالم نمیکردن..

اگه میرفتم پی خودم و داداشم رو میسپوردم دست یکی دیگه

****
صبح از خواب بیدار شدم جلوی اینه موندم و فکرم رفت دنبال دوماه گذشته

من هنوزم خونه ای عمو بودم اونا اجازه نمیدادن تنها زندگی کنم دیگه تصمیممو گرفته بودم

من باید دانشگاه میرفتم داداشم خیلی با رها جور شده بود، خدارو شکر اصلا خونه ای عمم ناراحت نبود

فقط بعضی مواقع یکیو که میدید سریع یاد پدرو مادرم میوفتاد و سراغشونو میگرفت

عمو هم وقتی این رفتار های آرمان رو دید تصمیمش قطعی شد برای نگه داشتن ما توی خونه اش

چون میگفت اگه برید توی اون خونه و آرمان پدر مادرشو نبینه حالش بدتر میشه و افسردگی میگیره

منم فقط به خاطر داداشم قبول کرده بودم

یک دست مانتو شلوار مشکی که دیگه همدم این روزهام بود پوشیدم و خیلی ساده بیرون رفتم

سلام کردم و پشت میز نشستم
سینان هم اومد وقتی مقنعه سر منو دید با طعنه گفت : جایی تشریف میبرید دختر عمو ؟

مثل خودش با طعنه جواب دادم : اره دانشگاه مشکلی دارین

عمو : میدونستم بهترین تصمیم رو میگیری دخترم منتظر بودم زودتر از اینا این تصمیم رو بگیری ولی با اینکه دیر شد بازم من خوشحالم

لبخندی زدم و با خجالت سر زیر انداختم و با ناراحتی رو به زنعمو که با لبخند نگاهم میکرد و عمو که با تحسین نگاهم میکرد گفتم

_عمو زنعمو واقعا شرمندم به خاطر من هیچ فامیلی سراغتون رو نمیگیره

عمو : هیس دختر ساکت این حرفا چیه مگه مهمه ؟ این خانواده همیشه عادتشون این بوده وقتی پدرم با تمام بزرگی و مردم شناسیش اینقدر کینه ای شد
معلومه که بقیه هم همین میشن تقصیر ما نیست بزار خوش باشن مگه اون موقع که بودن چه سودی برای من داشت

+پاشو حالا دیرت نشه دیرتر برسی راهت نمیدم سر کلاس ها گفته باشم پاشو برو

زن عمو زد روی دست خودشو رو به سینان گفت : اع وا مادر خاک بر سرم تا تو موندی میخوای سها خودش رانندگی کنه خجالت بکش پاشو برو آماده شو با هم برید پاشو ببینم

+مـــامــــان مگه من شوفر اینم خودش ماشین داره بره

_زنعمم منم اصلا دوست ندارم با این برم خودم ماشین دارم

+دختر عمو این به درخت میگن منم قرار نیست تورو ببرم

_ولی ما به خروس هم این میگیم

خواست حرفی بزنه که عمو پادرمیونی کردو گفت : ببینم دخترمو اذیت کردی گوشاتو میپیچونم
دخترم توام لج نکن دیگه تا سینان هست بهتره باهاش بری و بیای

با حرص نگاهی به سینان کردم که اونم بدتر از من بود دیگه توی خونه ای عمو به این رفتار های ما عادت کرده بودن

سینان جلوتر از من راه افتاد سمت در منم بعد از خداحافظی پشت سرش راه افتادم

سوار ماشین که شدم درو محکم بستم که سینان نگاهم کردو گفت : هوی دختر عمو مثل آدم ببندش

_اینجا ادمی نمیبینم که مثل اون ببندمش

+من تورو ادم نکنم سینان نیستم حالا بشینو نگاه کن حالتو باید بگیرم پرو

_اخه اهلش نیستی پسر عمو تو و چی به این حرفا یه دفع دستت اوف میشه

+خودت خواستی ها

پوزخندی به طرز فکرش زدم و به رو به رو خیره شدم تا رسیدن به دانشگاه دیگه هیچ کدوم هیچ حرفی نزدیم

تا وارد دانشگاه شدم کامی و سمانه رو دیدم که نشستن روی نیمکت توی حیاط بدون توجه به سینان که پشت سرم بود دویدم سمتوشون و از پشت دوتا پس گردنی زدم تو سرشون

کامران عصبی برگشت سمتم که حرفی بزنه ولی با دیدن من با تعجب نگاهم کرد که سمانه هم برگشت سمتم تا به خودشون بیان رفتم و خودمو جا کردم بینشون کامران زودتر به خودش اومد

7 دیدگاه

  1. سلام ببخشید من یه رمان نوشتم می خوام اون رو به زارم توی سایتتون به صورت الاین چجوریع اصلا میشه

  2. نویسنده راحله

    سلام ادمین ببخشید میشه سریع تر جوابم رو بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.