خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۳۲

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با اومدن یه پرستار ازش خواهش کردم ارمان روی دوتا صندلی کنارم دراز کنه که اونم بعد از کلی نه اوردن بالاخره راضی شد.
تا خواستم من هم چشمام رو ببندم یادم افتاد که تمام پولام و کیف و وسایلم توی ماشین اون مرد بود…. ای وااای من چقدر ساده رفتار کرده بودم.
باز هم پرستار رو صدا زدم که این بار به سمتم اومد و من ازش سوال کردم که اون مرد کیف و کوله ای بهشون داد که اون هم رد کرد این قضیه رو گفت هیچ چیزی تحویل نگرفتن.
احساس کردم با این خبر درد زیر دلم بیشتر شد که صورتم جمع شد و اخی زیر لب با خودم تکرار کردم.
_خوبی؟!
تا لبام از هم باز کردم گفتم: اییییی….
پرستار رفت و با امپول برگشت و مواد داخلش که مطمئنا چیزی جز مسکن نمیتونست باشه توی سرمم خالی کرد.
_عجب مردایی پیدا میشنا… شب اول رابطه زنش با یه بچه میزاره تو بیمارستان و میره.
این اخرین چیزی بود که شنیدم و چشمام بسته شد و به عالم خواب رفتم.
****
این بار که چشمام باز کردم نور کامل افتاب رو حس میکردم که از پنجره به روی تخت افتاده.
چشم گردوندم برای دیدن ارمان ولی ندیدمش.
ترسیده و نگرانش شدم تا خواستم زنگ کناریم رو فشار بدم ارمان همراه یه زن چادری تپل که سنی ازش گذشته بود اومد.
_سلام…
زن با دیدن چشمای باز من مشبایی که توش خوراکی بود به دست ارمان داد و گفت: سلام دخترم…
وقتی قیافه متعجب من رو دید گفت: وقتی اومدم خواب بودی ، پسرم گفت که دیروز تو ماشینش حالت بد شده و توی این شهر غریب هستی.
لحن صداش اونقدر با ارمش بود که خیلی ناخوداگاه بدون هیچ حرفی منتطر بودم ادامه بده.
روی صندلی اضافه کنار ارمان نشست و کمکش کرد کیک توی دستش باز کنه.
_وقتی گفت دیگه نفهمیدم چه جوری خودم رسوندم…. اخه قربونش برم اقا عاشق غریبه هایی که وارد شهرش میشن.

_کلی دعواش کردم که چرا این طفل معصوم گداشته بیمارستان اومده…..
و بعد به ارمانی که همراه با کیک شیر کاکائو میخورد اشاره کرد.
_ممنون… راضی به زحمتتون نبودم.
_خواهش میکنم دخترم، راستی وسایلتون خونه هستش، چون محمد بچه ام میره اژانس نمیتونست تو ماشین نگهشون داره.
با این حرفش از فکرهای زشتی که مغزم رو پر کرده بود پیش وجدانم خجالت کشیدم، چقدر اخلاقم عوض شده بود …. زود قضاوت میکردم کاری که کمتر زمانی پیش می اومد انجامش بدم ولی حالا ….
_ابجیم چی پس؟!!!
_اونم میبریم… بزار دکترش بیاد.
با حرفاشون به خودم اومد و با زهم تشکر کردم که زن گفت: ای بابا جانم من که ‌کار خاصی نکردم… صبح تا شب تو خونه تنهام الان اینجا با شما دو نفر… دو تا زائر خوبه امام رضا.
لبخندی زدم که ازم پرسید چیزی لازم دارم سرم تکون دادم که این بار رفت و به همراه پرستار و دکتری که اول دیده بودم برگشت.
از اینکه بخواد دکتر بازم اون حرفا رو تکرار کنه کلی استرس داشتم ولی بعد از اینکه گفت میتونم ترخیص شم حرفی نزد و رفت… و من چقدر ممنونش بودم.
با پوشیدن لباسام اونم با کمک زن که هنوز اسمش رو هم نمیدونستم همراه هم از اونجا خارم شدیم.
با رسیدن به در نگهبانی تازه یادم افتاد که من هزینه‌ی بیمارستان رو پرداخت نکردم…
_ببخشید یه لحظه وایستین.
زن به سمتم برگشت و گفت: چیه مادر؟! بازم درد داری…. برگردیم.
_نه درد ندارم ولی ما که هزینه بیمارستان رو پرداخت نکردیم تا….
زن خیلی زود متوجه شد و با لبخند گفت: بیا مادر بیا بریم، پرداخت شده.
_یعنی چی… من که…؟!!!
اینبار بازوم گرفت و به ارمان گفت: اهای مرد کوچک از دست ابجیت بگیر که بریم تا اون غذای خوشمزه ای که گفتم براتون درست کنم.
ارمان هم سریع ذوق زده اخ جونی گفت و از بازوم گرفت و من رو با حال نامشخصی به حرکت دراورد.

با رسیدن به همون ماشین همون مرد دیشبی شرمنده سرم پایین بردم که مادرش دست روی کمرم گذاشت و گفت: بشین دختر… بشین خوب نیست سرپا وایستی این همه.
_اخه ما میخوایم بریم ترمینال، زحمت نمیدیم بیشتر از این….
زن تا خواست حرفی بزند، مرد گفت: باسه ولی قبلش باید امانتی هاتون که پیش ماست رو بگیرید یا نه؟!
حق با او بود پس بر روی صندلی عقب ماشین در ‌کنار ارمان نشستم.
مسافت تقریبا زیادی طی شد و ما به ساختمانی نما اجری در کوچه ای تقریبا ساکت رسیدیم.
با پیاده شدن انها ما نیز پیاده شدیم.
_بفرمایید دخترم….
با وجود اینکه اصلا دلم بیشتر از این رضا نبود برای اذیت کردنشان ولی عجیب احساس گرسنگی و ضعف میکردم، پس وارد خانه سه طبقه ساده در عین حال مرتبشان شدم.
در طبقه دوم را باز کرد و بعد از وارد شدنش من را نیز به داخل راهنمایی کرد.
داخل خانه همانند بیرونش از تمییزی برق میزد.
_بیا دخترم… بیا این اتاق تا تو یه استراحت کوچیک بکنی منم ناهار بار بزارم که الاناس صدای محمد بلند بشه.
از اینکه اینطور بدون سوال پرسیدن زیاد و کنجکاوی رفتار میکرد دلم را برای گوش دادن به حرف هایش راضی میکرد.
وارد اتاقی که فقط تک تختی به همراه میز تحریری در ان بود با قدم های کوتاه به یمت تخت رفتم.
در باز شد و من به خیال اینکه حتما ان زن هست به خود تکانی دادم ولی با دیدن ارمان که ذوق کرده به سمتم امد من دستام رو برای بغل گرفتش از هم دیگه بازشون ‌کردم.
_بیا عشق ابجی.
سفت لباسم چسبید و گفت: ابجی ما اینجا میمونیم؟!
_نه عزیزم… فقط اومدیم وسایلمون بگیریم و بریم.
_ولی من عمو محمد رو دوست دارم بهم قول داده ببرم زمین فوتبال.
از اینکه اینقدر با مردهای جوان خوب ارتباط میگرفت لجم گرفت و گفتم: خوب نیست ادم با همه اینقدر زود صمیمی بشه.

با حرفم توی خودش جمع شد که یکم از خودم فاصله دادمش اما با حرفی که زد شوکه شده تکون نخوردم.
_پس به خاطر همین از پیش عمو سهیل رفتیم؟!
با اوردن اسمش تمام بدنم لرزید یاد تمام اون ساعتایی افتادم که من با چشمای اشکی نظارگر وحشگریاش بودم.
_اون عموی تو نیست…. اون هیچی تو نیست، دیگه نشنونم این حرف رو زدی فهمیدی ارمان؟!
با ترس سرش تکون داد که تقه به در خورد و من گفتم: بفرمایید.
زن همراه یه سینی شربت و میوه های خوش رنگ نزدیک شد و گفت: بفرمایید ….
تشکری کردم و ارمان هم همینطور که زن بعد از دادن لیوان به دستم گفت: اسمم اشرفه… اسم تو چی دخترم؟!
_سها.
لبخند زد و گفت: چه اسم قشنگی….
_ممنون.
_بخور سها جان جون بگیری دخترم… منم برم یه سر به غذا بزنم.
باز هم تعارفات معمولی رد و بدل شد که اون رفت و ارمان با قیافه ای تو هم به میوه ها زل زد.
_چرا من نباید با کسی صمیمی بشم.
توضیح دادن سخت بود… و واقعا توی این شرایط برای منی که از هر لحاظ توی فشار بودم غیر ممکن…پس سعی کردم با چندتا جمله قانعش کنم هرچند که ارمان بچه باهاوشی بود و وقتی دید من برای حرف زدن تعلل میکنم گفت: ابجی زرم کارتون ببینم؟!
سرم تکون دادم و خودم چشمام بستم و خوابیدم.
اینبار وقتی چشمام باز کردم بین سرمای استخون سوزی بودم.
دور و برم توب نگاه کردم تا اثر و نشونه ای از ادمی پیدا کنم ولی کسی نبود تا اینکه دستی روی شونه ام نشست.
با وحشت به سمتش چرخیدم و توی دلم خدا رو صدا زدم که مقابلم بابام رو دیدم… باورم نمیشد اخه چه طور ممکن بود توی این کوهستان بابا باشه.
زیر لب اسمش صدا زدم که اخماش توی هم رفت.
_بد کردی… خیلی خیلی…. بد کردی، چطور ممکن تو سهای من باشی؟!

با چشمای گریون نگاهش کردم که ادامه داد: دختر من… سهای من کی اینقدر ضعیف شد؟!! من الان دیگه با چه امیدی ارمان رو به تو بسپارم؟
با این حرف جوری مغزم سوت کشید که با وحشت چشمام باز کردم وقتی دور و برم رو نگاه انداختم توی اون اتاقی که خوابم برده بود … بودم.
اروم از اتاق بیرون می یام که اینبار ارمان روی کاناپه جلوی تلویزیون میبینم.
_بیدار شدی مادر… بیا قربون شکلت بشم بیا اینجا.
به سمت اشپزخونه رفتم که اشاره کرد تا کنار یفره پهن کرده با کلی سلیقه بشینم.
_ارمان بچه گشنه اش بود ناهارش رو خورد…. محمد هم همین الاناست که بیاد.
_تشکری کردم که پسوندش سلام بلندی رو از پشت سرم شنیدم.
_سلام مادر الحق که حلال زاده اییی… بیا بشین که خوب موقع اومدی.
_بزار دستام بشور مامان جان الان می یام… شما مشغول شید.
با این حرف از جلو در اشپزخونه رفت.
_بخور مادر….از برنج خوب بریز.
_خیلی زحمت کشیدین ممنون.
با مهربونی توی جوابم گفت: چه زحمتی مادر همون ناهاری که درست میکردم یکی دوتا پیمون برنجش اضافه کردم.
درحال خوردن بودم که اون هم اومد و سر سفره نشست.
یاالله‌ای گفت که خودم رو جمع تر کردم و بیشتر خجالت زده شدم.
_ببخشید ما مزاحم….
درحالی که با کفگیر برای خودش برنج میریخت گفت: این حرف رو نزن ابجی مهمون اقا انگار که مهمون ماست… فرقی نمیکنه.
ناهار توی سکوت کم و بیش خورده شد و من برای شستن ظرف ها جلو رفتم که زن نزاشت و ازم خواست برم استراحت کنم.
_برو دختررر… تو حال نداری که وقت زیاده واسه شستن چهارتا تیکه ظرف.
با شرمندگی از اشپزخونه بیرون اومدم که ارمان رو خوابیده روی کاناپه دیدم.
خواستم بغلش کنم که محمد گفت: شما نمیخواد من برش میدارم….

با بلند کردن ارمان من هم جلوتر رفتم تا در اتاق را باز کنم.
وارد اتاق شد ارمان روی تخت گذاشت که تشکری زیر لب کردم و گفت: بابت تمام این زحمتایی که دادم واقعا شرمنده ام… راستی حساب کرایه تون و بیمارستان بگید که….
_حساب شده اس ابجی.
همین و بعد رفت حتی اجازه نداد که مخالفت کنم …. اخه چه طور میشد که یه ادم اینقدر رفتارش بی دلیل خوب باشه.
وسایل کنار تخت نظرم رو جلب کرد که در اتاق رو بستم و به سمتشون رفتم.
داخلش باز کردم نه به خاطر اینکه شاید از توش چیزی کم شده باشه …بازش کردم چون میخواستم ببینم چه چیزایی با خودم برداشتم که توی اون روز با عجله داخلش پنهون کرده بودم.
با دیدن وسایلی که هول هولی داخل کوله مهد ارمان انداخته بودم سرگرم بودم که صدای زن رو از پشت سر شنیدم.
_بفرما عزیزم…
به سمتش چرخیدم که دیدم با سینی چایی نزدیکم اومد.
_چرا زحمت کشیدین.
کنارم نشست و گفت: زحمتی نیست مادر… ناقابله.
با لبخند نگاهش کردم که گفت: چند وقت اومدی اینجا؟!
دروغ گفتن به این چشم ها کار سختی بود … دستام رو بهم گره زدم و گفتم: چند وقتی هست به خاطر همون میخواستم دیشب برگردم.
سری تکان داد که در جوابش گفتم: ببخشید من به پسرتون هم گفتم که باید هزینه اژانس و بیمارستان رو پرداخت کنم ولی ایشون نگفتن لطفا شما ازشون بپرسید.
لبخندی زد و گفت: وقتی خودش حرفی نزده من چی بگم مامان جان پول خودش دیگه نمیخواست که میگفت… وگرنه محمد من اهل تعارف کردن نیست خیالت راحت.
تا خواست حرفی بزنه صدای حاج خانم گفتن اقا محمد بلند شد.
_من برم مامان جان ببینم پسرمون چی میخواد.

با سختی از روی زمین بلند شد که خیلی ناغافل گفتم: فقط بهشون بگید بی زحمت شب مسافر قبول نکن چون ما باید بریم.
با تعجب سمتم چرخید و گفت: برید؟!
_بله باید بریم اشرف خانم.
_ولی تو که هنوز حالت خوب نشده مامان جان حالا چه عجله‌ای….
از روی زمین بلند شدم و گفتم: نه خیلی بهترم به لطف شما و پسرتون.
دستی روی بازوم کشید و گفت: چی بگم دخترم هر جور راحتی ولی این بدون این خونه تا هر وقت که دلت بخواد و بتونی پذیرای تو داداشت هست.
تسکری کردم که رفت.
منم بعد از خوردن چایی با سینی به بیرون از اتاق رفتم که متوجه شدم اشرف خانم روی کاناپه خوابش برده.
اروم استکان ها رو شستم و دوباره به اتاق برگشتم و نمیدونم چی شد که خیلی یهویی دوباره خوابم برد.
_سها خودت بیاااا بیرون تو نیومدم سراغت….
با صدای بلندی که توی سرم چرخید چشمام باز کردم دور تا دورم نگاه کردم همون اتاق توی همون اتاقس این صدا چه طور ممکنه؟!!!
وحشت زده به در بسته خیره مونده بودم که ضربه ای محکم روَ خورده میشه.
_د باز کن تا نشکوندمش…. تو مگه بی صاحابیییییی اره بی صاحبی تو که اومدی اینجا…… اینجا که یه پسر عذب داره؟!!!!!!
با شوک به در خیره مونده بودم که همون لحظه در با شتاب شکسته شد….
هین کشداری کشیدم و از ترس توی جام خشکم زده بود که به سمتم هجوم اورد و گفت: میکشمت سهاااااا… من تیکه تیکه ات میکنم تو رو بیشرف اینجا تو خونه غریبه چه غلطی میکنی تو….؟!!!!
با گرفتن بازم با تمام وجود جیغ کشیدم که با صدای یا البفضل چشمام باز کردم…..
_سها جان دخترم….
گیج گیج نگاهش میکردم ، همه چی خواب بود یعنی؟! امکان نداشت….
ارمان دستم گرفته بود و با ترس نگام میکرد.

لیوان اب که به لبام چسبید نگاه شوکه زدم از ارمان گرفتم و به اشرف خانم که سعی داشت ارومم کنه خیره شدم.
_بخور دختر …خواب دیدی؟! طوری نیست…. یکم از این اب بخور مادر چند بار تو دلت صلوات بفرست…..
بعد رو به ارمان که تنگ من نشسته بود گفت: پسرم طوری نشده که ابجی فقط خواب بد دیده… مگه نه سها جان؟!
به سختی سرم تکون دادم که اشرف خانم لبخندی زد و لیوان به دستم داد.
_بیا بریم پسرم مگه تو کارتون نگاه نمیکردی؟!
ارمان گفت: نه میخوام پیش ابجیم بمونم ترسیده….
اشرف خانم دستی روی موهای ارمان کشید و گفت: نه پسرم… ابجیت یکم تو فکر رفته همین بیا با هم بریم من واسه تو چی دارم بخوری.
_من وقتی تو خواب میترسیدم من تنها نمیزاشتن مامان و بابام …… پس منم ابجی تنها نمیزارم.
اشرف خانم که دید اصرار بیجاست رو به من گفت: دخترم حالت خوبه؟!
_بله….
ولی خوب نبودم تمام تنم از وحشت میلرزید… از اون بی شرفی که خواب و بیداریم رو پر کرده بود از تنش…
_با چشم اشاره ای به ارمان کرد که به ناچار بغلش کردم و گفتم: داداشی دیگه من خوبم برو کارتون ببین.
نگاهی به چشمام کرد و گفت: باشه فقط دیگه گریه نکنیااا… هر وقت ترسیدی صدام کن.
ردی موهاش بوسیدم که از اتاق بیرون رفت.
_چیزی لازم داری دخترم؟!
_نه ممنون…
اره احتیاج داشتم یه ادمی که حمایتم کنه، من از اون غول بی شاخ دم که عین بخت افتاده بود رو زندگیم میترسیدم…. حتی فکر روبه رویی دوباره باهاش من تا مرز سکته میبرد…. باید همین امشب ازش دور میشد باید میرفتم واسه همیشه.
وقتی در باز کردکه بره بیرون دلم تواست باهاش صحبت کنم… من که همین امشب قرار بود برم چرا با یکی واسه سبک شدنم صحبت نکنم؟! ولی نه … چی بگم، شاید اونم درمورد فکرای بدی کن.

 

دانلود آهنگ جدید احسان دریا دل همینک در رسانه نگین موزیک لینک دانلود آهنگ : https://xip.li/MCNSwq

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.