خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۲۲

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

نمیدونستم چی بگم که خودش به دادم رسید.
_خواب بد دیدی؟!
به ناچار از روی تایید سرم تکون دادم که از حالت دراز کشیده بلند شد و دستم گرفت و توی بغلش فرستاد.
_ الان خوبی؟!
عطر تنش حالم بد میکرد ولی چاره ای نبود به خاطر اینکه اعتمادش جلب کنم لازم بود.
_اره… میشه، یعنی میشه من…
_ چی شده سها حرفت بزن.
مضخرف بود ولی باید میگفتم.
_میشه من امشب اینجا بمونم؟!
لحظه ای دستاش دور تنم شل شد و من رو از خودش فاصله داد.
مطمئنا اون هم از این همه تغییر یکهویی تعجب کرده بود.
دستش روی پیشونیم گذاشت که با حرص کنارش زدم و گفتم: من اصلا میرم تو اتاقم.
تا خواستم از بغلش بیرون بیام دستش دورم سفت کرد و گفت: لازم نکرده قهر کنی لوس خانم…. باشه اینجا بخواب.
نگاهی به تخت جمع و جور یه نفرهکردم و گفتم: بالش و بقیه چیزا تو اتاقم هست میتونی بیاری رو زمین بخوابی.
_من بخوابم زمین؟
سرم به نشونه تایید بازم تکون دادم که گفت: زبون نداری مگه تو؟!
برای اینکه حرفی بهش نزنم سرم کج کردم و نگاه ازش گرفتم که با یه حرکت من کنار خودش خوابوند و گفت: اگه حرفی بزنی میفرستمت تو اتاقت….
چقدر پرو شده فکر کرده واقعا من ترسیدم از حرص دندونام بهم فشار دادم که دستاش توی اونجای تنگ دورم پیچید و با خیال راحت خوابش برد ولی من که احساس خفگی میکردم تمام سعیم رو کردم تا بی سرو صدا گوشیش رو بردارم اما موفق نبودم که همونجوری توی بغلش خوابم برد.
با چرخشی که به خودم رخ تو رخ با سهیل شدم که دیدم چشماش بازه و با هیزی تمام زل زده به جاهای ممنوعه.
عصبی از جام بلند شدم و گفتم: برو کنار ببینم….
_دوباره روز شد ؟!
ببشعور داشت بهم تیکه می انداخت.

چندبار نفس عمیق کشیدم و با تنه ای ازش فاصله گرفتم که پوزخندی صدا دار زد.
از اتاق که بیرون اومدم ارمان هم همزمان از اتاق بیرون اومد و با تعجب نگام کرد و گفت: ابجی تو چرا تو اتاق عمو بودی…
اوف همین کم داشتم ، لبخندی زدم و گفتم:اول سلام، بعدم عمو گفته بود بیدارش کنم… الان برو دست و روت بشور بیا صبحونه.
سری تکون داد و رفت که منم وارد اشپزخونه شدم.
نمیدونستم چی کار باید بکنم یعنی میشد گوشیش رو برای چند لحطه گیر بیارم…
نفس عمیقی کشیدم که دستش وورم گرد شد و من با ترس هین بلندی کشیدم.
_هیششش….. منم.
با حرص خواستم بهش حرفی بزنم که دیدم اینجوری نمیشه اون گوشی لعنتی و ازادیم رو به دست بیارم پس باید هر جوری که شده باهاش مدارا میکردم.
_ترسوندیم.
اول تعجب کرد ولی بعد لبخندی زد و گفت: بیا بشین من خودم اماده میکنم.
_نه خودم میتونم تو برو ببین این ارمان کجا مونده.
با اینکه هنوز هضمش نکرده سری تکون داد و رفت.
از این که اینجوری باهاش حرف زدم احساس مضخرفی داشتم ولی خوب چاره ای هم نبود.
با اومدنشون با سر و صدا منم هم کنارشون نشستم که سهیل لیوان شیری رو پر کرد و جلوم گذاشت.
ته دلم خنده ام گرفته بود که احساس میکرد دلم باهاش صاف شده.
_ممنونم.
لبخندی زد سر تکون داد که بعد از خوردن صبحونه گفت: خب دیگه ارمان برو اماده شو که بریم.
ارمان که رفت بهم نگاه کرد طولانی طوری که سرم تکون دادم و گفتم: طوری شده؟!
ابرویی که بالا رفته بود رو پایین داد و گفت: یعنی باور کنم الانت رو؟!
ته دلم لرزید که سرش رو با تایید تکون داد و گفت: معلومه که باید باور کنم…. شاید واقعا متوجه شدی که جز منناهی برای تو نیست.
حالم داشت بهم میخورد از حرفاش ولی برای اینکه شک نکنه در جوابش گفتم: اره تازه فهمیدم اگه تو نباشی من یه زن تنهام بین یه مشت غریبه.

_خوشحالم که بالاخره متوجه شدی …. پس به همین زودی باید بیافتم سراغ کارها تا بتونیم به معنی واقعی کنارتون باشم.
متجب گفتم: یعنی چی؟!
خونسرد جواب داد: عقد…. باید عقد کنیم و یه مراسم خودمونی بگیریم.
دیگه داشتم کنترلم از دست میدادم که ارمان اومد و گفت: عمو بریم دیگه من حاضر شدم.
نفهمیدم چه جوری رفتن من چه جوری باهاشون خداحافظی کردم وقتی به خودم اومدم که به شدت توی صورت اب میزدم.
ابی که باعث بشه اتیش درونم رو خاموش کنه….. با عصبانیت به سمت خونه رفتم و هر چی که توی دستم می اومد رو به این طرف و اونطرف پرتاب کردم.
صدای در اومد و به سمتش رفتم تا شاید اینجوری از این خراب شده راه نجاتی باشه.
_اهای همسایه به نسبت محترم مردم مریض دارن تو خونه شوناااا… این چه وضعیه؟!
خواستم حرفی بزنم که صدای نحس سهیل رو شنیدم.
_چی شده؟!
نمیفهمیدم دیگه اون مرد چی گفت چون با سرعت خودم رو تو اتاق قائم کردم.
صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد از اون صدا کردنش رو….
_سهااا…. سها کجایییی؟!!!
با صدایی اروم گفتم: اینجام.
در اتاق رو باز کرد و نگاهی به قیافه زارم انداخت و گفت: چت شده؟! خونه چرا این ریختی شده؟!
با ترسی که همش صحنه سازی بود گفتم: سوسک.
چشماش درشت شده بود ولی سریع به خودش اومد و بلند بلند خندید و گفت: تو …. یعنی تو به خاطر یه سوسک اینجوری گریه کردی؟! و خونه رو ترکوندی.
حرفی نزدم ولی تو دلم گفتم” تو بیشتر شبیه موش یا کفتاری که توی زندگی من اومدی”
_بیا … بیا اینجا ببینم.
تو همین حال که این حرف رو زد با دستای باز به سمتم اومد و گفت: اخه من چه جوری تو رو باید توی بغلم داشته باشم و خودم رو کنترل کنم؟!!!!

با چلوندنه شدنم توسطش حالم از خودم بهم خورد به خاطر همین فیلم بازی کردن.
_جونم …. عزیز دلم، من اینجا تو دیگه هیچ نگران نباش باشه؟!
اون حرف میزد و من فقط به خودم لعنت میفرستادم و بس.
بعد از کلی چرخ خوردن بی سود و فایده اش تو خونه با لبخند گفت: امروز بعد از برگشتن از کار می یام خونه رو سم پاشی میکنم.
_یعنی میری؟!
خودمم از سوالم جا خوردم چه برسه به اون که مثل تیتاپ گرفته ها چشماش برق افتاد.
_اره ولی زودی برمیگردم تو هم نمیخواد بترسی برو تو اتاقت الان تلوزیون اونجا رو راه می اندازم.
_خب… خب منم بیام.
سری به دو طرف تکون داد و گفت: نه عزیزم اونجا که جای یه خانمی مثل تو نیست.
_ تو به من اعتماد نداری؟!
نگاهی طولانی بهم کرد و خواست بیاد سمتم که گفتم: نمیخواد خودت رو توجیح کنی برو…. عب نداره.
_سها؟!!!
سری به دو طرف تکون دادم و وارد اتاق شدم که پشت سرم اومد و کلی حرف زد ولی من دلم نمیخواست بهش گوش کنم که با بستن چشمام بهش فهموندم که خوابیدم.
اونم بعد از دست کشیدن روی موهام رفت.

****
چند روزی گذشت و توی این مدت فقط من تونسته بودم بیشتر بهش نزدیک بشم و اون هم یه جورایی برای من بیشتر وقت گذاشته بود و به خیالش بیشتر بهم نزدیک شده بود و هی برنامه هایی که از اینده داشت رو توی گوشم میخوند.
_ابجی؟!
با صدا زدن ارمان نگاهی بهش انداختم و برگه توی دستش ازش گرفتم که لبخندی زد و گفت: خاله پروانه گفت خیلی خوب بلد شدم…
به حروفی که با سختی و وسواس روی برگه نوشته شده بودن نگاه کردم و گفتم: تو کی اینا رو یاد گرفتی وروجک ابجی؟!
تخس شد و گفت: من بزرگ شدم تازشم وروجک نیستم.
سهیل که کنار دستم نشسته بود خندید و گفت: بله… بله اقا ارمان خیلی هم بزرگ شده و دوستاش هم دیگه….
_اععع عمو….

با تعجب به نزدیکیشون بهم دیگه تو این مدت نگاه کردم…که سهیل سریع متوجه تغییر قیافه ام شد و دستم رد توی دستش گرفت و گفت: ما دیگه خانواده شدیم سها جان….
بهش زل نمیزدم چون مطمئنا متوجه کینه توی چشمام میشد کپس باید جوری بهش ضربه میزدم که دیگه هیچ وقت این خیال رو با خودش نکنه، که میتونه من رو به دست بیاره.
لبخند زورکی زدم که این بار دستش رو دور تنم پیچوند و گفت: واسه پس فردا محضر رو اوکی کنم، به نظرت چه طوره؟! میتونیم اماده بشیم؟
چقدر هم عجله داشت فکر میکرد چه خبره؟!!!…..
لبخندی زورکی نثارش کردم و گفتم:اره، من خیلی خستم برم بخوابم.
لبخندی میزنه و میگه: باشه عزیزم برو ولی این بدون اخرین شبایی هست که تنهایی میخوابیم.
اینجای حرفش رو ارومترین حد ممکن گفت…. ولی به من یه حالت تهوع شدیدی وارد شد که سریع از دستش به داخل اتاقم پناه بردم.
مدام با خودم تکرار میکردم که همه چی یه دروغ محض و اون نمیتونه من رو مجبور کنه اما سرنوشت خواب دیگه ای رو برام دیده بود.
با همه نزدیکی که احساس میکرد بینمون بوجود اونده ولی هنوزم در خونه قفل بود و گوشی ها رو بهم برنمیگردوند.
شب متوجه باز و بسته شدن اتاق و نجواهای کنار گوشم شدم و بعد از رفتنش یه دل سیر واسه خودم و عشقی که هیچ سرانجامی نداشت کردم.
صبح هم وقتی بیدار شدم که هیچ کس توی خونه نبودم، به محض برگشتنش دلم دیگه طاقت نیاورد که صداش زدم و گفتم: ببین سهیل من دیگه نمیتونم…. یعنی نمیخوام اینجوری زندانی باشم تو‌……
_قول میدی که نری،! قول میدی تنهام نزاری؟! دورم نزنی؟

دانلود کامل آهنگ دیسلاو ایمان غلامی چقدر راحت در سایت نگین موزیک لینک دانلود کامل آهنگ: https://xip.li/rY9fn2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.