خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت۱۹

پارت۲۰

پارت۲۱

پارت۲۲

پارت۲۳

پارت۲۴

پارت۲۵

پارت۲۶

پارت۲۷

پارت۲۸

پارت۲۹

پارت۳۰

پارت۳۱

پارت۳۲

پارت۳۳

پارت۳۴

پارت۳۵

پارت۳۶

پارت۳۷

پارت۳۸

پارت آخر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

نویسنده:محیا داودی

ژانر:عاشقانه,طنز

قسمتی از رمان:

پرايد قشنگم و توي پاركينگ دانشگاه پارك كردم و خواستم از ماشين پياده شم.

بازم ديرم شده بود!
اصلا مگه ممكن بود يه روز من كلاس داشته باشم و به موقع برسم؟!

استغفرالله!
غرق همين افكارم بودم كه پاي راستم پيچ خورد و صداي خورد شدنش رو به وضوح شنيدم…
لعنتي انگار از وسط به دوتا قسمت تقسيم شد!
مچ به بالا و مچ به پايين!

بااينكه درد بدي توي پام پيچيده بود اما بااين حال من ديوونه تر از اوني بودم كه بخوام بخاطر پيچ خوردن پام غصه بخورم يا خم به ابروم بيارم!

پس طوري كه انگار اصلا اتفاقي نيفتاده شروع كردم به راه رفتن و البته رسيدن به كلاس…!
كلاسي كه خيالم از استادش راحت بود يه استاد پير غر غرو كه هرچند غر ميزد اما در نهايت ميگفت:
‘ خانم بي انظباط بالاخره تشريف آوردن’
و بعد هم اشاره ميكرد كه بشينم.
هر چند كه با همين غرغراش همه ي بچه هارو به خنده مينداخت اما خودش كوچك ترين لبخندي نميزد و فقط از بالاي عينك ته استكانيش نگاهم ميكرد.

فاصله اي تا كلاس نمونده بود و بالاخره بعد از چند ثانيه به در كلاس رسيدم.
نفسي گرفتم و در رو باز كردم.

در كمال تعجب همه ساكت نشسته بودن و خبري از استاد نبود!
انگار امروز نيومده بود يا هرچند غير ممكن،اما من زودتر از اون رسيده بودم!

لبخندي از سر رضايت زدم و به پونه نگاه كردم كه فقط زل زده بود بهم و هيچي نميگفت!

اما من برعكس پونه پر از انرژي و خنده بودم.
پس براش دستي تكون دادم و گفتم:
_ پونه ،يلدا جونت اومده تازه استاد غرولندم كه نيومده پس چرا مثل بز داري نگام ميكني؟!هوم؟!

اين رو گفتم و راه افتادم سمت صندليم كه درست توي انتهاي كلاس و كنار پونه بود اما با شنيدن صداي مردونه ي غير آشنايي سرجام ميخكوب شدم:
_ خانمِ يلدا بفرماييد بيرون
و پشت بند اين حرف همه زدن زير خنده!

با دلهره به سمت صدا برگشتم و با ديدن مرد فوق العاده شيك پوش و جووني كه دست به سينه نگاهم ميكرد به من من كردن افتادم!
اين ديگه كي بود؟!

فقط نگاهش ميكردم و انگار زبونم بند اومده بود كه يه تاي ابروش رو بالا انداخت:
_ پس گوشاتم سنگينه!

دوباره صداي خنده ي بچه ها بلند شد كه پونه با صداي آرومي گفت:
_ بيچاره شدي يلدا،اين استادِ جديده!

باورم نميشد!
يه آدم انقدر بدشانس؟!
چطور ممكن بود؟

نميدونستم چطوري بايد گندم رو جبران كنم كه بهم نزديك شد.
صداي قدم هاش روحم رو آزار ميداد،
با اين حال روبه روم ايستاد و شمرده شمرده گفت:
_ من به هيچ وجه نميتونم يه دانشجوي بي نظم رو تحمل كنم،به هيچ وجه!پس لطفا وقت كلاس رو نگير و برو بيرون
به مثل عادت هميشگيم با صداي نازكِ جيغم استاد كشيده اي گفتم و ادامه دادم:
_ فقط همين يبار

كه پوزخند پر غروري گوشه ي لب هاش نشست و به در اشاره كرد:
_ از دانشجوي لوسم خوشم نمياد حتي اگه يه دختر كاربلد مثل تو باشه…بيرون!

شونه اي بالا انداختم و بي توجه به صداي خنده هاي بچه ها راه افتادم سمت در اما قبل از اينكه برم بيرون به سمت استاد برگشتم و گفتم:
_ كم كم به اين دانشجوي لوستون عادت ميكنيد استاد!
كلافه پوفي كشيد :
_ مثل اينكه تو پررو تر از اين حرفايي،بيا بشين سر ترم باهم حساب ميكنيم.
لبخندي زدم و گفتم:
_ استاد!
كه خنده اش گرفت اما به روي خودش نياورد:
_ با اين لحنت نظرم رو عوض نميكني كه هيچ فقط بيشتر مصمم ميشم واسه بيرون كردن و همچنين مشروط كردنت..

نه اينكه از خودراضي باشم نه،
اما همه بهم ميگفتن اون چشم هاي سبزت سگ داره و آدم و ميگيره.
پس چي بهتر از يه چشم و ابرو اومدن واسه اين استاد جديد كه هيچ جوره دلم نميخواست از اولين جلسه باهام لج بيفته!

با چشم هاي روشنم كه بدجوري مظلوميت بهش مي اومد نگاهش كردم:
_ من كه چيزي نگفتم!
انگار ديگه كم آورده بود كه تك خنده اي كرد:
_ برو بشين ميخوام درس رو شروع كنم!

خب واسه شروع بد نبود،
فكر كنم چشم هام كار خودشون رو كرده بودن و حالا ميتونستم با خيال راحت برم و كنار پونه بشينم…
پونه كه چه عرض كنم؛
انقدر خنديده بود كه حالا از شدت خنده فقط بي صدا ميلرزيد و خودش يه فيلم كمدي بود براي اكران تو بهترين سينما هاي كشور!

با فكر به حرفم يه لبخند گله گشاد زدم و كنار پونه نشستم:
_ چته فقط داري ميلرزوني؟!

به زور لرزشش رو كنترل كرد و با زبوني سخت تر از زبون اشاره گفت:
_ بميري يلدا!بميري

كه شونه اي بالا انداختم:
_ ليسانسم و بگيرم چشم!
با پاش ضربه اي به پام زد:
_ اينطور كه تو اين استاد و پيچوندي تا دكترا ساپورتي عزيزم!

چپ چپ نگاهش كردم:
_ بعدش چي؟!
چشم هاي مشكي و خوشگلش رو روم ثابت نگهداشت:
_ اگه مجرد باشه ميريد سر خونه زندگيتون،هيچي ديگه مباركه!

با اخم گفتم:
_ گمشو ديوونه!

كه حالا با شنيدن صداي استاد كه بعد از نوشتن چندتا مطلب به سمتمون برگشته بود رو شنيدم:
_ دوباره خودم رو معرفي ميكنم،جاويد هستم..
استاد جديد شما كه بخاطر بازنشستگي يهويي استاد كريمي الآن در خدمتتونم

پونه با صداي آرومي زمزمه كرد:
_ پس اسمشم جاويدِ!چه قشنگ
و من حيرون موندم از اينكه استاد چطور صداش رو شنيد كه جواب داد:
_ جاويد فاميليمه،عمادِ جاويد هستم…

پس اسمش هم عماد بود!
استاد عمادِ جاويد.
زل زده بود به پونه و با يه لبخند مرموز نگاهش ميكرد
از اون لبخندا كه ميگفت:
‘حالت و گرفتم دانشجوي عزيزم’

و پونه هم بدتر از من خودش رو با در و پنجره و خودكار توي دستش مشغول كرده بود!
طوري كه انگار توي جهان هيچ چيز به جذابيت اجزاي كلاس نبوده و نيست!

با نشستن استاد جاويد،پشت ميز مخصوصش پونه نفس عميقي كشيد:
_ گوشاش خيلي تيزه!
سري به نشونه ي تاييد تكون دادم:
_ پس ساكت باشيم بهتره

و بعد از اين حرف ديگه پونه هم چيزي نگفت و درس امروز شروع شد.
آناتومي بدن انسان درسي بود كه از حالا با اين استاد به ظاهر مغرور شروع ميشد.

استاد درس ميداد و حالا ديگه كوچيك ترين توجهي نه به من داشت نه پونه!
انگار يه موجود ديگه بود…!
حداقل تو اين دانشگاه كه همه ي استادهاش يا سن بالا بودن يا اگه سنشونم مناسب بود تيپ و قيافه اي داشتن كه ازش چيزي نگم بهتره!

بالاخره كلاس تموم شد و بعد از خسته نباشيد جناب جاويد مثل چي با پونه بدو از كلاس پريديم بيرون.
دستام و بردم بالاي سرم و نفس عميقي كشيدم:
_آخيش

كه از پشت سر صداي استاد رو شنيدم:
_ اگه كلاس انقدر براتون خسته كنندست مجبور نيستيد بيايد خانمِ يلدا!
صداي قلبم رو به وضوح شنيدم…
آب دهنم رو قورت دادم و به سمتش برگشتم:

_نه اين چه حرفيه استاد كلاستون فوق العاده جذابه …اصلا چه درسي جذاب تر از آناتومي؟!
و بعد يه لبخند ضايع تحويلش دادم.
_امري نيست؟!
با يه پوزخند نگاهم كرد:

_حالا كه جذابه حواستون باشه جلسه ي بعد فقط يه دقيقه دير كنيد اجازه حضور نميدم خانم!
و بعد از كنارم رد شد.
بوي عطرش همچنان توي دماغم بود و فقط داشتم بو ميكشيدم تا بيشتر حسش كنم كه پونه قهقه اي زد و روبه روم وايساد:

_ديدي چه جذبه اي داشت؟!
لب و لوچم آويزون شد:
_دلم واسه استاد پيره تنگ شده پونه!
پونه با تمسخر نگاهم كرد:
_تو حتي فاميليشم نميدوني..اونوقت ميگي دلم تنگ شده؟!
زبونم رو براش در آوردم و از كيفش گرفتم و دنبال خودم كشيدم:
_ بيا بريم يه چيزي بخوريم كه تموم انرژيم سر اين استادِ از خود راضي تحليل رفت!

توي مسير بوديم كه يهو صداي نكره ي نچسب ترين پسر دنيا و از پشت سر شنيدم:
_اينكه جلسه اول استاد آدم و قهوه اي كنه خيلي بده نه؟
و بعد صداي خنده آبكي دخترا و پسراي احمق دورش كه مثلا عضو اكيپش بودن توي راهروي دانشگاه پيچيد.
دقيقا صداش از پشت سرم ميومد پس با يه حركت سريع برگشتم و براش زير پا انداختم و در كمال تعجب همه آقا فرزين پخش زمين شد…

4 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید
    ببخشید نمیدونستم کجا باید رمان درخواستی مو به عرضتون برسونم مجبور شدم این قسمت رو انتخاب کنم. لطفا اگه این نظر رو میخونید اعلام کنید که دفعه بعد باید چطور نظراتم رو خدمتتون ارائه کنم.
    لطفا رمان سر به رسوایی نوشته عسل رو در کانالتون دنبال کنید. ممنون به خاطر چنل و پیچ بی نظیرتون?

    • سلام ممنونم بابت لطفتون ختما پیگیر در خواستتون میشم اگه در دسترس بود بلافاصله قرار میدیم،شما هر نظری در خواستی یا انتقادی داشتید فرقی نداره از داخل سایت هرجا که خواستید پیامتونو بنویسید ما حواب میدیم با سپاس

  2. ببخشید چند روز به چند روز پارت می زارید ؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.