خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من پارت ۹

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

كه هول شدم و برگشتم تا شير آب رو ببندم كه پام ليز خورد و محكم روي سينه ي عماد فرود اومدم!

صداي فرياد عماد تو صداي آب گم شد اما من كه انگشت كوچيكه ي پام محكم به وان خورده بود و درد ميكرد اصلا تو حال خودم نبودم كه عماد داد زد:

_نميخواي بلند شي؟
نگاهش كردم كه قطره هاي آب محكم به صورتش ميخوردن و چشماش و بسته بود و صورتش رو جمع كرده بود!

نيم خيز شدم و آب رو بستم
كه نفس عميقي كشيد و با همون چشم هاي بسته اش سرش رو روي زمين گذاشت
و بعد بدون اينكه حواسم باشه باز روي سينه اش نشستم،
كه يهو سرش رو عين فنر بلند كرد و با اخم نگاهم كرد و بعد رنگ نگاهش عوض شد و فوراً سرش رو برگردوند،

اولش تعجب كردم اما با ياد آوري وضعيتم جيغي كشيدم و بلند شدم و عقب عقب رفتم كه يه دفعه افتادم توي وان و پاهام رفت هوا !

حالا ديگه عماد نشسته بود و صداي خنده هاي اون و جيغ هاي من حموم رو برداشته بود!

انقدر جيغ جيغ كردم كه انگار فشارم افتاد و با سر رفتم زير آب و نفس هام قطع شد و با فرياد هام حباب هاي بزرگ آب از دهنم در ميومد،
كه صداي گنگ و دور عماد رو شنيدم:

_يلدا
و طولي نكشيد كه بغلم كرد و من رو از توي وان بيرون آورد!

انگاري از مرگ نجات پيدا كرده بودم و حالا دلم ميخواست يه نفس عميق بكشم اما تا اومدم نفس بگيرم لب هاش و روي لب هام گذاشت كه تا مرز خفگي رفتم و لحظات آخر با جون كندن دستم و روي سينش كوبيدم كه سرش و بلند كرد و با تعجب نگاهم كرد!

با كشيدن چند تا نفس عميق كمي بهتر شدم
و با حس انگشتاش كه كمي روي بدنم تكون خورد جيغي كشيدم:
_چيكار ميكني؟!

با شنيدن اين حرفم انگشتاي دستش كه روي بدنم حركت ميكردن،ثابت ايستاد و طولي نكشيد كه من و گذاشت روي تخت!

تو خودم جمع شده بودم و واقعا داشتم از خجالت آب ميشدم كه روش و برگردوند و گفت:

_ من ميرم پايين فكر كنم ديگه كيك آمادست!
و راه افتاد سمت در،
هيچ حرفي نزدم و منتظر رفتنش موندم كه درست جلوي در ايستاد و بدون اينكه به سمتم برگرده با لحن خاصي گفت:

_ روز اولي كه ديدمت هيچوقت فكر نميكردم انقدر فوق العاده باشي!
و بعد با خنده ي ريزي از اتاق رفت بيرون.

با فكر به حرفش لبخند گله گشادي زدم و لبم و به دندون گرفتم و غرق فكر و خيالاي مسخره شدم كه يهو يادم افتاد با بدن خيس افتادم رو تخت عماد بيچاره و مثل فنر از جا پريدم!

تموم هيكلم روي تخت نقش بسته بود و از همه بيشتر موهام تخت رو خيس كرده بودن اما خب چاره اي نبود و خود عماد من و روي تخت گذاشته بود!

با فكر به اتفاقايي كه تو اين چند دقيقه افتاده بودن با خودم خنديدم و به طرف حوله و لباسام رفتم و شروع كردم به لباس پوشيدن،اما هنوز اون تيشرت مزين شده به آرد و تخم مرغم رو نپوشيده بودم و يه جورايي حالم بهم ميخورد از پوشيدنش كه يهو صداي بلند عماد به طبقه ي بالا و اتاق رسيد:

_سوخت…كيكم سوخت!
با دستم محكم كوبيدم به پيشونيم،لعنتي!
يه كيك ميخواستيم بخوريما
تيشرت خودم و يه جا گم و گور كردم و
فوري از كمد عماد يكي از تيشرت هاي مارك دارش و برداشتم و بدو بدو به سمت پايين رفتم و ديدم عماد توي آشپز خونه پشت به من با دستاش به ميز تكيه داده.
رفتم و رو به روش ايستادم:
_شاهكار آقارو
و بعد پوزخند صدا داري زدم
كه سرش و بالا آورد و خونسرد گفت:

_خيليم عالي شده
نشستم رو صندلي و دستم و زير چونم گذاشتم:
_خب منتظرم
رفت و ظرف و چاقو آورد و شروع كرد به برش زدن و گذاشت جلوم:
_ميبينم كه سوزونديش
در حالي كه پشت صندلي مينشست و براي خودش كيك برش ميزد جواب داد:

_نخير،نسوخته،شكلاتيه
پوزخندي زدم و مشغول خوردن شدم،
صداي خرت خرت من و عماد آشپزخونه رو برداشته بود كه نگاهش كردم و همينجوري با دهن پر كه اون كيك آجري رو ميجويدم گفتم:

_لعنتي از اون شكلاتي سوخته هاست!
و زدم زير خنده…

اولش با اخم زل زد بهم اما انگار خودشم طعم سوختگي و تو دهنش حس كرد كه با حالت با مزه اي شروع كرد به خنديدن:

_همش تقصير توعه ببين كيك خوشمزم به چه روزي افتاده
حالا ديگه خنده هام شدت گرفته بود كه جواب دادم:
_تو گند زدي،ب من چه
يه طور مظلومانه اي به كيك رو به روش زل زد و لب هاش و كج و كوله كرد
كه گفتم:

_ حالا ناراحت نباش،برام بهترش و ميخري يه كيك شكلاتي وانيلي خوشمزه
و لبخند سرخوشانه اي به روش پاشيدم كه جواب داد:

_به يه شرط!
يه تاي ابروم و بالا انداختم:
_چه شرطي؟
دست به سينه رو صندليش لم داد و گفت:
_ اول بخوريش

آب دهنم و به سختي قورت دادم و با چشمايي كه ميدونم داشت از حدقه ميزد بيرون نگاهش كردم:

_چ..چي؟!
كش و قوسي به بدنش داد و سرش و كج كرد و دوباره تكرار كرد:
_تا نخوريش نميخرم!
داشتم از اضراب پس ميافتادم بزور نفسي گرفتم:
_عُـ…عمراً
كه يهو از خنده تركيد و روي ميز ولو شد،

متعجب به كاراش نگاه ميكردم كه بين خنده هاش گفت:
_يعني انقدر بدمزست؟
ديگه داشتم حرصي ميشدم كه صورتم و جمع كردم و بلند گفتم:
_بسه عماد حتي ديگه فكرشم نكن!

كه خنده هاش و پايان داد و ظرف كيك و سر داد به سمتم و با حالت خاصي لب زد:
_كيك و بخور عزيزم،
بخورش تا من زنگ بزنم قنادي سر خيابون يه كيك برامون بفرسته!

و با پوزخند مسخره اي برام سر تكون داد…

دوباره گند زده بودم با اين تفاوت كه خرابكاريم فراتر از دفعه هاي قبل بود!
انقدر كه دلم ميخواست بزنم زير گريه يا نه،
يه جيغ بلند بزنم تا ديگه نخنده!

اما هيچكدوم از اين كارارو نكردم و دوباره نشستم رو صندليم كه با نفس عميقي به خنده هاش پايان داد و همينطور كه زل زده بود بهم گفت:
_وضع افكارت خيلي خرابه دختر!
چاره اي نبود!
خودم و زدم به اون راه و جواب دادم:

_راجع به چي حرف ميزني؟
و با خونسردي نگاهش كردم
كه ابروهاش رو بالا انداخت و آروم به طرفم خم شد!
يه كم هول شدم،
كه بيشتر خم شد روم و توي فاصله يك سانتي متريم دستش و دراز كرد و از اون طرفم گوشيش رو برداشت و دوباره خنديد!

چشم هام رو بستم و هر چند سخت اما سعي كردم آروم باشم
و بعد صندليم و به عقب هول دادم و همزمان گفتم:
_من و ببر خونه!

و قبل از اينكه جوابي بده بلند شدم و به سمت مانتو و شالم رفتم و تو سكوتِ عماد مانتوم رو تنم كردم كه حالا صداش به گوشم رسيد:
_تيشرت منم به اندازه تيشرت خودت به مانتوت ميادا!

و با لبخند كجِ گوشه ي لب هاش نگاهم كرد كه چشمام و ريز كردم و تو يه حركت سريع مانتوم و درآوردم و گفتم:
_رو تو كن اونور!
و خواستم تيشرت و از تنم در بيارم كه گفت:

_ميخواي دربياري در بيار،اما خب من فعلا نميبرمت خونه!
و با حالت با مزه و البته حرص دراري چشم و ابروش و بالا و پايين كرد كه از كارم منصرف شدم و روي يكي از مبل هاي توي سالن نشستم و گفتم:

_من گشنمه!
كه از آشپزخونه اومد بيرون و شماره ي يه رستوران و گرفت…
بعد از خوردن شام و جمع و جور كردن آشپزخونه،
برخلاف نظر عماد كه مامانش اينا چند روزي رفته بودن شمال و ميخواست من امشب پيشش بمونم راهي خونه شديم،
چون هم سر صبح كلاس داشتيم و هم اينكه مامان اجازه ي موندن نداده بود!

ماهِ ديشب به سرعت برق و باد با خورشيد توي آسمون تعويض شد و حالا ساعت از ٩صبح ميگذشت و توي كلاس كنار پونه نشسته بودم و مشغول تعريف بوديم كه بالاخره استاد جاويد تشريفشون و آوردن و كلاس غرق سكوت!

عماد مثل هميشه توي ١٥دقيقه درسش رو داد و بعد از تموم شدن درس همه مشغول نوت برداري شدن كه صداي فرزين و اون دوست دختر نخاله اش كه بعد از رد پيشنهاد دوستي فرزين به من،خودش و چسبونده بود به فرزين و هر جفتشون خيال ميكردن من دارم غصه رابطشون و ميخورم،
تمركز همه رو بهم ريخت!

صداي نوچ نوچ كلافه ي همه به نشونه ي اعتراض توي كلاس پيچيده بود اما خب اون دوتا نفهم تر از اين حرفا بودن كه بخوان ساكت شن و به كار خودشون ادامه ميداد كه
با صداي جدي عماد كه گفت:
_خانوم بيتا شادمان بفرماييد پايين كلاس و مبحث جلسه ي پيش رو براي بقيه توضيح بديد
هر دو ساكت شدن و بيتا با خونسردي و غرور مزخرف هميشگيش به سمت عماد رفت و كنار مولاژ انسان ايستاد كه عماد دست به سينه روبه روش ايستاد:

_همه منتظرن شروع كن!
و وقتي ديد بيتا مثل ماست وايساده و حرفي واسه گفتن نداره به مولاژ نزديك شد و با دست به قسمتايي كه توي جلسه ي قبل درس داده بود اشاره كرد و ادامه داد:
_اينم يه راهنمايي،هرچي كه جلسه ي قبل راجع به قسمتايي كه الان نشونت دادم درس دادم و توضيح بده!

بيتا كه قشنگ تابلو بود چيزي يادش نيست به سمت عماد كه دست به سينه ب طرف ما بود برگشت و خواست حرفي بزنه كه يه دفعه به گردن عماد خيره شد و و چشماش و ريز كرد و با دقت بيشتري بهش زل زد!

نميدونم چرا ولي خيلي از كار اين نكبت خانم بدم اومد كه يك دفعه متوجه بالا و پايين پريدن ابروهاش شدم و متعجب نگاهش كردم كه با حالت لوس و مسخره خودش گفت:
_استاد!

عماد با تعجب به سمتش برگشت،كه بيتا با يه لبخند كج و كوله شروع كرد به حرف زدن:
_من ميخوام درس و توضيح بدم اما خب يه چيزي حواسم و پرت ميكنه!
همه ي بچه ها گيج شده و من به علاوه ي گيج شدن حسابي هم حرصم گرفته بود كه با نوك انگشت شست و اشارش چسب اون دماغ گندش كه با ٣بار عمل هنوزم اندازه خرطوم فيل بود و لمس كرد و گفت:

_ كبودي گردنتون!
و بعد از اين تك خنده ها كه قشنگ بود ميخواد دلِ عماد و ببره زد كه عماد به وضوح جا خورد و صداي خنده ي بچه ها كل كلاس و برداشت و پونه درحالي كه داشت از خنده ميمرد محكم زد تو سرم كه تازه عمق فاجعه رو فهميدم و به عماد نگاه كردم كه هرچند عصبي بود
اما خودش و جمع و جور كرد و با خونسردي كامل راه افتاد سمت صندليا و روبه رومون ايستاد و به من زل زد:

_بالاخره يه سريا هستن كه بدجور تشنه ي منن و گاهي اوقات نميشه جلوشون و گرفت!
و با پوزخندي نگاهش و ازم گرفت!
ميدونستم اين پوزخند يعني حالت و گرفتم تا آدم باشي و ديگه گاز نگيري اما فقط دماغم و جمع كردم و نگاهش كردم كه حالا
صداي خنده همه بچه ها بلندتر شد و ما تحت من بيشتر از قبل داشت توي آتيش ميسوخت!

سوزش به حدي رسيده بود كه هرجور شده بايد يه پماد سوختگي پيدا ميكردم و خودم و نجات ميدادم و البته بعد حال عماد رو ميگرفتم!
عماد همچنان نگاهم ميكرد و بچه ها ريز ريز ميخنديدن…
ديگه طاقت نداشتم،
شايد اگه كلاس ميرفتم بيرون بهتر بود و يه جورايي عماد ضايع ميشد!

با خودم فكر كردم بايد بلند شم و همين حالا از كلاس بزنم بيرون بي توجه به وز وزاي پونه و نگاه متعجب همه!
بعدشم چشم غره اي واسه عماد برم و هنوز از كلاس نرفته بيرون عماد بگه:
_حالا شما داري كجا ميري خانم معين؟
و من جواب بدم:

_ترجيح ميدم ديگه سر كلاس يه گوسفند كه گرگا تشنشن نباشم!
و بعد در كلاس و باز كنم و بخوام برم بيرون اما عماد از كيفم بگيره و من و برگردونه سمت خودش و در حالي كه همه دارن نگاهمون ميكنن بهم نزديك تر بشه و با لحن مهربوني بگه:

_اين گوسفند عاشقته!عاشقِ تو يلدا!
و من در حالي كه دستام و دور گردنش حلقه كردم با صداي رسايي جواب بدم:
_منم عاشقتم گوسفند!
و بعدهم يه بوسه ي عاشقانه…
آخ كه چه صحنه ي فوق العاده اي بود و همه داشتن برامون دست ميزدن اما يه دفعه با ضربه ي محكمي كه تو سرم خورد انگار همه چي و از ياد بردم و هاج و واج اطرافم و نگاه كردم.

تازه فهميدم بله!
من روي صندلي كنار پونه نشسته بودم و نه خبري از عماد بود و نه بوسه و تشويقي و حالا همه ي چشم ها روي من زوم شده بود و صداي خنده هاشون داشت گوشم و كر ميكرد كه پونه از چونم گرفت و سرم و به سمت خودش چرخوند:

_كجا سير ميكردي ديوونه؟
و بعد واسم سري تكون بده!
صورتم و از بين دوتا انگشتش بيرون كشيدم و نگاهي به عماد كردم كه متعجب بهم زل زده بود و چيزي نميگفت كه يهو بيتا در حالي كه چشماش به من بود به نزديك تر شد و لبخند مزخرفي زد كه زير لب زهرماري نثارش كردم و نگاهم و ازش گرفت كه صداي چندشش توي كلاس پيچيد:

_استاد من كه فكر ميكنم يه رابطه اي بين اون گرگا كه شما گفتيد و گوسفندي كه خانم معين گفت،باشه!
و روبه همه ادامه داد:
_نظر شما چيه؟!
و همين حرفاي موذيانه اش باعث شد تا صداي خنده ها دوباره بالا بگيره و عماد بدون اينكه حتي لبخندي بزنه به سمتش برگرده و با اخم بگه:
_ بيرون!بفرماييد بيرون خانم…

بيتا با نگاه پر نفرتي چشم از عماد گرفت و از كلاس رفت بيرون و با رفتنش دوباره كلاس بهم ريخت كه عماد با كلافگي ‘روز بخيري’ گفت و به سرعت از كلاس خارج شد!

ميدونستم الان قشنگ آب روغن قاطي كردع و اگه شرايط مهيا باشه حتي دلش ميخواد بيتا رو از چوبه ي دار آويزون كنه تا آروم بگيره اما خب اين ممكن نبود و قطعا تركش اتفاقات امروز فقط ميخورد تو فرقِ سرِ من بيچاره!

با شنيدن صداي پونه از فكر عماد بيرون اومدم و به سمت پونه برگشتم كه دوباره با سرعت نور شروع به حرف زدن كرده بود:
_ پاشو…پاشو بريم يلدا جونم كه يه عالمه حرف دارم باهات!

بي هيچ حرفي همراهش از كلاس خارج شديم و رفتيم تو محوطه ي دانشگاه و روي يه نيمكت نشستيم اما حالا پونه فقط مثل بزي كه ذوق الف تازه داره به چمنا و گلاي پشت سرمون زل زده بود و چيزي نميگفت كه لپش و محكم كشيدم و گفتم:

_تعريف كن ديگه،نكنه زير لفظي ميخواي؟
چپ چپ نگاهم كرد و دستم و از رو لپش كشيد:
_محض اطلاع آخر هفته جشن عقدِ من و مهرانمه خانم!
ابرويي بالا انداختم:

_ مهرانم؟الان ميارم بالا!
و زدم زير خنده كه لب پايينش و آويزون كرد و گفت:
_ خيليم دلت بخواد
خندم و جمع كردم و گفتم:
_ عمرا دلم بخواد،حالا چرا به اين زودي داريد عقد ميكنيد؟
لبخند مسخره اي تحويلم داد:
_ تو يكي ديگه اصلا حرف نزن كه هيچوقت يادم نميره تا ديدي اين استادِ اومد خواستگاريت زرتي صيغه محرميت و برقرار كردي كه مبادا در بره و تا ابديت بترشي!
و لبخندش تبديل به قهقهه شد كه اداش و درآوردم:

_ تو كه ميدوني من فقط ميخواستم حالش و بگيرم و همه چي سوريه تا چند وقت ديگه ام كه همه چي تمومه و استاد و به خير و مارو به سلامت!
و مثل خودش لبخند مزخرفي زدم كه گفت:
_تو واقعا يه احمق بي همتايي!
زير لب زهرماري گفتم و ادامه دادم:

_حالا منم دعوتم به اين مراسم كوفتيت؟
رو ازم گرفت و آه عميقي كشيد:
_مردم رفيق دارن ماهم رفيق داريم،مراسم كوفتي ديگه؟
خنديدم:
_خب كوفت دوست نداري،مراسم زهر ماري،چطوره؟

و همین حرف کافی بود برای اینکه کیفش و محکم بکوبه رو پام و همزمان صدای زنگ گوشی من بلند شه!
بین همین کتک خوردنا گوشیم و از جیبم بیرون آوردم و خطاب به پونه گفتم:
_هیس!صدات در نیاد که ابن ملجم پشت خطه!
و وسط خنده های پونه جواب دادم:

_بله استاد؟!
که صداش توی گوشی پیچید:
_خوب گند زدی سر کلاس خانم!
با خنده جواب دادم:
_وقتی پای گرگ و میکشی وسط باید یه گوسفندیم در کار باشه دیگه…گوسفندِ من!
و بعد قبل از اینکه پشت تلفن قورتم بده گوشی رو قطع کردم و از ته دل خندیدم…

دستم و گرفته بودم جلو دهنم و ميخنديدم كه مبادا حراصت محترم برسن و ممنوع التحصيل شم و پونه كه ديگه داشت از شدت خنده از حال ميرفت پشت سرهم نفسش و عميق بيرون ميفرستاد و زير لب ميگفت ‘تو روحت يلدا’!

چشم هام رو كه حالا به خاطر خنده ي زياد ازشون اشك ميومد و پاك كردم و از روي نيمكت بلند شدم:
_پاشو بريم پونه ي ديوونه!
چشم غره اي اومد و بلند شد:
_صدبار بهت گفتم به من نگو ديوونه!

پوفي كشيدم و همينطوري كه راه افتاده بودم جواب دادم:
_خب اگه بگم پونه ي رواني كه ديگه قافيه نداره!
و آروم خنديدم كه ديدم صداي پونه نمياد!
متعجب ايستادم و به سمت عقب برگشتم كه ديدم پونه همونجا ايستاده و داره با بيتا حرف ميزنه!

دختره ي زيگيل جرئت حرف زدن با من و نداشت و مثل هميشه پونه رو كرده بود واسطه!
كلافه رفتم و كنار پونه وايسادم و ابرويي بالا انداختم:
_ چيشده؟
كه پونه پوزخندي زد:

_ بگو ديگه زبون درازت و موش خورد؟
و آروم خنديد كه بيتا از مقنعش گرفت و خواست چيزي بگه كه نيشگوني از دستش گرفتم و همين باعث شد تا صداش در بياد و دست قناصش از رو مقنعه پونه بيفته!
حسابي داشتيم از خجالت هم درميومديم كه با شنيدن صداي فرزين از هم جدا شديم:
_چته وحشي؟نبينم به بيتا نزديك شده باشي؟
دماغم و بالا كشيدم و درحالي كه كيفم و رو شونم مينداختم به سمت فرزين رفتم:
_تو چرا آدم نميشي؟حتما بايد دوباره پخش زمينت كنم تا حالت جا بياد؟!

و زدم زير خنده كه اين بار فرزين خان به من نزديك تر شد و گفت:
_برو جوجه!برو آب و بريز اونجاييت كه ميسوزه
و پوزخندي زد كه خواستم با حرف سنگين تري دهنش و گل بگيرم اما با شنيدن صداي مردونه و كلفتي فاتحم و خوندم و به سمت صدا برگشتم:
_اينجا چه خبره؟!
با ديدن حراصت آب دهنم و با صدا قورت دادم و حرفي نزدم كه اونيكي با صداي بلند گفت:
_حجابتون و رعايت كنيد!

و همين باعث شد تا من و پونه و بيتا همزمان مقنعه هامون و بكشيم جلو و اميرعلي و فرزين دكمه هاي پيرهنشون و تا گلو ببندن!
فرزين زير لب معذرت خواهي كرد و همراه اميرعلي راه افتاد تا بره كه با صداي يارو سرجاش خشك شد:
_كجا بااين عجله؟!همگي دفتر حراصت تا تكليفتون و مشخص كنيم…

مثل اينكه اوضاع بدجوري بيخ پيدا كرده بود كه لب و لوچه ي هممون آويزون شده بود و پشيموني از دعوا تو محوطه دانشگاه و در حضور برادران عزيز حراصت تو چشمامون موج مكزيكي ميرفت!
به ناچار پشت سرشون راه افتاديم كه يه دفعه عماد جلومون ظاهر شد و بعد از اينكه با اخم نگاهي به من انداخت روبه اون آقايون محترم گفت:
_اين بار و كاريشون نداشته باشيد
اونكه خشن تر و بداخلاق تر بود جواب داد:
_دانشجوها بدجوري پررو شدن آقاي دكتر و بايد بهشون فهموند اينجا هرغلطي نميتونن بكنن اما خب حالا كه شما ميگيد مشكلي نيست!

كه عماد لبخند مصنوعي اي تحويلش داد و بعد با نگاهش بهم فهموند كه بزنم به چاك!
دست پونه رو گرفتم و بي هيچ حرفي راه افتاديم سمت پاركينگ و به سرعت برق و باد سوار ماشين شديم و راه افتاديم كه پونه شونه اي بالا انداخت و گفت:
_ شوهر آدم استادش باشه خوبه ها!
و ريز ريز خنديد كه جواب دادم:

_اولا شوهرم نيست دوما اون الان همه چيز و از چشم من ميبينه و تبديل به يه گاو وحشي ميشه!
و سري تكون دادم كه صداي خنده ي پونه بالاتر رفت:
_گوسفند بود چيشد پس؟
پشت چراغ قرمز ماشين و متوقف كردم و به سمتش برگشتم:
_يه مرد فقط گاهي اوقات گوسفنده و در بيشتر مواقع يه گاوه!يه گاو وحشي
و شكلكاي مسخره اي درآوردم كه دستش و گذاشت رو صورتم و به سمت عقب هولم داد:

_اين برداشت توعه،مهران من كه فرشتست!
خنديدم:
_اميدوارم بعدا نشه فرشته ي عذاب…
و به خنده هام ادامه دادم كه حالا پونه ام كم آورده بود و هم پاي من ميخنديد…

جلوي يه مزون لباس عروس ماشين و نگهداشته بودم و با دهن باز لباس عروساي پشت ويترين و نگاه ميكرديم كه از وضعيتمون خندم گرفت و دست به سينه برگشتم سمت پونه:

_حالا خوبه دوتا سيبيل كلفت به عنوان شوهر اومدن تو زندگيمون و با حسرت داريم لباس عروس نگاه ميكنيم
كه پونه تازه به خودش اومد و چشم از لباس عروسا گرفت:

_پس واسه شما سوري و الكي بود كه؟
شونه اي بالا انداختم:
_حالا كه بازي تموم نشده پس يه همسر موقت دارم!
و زدم زير خنده كه نفس و فوت كرد تو صورتم و دستم و گرفت:

_ حالا كه فعلا يه همسر داري موقتا چطوره يه بيرون بريم باهم هوم؟
از حركت ايستادم و گفتم:
_بيرون؟من و عماد،تو و مهران؟!
و متعجب نگاهش كردم كه سري به نشونه ي تاييد تكون داد و حرفم و تكرار كرد:

_تو و عماد من و مهران!
كه از خنده تركيدم:
_ولي عماد گفته كه كسي چيزي از ماجرا نفهمه!
و با رسيدن به ماشين در و باز كردم و ادامه دادم:
_توهم جزو همون كلاسي پونه ي ديوونه!
و نشستيم تو ماشين كه جواب داد:

_ميكشمت يلدا پس ميخواي تنها بياي جشن عقدِ من؟
اوهومي گفتم و ماشين و روشن كردم:
_تنهاي تنها!
كه جواب داد:
_همين امروز ميري به عماد ميگي كه پونه همه چي و ميدونه و آخر هفته جسن عقدشه وگرنه من ميدونم و تو
آروم خنديدم:

_قول نميدم ولي سعيم و ميكنم!
با شنيدن اين حرفم مشت آرومي به بازوم زد و گفت:
_برو دعا كن سعي و تلاشت به نتيجه برسه وگرنه من ميدونم و تو!

بيست دقيقه اي طول كشيد كه بالاخره پونه رو رسوندم و خودمم راهي خونه شدم،اما همين كه وارد كوچه شدم ماشين عماد و ديدم كه جلوي در خونه پارك شده بود!

متعجب از ماشين پياده شدم و وارد خونه شدم و با رسيدن به سالن خونه صداي مامان و عماد به گوشم رسيد و هاج و واج در و باز كردم كه عماد نگاهش و از مامان گرفت و با همون اخمِ تو حياط دانشگاه نگاهم كرد و مامان به سمتم اومد:

_كجا بودي يلدا؟آقا عماد نيم ساعته منتظرته گوشيتم كه خاموشه!
موبايلم و از تو جيبم درآوردم و وقتي ديدم خاموشه شونه اي بالا انداختم:

_سلام باتريش خرابه،با پونه بودم
و بعد به سمت عماد رفتم و زير لب سلام آرومي گفتم كه جوابي نداد و به گفتن ‘رسيدن به خير’ي بسنده كرد كه كنارش نشستم و با رفتن مامان به آشپزخونه سرم و نزديك عماد كردم و گفتم:
_تو اينجا چيكار ميكني؟
كه با نگاهش قورتم داد:

_ببينم نكنه يادت رفته تو درحال حاضر زن مني و اينجام خونه مادر زنمه،هوم؟
لبخند مزخرفي تحويلش دادم:
_خب حالا واسه چي اومدي اينجا؟
نگاهي به مامان كه سيني چاي به دست به سمتمون ميومد انداخت و با يه لبخند مصنوعي گفت:
_چايت و بردار بريم تو اتاقت كارت دارم!

گيج نگاهش كردم كه مامان سيني چاي و روي ميز گذاشت و خطاب به عماد گفت:
_اگه چاي دوست نداريد براتون قهوه بيارم
كه عماد لبخندي زد و جواب داد:
_نه ممنون
و من ادامه دادم:

_مامان جون با اجازت ما چاي و تو اتاق ميخوريم عماد ميخواد توي لپ تاب چند تا چيز يادم بده
و سيني چاي و برداشتم و همراه عماد وارد اتاق شديم.
سيني و روي ميز تحرير گذاشتم و روي صندلي نشستم و خطاب به عماد كه روي تختم نشسته بود گفتم:

_خب ميشنوم!
كه عين برق گرفته ها از رو تخت بلند شد و اومد سمتم،
يه جوري خشن بلند شد كه محكم از دسته هاي صندلي گرفتم و خودم و به پشتي صندلي تكيه دادم و آروم لب زدم:

_تو خوبي؟
كه دستاش و محكم روي دسته هاي صندلي و دقيقا روي دست هاي من گذاشت كه از شدت درد ابروهام توهم گره خورد و خواستم چيزي بگم كه سرش و به گوشم نزديك كرد و گفت:
_يادته بهت گفتم خوشم نمياد با اون پسره ي بي خاصيت سربه سر بذاري يا حتي حرف بزني؟!
و بعد نگاهم كرد كه آب دهنم و با صدا قورت دادم و گفتم:
_دستام…دستام له شد عماد!
كلافه چشماش و باز و بسته كرد و بعد راه گرفت تو اتاق و نفس هاش و عميق بيرون فرستاد…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.