خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من پارت ۳

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

با تموم نفرتي كه همين امروز نسبت بهش تو دلم ايجاد شده بود تصميم گرفتم يه قهوه باهاش بخورم…
از طرفي ماشينمم روشن نميشد و تو اين گرما بايد چند ساعت معطلش ميشدم.

روي يكي از صندلي هاي جلوي ميز نشستم كه جاويد هم روبه روم نشست و سيني قهوه روي ميزِ وسطمون گذاشته شد.

يكي دو دقيقه كه گذشت،يه فنجون قهوه برداشت و رو كرد بهم:
_ بفرماييد تا سرد نشده
نگاهم رو توي سيني چرخوندم و گفتم:

_ قهوه ي تلخ؟!من با شكر ميخورم
آهاني گفت:

_ فكر كردن چون من قهوه مو تلخ ميخورم توهم همينطوري،الآن ميگم برات شكر بيارن

فقط نگاهش كردم و حرفي نزدم كه بلند شد و راه افتاد سمت تلفن و بعد از چند ثانيه كه خبري نشد پوفي كشيد:

_ باز اين پسره ي سر به هوا شكر نياورد،من الآن برميگردم
و بعد راه افتاد سمت بيرون.

هنوز داشتم بخاطر حرفاش حرص ميخوردم و كل وجودم بدجوري بوي سوختگي ميداد…
فكرِ شيطاني به سرم زد،با چشم هاي ريز شده به در نگاه كردم،فعلا خبري ازش نبود…

لبخند خبيثي زدم و فنجون قهوه اش رو توي دستم گرفتم با يه كم تلاش آب دهنم رو جمع كردم و با نگاه كوچيكي به اطراف تف كردم توي قهوه اش و يه جوري همش زدم كه تابلو نباشه و بعد با شنيدن صداش سريع فنجون رو سرجاش گذاشتم…

وارد اتاق كه شد با يه لبخند مرموز نگاهش كردم كه نشست و ظرف شكر رو روي ميز گذاشت..
ازش چشم گرفتم و مشغول ريختن شكر توي قهوم شدم اما جاويد مشكوكانه نگاهم ميكرد و دست به سمت فنجونش نميبرد كه يه قلپ خوردم و گفتم:

_ شما نميخوريد؟
يه نگاه به قهوه كرد و يه نگاه به من:
_ يه دفعه مهربون شدي؟!
دوباره لبخند زدم:
_ قهوه بهم آرامش ميده،شماهم بخوريد كه آروم شيد

دست به سينه به صندلي تكيه داد:
_ ديگه سرد شد،زنگ ميزنم دوباره برام ميارن
و با يه نيش خند از روي صندلي بلند شد…

اين بار ديگه نميخواستم اون برنده باشه،
بايد حالش رو ميگرفتم!
هرطور كه شده
پس همزمان بلند شدم و فنجونش رو برداشتم و به سمتش رفتم:

_ نيازي نيست،قهوتون هنوز داغه داغه و بعد قهوه رو به سمتش گرفتم كه با تعجب گفت:
_ قهوه سرد دوست ندارم

و دستم رو پس زد اما من از رو نميرفتم و دوباره فنجون رو به سمتش گرفتم:
_ تعارف نكنيد استاد

نفس عميقي كشيد و با يه نگاه جدي دوباره دستم رو پس زد و ماجرا دوباره تكرار شد!
من هي فنجون رو به سمتش ميگرفتم و اون دستم رو پس ميزد انقدر اين حركت تكرار شد كه همزمان با اينكه من فنجون رو به سمتش بردم اون هم محكم دستم رو پس زد كه من هول شدم فنجون رو به سمت بالا پرت كردم و در كمال ناباوري قهوه ي توي فنجون رو پيرهنِ سفيدِ استاد جاويد خالي شد…
حالا ديگه صداي خورد شدن فنجون روي زمين هم برام مهم نبود و فقط واسه چند لحظه چشم هام رو روي هم فشار دادم و بعد چشم هام رو باز كردم…

از ديدنش درحالي كه يك طرف پيرهنش قهوه اي و طرف ديگه اش سفيد بود و ازش قهوه چكه ميكرد روي زمين بدجوري خندم گرفته بود!

انقدر كه درد خوردم رو فراموش كردم و زدم زير خنده و همين براي شنيدن صداي پر خشم جاويد كافي بود:

_ تو…تو چيكار كردي دختره ي…

با چشم هاي گشاد شده نگاهش كردم:
_دختره ي چي؟
با حرص نگاهم كرد و گفت:
_ تو ديوونه اي
پوزخند زدم:

_تقصير خودت بود..من فقط لطف كردم قهوه ات رو برات آوردم !
با حرص كوبيد روي ميزش و گفت:
_ اگه من گذاشتم تو اين ترم پاس شي !

با اين حرفش بدجوري زورم گرفت و تو دلم گفتم
‘ تو كه ميخواي من و بندازي پس بزار حسابي تلافي كنم’
صداي گرفته اش به گوشم رسيد :

_ديگه ميتوني بري!
چهرم و مظلوم كردم و زل زدم تو چشم هاش ،بماند كه چقدر به خودم فشار آوردم كه چشم هام فقط يكم تر بشه و البته نتيجه گرفتم.
كم كم داشت خام ميشد اما با ديدن چهرش كه داشت به يه موجود چهار پا تبديل ميشد گند زدم به همه تلاش هام و لبخند ضايعي روي لبم نشست

عادتم بود هميشه وقتي ميخنديدم كه نبايد ميخنديدم!
با ديدن لبخندم يهو تبديل به يه گاو عصبي شد

وضعيت حسابي قرمز بود و به خوبي نم و توي شلوارم حس ميكردم…
همنيجوري كه توي چشم هاش زل زده بودم گفتم :
_خب با اجازتون من ديگه برم استاد…كاري چيزي؟
يه قدم اومد سمتم و تا حدودي فاصله ي بينمون و از بين برد دهنم خشكِ خشك شده بود و به روبه روم كه دكمه ي پيراهنش بود خيره شده بودم…

يكمي قهوه زير گلوش ريخته بود و لاي ته ريشش مونده بود و بدجوري رو مخم بود!
بايد يه جوري از شرش خلاص ميشدم…

نفس هاي عميق و عصبيش رو روي موهام حس ميكردم و انقدر پر قدرت و شدت بودن كه هر لحظه ممكن بود شالم رو باد ببره!

البته اين ساخته ي ذهنِ من بود!
دوباره نگاهم افتاد به لكه ي قهوه ي زير گردنش و ناخودآگاه دستم رو به سمت گردنش بردم و انگشتم رو روي لكه كشيدم كه حس كردم نفسش براي يه ثانيه قطع شد كه ديگه صداي نفس هاش رو نميشنيدم!

حواسم پرت شد و به سرعت سرم رو بالا گرفتم كه سرم محكم به چونه اش خورد و داد دوتامون در اومد!

يكم عقب رفتم و چشم هاي سرخش به چشم هاي وحشت زدم دوخته شد و يه دفعه فرياد زد:
_ چقدر تو احمقي آخه دختر!

دهن باز كردم كه جوابش رو بدم اما روبه روم ايستاد و دستش رو گذاشت روي لبم و بهم نزديك تر شد…
صداي ضربان قلبم رو به وضوح ميشنيدم…

سرش رو آورد پايين…
با خوردن نفس هاش به روي صورتم بي اختيار چشم هام و بستم و توي ذهنم منتظر يه اتفاق هيجان انگيز و رويايي شدم…

درست مثل عاشقانه اي بين يه پرنسس و شاهزاده اما با كشيده شدن موهاي بافته شده ي پشت سرم جيغ فرا بنفشي كشيدم و صداي خنده ي تو مخيش تو گوشم پيچيد…
لعنتي موهام از ريشه كنده شد…
چشم هام رو كه باز كردم لبش و به گوشم نزديك كرد و گفت:

_من تو يكي رو آدمت ميكنم!
و بعد نفسش و فوت كردم تو گردنم كه با ناله عين لاك پشت گردنم و جمع كردم و داد زدم:
_ موهام و ول كن لعنتي…

كه دندوناش رو محكم روي هم فشار داد و همزمان با ريز كردن چشم هاش با حرص موهام رو ول كرد…

چشم هام و باز و بسته كردم…
مردتيكه ي وحشي كاري كرده بود كه پوست سرم درد ميكرد و مثل بچه هاي دوساله بغضم گرفته بود!

با دلخوري رو ازش برگردوندم و كيفم رو برداشتم و بي هيچ حرفي راه افتادم سمت بيرون.

تموم امروز اون حال من رو گرفته بود و حالا من بازنده تر از هر وقتي جلوي در كافه ايستاده بودم و با التماس به ماشينم نگاه ميكردم…

اي كاش كه روشن بشه و يه جورايي با دور شدن از اين خراب مونده من رو نجات بده!

نفس عميقي كشيدم و به سمت ماشين رفتم.
از ته دل آرزو كردم كه روشن شه و بعد پشت فرمون نشستم و استارت زدم كه در عين ناباوري روشن شد!

با حرص روي فرمون كوبيدم و با خودم غر زدم
‘ميمردي همون اول روشن شي؟’
و كلافه پوفي كشيدم و حركت كردم…
انقدر حالم وخيم بود كه اگه ميرفتم خونه با هزار قسم و آيه هم كسي باور نميكرد كه من رفتم به ديدن استادم و هركي نميدونست فكر ميكرد من با يه غول بيابوني قرار داشتم كه به اين حال و روز افتادم!

صداي ضبط رو باز كردم تا افكارم خالي از اون مردتيكه بشه و يه كم روحيه بگيرم و بعد گوشيم رو با ضبط ماشين شارژ كردم تا بتونم پونه رو بكشونم بيرون و از اين حال در بيام…

تو شلوغي عصر،يك ساعتي طول كشيد تا رفتم دنبال پونه تا يه چرخي باهم بزنيم…

پونه كه چه عرض كنم يه دخترِ ديوونه،كه حالا انقدر عاشقِ مهران شده بود كه به محض رسيدنش صداي ضبط رو بسته بود و مدام توي گوشم خونده بود

‘مهران زنگ زد اين و گفت
مهران فلان،
مهران بهمان ‘

و هزار حرف ديگه راجع به آقا،كه من فقط براش سر تكون ميدادم و ميگفتم مخم و خوردي و اما هيچ تاثيري نداشت و اون حرف خودش رو ميزد…

انقدر كه امروز از دست حرفاي پونه حرصي شده بودم از دست گوينده ي راديو وقتي ساعت ٧صبح با كلي انرژي ميگفت ‘ايرانيان سلام’نشده بودم…

تو دلم به اين حرفم خنديدم و بالاخره پونه ساكت شد كه جلوي يه فست فودي نگهداشتم و گفتم:
_ پياده شو بريم يه چيزي كوفت كنيم،ميخوام راجع به اين استاد جديده باهات حرف بزنم

ابرويي بالا انداخت و گفت:
_ باشه فقط به حساب تو ديگه؟

چشم و ابرويي براش اومدم:
_ پياده شو
كه آروم خنديد و پياده شد.

دور يكي از ميزاي داخل فست فودي،نشستيم و بعد از سفارش رو كردم به پونه و گفتم:
_ استاد جاويد باهام قرار گذاشت و مداركم و داد

اما انقدر اين حرفم رو با سوز و گداز گفتم كه پونه زد زير خنده:
_ مثل اينكه ناراحتي از تحويل مداركت؟ميخواي بده من برات نگهشون ميدارم…
و دوباره خنديد كه گفتم:

_ باهاش دعواهم كردم
و به موهاي بافت و شلختم اشاره كردم:
_ موهام و كشيد…تهديدمم كرده كه آدمم ميكنه!

و بي اختيار خنديدم كه متعجب گفت:
_ نكنه پاشدي رفتي خونش؟ديگه چه اتفاقايي افتاد؟

چشمام و ريز كردم و گفتم:
_ حيف تسبيحم همراهم نيست وگرنه ميكوبوندمش تو دهنت كه من و بيشتر بشناسي

دستم و توي دستاش گرفت:
_ نميخواي بگي چيشده؟

موبه مو همه چي رو واسه پونه تعريف كردم..
و با هر كلمه پونه پخش شد رو ميز و به سختي جمع شد!

يه تيكه از پيتزاش و خورد و فرو رفت توي فكر…
اين و از نگاه خيره موندش ميفهميدم!

با دقت نگاهش كردم و با صدا زدن اسمش انگار از افكار نامشخصش خارجش كردم:

_ باز داري به مهران فكر ميكني؟
سرش رو به نشونه ي رد حرفم تكون داد:
_دارم به جاويد فكر ميكنم،بد حالت و گرفته يلدا…نميخواي كاري كني؟

شونه اي بالا انداختم:
_نميدونم…من كه تصميم گرفتم ديگه نيام كلاساش و…پاسم نشم مهم نيست…فقط ديگه نميخوام قيافه نحسش و ببينم

نيش خندي زد:
_ مگه ديوونه اي؟ميخواي اميرعلي و باقي پسراي كلاس و شاد كني؟تو بايد بياي سر كلاس حالش و بگيريم

بطري نوشابم و باز كردم همزمان جواب دادم:
_ منم امروز فكر ميكردم ميتونم حالش و بگيرم اما يه جوري موهام و كشيد و داغونم كرد كه كلا تسليمشم…اين استادِ زيادي وحشيه پونه!

لب و لوچش آويزون شد:
_ من و باش فكر ميكردم استاد عاشق تو ميشه و عروسي و ماه عسل و…
با خنديدنم باعث شدم كه ادامه ي حرفش و نگه ى مثل بز نگام كنه…
دستم و رو دهنم گذاشتم و گفتم:

_خب خب داشتي ميگفتي،راستي اسم بچه هامون چي بود؟
چپ چپ نگاهم كرد:

_ برو عمت و مسخره كن
چشمام و بستم و با لحن مسخره اي گفتم:

_ تو كه ميدوني من عمه ندارم…بازم ميگي؟!

پونه صورتش و جلو آورد و دندوناش و نشونم داد كه خنديدم و زدم پس كلش نگاه پونه كردم كه ديدم داره با دقت نگاهم ميكنه از گوشه چشمم دستشو و ديدم كه داشت به سمت سس ميرفت!

فكر پونه عين برق از توي سرم گذاشت و با يه ضربه محكم سس و انداختم و نقشه پونه ناكام موند زبونمو براش در آوردم:

_شياد..خوردي؟حالا هستش رو تف كن…
پونه كه حرص توي صورتش بدجوري تابلو بود خودش و زد اون راه :

_تو عقب مونده اي سس و براي چي ميندازي ؟!
و خم شد از زير ميز سس و برداره كه خم شدم زير ميز و ابروهام و بالا انداختم و گفتم:
_به همون دليل كه خودت خوب ميدوني

كه ديدم لباش باز شد و لبخند گشادي زد و خواست بياد بالا كه سرش محكم خورد به ميز و صداي فريادش تو خنده هاي من گم شد!

با حرص دستشو روي ميز كوبيد و جيغ زد:
_كوفت!
انگشتم رو به نشونه سكوت جلوي بينيم گذاشتم:
_ صدات ببره،پاشو بريم كه آبرومون و بردي..
چپ چپ نگاهم كرد و از روي صندلي بلند شد…
بعد از حساب كردن رفتيم بيرون و سوييچ انداختم درٍِ لامبورگيني مو باز كنم كه صداي زنگ گوشيم از توي كيفم در اومد…
به به مامان جانِ گرام بود…

نشستم توي ماشين و با عجله گوشيم و در آوردم:
_جانم؟!
_يلدا..كجايي تو دختر زود بيا خونه كار واجب دارم باهات
پوفي كشيدم و به شوخي گفتم:

_سلام ندي يه وقت مادر من؟!
خنديد:
_حالا نميخواد سلام كردن و ياد من بدي بيا بابات برات يه خوابايي ديده منم هرچي ميگم باز حرف خودش رو ميزنه!

با تعجب چشمي گفتم و بعد از خداحافظي قطع كردم..
از شنيدن حرفاش مغزم سوت كشيد!
داشتم از فضولي ميمردم كه چه كاره واجبيه؟!
و جوابي واسش پيدا نميكردم كه
نگاهم افتاد به پونه كه مثل بز زل زده بود به من :

_مامانت بود؟
چشمام و ريز كردم :
_اوهوم
يه ابروشو انداخت بالا:

_بازم خواستگاره،شك نكن
و بعد براي در آوردن حرص من خنديد
با عصبانيت غريدم:
_ پونه!

كه خودش و زد به كوچه علي چپ و آهنگ و زياد كرد…
مسير رو با رقص و ديوونه بازي هاي پونه به مقصد رسونديم و با رسيدن به خونشون از ماشين پرتش كردم بيرون و تخته گاز به سمت خونه روندم…

بماند كه چقدر سر و صداي ماشينم در اومد تا رسيدم خونه!
از فضولي زياد گوشم و چسبوندم به در سالن كه صداي بابا از پشت در به گوشم خورد:

_از اينا بهتر ديگه نيست خانوم …اين خط اينم نشون!
مامان با كلافگي گفت:
_من نميدونم فقط ميگم بايد بزاريم به عهده خودش…
صداي خنده ي بابا تو خونه طنين انداز شد:
_آره خانومم،آره فداتشم فقط تو آروم باش!

تو دلم خندم گرفت…
بابا چه اهل دل بوده و ما نميدونستيم!
ديگه وقتش رسيده بود بود در سالن و باز كردم
و با سرفه ساختگي داد زدم:
_خب ديگه من اومدم…

بابا با خنده گفت:
_بالاخره اومدي پدر سوخته؟
از گردن بابا آويزون شدم
كه صداي مامان و شنيدم كه با غر غر ميگفت :
_ باز داشتي گوش ميكردي فضول خانوم،ما
از دست تو آسايش نداريم تو اين خونه..؟!

آروم خنديدم كه باباهم به خنده افتاد:
_ خانوم يه كم ديگه تحمل كن تا به يه نفر قالبش كنيم

از بابا جدا شدم و با جديت نگاهش كردم:
_نه عمرا من شمارو ول كنم و به يكي ديگه قالب شم!
بابا زل زد بهم و با لبخند گفت:

_ديگه وقتشه بابا جون…سير ترشيم اندازه تو نميمونه كه تو موندي رو دستم!
نفسم رو فوت كردم بيرون:
_فكرشم نكنين
و با لب و لوچه ي آويزون رفتم سمت مامان:

_ آوا اينا كجان؟
مامان زير قابلمه هاي روي اجاق گاز و خاموش كرد و به سمتم برگشت:
_ بعد ظهر رفتن سونوگرافي هنوز نيومدن

يه ليوان آب خوردم و با لحن مختص خودم گفتم:
_ بله ديگه،حالا آوا داره كلي لباس انتخاب ميكنه و ميخره كه يه كم شكمش اومد جلو بپوشه

و آروم خنديدم كه مامان چشم غره اي بهم اومد:
_ حيا رو خورديا

با لبخند بوسه اي به گونش زدم:
_ حالا بگو چه خبري واسم داشتي كه من و كشوندي خونه؟!هوم؟!

مهربون نگاهم كرد و گفت:
_ همين حرف بابات…همكارش بدجوري اصرار داره كه يه جلسه بيان خانواده ها باهم آشنا شن…من ديگه نميدونم چي بگم به نظرم بذاريم بيان خدارو چه ديدي شايد…

با دلخوري نگاه مامان كردم كه همين باعث شد تا ادامه حرفش رو نگه:
_ به همين زودي از دستم خسته شدين؟!

و بابا جواب داد:
_ اولا كه كسي از تو يه نفر خسته نميشه،دوما خيلي هم زود نيستا…٢٤سالته دختر جون..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.