خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من پارت ۲۸

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

در حمومی که تو اتاق بالا بود و باز کرد و گفت:
_بفرمایید داخل!
و خودش کنار در وایساد که از سرما لرزیدم و سریع پریدم تو حموم و آب گرم و واسه پر کردن وان باز کردم و خودم جلوی آینه ی حموم سعی کردم تا حدودی موهام و از هم باز کنم.

با کلافگی موهام و شونه میکشیدم که عماد با بالا تنه لخت و شرت اومد تو حموم!
چرخیدم سمتش و در حالی که با دست به سرتاپاش اشاره میکردم گفتم:

_چه خبرته برادر من چه خبرته؟
با خنده اومد سمتم:
_خبرا پیش شماست خواهر من!

خندیدم و برگشتم سمت آینه:
_با این حرفا حس میکنم عقد اخوت برامون خوندن!
بدون هیچ حرفی میخندید و اطراف وان میپلکید که ادامه دادم:

_بذار پر بشه ها
نشست رو لبه وان و گفت داره پر میشه بیا

هنوز تو فاز چند ساعت پيش بودم كه با يه قر ريز راه افتادم سمت وان اما همينكه خواستم برم تو وان عماد يهو از پست هولم داد و با صورت رفتم تو واني كه برخلاف تصورم پر از آب يخ بود!

مثل چي ميلرزيدم و عماد با دست از پشت گردنم گرفته بود تا تو آب بمونم!
داشتم به مرز خفگي ميرسيدم و فقط دست و پا ميزدم كه سرم و آورد بالا و گفت:
_اينم يه راه ساده واسه پاك كردن آرايشت!
نفس نفس ميزدم كه ادامه داد:

_هنوز كامل پاك نشده!
و خواست دوباره سرم و بكنه تو آب كه با صدايي كه در نميومد و گلويط كه آب رفته بود توش و حالا به سرفه افتاده بودم گفتم:
_ولم كن!رواني…قاتل…شمر…

با شنيدن حرفاي من تو دو راهي خنديدن و تعجب كردن مونده بود!
با حال زارم خودم و از شر دستش خلاص كردم و اومدم بشينم تو وان كه به محض نشستن تازه يادم افتاد چقدر آب سرده و مثل برق گرفته ها بلند شدم و خواستم بپرم بيرون اما همين كه در حين فرار از وان سرم و آوردم بالا،محكم با چونه عماد شاخ به شاخ شدم و داد هر دومون رفت بالا!

دستام و گذاشتم رو سرم و نشستم كف حموم كه عماد دست به چونه روبه روم وايساد و درحالي كه فكش و به زور تكون ميداد گفت:

_رواني منم يا تو!
با حرص خواستم جوابش و بدم كه با احساس مايعي سرازير از سوراخاي بينيم دستم و رو صورتم كشيدم و وقتي ديدم خبري از خون نيست و فقط يه مايع بي رنگ سرازيره با ترس گفتم:

_ ببين چيكار كردي؟!مغزم از تو دماغم داره ميريزه بيرون!
با شنيدن اين حرف واسه چند لحظه دستش و از رو صورتش برداشت و در حالي كه سخت خنديدن تو چهرش مشهود بود جواب داد:

_پاشو حرف الكي نزن،آبريزش بينيه!
دماغم و تو صورتم جمع كردم و زل زدم بهش كه رو ازم گرفت و ادامه داد:
_د زود تر صورتت و بشور حالم بهم خورد…

حس ميكردم ديگه غروري برام باقي نمونده كه با حال زارم صورتم و ميشستم و صداي عماد و ميشنيدم:
_خب حالا بسه،مغزت خالي شد!
و خنديد كه براي آخرين بار دماغم و كشيدم بالا و چرخيدم سمتش.

حالا ديگه به اون درجه از انسانيت رسيده بود كه وان و با آب يخ پر نكنه و آسوده لم داده بود!
دست به سينه روبه روش وايسادم:

_بد نگذره بهت؟
كل بدنش و با كف پوشوند و جواب داد:
_اگه تو باشي اصلا بد نميگذره!
و دوتا دستش و گذاشت دو طرف وان:
_جاي شما اينجاست!

نفس عميقي كشيدم و نشستم تو وان،
اما نه تكيه بهش بلكه روبه روش!
با لب و لوچه آويزون نگاهم كرد:
_من دستم نميرسه تا اونجا كه بخوام موهات و بشورم!
با خنده موهام و خيس كردم:

_مگه خودم فلجم؟
و شروع كردم به شستن موهام كه سريع جواب داد:
_تو نميتوني تميز بشوري من ميدونم!
و نگاهش و ازم گرفت كه قهقهه هام فضاي حموم و پر كرد و چرخيدم تو وان و عقب عقب رفتم سمت عماد تا جايي كه پشتم خورد به سينش و همونجا متوقف شدم:

_خب حالا بشور قهر نكن!
نفس كشداري تو گوشم كشيد و دستاش دور كمرم حلقه شد كه نيمرخ صورتم و چرخوندم سمتش:

_قرار بود موهام و بشوري!
دستش و رو بدنم تكون ميداد:
_خب من دوست دارم اول بدنت و بشورم!
و بي اينكه مهلتي براي جواب بهم بده بوسه اي رو گردنم زد و بعد كه ديد اينطوري نميشه انگار نوچي گفت و دست برد تو موهام:

_بذار از شر اينا خلاص شيم اول!
خنديدم كه شروع كرد به شستن موهام،
انقد با عجله و هول هولي ميشست كه با آرنج زدم تو شكمش و گفتم:

_هوي اون بيرون خبري نيست انقد هوليا!
سرش و نزديك گوشم كرد و با لحن خماري جواب داد:

_شرمندم يلدا جون ولي اين دفعه خيلي خبرا هست!
و من و بيشتر چسبوند به خودش كه انگار حالم دگرگون شد و دستم و رو پاهاش كه دو طرفم بودن گذاشتم و گفتم:
_پس زودتر بشور اين موهارو بريم بيرون…

موهام و كه حالا كاملا خشك شده بودن جمع كردم بالا و دم اسبي بستمشون كه عماد چرخوندم سمت خودش:
_بي آرايشت از اون گريم آرايشگاه هم قشنگ تره!
چپ چپ نگاهش كردم:

_زبون ميريزي كه گولم بزني؟
همينطور كه لبخند ميزد حوله ي تن پوش رو هم از رو شونه هام كنار ميزد:
_ديگه گول زدن لازم نيست،زنمي!

و در آخر لبخند خبيثانه اي زد و حوله رو كاملا از تنم درآورد و تو گوشم خوند:
_شرعي و قانوني!
و قبل از اينكه من بخوام حرفي بزنم دستم و گرفت و انداختم روي تخت دو نفره پشت سرمون!

کش و قوسی به بدنم دادم که حولش و از تنش درآورد و اومد رو تخت،
خیلی سریع دوباره بوسه هاش شروع شد و این بار من و محکم تو بغلش فشار داد و به بوسه هاش ادامه داد تا وقتی که نفس کم آوردیم….

……

چند دقیقه ای میشد که تو تاریکی و سکوت اتفاق از این پهلو به اون پهلو میشدم بلکه خوابم ببره و موفق نمیشدم!
انگار جام بدجوری غریب بود که واسه اولین بار یلدای خوش خواب نمیتونست حتی یه لحظه چشم ببنده و بخوابه!

کلافه از این شب زنده داری نشستم تو جام و آروم زدم رو شونه عماد که نق زد:
_ها

محکم تر زدم رو شونش:
_پاشو من خوابم نمیبره!
بدون اینکه چشم باز کنه با همون صدای ضعیف جواب داد:

_چشمات و ببند میبره!
حرصم گرفت از این که انقدر راحت خوابیده بود که بالشتم و برداشتم و کوبیدم بهش!

صدای داد و فریادش بالا رفت و سعی داشت جاخالی بده اما من نشونه گیریم بهتر از این حرف ها بود که بذارم بالشت به جایی غیر از سر و بدن عماد بخوره!

بعد از چند ثانیه در حالی که نفساش به شمارش افتاده بود و منم میخندیدم بالشت و دستام و باهم گرفت و گفت:
_زمونه عوض شده!قدیما مردا دست بزن داشتن حالا خانما!

بین خنده هام جواب دادم:
_همینه که هست،خیال کردی اینجا خونه باباته که انقدر راحت بگیری بخوابی؟!

با خنده سرش و خاروند و جواب داد:
_آره دیگه،اینجا خونه باباست!
نفس عمیقی کشیدم:
_یعنی بریم خونه خودمون اینظوری نمیخوابی نه؟
نوچی گفت و نشست:

_اونموقع دیگه این وقت شب واسه خوابیدن که نیست!
شونه ای بالا انداختم:
_مگه اینکه واسه همین مسائل خاک برسری بیدار بمونی فقط!
آروم خندید و از چونم گرفت تا کاملا صورتامون روبه روی هم باشه و خیره تو چشمام گفت:
_الان که دیگه درد نداری؟
سرم و به نشونه نه تکون دادم و گفتم:
_خوبم ولی زود نبود؟

سرم و گذاشت رو شونش:
_دیر و زود نداره
و سرش و خم کرد و گونم و بوسید:
_اول و آخرش مال من بودی!
تو همون حال لبخند رضایت بخشی رو لبام نشست که یهو سرم و از رو شونش بلند کرد و گفت:
_خوابمم پرید،حالا اگه تو خوابت نمیاد پاشو بریم پایین یه چیزی بخوریم!
با ذوق خواستم از رو تخت بپرم پایین که صداش مانعم شد:
_آروم!باز اسم خوراکی اومد همه چی و فراموش کردی؟

لبام مثل یه خط صاف شد و خانمانه از تخت رفتم پایین:
_خب حال بریم؟

اومد کنارم و جواب داد:
_اگه سردت نمیشه اول بریم تو بالکن یه کمی باهات حرف دارم!
طلبکارانه نگاهش کردم:
_حرفت و تو آشپزخونه بزن!
و راه افتادم سمت در اتاق که پوفی کشید:
_اصلا به من و تو این حرفا نیومده،بریم همون مکان مقدس سیر کردن شکم تو…

از تو وان اومديم بيرون و حوله به تن تو رختكن حموم بوديم كه دستم و گرفت و چسبوندم به ديوار و همينطور كه با كلاه حولش موهاش و خشك ميكرد تو يه لحظه فاصله بين صورتامون و كم كرد و بوسه عميقي به لبام زد و دستش و رو گردن نمناكم كشيد:

_تموم شد بالاخره مال من شدي!
تو اوج حس و حالي كه نميدونستم اسمش و چي بذارم لبخند دلبرانه اي زدم:
_هنوز فقط عقد كرديم!

بوسه ي دوم و رو لبام كاشت،
اين بار داغ تر از بوسه قبلي!
اين بار عميق تر و با احساس تر،
به قدري كه طاقت نياوردم و كلاهش و انداختم و دستم و دور گردنش حلقه كردم
و حالا من بودم كه هيچ جوره بيخيال اين بوسه ها نميشدم و پي در پي ميبوسيدمش!
صداي نفس زدنامون كل حموم و پر كرده بود كه سرش و برد عقب و با چشماي خمارش زل زد بهم:

_كافيه بريم بيرون!
با تعجب نگاهش كردم كه لبخند كجي كنج لباش نشست:
_واسه اينجا كافيه!

و در حموم و باز كرد كه با احساس سرما حوله رو محكم دور خودم پيچيدم و پريدم بيرون كه همزمان صداي عماد و شنيدم:

_اول موهات و خشك ميكنم كه سرما نخوري!
جلو تر از عماد رفتم تو اتاق و جلوي ميز آرايش وايسادم:
_خشك كردن بلدم،بافتن بلدي؟

صندلي ميز آرايش و گذاشت پشت سرم و تو آينه نگاهم كرد:
_بلد بودم اما الان ذهنم ياري نميكنه،ميدوني كه؟

نشستم رو صندلي،
چشمام از چشماي عمادم خمار تر شده بود كه پلك سنگيني زدم و همينطور كه با زبون لبم و تر ميكردم جواب دادم:
_ميدونم!
بعد از چند ثانيه نگاهش و ازم گرفت و سشوار رو روشن كرد…

موهام و كه حالا كاملا خشك شده بودن جمع كردم بالا و دم اسبي بستمشون كه عماد چرخوندم سمت خودش:
_بي آرايشت از اون گريم آرايشگاه هم قشنگ تره!
چپ چپ نگاهش كردم:

_زبون ميريزي كه گولم بزني؟
همينطور كه لبخند ميزد حوله ي تن پوش رو هم از رو شونه هام كنار ميزد:
_ديگه گول زدن لازم نيست،زنمي!

و در آخر لبخند خبيثانه اي زد و حوله رو كاملا از تنم درآورد و تو گوشم خوند:
_شرعي و قانوني!
و قبل از اينكه من بخوام حرفي بزنم دستم و گرفت و انداختم روي تخت دو نفره پشت سرمون!

کش و قوسی به بدنم دادم که حولش و از تنش درآورد و اومد رو تخت،
خیلی سریع دوباره بوسه هاش شروع شد و این بار من و محکم تو بغلش فشار داد و به بوسه هاش ادامه داد تا وقتی که نفس کم آوردیم….

……

چند دقیقه ای میشد که تو تاریکی و سکوت اتفاق از این پهلو به اون پهلو میشدم بلکه خوابم ببره و موفق نمیشدم!
انگار جام بدجوری غریب بود که واسه اولین بار یلدای خوش خواب نمیتونست حتی یه لحظه چشم ببنده و بخوابه!

کلافه از این شب زنده داری نشستم تو جام و آروم زدم رو شونه عماد که نق زد:
_ها

محکم تر زدم رو شونش:
_پاشو من خوابم نمیبره!
بدون اینکه چشم باز کنه با همون صدای ضعیف جواب داد:

_چشمات و ببند میبره!
حرصم گرفت از این که انقدر راحت خوابیده بود که بالشتم و برداشتم و کوبیدم بهش!

صدای داد و فریادش بالا رفت و سعی داشت جاخالی بده اما من نشونه گیریم بهتر از این حرف ها بود که بذارم بالشت به جایی غیر از سر و بدن عماد بخوره!

بعد از چند ثانیه در حالی که نفساش به شمارش افتاده بود و منم میخندیدم بالشت و دستام و باهم گرفت و گفت:
_زمونه عوض شده!قدیما مردا دست بزن داشتن حالا خانما!

بین خنده هام جواب دادم:
_همینه که هست،خیال کردی اینجا خونه باباته که انقدر راحت بگیری بخوابی؟!

با خنده سرش و خاروند و جواب داد:
_آره دیگه،اینجا خونه باباست!
نفس عمیقی کشیدم:
_یعنی بریم خونه خودمون اینظوری نمیخوابی نه؟
نوچی گفت و نشست:

_اونموقع دیگه این وقت شب واسه خوابیدن که نیست!
شونه ای بالا انداختم:
_مگه اینکه واسه همین مسائل خاک برسری بیدار بمونی فقط!
آروم خندید و از چونم گرفت تا کاملا صورتامون روبه روی هم باشه و خیره تو چشمام گفت:
_الان که دیگه درد نداری؟
سرم و به نشونه نه تکون دادم و گفتم:
_خوبم ولی زود نبود؟

سرم و گذاشت رو شونش:
_دیر و زود نداره
و سرش و خم کرد و گونم و بوسید:
_اول و آخرش مال من بودی!
تو همون حال لبخند رضایت بخشی رو لبام نشست که یهو سرم و از رو شونش بلند کرد و گفت:
_خوابمم پرید،حالا اگه تو خوابت نمیاد پاشو بریم پایین یه چیزی بخوریم!
با ذوق خواستم از رو تخت بپرم پایین که صداش مانعم شد:
_آروم!باز اسم خوراکی اومد همه چی و فراموش کردی؟

لبام مثل یه خط صاف شد و خانمانه از تخت رفتم پایین:
_خب حال بریم؟

اومد کنارم و جواب داد:
_اگه سردت نمیشه اول بریم تو بالکن یه کمی باهات حرف دارم!
طلبکارانه نگاهش کردم:
_حرفت و تو آشپزخونه بزن!
و راه افتادم سمت در اتاق که پوفی کشید:
_اصلا به من و تو این حرفا نیومده،بریم همون مکان مقدس سیر کردن شکم تو…

تو آشپزخونه مشغول خوردن غذایی بودیم که از شام مونده بود و عماد گرمش کرده بود.

آسوده خاطر غذام و میخوردم که دیدم دست به سینه به صندلیش تکیه داد!
نگاهش و رو خودم حس میکردم اما به روی خودم نمیاوردم و کارم و ادامه میدادم که صداش و شنیدم:

_اگه اینطوری به یه بز زل زده بودم الان فهمیده بود کارش دارم،اونوقت تو همینطوری داری میخوری؟

سرم و به نشونه آره تکون دادم:
_خب وقتی عکس العملی نشون نمیدم یعنی برام اهمیتی نداره عزیزم!
و یه نگاه چپ چپ بهش انداختم که نفسش و عمیق بیرون فرستاد:

_رو كه نيست!
بشكني زدم:
_سنگ پاي قزوينه!
با خنده سري تكون داد:
_پاشو بسه خوردن،ميتركي اونم ميشه يه مصيبتي!

براي اولين بار از خير ببشتر غذا خوردن گذشتم و پاشدم و همينطور كه شروع ميكردم به جمع و جور كردن ظرفا جواب دادم:

_فكرش و كن،تيتر روزنامه ها ميشه اين..
عروسي كه شب عقد تركيد!
با اين حرفم صداي خنده دوتامون بالا گرفت:

_حالا بيا و ثابت كن كه داماد بيچاره نتركونده عروس و،عروس خودش در حد تركيدن غذا خورده!
ظرفارو گذاشتم رو ظرفشويي و چپ چپ نگاهش كردم:

_عه نميدونستم شما پسرا توانايي تركوندنم داريد!
چشم و ابرويي واسم اومد:
_از حالا بدون!
و راه افتاد سمت بيرون:

_بدو بيا بخوابيم،ديگه داره صبح ميشه
وقتي كاملا آشپزخونه رو جمع كردم و رفتم بيرون،عماد رفته بود طبقه ي بالا و از تو اناق صداش ميومد:
_من داره خوابم ميبره ها!

سريع خودم و رسوندم طبقه بالا و تو چهارچوبه در اتاق وايسادم:
_انقدر هولم كردي كه كلي آب ريخت روم حالا بايد لباسم و عوض كنم!

خميازه كشون جواب داد:
_خب عوض كن!
رفتم تو اتاق و همينطور كه تاپم و درمياوردم گفتم:

_روت و كن اونور من لباسام و عوض كنم
آروم خنديد:
_يه كم دير نيست واسه اين حرفا؟

سريع جواب دادم:
_به هر حال دوست ندارم الان من و ديد بزني!
به محض شنيدن اين حرف نشست رو تخت و همينطور كه خنده هاش ادامه داشت گفت:
_آخه عزيز من اون يك درصد برجستگي چي داره كه من بخوام ديد بزنم ها؟

لبام مثل يه خط صاف شد و چرخيدم سمتش و فقط نگاهش كردم كه شونه اي بالا انداخت:
_والا مخاطباي شبكه چهار بيشترن تا كسايي كه بخوان تورو ديد كه هيچ،حتي نگاه كنن!

تو يه حركت سريع تاپم و درآوردم و با حرص گفتم:
_كه مخاطباي شبكه ٤بيشترن؟
صداي خنده هاش قطع شد و خيره به بالا تنه لختم گفت:
_خب تورو فقط بايد يه نفر نگاه كنه،اما شبكه چهار تا چند نفر جا داره…

راه افتاده بود سمتم كه با چشم اشاره كردم كه بره عقب و ديگه جلو نياد:
_الان ديگه هرچي بگي بي فايدست!

فقط نگاهم كرد و بي توجه به حرفم نزديك و نزديك تر شد!
دستام و رو بدنم و جلو نيم تنم قفل كردم و تكيه دادم به ميز پشت سرم كه تو يه قدميم وايساد:

_دستات و بردار
ابرويي بالا انداختم:
_تو خواب ببيني!
خميازه اي كشيد:

_اتفاقا خوابمم مياد،فقط بذار دقت كنم ببينم جنس بنجول بهم انداختن يا نه!
با اين حرفش در حالي كه زورم گرفته بود دستام و انداختم و خواستم نيم تنه رو هم در بيارم كه عماد بندش و گرفت و گفت:

_نه!همچين بدكم نيست جنسش!
مخم داشت از دست اين كارش ميتركيد كه نفسم و فوت كردم تو صورتش :
_مگه تا الان حرف چيز ديگه اي و نميزدي؟به جنس اين چيكار داري؟
با تعجب ابرويي بالا انداخت:

_خب تموم شد!
همينطوري زل زده بودم بهش كه ادامه داد:
_مگه اين و تازه نخريديم؟
و بند لباس و كشيد كه با حرص سرم و به بالا و پايين تكون دادم:
_يهو جنسش و يادت افتاد؟

زير لب اوهومي گفت:
_من پيش بيني نشدني ام!
زدم رو شونش:
_پيش بيني نشدني برو بگير بخواب!

مثل بز نگاهم كرد و خواست حرفي بزنه كه من سريع تر گفتم:
_سريع!

شونه اي بالا انداخت و راه افتاد سمت تخت:
_من ميخوابم ولي…
پريدم تو حرفش:
_ولي چي؟!
نيمرخ صورتش و چرخوند سمتم:
_ولي وقتي عصبي ميشي خيلي جذاب تري!

همين حرفش واسه اينكه عصبانيتم يادم بره و ناخودآگاه لبخندي بشينه رو لبام كافي بود!
نشست رو تخت:
_خب حالا كه گولم و خوردي بيا بخوابيم!
هول شدم و دوباره لباس خيس و برداشتم و داشتم تنم ميكردم كه دوباره صداي عماد و شنيدم:

_آي خانم!داري لباس خيس ميپوشي!
‘ايش’ي گفتم و لباس ديگه اي تنم كردم و بالاخره چراغ اتاق و خاموش كردم و روي تخت ،كنار عماد دراز كشيدم كه موهام و نوازش كرد و گفت:
_حالا خوبه فقط گول خورده بودي و اونطوري هول شده بودي،اگه اين و ميخوردي چيكار ميكردي؟

و آروم خنديد كه ضربه اي به سينش زدم:
_خيلي بي ادبي!
تو نور كم اتاق يه شكلات كه معلوم بود از ظرف شكلات مراسم برداشته بود گرفت جلو چشمام و جواب داد:
_خوردن شكلات بي ادبيه؟
و با نفس عميقي ادامه داد:
_به حق چيزاي نشنيده!

شكلات و از دستش قاپيدم و گفتم:
_باشه من باور كردم تو منظورت شكلات بود،فقط بخواب ديگه!
سريع جواب داد:
_اولين شب زندگي مشتركمونه خوابم نميبره!

خنديدم:
_مهندس هنوز نرفتيم تو زندگي مشتركمون!

صبح با شنيدن صداي خروس از خواب بيدار شدم!
صداي قوقولي قوقول خروس به قدري داشت كلافم ميكرد كه بي اينكه چشمام و باز كنم دستم و چرخوندم و بالشتي و روي سرم گذاشتم و ناليدم:
_عماد برو اون خروس و خفه كن!

بلافاصله جوابش رو شنيدم:
_ تا تو بيدار نشي خفه نميشه!
و زد زير خنده،
كه تازه انگاري هوشيار شدم و بالشت و از رو سرم برداشتم و اين بار با چشماي باز گفتم:

_مگه اينجا خروس داريد؟
همينطوري ميخنديد كه نگاهم افتاد به موبايل تو دستش و بالشت و پرت كردم سمتش:
_تو يه مريضي!يه مريض رواني!

بين خنده هاش جواب داد:
_پاشو ميخوام بريم خونه ماشينت و بياريم!

با شنيدن اين حرف از شدت خوشحالي خواب و استراحت فراموشم شد و صاف نشستم سرجام:
_همون ٢٠٧؟
چشمكي زد:
_خودشه!

از رو تخت پريدم پايين:
_خب پاشو كه بريم!
گردنش و كج كرد:
_آره حاضرم هستي!
نگاهي به سرتا پام انداختم و جوابش و دادم:

_دو دقيقه اي حاضر ميشم!تا تو صبحونه رو آماده كني!

لب و لوچش آويزون شد:
_زرشك!
داشتم از اتاق ميرفتم بيرون كه برم دستشويي،
قبل از خروج وايسادم و گفتم:

_نه زرشك پلو بمونه واسه نهار،الان يه كره عسلم كفايت ميكنه!
و با خنده از اتاق رفتم بيرون…

بعد از خوش و بش تو خونه،همراه عماد اومدم تو پاركينگ و داشتم دور ماشين چرخ ميزدم كه دست به سينه تكيه داد به ماشين و گفت:

_صفره خيالت راحت!
خنديدم و رفتم روبه روش وايسادم:
_خب از اول بگو كه من انقد بررسيش نكنم!
نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_ پررو!
رفتم سمت در ماشين و گفتم:
_بشين بريم يه دوري بزنيم،ناهارم ميخوام بهت شيريني ماشين و بدم!

زل زد بهم:
_ماشين و من برات خريدم اونوقت ميخواي شيرينيش و به من بدي؟
زير لب ‘اوهوم’ي گفتم و ادامه دادم:

_ميخوام شيريني اين ماشين،يه ناهار خفن تو يه رستوران خفن و البته مهمون تو باشه!
و آروم خنديدم كه سوار ماشين شد،
نشستم تو ماشين و همينطور كه روشنش ميكردم گفتم:

_ناراحت شدي؟
سري به نشونه رد حرفم تكون داد:
_من وقتي بعد از شناختنت اومدم خواستگاريت يعني كنار اومدم با همه چي!
و لبخند حرص دراري زد كه با چشماي ريز شده خيره بهش ،بدون هيچ حرفي دنده عقب گرفتم كه با داد و بيداد كوبيد رو داشبورد:
_چيكار ميكني يلدا؟عقب و نگاه كن!
و اما من كه ميخواستم به غلط كردن بندازمش به كارم ادامه دادم كه چرخيد به عقب نگاهي كرد و ادامه داد:

_من غلط كردم!وايسا وايسا!
و وايسادم البته نه بخاطر عماد بخاطر ترس از اينكه يه وقت ماشين نازنينم بخوره جايي!

شونه اي بالا انداختم:
_اتفاقي افتاده؟انقدر پريشوني؟
نفس نفس ميزد:
_اتفاقي نيفتاده؟داشتي ماشين و از كارخونه در نيومده روانه تعميرگاه ميكردي!

ريلكس و آسوده جواب دادم:
_گفتم شايد دوست داشته باشي به جاي پول دادن به رستوران يه پولي تقديم تعميرگاه كني،همين!

با كلافگي چشماش و باز و بسته كرد:
_ديگه همچين فكري نكن با خودت!
و سرش و تكيه داد به صندلي كه لپش و كشيدم:
_حالا بريم؟
چشماش و بست و جواب داد:

_آره فقط آروم!
خم شدم روش و تو گوشش گفتم:
_آروم دوست داري؟
كه مثل برق گرفته ها سيخ نشست سرجاش :

_بسم الله…جني مني شدي امروز يلدا؟
پوفي كشيدم:
_فكر كنم دوباره حوس دنده عقب رفتن كردي؟
چشماش گرد شد و سريع جواب داد:

_نه،جن منم!
خنديدم:
_حالا ديگه اگه ميخواي تا مقصد سالم بموني تو سكوت به مناظر بيرون چشم بدوز!
كمربند ايمنيش و بست و در حالي كه آب دهنش و پر سر و صدا قورت ميداد گفت:
_خدايا خودم و ميسپارم به تو…

جلوي خونه عماد اينا از ماشين پياده شديم.
در و باز كرد و كنار در ايستاد:
_بفرماييد!

از ذوق ماشيني كه تو پاركينگ انتظارم و ميكشيد پريدم تو حياط و همينطور كه راه ميرفتم گفتم:

_كجاست اين ماشين من؟
صداي خنده هاش به گوشم رسيد و بعد هم در رو بست و پشت سرم راه افتاد:

_قبل از ماشين نميخواي احيانا خانواده شوهر و ببيني؟
چرخيدم سمتش كه ادامه داد:

_مادر شوهري،پدر شوهري،خواهر شوهري!
سرم و كج كردم:
_فقط سريع!
با نزديك شدن به در ورود به داخل خونه با خنده صدا ميزد:
_اهالي خونه،عماد با عروس برگشته!
و همزمان با رسيدن به در،مامانش در رو باز كرد و با لبخند دلنشيني گفت:

_خوش اومدين!
و قبل از عماد من و تو آغوشش كشيد:
_شما بيشتر!
وارد خونه كه شديم عماد غر زد:
_مامان يه كاري نكنيد حسوديم بشه،بذاريد يه روز از عقد بگذره بعد دوس داشته باشين اين عتيقه رو!

مامان همينطور كه ميخنديد طره موهاش و پشت گوشش فرستاد و همينطور كه مينشست رو مبل و به ماهم اشاره ميكرد كه بشينيم جواب داد:

_آقا عماد بذار عرق زحمتايي كه كشيدي واسه به دست آوردن يلدا خشك بشه بعد اينطوري حرف بزن!
نفس عميقي كشيدم و قبل از اينكه عماد بخواد حرفي بزنه گفتم:

_حافظش ياري نميكنه كه!
و همراه مامان خنديديم و عماد كه ميخواست بحث و عوض كنه مثلا نگاهش و تو خونه چرخوند:

_بابا و ارغوان نيستن؟
مامان با يه كم مكث جواب داد:
_بابات رفته كرج،ارغوانم خوابه هنوز
و بعد روبه خدمتكار خونه كه تو آشپزخونه بود ادامه داد:

_مرضيه خانم بي زحمت از پسرم و عروسم پذيرايي كن
صداي خدمتكار از تو آشپزخونه به گوشمون رسيد:
_چشم خانم،الان ميام…

بعد از خوش و بش تو خونه،همراه عماد اومدم تو پاركينگ و داشتم دور ماشين چرخ ميزدم كه دست به سينه تكيه داد به ماشين و گفت:

_صفره خيالت راحت!
خنديدم و رفتم روبه روش وايسادم:
_خب از اول بگو كه من انقد بررسيش نكنم!
نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_ پررو!
رفتم سمت در ماشين و گفتم:
_بشين بريم يه دوري بزنيم،ناهارم ميخوام بهت شيريني ماشين و بدم!

زل زد بهم:
_ماشين و من برات خريدم اونوقت ميخواي شيرينيش و به من بدي؟
زير لب ‘اوهوم’ي گفتم و ادامه دادم:

_ميخوام شيريني اين ماشين،يه ناهار خفن تو يه رستوران خفن و البته مهمون تو باشه!
و آروم خنديدم كه سوار ماشين شد،
نشستم تو ماشين و همينطور كه روشنش ميكردم گفتم:

_ناراحت شدي؟
سري به نشونه رد حرفم تكون داد:
_من وقتي بعد از شناختنت اومدم خواستگاريت يعني كنار اومدم با همه چي!
و لبخند حرص دراري زد كه با چشماي ريز شده خيره بهش ،بدون هيچ حرفي دنده عقب گرفتم كه با داد و بيداد كوبيد رو داشبورد:
_چيكار ميكني يلدا؟عقب و نگاه كن!
و اما من كه ميخواستم به غلط كردن بندازمش به كارم ادامه دادم كه چرخيد به عقب نگاهي كرد و ادامه داد:

_من غلط كردم!وايسا وايسا!
و وايسادم البته نه بخاطر عماد بخاطر ترس از اينكه يه وقت ماشين نازنينم بخوره جايي!

شونه اي بالا انداختم:
_اتفاقي افتاده؟انقدر پريشوني؟
نفس نفس ميزد:
_اتفاقي نيفتاده؟داشتي ماشين و از كارخونه در نيومده روانه تعميرگاه ميكردي!

ريلكس و آسوده جواب دادم:
_گفتم شايد دوست داشته باشي به جاي پول دادن به رستوران يه پولي تقديم تعميرگاه كني،همين!

با كلافگي چشماش و باز و بسته كرد:
_ديگه همچين فكري نكن با خودت!
و سرش و تكيه داد به صندلي كه لپش و كشيدم:
_حالا بريم؟
چشماش و بست و جواب داد:

_آره فقط آروم!
خم شدم روش و تو گوشش گفتم:
_آروم دوست داري؟
كه مثل برق گرفته ها سيخ نشست سرجاش :

_بسم الله…جني مني شدي امروز يلدا؟
پوفي كشيدم:
_فكر كنم دوباره حوس دنده عقب رفتن كردي؟
چشماش گرد شد و سريع جواب داد:

_نه،جن منم!
خنديدم:
_حالا ديگه اگه ميخواي تا مقصد سالم بموني تو سكوت به مناظر بيرون چشم بدوز!
كمربند ايمنيش و بست و در حالي كه آب دهنش و پر سر و صدا قورت ميداد گفت:
_خدايا خودم و ميسپارم به تو…

ناهار و كه خورديم يه سر رفتيم تا خونه و بعد از جمع كردن وسايلا تصميم گرفتيم همين امروز راهي بابل بشيم.

فردا عماد تدريس داشت و پس فردا من كلاس داشتم و ديگه وقت رفتن بود و قرار از اين بود كه براي مدتي تو خونه يكي از آشناهاي آقا بهزاد كه خودش ايران زندگي نميكرد مستقر شيم.

حوالي غروب بود كه رسيديم.
ماشين و تو پاركينگ خونه ويلايي كه فاصله چنداني هم با خونه دايي نداشت پارك كرد و پياده شديم.

هوا بدجوري سرد بود كه به محض پياده شدن دستام و تو جيباي كاپشنم پناه دادم و بدون اينكه منتظر عماد بمونم مسير پاركينگ و حياط و واسه رسيدن به در ورودي خونه دوييدم كه صداي خنده عماد و پشت سرم شنيدم:

_آره ديگه شديم حمال خانم!چمدونشم ما بايد بياريم!
جلو در وايسادم و با دست بهش اشاره كردم زود تر خودش و برسونه چون كليد دستش بود و ادامه دادم:

_اشتباه نكن مردي كه واسه خانمش كار انجام ميده آقاست!
رسيد جلو در و همينطور كه در و باز ميكرد جواب داد:

_ديدي كليد دستمه داري زبون ميريزي؟
به محض باز شدن در پريدم تو خونه:
_چي كليد دستِ كيه؟

در و بست و تكيه به ديوار نفس عميقي كشيد:
_خانم دوباره همه چي يادشون رفت!
با خنده به اطراف نگاه كردم،
شومينه خاموش بود و خونه اونقدري گرم نبود كه بخوام خودم و ولو كنم رو يكي از اين مبلاي شكلاتي رنگ و چرتي بزنم!

با لب و لوچه آويزون شده رو كرد به عماد:
_شومينه رو روشن كن!

فقط نگاهم كرد كه سرم ى كج كردم:
_لطفا!
همچنان زل زده بود بهم،
ادامه دادم:

_مرد زندگي؟!
و باز هم سكوت!
انگار خيلي داشت بهش خوش ميگذشت كه با يه لبخند مليح همينطور در سكوت به تماشاي من ايستاده بود كه كلافه شدم و صدام و انداختم تو سرم:

_الان كر شدي؟خداروشكر همين يه مورد و كم داشتيم…
يه تخته گاز داشتم غر ميزدم و هر دم ولوم صدام بالاتر ميرفت كه خنديد و دستاش و به نشونه تسليم آورد بالا:

_من تسليم!گفتي شومينه رو روشن كنم؟
پوفي كشيدم و چشمام و تو كاسه چرخوندم:
_زود تند سريع!

با همون حالت تسليم شده راه افتاد سمت شومينه و البته زير لب غر ميزد:
_نميدونم زن گرفتم يا شوهر كردم!

خنديدم:
_الله اعلم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.