خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من پارت ۱۹

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

خودم و زدم كوچه علي چپ و يه لبخند فوقِ ضايع زدم و خواستم بتمركم رو زمين كه با دوباره شنيدن صداش سرجام ميخكوب شدم:

_از كجا ميدوني از بهروز بهتر نيستم؟
نميدونستم چي بگم يا اصلا چطوري گندم و جبران كنم و پشتم و كردم بهش:

_يه فكري كن واسه خلاصي از اينجا!
اما عماد كه تموم حواسش به اون قضيه لعنتي بود نه تنها موضوع رو عوض نكرد بلكه يه دفعه دستاش و دور كمرم پيچيد و اين بار تو گوشم تكرار كرد:

_نگفتي؟!
كلافه از ادامه پيدا كردن بحثي كه باعث دلهرم شده بود دستش و از كمرم جدا كردم و برگشتم سمتش:
_اصلا برام اهميتي نداره!
بيخيال شونه اي بالا انداخت:

_واسه من مهمه!
و دستش رفت سمت لباسش كه چشمام و محكم رو هم فشار دادم و گفتم:
_ميخوام برم خونمون!
كه در عين ناباوري اين بار دستاي منو گرفت و گذاشت رو كمر خودش!

از اين خيس بودن لباس زيرش داشت حالم بهم ميخورد و تقلا ميكردم كه دستام و بكشم و عماد خان مانعم ميشد!

با حرص نفسم و بيرون فرستادم و با تموم قدرت خواستم دستم و بكشم كه خوشبختانه عماد آمادگيش و نداشت و به محض كشش پر قدرت من دستام و ول كرد و حالا انگار دستم محكم خورده بود به جايي كه نبايد ميخورد!

با حس اين برخورد چشمام و بستم و آب دهنم و به سختي قورت دادم ولي وقتي چند ثانيه گذشت و جز سكوت چيزي نشنيدم يكي از چشمام و باز كردم و با ديدن عماد كه خم شده بود و چشماش داشت از حدقه ميزد بيرون نگران شدم!

مثل اينكه به بد جايي زده بودم..
با هر لحظه سرخ تر شدنش بيشتر ترسيدم
و فكر كردم بايد چيكار كنم تو اين ٦ متر اتاق كه ناخوداگاه دستم و مشت كردم و گفتم:

_مثل من فوت كن!
و دست مشت شدم و فوت كردم،
كه عماد هم مثل من مشغول فوت كردن تو دست مشت كردش شد!

مثل مربي بالا سرش وايساده بودم و هي به كارم ادامه ميدادم و اونم درست مثل من اين كار و ميكرد كه يه دفعه بعدِ يكي دو دقيقه زد زير خنده!

اون ميخنديد و من كه هنوز درگير سكانس قبلي بودم داشتم فوت ميكردم كه بين خنده گفت:
_محكم تر!
و من تازه فهميدم حالش خوبه و داره من و مسخره ميكنه!
دست به سينه روبه روش وايسادم و دماغم و تو صورتم جمع كردم:
_پس حالت خوبه!

يه ‘آخِ’ آروم گفت و دوباره خم شد:
_نه با فوت كه خوب نشد!
مثل خودش خم شدم و گفتم:
_جدي ؟حالا چيكار كنم كه بهتر بشي؟

چهرش گرفته شد و با صداي آرومي جواب داد:
_با فوت كه خوب نشد ولي با بوس…
با شنيدن جمله اي كه داشت ميگفت يه دونه محكم كوبيدم تو سرش كه ناباورانه سرش و آورد بالا و خيره تو چشمام خواست حرفي بزنه كه ‘هيسِ’ كشيده اي گفتم و ادامه دادم:

_نميخوام چيزي بشنوم!
صاف وايساد سرجاش و سر كج كرد و اين بار لحنش مظلومانه شد:
_بابا منظورم بوس روي لپم بود!
و با انگشت اشارش كوبيد روي گونه سمت چپش:

_اينجا!
چپ چپ نگاهش كردم و بعد رو ازش برگردوندم كه زير لب و خيلي آروم گفت:
_حالا تو اگه ميخواي جاي ديگه اي و بوس كني من مشكلي ندارما!
و ريز ريزم خنديد كه اون خوىِ وحشي گريم بالا اومد و برگشتم سمتش:
_چي گفتي؟!

و با چشمايي كه داشت واسش خط و نشون ميكشيد بهش نزديك و نزديك تر شدم كه عمادم عقب عقب رفت و حالا با برخورد به ديوار پشت سرش متوقف شد و يه لبخندِ دوندون نما تحويلم داد:

_گفتم اگه بخواي منم ميتونم بوست كنم!
و قبل از اينكه بهم مهلت جواب دادن بده يه بوسِ ريز از گونم كرد!
نفسم و عميق بيرون فرستادم و سري واسش تكون دادم:

_تو آدم نميشي!
خنديد و از لاي در نگاهي به بيرون انداخت تا ببينه باباش و اون چندتا مرد كه استخر و گذاشته بودن رو سرشون در چه حالن و ما بين همين سرك كشيدن جواب داد:

_اگه من آدم شم كه تو تنها ميموني!
نفس عميقي كشيدم و از خدا طلب صبر كردم واسه تحمل اين مرد و حرفي نزدم
كه وسايلارو برداشت و گفت:
_حسابي سرشون گرمه اگه زرنگ باشي و چلاق بودنت اوت نكنه همش چند متر فاصله داريم تا اونيكي درِ خروجي!

و انگار ميخواستيم از عمليات هاي فيلماي آمريكايي انجام بديم كه يه حوله تن پوش تنم كرد تا اگه خدايي نكرده لو رفتيم به غيرت آقا برنخوره و با جديت زل زديم بهم:

_آماده اي؟
سري به نشونه تاييد تكون دادم و كلاه حوله رو كمي پايين كشيدم:
_آمادم…

با احتياط كامل از اتاق زديم بيرون.
با يه نگاه فهميدم كه ٥نفرن و همشونم سرگرم بودن!

جلو تر از عماد راه افتادم،
فقط يه كم مونده بود به اون درِ لعنتي برسيم اما با شنيدن صدايِ همون مرد يعني بهروز انگار سرجام ميخكوب شدم و ديگه حتي نفسي براي كشيدن نداشتم:

_اون كيه؟
نه تنها نم و توي شلوار خودم حس كردم بلكه احساس كردم عماد هم خودش و خيس كرده كه فعلا جوابي از سمتش نميومد!

داشتم زير لب اشهدم و ميخوندم كه با جواب عماد انگار يه كمي جون گرفتم:
_دوستمه!
عماد نزديكم شد و آروم تو گوشم گفت:

_تو فقط برنگرد!
و يه خنده مسخره خطاب به اونا ادامه داد:
_ و البته خيلي خجالتيه!
و در حالي كه هيچكس نميخنديد به خنده هاش ادامه داد!

يه جوري استرس گرفته بودم كه فكر ميكردم الان دونه دونه موهام ميريزه،
وضعيت بدجوري قرمز بود و عمادم با خنده هاي رو مخي و مزخرفش فقط داشت ته دلم و خالي ميكرد!

نفس عميقي كشيدم كه صداي خنده هاي عماد قطع شد و اين بار صداي خنديد اونا بلند شد!

گيج بودم و نميتونستم دركشون كنم!
صداي يكي ديگشون توي استخر پيچيد:
_زكي!مگه دختره كه خجالت ميكشه؟!
و دوباره هرهر خنديدن…

نميدونستم عماد ميخواست چه جوابي بده يا اصلا ميتونست جوابي بده يا نه و دستام و محكم مشت كرده بودم كه عماد با صداي آرومي گفت:

_بالاخره هر آدمي يه ويژگي هايي داره و خجالتي بودن از ويژگي هاي ذاتيِ دوستِ منه!
و نفسي گرفت و ادامه داد:

_ما بريم فعلا!
و زد رو شونم تا راه بيفتم كه اونِ بهروزِ لعنتي پارازيت شد:
_كجا؟مگه من ميذارم رفيقِ تو تا اينجا بياد و يه كم دورِ ما حال نكنه؟!

حس ميكردم صداش هر لحظه از فاصله نزديك تري بهم ميرسه!
انگاري اون نزديك ميشد و ماهم ديگه كاري از دستمون برنميومد،
خودم و آماده كرده بودم واسه آب شدن از شدت خجالت و ديگه حتي دستامم مشت نبود!

پشت سرم صداش و شنيدم:
_ببينمت آقا پسر
و خطاب به عماد ادامه داد:
_نديده بودم همچين دوستِ ريزه ميزه اي داشته باشي!
و يه دفعه زد رو شونم و خواست بچرخونتم سمتِ خودش كه نميدونم چرا اما پدرِ عماد ناجيمون شد:

_ولشون كن بهروز،برگرد اينجا!
نفسِ از شدت ترس گير كرده تو سينم و آروم آروم بيرون فرستادم كه يه دفعه دستم توسط عماد كشيده شد و به سرعت از استخر زديم بيرون!

انقدر پريشون حال بودم كه فقط دوست داشتم بدوعم و بدوعم تا برسم به بيرون از اين خونه ي لعنتي،
حتي بدون توجه به دردِ خفيفِ پام حتي با همين حوله!

اما با رسيدن به راهرو و پله هايي كه به بالا و داخلِ خونه منتهي ميشدن عماد ايستاد و با كشيدن دستم باعث اين شد تا من هم وايسم:
_خوبي؟!

بين نفس نفس زدنام سري به نشونه نه تكون دادم:
_اگه بابات نبود…
پريد وسطِ حرفم:

_آروم باش،چيزي كه نشد!
و يه لبخندِ رضايت بخش زد كه متقابلا لبخندي تحويلش دادم و عماد ادامه داد:

مردتيكه بهت دست زد؟
خيلي زود اخم جانشين لبخند دلنشين صورتش شده بود و نميدونم چرا اما با ديدن اين چهره ي پر جذبش بدجوري داشت قند تو دلم آب ميشد كه نوك بينيش و كشيدم و جواب دادم:
_خودت كه ديدي فقط يه لحظه دستش و گذاشت رو شونم!

پوفي كشيد و دست به سينه پشتش و كرد بهم:
_هزار بار به بابا گفتم من از اين يارو بدم مياد اما نميذارتش كنار،به قولِ خودش دوستِ دوران جوونيشه!

آروم خنديدم و رفتم پشت سرش و رو پنجه پا وايسادم و آروم تو گوشش گفتم:
_باشه قبول،ولي تيپِ الانت اصلا اين حرفاي جدي و بر نميداره ها!
و قهقهه اي زدم كه با پشتِ دست سرم و هول داد به سمتِ عقب و بعد برگشت سمتم:
_به اين نكته اشاره نميكردي ميمردي نه؟!

زير لب ‘اوهوم’ي گفتم و لباسام و از لاي حوله اي كه انداخته بود روي پله برداشتم:
_حالا خوبه لباسام و نديد!

و بيخيالِ حضورِ عماد شروع كردم به عوض كردن لباسام و داشتم دكمه هاي مانتوم و ميبستم كه روي پله كنارم نشست و به پام اشاره كرد:
_بهتره؟

آخرين دكمه رو هم بستم و جواب دادم:
_والا با اين آب درماني تاريخي و بعد هم تا اينجا دووندن من فلج نشم جايِ شكر داره!
آروم خنديد:
_تو هيچيت نميشه،خيالت راحت!

چپ چپ نگاهش كردم كه چشمكي زد و با لحن با مزه اي ادامه داد:
_پهلوانان نميميرند!
و كمي بلند تر از قبل خنديد…

باور كردني نبود اما بالاخره تونستيم از اون خونه بزنيم بيرون و حالا سوار ماشين شده بوديم!
نفس عميقي كشيدم و سرم و به پشتي صندلي تكيه دادم:

_اينكه الان بيرونيم و خبري از بهروز نيست واقعا جاي شكر داره!
بدون اينكه بخنده جواب داد:

_بهروز بهروز!ولش كن ديگه !
و ماشين و به حركت درآورد كه زير لب با خودم زمزمه كردم:
_حالا اگه مثل خودت بود خوشت ميومد ازش!
و آروم خنديدم كه يه دفعه زد رو ترمز:

_چيزي گفتي؟
خودم و به بي خبري زدم و به ظاهر متعجب شونه اي بالا انداختم:
_نه،خيالاتي شدي؟

با لب و لوچه آويزون نگاهم كرد:
_حس كردم يه حرفي راجع به اون مردتيكه زدي!
و دوباره ماشين و به حركت درآورد كه لبم و گاز گرفتم تا از خنده نتركم و صداي ضبط و باز كردم:

_يه آهنگ درست حسابيم كه نداري!
صداي ضبط و بست و با حالت خاصي برام چشم و ابرو اومد:
_آهنگ برا چيته خودم الان مثل بلبل برات چه چهه ميزنم

و صداش و تو گلوش صاف كرد و خواست شروع به خوندن كنه كه با صداي بلند گفتم:

_نه!نميخواد!
چهره پر از ذوقش وا رفت و آروم گفت:
_چرا؟!
دماغم و بالا كشيدم و جواب دادم:

_دوست ندارم با شنيدن صدات پشه جمع شه!
و هرهر خنديدم كه سري به نشونه تاسف برام تكون داد و پيچيد تو خيابوني كه مسير خونه نبود:

_نشونت ميدم!
با اينكه داشتم ميخنديدم اما يه كمي از جناب آقا ترسيدم:

_كجا؟خونه ما از اونوره!
سريع جواب داد:
_كي گفته من ميخوام برسونمت خونه؟

آب دهنم و صدا دار قورت دادم و گفتم:
_پس ميخواي منو كجا ببري؟
پوزخندي زد و با جديت به مسير روبه رو زل زد:

_جايي كه عرب ني انداخت!
لبام مثل يه خط صاف شد و مثل بز خيره شدم بهش كه يه نگاه سرسري بهم انداخت:
_بستني!
و پوفي كشيد:
_نه بخاطر توها،خودم هوس كردم!
قهقهه اي زدم:
_تو كه راست ميگي…

بدون اينكه بهم جوابي بده شروع كرد به خوندن آهنگِ ‘كي بهتر از تو، عارف’ و حالا ديدم نه!
صداش همچينم بد نيست!
و در حالي كه ميخنديدم به صداش گوش كردم…

داشت به قول خودش چه چهه میزد که یهو آهنگ و یادش رفت!
نگاهش کردم که دیدم داره زور میزنه تا یادش بیاد اما بی نتیجه بود!

به زور جلوي خندم و گرفتم و آروم دوبار زدم رو شونه اش:
_عب نداره رفیق..خودم میخونم!

پوزخند زد:
_ببینیم و تعریف کنیم!
لبخند احمقانه ای روی لبم شکل گرفت و آستینام و دادم بالا و بعد دستام و بهم چسبوندم و با بشکن بابا کرم به آهنگی که ميخواستم بخونم ریتم دادم:

_امشب مثل هر شب …
اما هيچي نشده قهقه ي آقا توی گوشم پیچید!
يه نگاه معنادار بهش كردم و کم نیاوردم و بزور جلو خنده ام و گرفتم و خواستم ادامه بدم اما با شنيدن صداش آهنگم نصفه نيمه موند:

_صبر كن ببينم مگه تو وطن من خوانندگي زن جماعت ممنوع نيست؟!
لبام مثل يه خط صاف شد و چند لحظه بعد جواب دادم:

_توام كه تابع قوانين؟
همينطور كه رانندگي ميكرد شونه اي بالا انداخت:
_پ ن پ!

نفسم و پر حرص بيرون فرستادم و دست به سينه نشستم:
_بگو كم آوردي اين بهونه ها چيه؟!

زد زير خنده:
_كم آوردم؟
بدون اينكه نگاهش كنم سري به نشونه تاييد تكون دادم:

_صدام از صداي تو بهتره!
صداي خنده هاي لعنتيش بالاتر رفت:
_ تو اصلا راجع به صدات حرف نزن!
با شنيدن اين حرفش وا رفتم:
_منظور؟!

جلوي يه بستني فروشي ماشين و نگهداشت و با لبخند برگشت سمتم:
_يعني خدا همه ي نعمت هارو باهم نميده!
منتظر نگاهش كردم كه ادامه داد:

_مثلا نميشه كه هم خوشگلي بده هم هيكل خوب بده هم صداي خوب!همشون باهم كه نميشه خب!

با حرفاش بدجوري انگيزه گرفته بودم و فكر ميكردم اگه به گفته عماد خان صدام خيلي خوب نيست در عوض خوشگل و خوش استايلم كه دستم و گرفت توي دستاش و با صداي آروم تري گفت:

_ولي نميدونم چرا همه رو يه جا به تو نداده!
و انقدر حرص درار خنديد كه دستش و محكم تو دستم فشار دادم تا صداي خنده هاش قطع بشه و همينطور هم شد:

_دستم شكست!
و تقلا كرد تا دستش و بكشه اما موفق نشد و من با پررويي گفتم:

_كه خدا به من هيچي نداده؟!
در حالي كه ميدونستم دستش داره درد ميكنه اما دوباره خنديد:

_داده بابا داده!
دستش و ول كردم و چشم ى ابرويي براش اومدم كه مشغول ماساژ دادن دستش شد:

_در عوض همه ي نداشته هات من و بهت داده!يه شوهر همه چي تموم كه بدجوري از سرت زياديه!
و قبل از اينكه موفق بشم با مشت بكوبم تو سرش در ماشين و باز كرد و پريد بيرون!

داشتم ميتركيدم از خنده كه با فاصله از ماشين وايساد و گفت:
_خانم چه بستني اي كوفت ميكنن؟
يه لبخند دندون نما تحويلش دادم:
_هرچي كه آقا كوفت كنن!
با خنده سري تكون داد:
_فالوده بستني!

خيلي طول نكشيد كه عماد با دوتا ظرف پر از رشته هاي فالوده و اسكوپ بستني برگشت و الحق كه چه بستني اي بود!

عينهو قحطي زده ها داشتم بستني ميخوردم كه متوجه زنگ گوشيش شدم،
منتظر نگاهش كردم كه نگاهي به صفحه گوشي انداخت:

_بابامه!
و در حالي كه چهره متفكري به خودش گرفته بود گوشي رو جواب داد:
_ جونم بابا؟
و اما نميدونم بعد از اين حرف چيا شنيد كه هر لحظه رنگش بيشتر پريد و ساكت شد!

گيج شده بودم و حتي يادم رفته بود كه قاشق بستني تو دهنم مونده و منگ نگاهش ميكردم كه زير لب ‘باشه’اي گفت و گوشي رو قطع كرد!

با همون قاشق تو دهنم شروع كردم به حرف زدن:
_چيشده؟
نيم نگاهي بهم انداخت و نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_تو اول اون قاشق و از تو دهنت در بيار بعد حرف بزن!
با اينكه زورم گرفته بود اما تازه متوجه شدم و قاشق و از تو دهنم بيرون آوردم كه دستي تو موهاش كشيد و ادامه داد:
_رژِ لبت!

متعجب نگاهش كردم و بعد انگشتي روي لبام كشيدم كه با كلافگي سري تكون داد:
_خنگول،رژ لبت جامونده خونه دماوند!

و عميق نفس كشيد!
انقدر عميق كه باد داشت من و ميبرد!
با اين حال هنوز لال بودم و حرفي نميزدم كه با حرص چرخيد سمتم و انگشت اشارش و محكم كشيد روي لبم:

_نميدونم حالا تو اين و نزني ميگن لب نداره؟
ديگه بهم برخورده بود كه دستش و هول دادم و جدي جواب دادم:

_چته؟رژ لبم نزنم؟
دندوناش و رو هم فشار داد و گفت:
_تا وقتي گيجي نه!
و ماشين و روشن كرد…

بستني حسابي كوفتم شده بود و فقط داشتم آب شدنش و تماشا ميكردم،
انقدري از دست عماد دلخور شده بودن. كه حتي دلم نميخواست يه كلمه حرف بزنم و حالا اون بود كه غر ميزد:

_اگه رژت و از تو كيفت درنمياوردي و جانميموند تو خونه اينطوري نميشد!
بي مكث جواب دادم:
_موند كه موند فداي سرم!

و در عين ناباوري جواب داد:
_پس بريم جواب بابامم و بده…

سكوت سنگيني فضارو پر كرده بود
گيج حرفش بودم:
‘بريم جواب بابامم بده’؟
يعني من بايد به آقا بهزاد توضيح ميدادم؟!

سرم و چند باري به اطراف تكون دادم تا ذهنم خالي شه از اين فكر مسخره و گفتم:
_من ديرم شده سريع تر من و برسون!

تك خنده اي كرد:
_نه ديگه بايد جواب بابام و بدي!
داشتم از حرص خفه ميشدم و نميتونستم جوابي بدم كه ادامه داد:

_بهش ميگي اومده بوديم خوش گذروني بعدشم كه از استخر اومديم بيرون من رژ زدم و متاسفانه رژم جاموند!
و اين بار بلند بلند خنديد كه كلافه برگشتم و بهش توپيدم:

_من ميخواستم بيام يا جنابعالي عين جن جلوم ظاهر شدي و من و بردي براي آب درماني؟
و با يه مكث كوتاه ادامه دادم:
_هه!آب درماني…

درحالي كه ميخنديد سري به نشونه تاييد تكون داد:
_آره توام اصلا دلت نميخواست كه بياي!
چند ثانيه اي زل زدم بهش و بعد در عين ناباوري نميدونم چرا اما خيلي احمقانه جواب دادم:

_من فقط دلم بستني ميخواست!
كه ديگه تركيد…
يكي نبود بگه دختر آخه تا حالا بستني نخوردي؟
بستني نديدي؟
چه مرگته كه همچين جواب ميدي!

اما گندي بود كه زده بودم و حالا سعي داشتم جمعش كنم:
_منظورم اينه كه هوا گرم بود بستني ميچسبيد يعني…
دستش و به نشونه اينكه ادامه ندم آورد بالا:

_باشه نميخواد ادامه بدي!
و دوباره خنديد كه فقط نگاهش كردم و خودش بين خنده گفت:
_ سر راه يه كارتن برات بستني كيم ميخرم بخوري عزيزم!

كم مونده بود بخاطر اين مسخره كردنش به گريه بيفتم كه چشمام و بستم و با جيغ گفتم:

_من غلط كردم عماد،فقط منو برسون خونه!
صداي خنده هاش كه آروم شد چشم باز كردم متعجب نگاهم ميكرد،
پوفي كشيدم:

_آدم چيز بخوره جلو تو يه سوتي بده يا حرفي بزنه!
همزمان با قرمز شدن چراغ سر چهارراه ماشين و نگهداشت و كامل برگشت سمتم:

_چيز؟!
و من كه ديگه طاقت نداشتم بخواد مسخره بازي دراره سرم و انداختم پايين و در حالي كه دستم و كنار سرم تكون ميدادم جواب دادم:
_هر چيزي غير از اوني كه تو فكرته…

باور كردني نبود،
اما بالاخره از شر اين عماد رواني خلاص شدم و رسيدم خونه!
در سالن و باز كردم و خواستم قبل از دستگيري توسط مامان برم تو اتاق كه صداش و پست سرم شنيدم:

_خوش گذشت؟!
قشنگ نم و تو شلوارم حس كردم،
يعني فهميده بود؟
خدايا،
هنوز بلاتكليف قضيه باباي عماد بوديم و حالا بايد جواب مامانم ميدادم؟!

سكوتم كه طولاني شد اومد روبه روم:
_زبونت و موش خورده؟
لبام مثل يه خط صاف شد و گردنم و كج كردم،

نميدونم چرا داشتم اين حركات احمقانه رو انجام ميدادم اما همچنان داشتم دلقك بازي درمياوردم و مامان و نگاه ميكردم كه محكم از دو طرف شونم گرفت و صاف نگهم داشت:
_فكر كردم موش زبونت و خورده نگو عقلتم از دست دادي!
مث یه موش ترسو آب دهنمو صدا دار قورت دادم که چشم های مامان ریز شد و جوری نگاهم کرد که دلم میخواست داد بزنم غلط کردم چیز خوردم اصن
ولی سکوت و ترجیح دادن به هر حال و با لبخندی احمقانه گفتم:
_مامان من خیلی خسته ام میشه ولم کنی برم بخوابم
ابروهاش بالا پرید:

_چرا خسته ای؟!
از این حرف مامان ناخوداگاه پره های دماغم باز شدن و چشمام توی کاسه چرخیدن:

_پونه رو که میشناسی،آدمو دیوونه میکنه،خستگی مال یه دقیقه اشه..
نگاهش هنوز مشکوک بود
که با ریتم بندری شروع کردم به خوندن و لرزش شونه و دست هام:

_مشکوکم..مشکوکم به تو..
یکی زد توی سرم:
_آرزو به دل موندم که آدم شی و نشدی..
و رفت
نفسمو پر استرس مو بیرون فرستادم و بدو بدو به سمت اتاقم رفتم…

در اتاق و بستم و بعد خودم و ولو كردم روي تخت،
تموم تنم و بيش تر از همه پاهام خسته شده بود و بدجوري بي حال بودم و همين شد كه نفهميدم كي خوابم برد…

#عماد

مشغول خوردن شام بوديم،
سنگيني نگاه بابارو خيلي خوب حس ميكردم اما سرم و بالا نمياوردم كه نگاهمون بهم گره نخوره…
لعنتي يه جوري نگاه ميكرد كه اصلا اشتهام كور شد و چند تا قاشق بيشتر نتونستم بخورم:

_من ميرم بخوابم!
و از روي صندلي بلند شدم كه برم و اما اين بابا بود كه بالاخره صداش دراومد:

_چند دقيقه بيدار بمون ميخوام راجع به اون دوستت كه امروز برده بوديش خونه دماوند حرف بزنيم
و لبخند خبيثانه اي زد كه مامان متعجب نگاهش و بين ما چرخوند و گفت:

_دوسته عماد؟خونه دماوند؟اونوقت تو اونجا چيكار ميكردي؟
تو همين لحظه حس كردم چقدر عاشقِ مامانمم و خبر نداشتم!
لبخند خبيثانه ي بابارو كه حالا ديگه اصري ازش نبود و با يه لبخند دندون نما تلافي كردم و گفتم:

_نگفتين بابا؟
از چشماي بابا خون ميچكيد و قشنگ معلوم بود داره تهديد ميكنه كه چيزي بگم خونم پاي خودمه اما من كه زيرك تر از اين حرفا بودم و يه جورايي ميخواستم خودم و خلاص كنم از جواب دادن به سوالاي بابا و رسيدن به اينكه با يلدا تو استخر بودم شونه اي بالا انداختم:

_من با دوستم رفته بودم استخر و باباهم با…
با سرفه هاي الكي بابا زل زدم بهش و با چشمام بهش فهموندم كه ‘حساب بي حساب؟’ و وقتي سرش و به نشونه تاييد تكون داد روبه مامان ادامه دادم:
_با اين يارو مهندسه،مگه نميخواستين يه دستي به اون خونه بكشيد؟

مامان اوهومي گفت:
_اصلا يادم نبود
و بابا جواب داد:

_ميخواستم وقتي يه تغييراتي تو خونه داديم سوپرايزت كنم!
و همچين با عشق زل زد به مامان كه دلم ميخواست دو سه تا كشيده جانانه به خودم بزنم تا ببينم بيدارم؟ و احيانا بهروز و دار و دستش و تو خواب نديدم؟

تو دلم به افكارم خنديدم و راه افتادم سمت پله ها،
صداي بابا تو خونه پيچيد:

_شبت بخير آقا عماد،شبت بخير!
تموم سعيم و واسه نخنديدن كردم اما نشد و همين باعث اين شد كه صداي خنده هام تو خونه بپيچه و مامان بابا و ارغوان باهم پچ پچ كنن كه عماد امشب ديوونه شده و اما چه كسي ميدونست بابا امروز با آقا بهروز حسابي خوش گذرونده؟

غرق همين افكار وارد اتاقم شدم و همزمان با ورودم زنگ گوشيم به صدا دراومد
گوشي رو از روي تخت برداشتم و با ديدن عكس يلدا با لبخند گله گشادي جواب دادم…

صداي غرغراش توي گوشي پيچيد:
_چيكار كردي با پام؟
نفس عميقي كشيدم و جواب دادم:

_عليك سلام!
بدجوري قاطي بود:
_چه سلامي چه عليكي؟
آروم خنديدم:

_حالا آرامشت و حفظ كن ببينم چيشده؟!
براي اولين بار به حرفم گوش كرد و يه كمي آروم شد:
_حس ميكنم پام داره ميشكنه!
و آخي كشيد كه چند ثانيه اي فكر كردم و بعد گفتم:

_ميخواي دوباره بريم آب درماني؟
و صداي خنده هام بالاتر رفت كه يلدا هم به خنده افتاد:
_ببين من يه بار با تو اومدم واسه هفت پشتم بسه!
و قبل از اينكه من جوابي بدم ادامه داد:

_پام بهونه بود،زنگ زدم بهت بگم كه فردا دارم ميرم بابل
نميدونم چرا اما صداي خنده هام ساكت شد:

_براي كاراي دانشگاه؟
سريع جواب داد:
_آره ديگه يكي دوماه مونده تا شروع دانشگاه،فردا ميرم ببينم چه خبره و احتمالا شب برميگردم

دوباره فكرهاي خفني توي ذهنم جرقه زد كه تو كسري از ثانيه پرسيدم:
_تنها ميري؟
‘اوهوم’ي گفت كه انرژي گرفتم:

_باهم ميريم!
انگار گيج شده بود كه تا چند ثانيه صداش در نيومد و بعد آروم گفت:
_چي؟چطوري؟

دراز كشيدم رو تخت و جواب دادم:
_به اين صورت كه تو سوار ماشين ميشي وسط راه پياده ميشي مياي پيش من و باهم ميريم شمال!يه سفر يه روزه!
خنديد:

_ديوونه شدي؟من اونجا بايد برم خونه دايي اي خاله اي كسي اگه دير بشه
_ديوونگي مالِ يه لحظشه،تو فقط به حرف من گوش كن اگه ساعت ٥ونيم ٦صبح بزنيم بيرون من ٣نصفه شب برت ميگردونم تهران!

پوفي كشيد كه ادامه دادم:
_حالا برو بخواب كه صبح مسافريم!
با شوق خنديد:
_تو ديوونه تريني كه نميترسي اتفاقي بيفته!

گوشي و نزديك لبم بردم و آروم زمزمه كردم:
_اصلا بذار يه اتفاقي بيفته تهش اينه كه نامزد سابقم دوباره مال من ميشه ديگه
و بعد از رد و بدل شدن چند تا جمله ديگه خداحافظي كرديم در انتظارِ رسيدن فردا…

پشت سر ماشيني كه يلدا توش بود ايستادم كه با لبخند پياده شد و در حالي كه سرش و تكون ميداد اومد سمت ماشين و سوار شد:

_سلام
ماشين و به حركت درآوردم:
_راننده كه چيزي نگفت؟
با خنده جواب داد:
_چي بگه وقتي داداشم وسط راه اومده دنبالم؟
و بلند بلند خنديد كه شونه اي بالا انداختم:

_اولش كه استادت بودم بعد نامزد سوري بعد نامزد سابق حالاهم كه داداشت شدم!
و با نفس عميقي ادامه دادم:
_خدايا شكرت!

صداي خنده هاش همچنان فضاي ماشين و پر كرده بود:
_باورم نميشه داريم باهم ميريم شمال!
صداي ضبط و باز كردم و گفتم:

_باور كن كه امروز ميخوام ببرمت دريا و كلي خيست كنم!
سرش و تكيه داد به صندلي:
_البته اگه بابات و دوستاش اونجا خفتمون نكنن!

خندم گرفت:
_اينا همش ميشه خاطره يه روز ميشيني واسه بچه هامون تعريفشون ميكني!
چشماش و تو كاسه چرخوند:

_خب اگه اونا بدونن من و تو چه غلطا كه نكرديم و خدايي نكرده ازمون الگو بگيرن كه من آتيششون ميزنم!
حالت متفكري به خودم گرفتم:

_راست ميگيا من اصلا طاقت داشتن دختري مثل تورو ندارم!بلا به دور!
صاف نشست سرجاش:
_نكه من طاقت پسري مثل تورو دارم!
با يه كم مكث جواب دادم:

_خيلي خب پس بخاطر اينكه بچه خدايي نكرده به خودمون بره از پرورشگاه يه جفت خوشگلش و مياريم،خوبه؟
دماغش و تو صورتش جمع كرد:

_شك نكن اون بچه خيلي بهتر از بچه ايه كه از تو باشه!
و زد زير خنده و تا اومدم جواب بدم ادامه داد:

_ هيس،ميخوام بخوابم!
يه جوري با اين حرفش زد تو ذوقم كه اون حرفم و كلا يادم رفت و گفتم:

_با همون آژانس ميرفتي ديگه!
تك چشمي نگاهم كرد:
_تو يا اون چه فرقي داره؟!
و خميازه اي كشيد و بلافاصله چشماش و بست!

دلم ميخواست خرخرش و بجوم ولي با راه افتادن صداي خور و پفش نگاه معنا داري به آسمون كردم و ناچار ضبط ماشين و خاموش كردم كه خانم راحت بخوابن…!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.