خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من پارت ۱۷

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

با حرص نفسم رو بیرون فرستادم:
_آره،تو خوبی
که صدای آروم و پر حرصش و تو چند قدمیم شنیدم:

_بروبابا
داشتم از حرص آتیش میگرفتم که پونه به دادم رسید و من و چرخوند سمت خودش و دکترم در رو محکم بست که نگاهش کردم و در کمال ناباوری چشمکی نثارم کرد كه با تعجب گفتم:

_استغفرالله
كه پونه محكم زد تو سرم:
_الان تايم استغفار خراب كاريات نيست!

بيخيال پونه و عماد كه نميدونستم چشونه لبخندي به دكتر زدم كه يه دفعه جلوم ظاهر شد و دستش و رو پام كشيد!

و اين كارش براي گرد شدن چشماي عماد كافي بود كه يه دفعه گفتم:
_آره همينجاهاس!

دکتر خیلی خونسرد سری تکون داد
یواشکی نیم نگاهی به عماد انداختم که از چشماش خون میبارید و دست مشت شدش و فشار میداد با صدای دکتر چشم از عماد گرفتم:

_خب این که شکسته..
و قبل از ادامه حرفش صدای حرصی عماد بلند شد:
_خودمون میدونستیم اینو
دکتر خیلی دلبرانه دستی تو موهاش کشید:
_برید رادیولوژی عکس بگیرید محل دقیق شکستی مشخص شه بعد عکسا رو بیارین پیش خودم

كه عماد سري به نشونه تاييد تكون داد
و با حالت مسخره اي جواب داد:
_حتما!

و بعد بي ابنكه مسئوليت من و به عهده بگيره در كمال تعجب ما رفت بيرون و پونه هم مثل بز. ل زده بود به رفتنش كه با پاي سالمم ضربه اي به زانوش زدم:

_نميخواي يه تكوني بدي؟
که مثل همیشه خل بازیش گل کرد و طاقچه شو یه کمی لرزوند و خندیدیم که صدای سرفه دکتر ب گوشمون خورد و خودمون رو جمع کردیم حواس پرتی تا چه حد آخه!

پونه انگار که نه انگار تا دو دیقه پیش تو چه حالی بود عین دیوونه ها ویلچرمو گرفت و جوری منو جا به جا میکرد حس میکردمGTAداره بازی میکنه!

دل تو دلم نبود كه يه دفعه عماد جلوم سبز شد و با لحن جدي و ترسناكي گفت:
_همين الان از ابن بيمارستان ميريم حتي اگه پات قطع بشه!
و رو ازم گرفت كه تو اين گير و دار پرستار پلنگي بهمون نزديك شد و خطاب به عماد گفت:

_ اينطوري حرص ميخوريد واسه سلامتيتون خطرناكه ها…
حالا اين من بودم كه دماغم و تو صورتم جمع كرده بودم و خون خونم و ميخورد و خشمگين جواب پرستاري كه باعث لبخند گله گشاد عماد شده بود و دادم:

_شما نگران مريضاي ديگه باش!
كه عماد مثل برق گرفته ها صاف وايساد و گفت:
_يعني من مريضم؟

حرصي جواب دادم:
نه!
كه لبخند خوشايندي زد،
انگار كه تموم حرفاي قبلش و يادش رفت و با سرخوشي گفت:
_بايد بريم راديو لوژي واسه اينكه ببينيم چلاق شدي يا نه؟

و خنديد كه چشمام و بستم و همراه را نفس عمیق حرصی که کشیدم گفتم:
_احمق جان چلاق ک شدم ،میریم ببینیم کجاش شیکسته!

و پوفي كشيدم كه زير لب خب حالایي گفت و عزم تكون دادن ويلچرم كرد و انگاري به پرستار هم لبخندي تحويل داد كه خانم اينطوري گل از گلش شكفته شده بود!

درسته چند دقیقه قبل داشتم کرم میریختم ولی خب اون حق کرم ریختن نداشت پس وقتی پرستاره داشت از جلون رد میشد پای سالمم و دراز کردم و سکندری خورد و با عصبانیت برگشت سمتم چیزی بگه که پیش دستی کردم:

_اوا شرمنده من تیک دارم گاهی پام خود ب خود میپره،ببخشیدا
که خودش و مرتب کرد و در حالی که سعی میکرد آروم باشه با چشمای پر از نفرت بهم خیره شد:

_عیبی نداره،ما هر روز کلی مریض مثلِ شما داریم.
که حس کردم مریض و غلیظ گفت
دستی به شالم کشیدم و در حالي كه تقلا ميكردم از جام بلند شم با نفرت جواب دادم:

_مريض؟من هيچيم نيست!
و وقتي نميتونستم بلند شم و فقط درد ميكشيدم متوجه نگاهاي خيره بهم از هر گوشه سالن شدم كه يه دفعه صداي آقاي دكتر از پشت سر اومد:

_ خانم اين كارا چيه؟
كه انگار تازه فهميدم مثل اسبِ رم كرده دارم جفتك ميندازم و نشستم سرجام و بي اينكه جوابي به دكتر بديم عماد با سرعت هولم داد:

_تا اينجا اومديم يه سر پيشِ دكتر اعصابم بريم!
و با بي انصافي تموم همراه پونه مسخرم ميكرد كه سرم و چرخوندم طرفش و با كلافگي گفتم:

_حالا دارم برات!
که خم شد و در گوشم گفت فعلا ک فلجی بیش نیستی..مگه نه پونه؟
که متوجه نبود پونه شدم و وقتی با عماد به سمتش برگشتیم دیدیم که ماتش برده و به سمت راست خیره شده
و وقتی که مسیر نگاهش رو دنبال کردم چیزی و دیدم که فکرشم نمیکردم..

نميدونستم بخندم يا گريه كنم و مات و مبهوت مونده بودم كه عماد گيج تر از من سري خاروند و گفت:
_يعني يه چلاقِ ديگه؟
كه با آرنج كوبيدم تو پهلوش:

_چلاق اون عمه ي…
با خنده جواب داد:
_نداشتمه!
و آروم خنديد كه به كل فرد روي ويلچر و پونه اي كه رفته بود سمتش و فراموش كردم و گفتم:

_واقعا؟!
كه سري تكون داد:
_يه جوري ميگي واقعا كه انگار كليه ندارم،يه عمه كه اين حرفارو نداره!
و در حالي كه خنده هاش ادامه داشتن گفت:
_تازه عمه اي كه فقط فحش ميخوره!
و اين بار دوتايي خنديديم كه بين خنده يادِ پونه افتادم و صداي خنده هام قطع شد:

_پونه…
كه عمادم ساكت شد و پوفي كشيد:
_بريم پيششون ببينم اگه نامزد پونه ام قراره بره راديولوژي خب باهم بريم!
و همين شد كه حالا ويلچر من روبه روي ويلچر مهران بود و هردومون با يادآوري شرايط يكسانمون خندمون گرفته بود كه پونه ‘زهرمار’ي گفت و ادامه داد:

_آقا داشتن با يكي از همكاراشون شوخي ميكردن منتها انقدر خركي كه همكار خوبشون از پله ها هولشون دادن پايين!
و كلافه نفس عميقي كشيد كه همكار مهران لبخندي زد:

_خيلي جاي نگراني نيست فقط پاي چپش شكسته
و لبخندي زد كه پونه با نگاه تنفر برانگيزي كه بهش انداخت يه جورايي فهموند كه از ديد خارج بشه و همينطور هم شد!

با نگاهم داشتم همكارِ مهران و تعقيب ميكردم كه يه دفعه عماد صورتم و چرخوند سمتِ خودش و با اخم بهم فهموند كه بدجوري رو مخشم و من براي اينكه بحث و عوض كنم گفتم:

_حالا يعني قراره شما دوتا بشين پرستار ما دوتا؟
و اول به عمادو پونه و بعد به خودم و مهران اشاره كردم كه پونه دماغش و جمع كرد تو صورتش و جواب داد:
_من بشم پرستار اين حواس پرت؟
و با زور بيشتري ادامه داد:
_عمرا…همون همكار جونت بياد ازت مراقبت كنه!

و با اين حرف حسابي مهران و به خنده انداخت كه من با ظاهري مهربان و فريبنده زل زدم به عماد:
_اما تو قراره پرستاري من و بكني مگه نه؟
و لبخند خوشايندي زدم كه متقابلا لبخندي تحويلم داد و روبه روم وايساد:
_نه!

كه لبام مثل يه خطِ صاف شد و همينطور كه با حرص نفس ميكشيدم گفتم:
_لابد از منم بايد مكانيك و تعميركار مراقبت كنن؟
و خودم از حرف خودم خندم گرفت و از خنده ي من پونه هم به خنده افتاد:
_تو حرف نزني نميگن لالي بخدا!

و سري واسم تكون داد كه مهرانِ بي خبر از جزئيات همچنان گيج نگاهمون كرد و عماد كه انگار سرش رو ويبره بود و فقط تكونش ميداد گفت:
_اون از دكتره اينم از مكانيك و تعميركار،فقط به بقال محلمون چشم نداري!

و با چشم هايي كه ناراحتي توش موج مكزيكي ميرفت نگاهم كرد كه از خنده وا رفتم:
_اگه پرستاريم و كني هيچكدوم از اين مشكلا پيش نمياد!
و شونه اي بالا انداختم كه چپ جپ نگاهم كرد و دوباره اومد پشت سرم و آماده ي حركت دادن ويلچر شد:

_ببينم قسمت ميشه بريم اين راديولوژي كوفتي!
و هولم داد كه خنديدم:
_ نرسيده به راديو لوژي نكُشيمون استاد!
كه ‘هيس’ِ بلندي كشيد:

_صدات و نشنوم معين!
و مثل هميشه دلنشين برام خنديد…

تو اتاقي جدا از پونه و مهران،پام گچ گرفته ميشد و عماد هم روبه روم وايساده بود و مسخره بازي درمياورد:

_قول بده بذاري رو گچ پات خونه بكشم!
و آروم خنديد كه بي توجه به پزشك جوون و جدي اي كه مشغول گچ كاري پام بود جواب دادم:

_آره كلا فقط خونه بلدي،يه وقت درختي گلي چيزي نكشي؟!
كه اين حرفم باعث سرخ شدن لپاي عماد و گشاد شدن چشماي دكتر جوون شد كه آب دهنم و صدا دار قورت دادم:

_آخه نقاشيش خوب نيست!
و با اينكه ميدونستم چه سوتي فاجعه اي دادم و نتونستمم جمعش كنم لبخند دندون نمايي زدم كه عماد سري به نشونه تاسف برام تكون داد و دكتر چشم ازم گرفت!

حالا هركي ندونه فكر ميكنه نه تا حالا عماد شيطنتي كرده و نه اين آقايِ دكتر تابه حال خطايي كرده كه انقدر داشتن حق به جانب باهام برخورد ميكردن!

با حرص رو ازشون گرفتم و خواستم با گوشيم مشغول شم كه درِ اتاق باز شد و اون آقاي دكتر خوشگله اومد تو و برخلاف اين برجِ زهرمار لبخند دلنشيني زد و اومد سمتم:
_مريضِ ما چطوره؟

سرم و خم كردم رو شونم و مثل خودش مهربون جواب دادم:
_خوبه!
كه ‘زهرمار’ گفتنِ عماد باعث شد تا كلا از اون حال خوب بيام بيرون و دندونام و روهم فشار بدم و فقط نگاهش كنم كه با لمسِ قسمت هنوز گچ نگرفته شده پام ‘آخي’ از درد كشيدم و حواسم رفت پي دكتر كه حالا عماد قاطي كرد:

_اين فشار لازم بود آقاي محترم؟
كه دكترِ كه اسم و فاميلش هم سهيلِ درخشاني بود متعجب گفت:
_ بالاخره من يه پزشكم!

كه عماد هم يه دست به كمر و دست ديگه تو ته ريشش نزديكش شد و سري به نشونه ي تاييد تكون داد:
_منم استادِ آناتوميم و بيشتر از شما حاليم نباشه كمترم حاليم نيست!
كه سهيل اول با دهن باز و متعجب نگاهش كرد و بعد دستش و جلو آورد:

_كه اينطور،خوشبختم…استاد؟!
عماد لبخند مسخره تري زد و همزمان با فشردن دستِ سهيل جواب داد:
_جاويد…همسرِ خانم معين!

و به من اشاره كرد كه سهيل انگار وا رفت و نگاهش و بين من و عماد چرخوند:
_واقعا؟!
كه سري به نشونه تاييد تكون دادم و شيطنت و گذاشتم كنار:

_بله ايشون همسرم هستن!
كه حالا عماد هم خشنود از كاري كه كردم با لبخند نگاهم كرد و زيرِ لب ‘عزيزم’ي گفت و بعد از سهيل فاصلم گرفت و كنارم روي تخت نشست!

چند دقيقه اي گذشت تا سهيل درخشاني از اتاق رفت بيرون و همزمان با تموم شدن گچُ پام پونه اومد تو:
_تموم شد؟

نگاهي به پاي غول پيكرم انداختم و جواب دادم:
_تازه شروع شده!
كه خنديد و دستم و گرفت:
_به جاش كاراي انتقاليت افتاد عقب!
و چشم و ابرويي برام اومد كه بشكني زدم:
_آره!

كه هر سه تامون خنديديم و آماده ي رفتن شديم!
البته پونه تا پيشِ مهران باهامون اومد و حالا بعد از خداحافظي با مهران و پونه از بيمارستان زديم بيرون.
داخل محوطه ي حياط بيمارستان بوديم كه عماد ويلچر و نگهداشت:
_همينجا باش من برم ماشين و بيارم!

با خنده گفتم:
_بلدي؟
كه گيج برگشت سمتم:
_چيو؟
كه به سوييچ تو دستش اشاره كردم:
_پرايد روندن!
كه با خنده سري تكون داد:

_پرايد آره ولي پرايد تو رو نميدونم!
و قهقهه زد كه به عصاهايي كه رو پام بود اشاره كردم:
_پرت نكنم خط خطي شي؟
دستاش و به نشونه تسليم شدن بالا آورد:

_من غلط كردم پرايدِ تو بوگاتيِ خودمه!
و با حالت خاصي نگاهم كرد كه منم كم نياوردم و نفسم و عميق بيرون فرستادم:
_خيلي خب فعلا برو ببين بوگاتي روشن ميشه يا نه،بعدا راجع بهش حرف ميزنيم!

و همين حرف براي با خنده بدرقه كردن عماد و بعد هم فرو رفتن خودم تو فكرِ اينكه جوابِ مامان و بابارو چي بدم كافي بود…

به هر مصيبتي كه بود من و نشوند تو ماشين و بعد نشست پشت فرمون و راهي شديم.
انقدر خسته بودم كه تا چشم روي هم ميذاشتم خوابم ميبرد و با صداي عماد به خودم ميومدم:

_الان ميرسونمت تا خودِ شب استراحت كن!
با همون خواب آلودگيم سري به نشونه ي باشه تكون دادم و يه دفعه عين جن زده ها از جا پريدم:

_چطور برم خونه؟
كه عماد گيج نگاهم كرد و بعد خنديد و كوبيد به فرمون:
_با بوگاتي داري ميري خب!

چند ثانيه اي زل زدم بهش و بعد جواب دادم:
_مهندس من و تو الان باهم چه نسبتي داريم؟
كه تازه آقا به خودش اومد و گفت:

_ظاهرا نامزدِ سابق!
و با خنده ادامه داد:
_نگران نباش من ميرسونمت درِ خونه بعد زنگ و ميزنم و بعدش هم فرار!

اداي خنديدنش و درآوردم:
_مگه ميخواي بچه بذاري سرِ راه؟
صداي خنده هاش بالاتر رفت:

_ راه ديگه اي داريم؟
متعجب چشم گرد كردم:
_يعني من و ميذاري درِ خونه و ميري؟
همينطور كه به روبه روش نگاه ميكرد سري به نشونه تاييد تكون داد:
_تو و ماشين!

و بعد گوشيش و از توي جيبش بيرون آورد:
_به رامين زنگ بزنم يا آوا؟
آه عميقي كشيدم:
_بين بد و بدتر بايد بد و انتخاب كرد،زنگ بزن آوا

و با بي حوصلگي تموم خواستم صداي ضبط و باز كنم كه فقط خش خش كرد و هر دومون و به خنده انداخت…

سر كوچه به انتظار رسيدن آوا و رامين بوديم كه بالاخره سر و كلشون پيدا شد،
پت و مت به همراه كودك درونشون كه تو وجود مهيار فعال شده بود از ماشين پياده شدن و اومدن سمتمون.

به محض رسيدن به كنارمون آوا با خشونت تموم در سمت من و باز كرد و گفت:
_چيشده؟
و بعد خواست پام و بگيره بالا و كاملا نظاره كنه كه با ترس ‘هين’ي كشيدم و گفتم:

_فقط شكسته اگه الان قطعِ نخام نكني!
و آب دهنم و قورت دادم كه حالا آوا در كمال تعجبم با خونسردي نفسي گرفت و دست به سينه روبه روم وايساد:

_ بخاطر همين مارو تا اينجا كشوندي؟
عماد متعجب خنديد:
_قرار بود حادثه بدتري اتفاق بيفته؟

كه رامين لبخند زنان كنار آوا ايستاد:
_نه منظور آوا اينه كه نگران شديم!
و آوا ادامه داد:
_حالا ما بايد چيكار كنيم؟

عماد بعد از اينكه با لبخند گله گشادي لپم و كشيد از ماشين پياده شد و سوييچ و دست آوا و رامين داد:

_بايد وانمود كنيد كه يلدا توي دانشگاه پاش شكسته و با شما تماس گرفتع و حالاهم شما ميبريدش خونه!

آوا نگاهش و بين من و عماد چرخوند و جواب داد:
_دردسرات كه تموم شدني نيست!
و همين براي اينكه من اداش و در بيارم و چشم ازش بگيرم و البته عماد و رامين بخندن كافي بود:

_اصلا لازم نيست تو حرفي بزني،همين كه ساكت باشي خودش كمك بزرگيه…من همه چي و براي مامان توضيح ميدم
كه انگار بهش برخورد و دست مهيار و محكم گرفت:

_متاسفم من نميتونم ساكت بمونم!
و به نشونه ي خداحافظي برام دست تكون داد كه چشمام و باز و بسته كردم:
_پام كه خوب شه يه هفته ميام خدمتت!

عماد گيج نگاهمون ميكرد كه حالا آوا لبخند رضايت بخشي زد:
_جهتِ؟
خودم و كنترل كردم تا خرخرش و نجوم و گفتم:

_جهت تمامي خدمات منزل!
كه حالا قهقهه اي زد:
_خوبه!
و ماشين و دور زد و نشست پشت فرمون و خطاب به رامين و عماد سردرگم گفت:
_خب من تا يكماه بعد از زايمان به كمك نياز دارم و الانم تا حدودي مشكل حل شد و ميتونيم بريم خونه!

عماد سري تكون داد و زل زد بهم:
_الحق كه خواهرِ توعه!
و با خنده باهامون خداحافظي كرد و حالا من و آوا بوديم كه ميرفتيم خونه و عماد و رامين و مهيار به سمت ماشينِ رامين ميرفتن!

رسيديم درِ خونه،
به هر سختي كه بود با عصا لنگ لنگان وارد سالن پذيرايي شدم و خطاب به ماماني كه توي آشپزخونه بود و بابايي كه داشت تلويزيون ميديد گفتم:

_يه دخترِ خوشگلِ پاشكسته نميخواين؟
كه مامان بدون اينكه به سمتم برگرده جواب داد:
_زبون نريز،كاراي انتقالت و انجام دادي؟
و بابا در كمال آرامش ادامه داد:

_دوتا چاي بردار بيار ببينم چيكار كردي!
از شدت تعجب داشتم منفجر ميشدم و يه جورايي خندمم گرفته بود كه من و حرفام و انقدر جدي نميگرفتن كه حتي برگردن سمتم كه اين بار آوا دهان به حرف زدن باز كرد:

_يلدا واقعا ناكار شده!
كه حالا هر دوتاشون برگشتن سمتمون و مامان با ديدنم ليوان از دستش افتاد و صداي خورد شدنش روح و روانم و عذاب داد و بعد از چند ثانيه همراه بابا جلوم سبز شد:

_چي…چيشده بهت يلدا؟
آوا اشاره اي به پام كرد:
_از پله افتاده…
و راه گرفت تو خونه:

_از پله هاي دانشگاه و بعد هم به من زنگ زد و رفتيم بيمارستان و به مثلِ مغزِ گچيش پاش و هم گچ گرفتيم و اومديم خونه!
و لبخند دندون نمايي زد كه مامان كلافه تر از هروقتي بهم نزديك تر شد:

_يعني تو كوري؟؟پله هارو نديدي؟
كه با وجود سختي اما حركت كردم به سمت اتاقم و جواب دادم:
_كور نه مامان جان،درحالِ حاضر يه چلاقِ درجه يكم!
و صداي خنده هام توي خونه طنين انداز شد كه بابا پشت سرم اومد:

_يه كم حواست و جمع كن دختر،حالا سياهي لباسات براي چيه؟
و همين حرف بابا براي اينكه سرجام خشك شم و آب دهنم و به سختي قورت بدم كافي بود!
به من من افتاده بودم و نميدونستم چي بگم كه آوا عينِ فرفره سر خورد و اومد كنارم:

_خب باباجان الكي كه نيفتاده،يه سري تعميرات و روغن كاري واسه در و پنجره كلاسا داشتن و اتفاقا يلدا هم متوجه روغن ريخته شده ي روي پله ها و زمين نميشه و به اين روز ميفته!

و خيلي استادانه لبخندي تحويل بابل داد و بعد به صورت نامحسوس نيشگوني ازم گرفت و به ظاهر مهربون گفت:
_برو ديگه عزيزم،برو يه كمي استراحت كن!
و بين نگاهاي كلافه و البته موشكافانه ي مامان و بابا من و به اتاقم هدايت كرد…

تازه يه شامِ سرسري خورده بوديم و چند دقيقه اي ميشد كه دراز كشيده بودم رو تخت و مشغول چرخ زدن تو گوشيم بودم كه آوا خانم تشريف آوردن تو و با يه لبخند شيطنت آميز بهم نزديك شد كه ‘هوم’ي گفتم و صفحه گوشي رو خاموش كردم:

_چيه مشكوك ميزني؟
كه گوشه لبش و گاز گرفت و نشست روي تخت و كنار من:
_راستش و بگو از پله هاي خونه عماد افتادي يا شايدم بر اثر يه سري درگيري روي تخت پات شكسته؟

و ابرويي بالا انداخت كه نشستم سرجام و چند ثانيه اي زل زدم بهش و بعد زدم زير خنده:
_نه تو جدي جدي فكر كردي همه مثلِ رامين خطاي ديد دارن كه ندونن چيكار ميكنن و حاصل ٥سال ازدواجشون دوتا بچه بشه؟

و بلند تر از قبل خنديدم كه چپ چپ نگاهم كرد و بعد هم ‘زهرمار’ي نثارم كرد و اين بار سرش و نزديك گوشم كرد:
_پس از رو تخت به سلامت پاشدي و از پله ها افتادي؟

جوري نگاهم كرد كه انگار مثلا يه معماي بزرگ و حل كرده كه سري به نشونه تاسف براش تكون دادم:
_لابد تو ديزاين جديد خونشونم كف خونه رو روغن موتور ريخته بودن
و با اشاره به لباساي كثيف گوشه اتاقم و ادامه دادم:

_و لباسام به اين روز افتادن!
كه يه كم گيج و منگ نگاهم كرد و بعد از روي تخت بلند شد:
_خيلي خب تو تموم سعيت و كردي كه من باور كنم افتادي تو چاله ي تعميرگاه

و پوزخند مسخره اي زد از همونا كه داشت ميگفت ‘خيلي خب افتادي تو تعميرگاه قبول،اما قبلش با عماد كجا بودي؟’
و مگه ميشد به آواي منحرف فهموند كه تمامِ ديدارها به خونه ختم نميشه و از جاييم كه
پونه مونده بود پيش مهران ديگه يه جورايي فهموندن حرفام به آوا غير ممكن شده بود!

بيخيالِ آوا شدم و دوباره خواستم دراز بكشم كه با شنيدن صداي زنگِ موبايلم پوفي كشيدم و با ديدن شماره ي عماد لبخند گله گشادي زدم و جواب دادم:

_پام و كه زدي شيكوندي ديگه چيكارم داري؟
صداي خنده هاش توي گوشي پيچيد:
_سلامتم كه خوردي!
نگاهي به آوا كه گوش تيز كرده بود ببينه چي ميگم انداختم و جواب دادم:

_عليك سلام!
بلافاصله جواب داد:
_ميخوام بيام عيادت مريضمون!
متعجب گفتم:
_چي؟
_خب از رامين شنيدم كه امشب قراره كلِ خانواده برن شهربازي!

تو دلم كلي فحش به رامينِ دهن لق دادم و گوشي رو آوردم پايين و روبه آوا گفتم:
_تو كه با مامان اينا نميري شهربازي و ميموني از من مراقبت ميكني مگه نه؟
كه ‘هه’ با غروري گفت و راه افتاد سمت در:
_اتفاقا منم ### كردم برم!
و همزمان با خروج از اتاق ادامه داد:
_تو بمون و پاي چلاقت!

و بعد هم در و بست كه يه جورايي خوشحال شدم از اينكه نقشم گرفته بود و آوا داشت ميرفت دنبالِ نخود سياه و از طرفيم استرس اومدن عماد و گرفتم كه تُنِ صداش و از پشت گوشي شنيدم و تازه يادم افتاد عماد پشتِ خطه:

_زنده اي يلدا؟
كه آروم خنديدم:
_داشتم با آوا خداحافظي ميكردم كه برن شهربازي!
و اين بار عماد بود كه رضايت بخش ميخنديد:

_يه جايي نزديك خونتون كمين كردم به محض اينكه برن بيرون مثل پلنگ ميپرم تو!
و بين خنده هامون موقتا خداحافظي كرديم در انتظارِ خالي شدن خونه براي ورودِ دامادِ رانده شده!

پنج دقيقه اي از رفتن خانواده گرام ميگذشت كه بالاخره سر و كله عماد پيدا شد و من كه از قبل آماده ي اومدنش بودم به هر زحمتي بود خودم و رسوندم پاي آيفون و اول با لبخند ديدش زدم و بعد هم در و باز كردم كه نميدونم اما با سرعتي رسيد كه تنها از يه جت برميومد!

كنار در ورودي به خونه وايسادم و دست به عصا نگاهش كردم كه يه لبخند گله گشاد زد و در و بست!
لنگ لنگان راه افتادم و گفتم:

_چيه خوشحالي؟
كه لم داد رو يكي از مبلا:
_خب اومدم عيادتت!
نگاهي به دستاي خاليش انداختم:
_آره از كمپوتاي تو دستت معلومه كه به قصد عيادت اومدي!

و خواستم بشينم كنارش كه يهو عين جن زده ها از جاش پريد:
_نه نه اينجا نه!
و به در اتاقم اشاره كرد:
_دلم واسه اونجا تنگ شده
ناچارا راه افتادم سمت اتاق:

_واسه خاطره ي خوبِ شبِ خواستگاري لابد؟
كه قهقهه اي زد:
_نچ واسه خاطره اي كه امشب برات ميسازم!
و نشست روي تخت و ‘سيسِ’ عجيب و غريبي كشيد كه تو چهارچوب در ايستادم و با چشماي از حدقه بيرون زده نگاهش كردم كه اين بار لحن حرف زدن و نگاه كردنش خمار شد:

_بيا اينجا كنارم!
يه جوري نگاهم ميكرد و حرف ميزد كه حس ميكردم قراره خفت گيري و ### پيش بياد و آب دهنم و صدا دار قورت ميدادم كه با اخم ساختگي ادامه داد:
_ميخواي من بيام؟
و ادامه داد:
_البته سرپا سختته!

كه اين بار ديگه مطمئن شدم ميخواد يه غلطايي كنه و هرچند كه يه كمي ترس برم داشته بود اما رفتم و كنارش روي تخت نشستم…

چند ثانيه اي زل زديم بهم كه يه دفعه دستش رفت سمت دكمه هاي پيرهنش و چند تا از دكمه هاش و باز كرد و بعد هم شالِ شل و ولي كه انداخته بودم روي سرم و كشيد و يه دستش و گذاشت پشت گردنم:
_بهتر شدي؟!
لبام مثل يه خط صاف شد و گفتم:

_اگه دكمه هات و باز نميكردي و به روسري منم كاري نداشتي ميتونستي سوالت و بپرسي!
مستانه خنديد:
_خب عزيزِ من گرمه!
به پيروي از حرفش بي هيچ مكثي جوابش و دادم:

_خب عزيزِ من كولر داريم!
كه بي هوا بين خنده هاي هردومون لب هاي داغش رو لبهام فرود اومد و تا ميتونست لب هام و به دندون كشيد!
بدجوري داشتم از اين كارش لذت ميبردم اما برام عجيب هم بود كه يه كاره و بي هيچ مقدمه اي شروع به اين عشق بازي كرده بود كه لب هامون از هم جدا شد!

با حال عجيبي نگاهش كردم،
حالي كه هربار بعد اين بوسه ها داشتم و خودم و كنترل ميكردم و اين بار هم قصد همين كار و داشتم كه دستم و گرفت و از بين دوتا لبه ي پيرهن گذروند و گذاشت روي بدن برهنش!

با لمس عضلات بالا تنش آب دهنمم رو به سختي قورت ميدادم و بي هيچ پلك زدني نگاهش ميكردم كه يه دفعه دستم و از رو بدنش جدا كرد و نوازشوار دستي روي پاي سالمم كشيد و زير لب گفت:

_خيلي دلم ميخواد كه امشب…
پريدم وسط حرفش:
_نه!
با اخم همراه با تعجبي جواب داد:
_چرا؟!
كه سكوت كردم و سرم و انداختم پايين و عماد ادامه داد:

_تو به من اعتماد داري؟
سري به نشونه تاييد تكون دادم:
_آره ولي…
_ولي بي ولي،بده بالا!

سيخ نشستم سرجام:
_چي؟!
سعي كرد خنده هاش و كنترل كنه و زير لب جواب داد:
_پاتو بده بالا!

و دركمال تعجبم هر دو پام و روي تخت آورد…

لبخند خبيثانه اي زد و با زبون لبش و تر كرد!
نميدونم چرا اما ساكت سرجام نشسته بودم و بي هيچ حرفي نگاهش ميكردم كه با كشيده شدن پاي گچ گرفته شدم ‘آخ’ِ پر دردي كشيدم و همين باعث شكستن سكوت بينمون شد:

_اين تازه اولشه!
و پام و روي پاهاي خودش فرود آورد كه جواب دادم:
_تو كه گفتي بهت دست نميزنم

همينطور كه به گچ پام خيره بود جواب داد:
_هنوزم ميگم!
و من با پوزخند گفتم:
_معلومه!

كه يه كم گيج شد و لب و لوچش آويزون شد و بعد دست برد سمت جيب شلوارش كه يه فكرايِ شيطاني ديگه تو سرم ايجاد شد و دوباره نيش خند زدم:
-فكر كنم با لوازم جانبي هم اومدي!
لبخند كجي كنج لب هاش نشست:

_تو از كجا ميدوني؟
كه كش و قوسي به بالا تنم دادم و رو ازش برگردوندم و چندثانيه بعد با حس كشيده شدن چيزي روي گچِ پام تازه به خودم اومدم و سريع سرم و چرخوندم سمتش و حالا با ديدن چيزي كه روبه روم بود نميدونستم بخندم يا دو دستي بزنم تو سرم با اون حرفايي كه زده بودم!

عماد بي اينكه نگاهم كنه لبخندي زد:
_نقاشيم خيلي خوب نيست،اما خب ميتونم يه خونه و دوتا درخت يادگاري بكشم برات!

از اينكه انقدر آروم و ظاهرا بي هيچ نقشه اي فقط داشت با ماژيك روي گچ پام نقاشي ميكشيد حرصي شدم و گفتم:
_اگه از اولش قصدت اين بود چرا دكمه هات و باز كردي ها؟؟؟
با چشمايي كه گرد شده بود سر بلند كرد:
_گفتم كه گرمه!

نفسم و حرص دار بيرون فرستادم:
_باشه منم باور كردم!
و اين لحنم براي وا رفتن عماد و پيچيدن صداي قهقهه هاش كافي بود:

_هربار امتحانت ميكنم و ميبينم زكي!تو هنوز من و نشناختي!
چپ چپ نگاهش كردم:
_موجود ناشناخته اي هستي!

كه در ماژيك و محكم بست و از جايي كه يه كمي از هم دور نشسته بوديم فاصلمون و كم كرد و سري به نشونه ي تاييد تكون داد:

_يه ناشناخته اي نشونت بدم!
و دوباره بوسه زدن به لب هام و شروع كرد كه با خنده سرم و عقب كشيدم:
_خشم اژدها!

كه نتونست نخنده و جواب داد:
_حالا كجاش و ديدي!
و اين بار نه فريبنده و خمار بلكه با نگاه گذرا و اما سراسر عشقي رفت سراغ لب هام و باز درگيري بين لبهامون شروع شد كه يه دفعه صدايِ آشنايي توي خونه پيچيد:

_يلدا،خوابي؟
اين صداي مامان بود!
تموم تنم يخ كرده بود و عماد هم سيخ نشسته بود سرجاش كه به زور يه نفس كشيدم تا زنده بمونم و با صداي ضعيفي گفتم:

_يه جايي قايم شو!
كه دوباره صداي مامان به گوشم رسيد:
_بابات كيف پولش و جا گذاشته،آقا رامين كارت بانكيش و،مثلا رفتيم شهربازي!
و خنديد…
خنده هايي كه احساس ميكردم هر لحظه فاصلشون با اتاق كم و كمتر ميشه…

براي آروم گرفتنم چشمام و باز و بسته كردم كه يه دفعه در باز شد و مامان توي چهارچوب در ايستاد:
_پس چرا صدات ميزنم جواب نميدي؟

و با خنده ادامه داد:
_نكنه زبونتم از دست دادي؟!
انقدر هول و پريشون بودم كه اصلا نفهميدم عماد كي رفت زير تخت و حالا بي حضورِ عماد مامانِ از همه جا بي خبر روبه روم وايساده بود و باهم حرف ميزديم!

وقتي بازم جوابي ندادم مامان با چشماي ريز شده نگاهي به اطرافم انداخت كه نم و توي شلوارم حس كردم و با صدا آب دهنم و قورت دادم:
_چي..چيزي…
كه نذاشت حرفم و ادامه بدم و نزديك تر اومد:
_تو…تو داشتي چيكار ميكردي؟!

احساس كردم كه ديگه همه چي تموم شد…
يه جوري تموم شد كه خودشون همين فردا كاراي انتقالم و انجام ميدادن و ميفرستادنم كه برم!
خداحافظ عماد…
خداحافظ زندگي!
غرق اين افكارم بودم و نميدونستم چي بگم كه برخلافِ تصورِ من،ماژيك روي تخت و برداشت و نگاهي به نقاشي هاي روي گچ پام انداخت و زد زير خنده:

_نقاشي ميكشيدي رو پات؟
و صداي قهقهه هاش بالاتر رفت:
_عاشقِ همين پشتكارتم كه زدي پات و نفله كردي حالام نشستي نقاشي ميكشي روش!
و با خنده سري برام تكون داد كه نفسِ عميق و آسوده اي كشيدم و از سرِ شادي لبخند گله گشادي زدم:

_حوصلم سررفته بود!
كه مامان متفكرانه زل زد بهم:
_خب پاشو بريم،ميدونم با عصا سخته اما خب تو ميتوني!
و خواست بلندم كنه كه يا حس قلقلك كفِ پاي سالمم لبخندم گشاد و گشاد تر شد و خنديدم كه مامان متعجب گفت:

_حرفِ خنده داري زدم؟
كه ناچارا و در حالي كه عماد همچنان داشت كارش و ادامه ميداد خنده هام و ادامه دادم و بين خنده جواب دادم:
_نه دارم فكر ميكنم با پاي شكسته بيام و نتونم هيچي سوار شم خيلي واسه منِ عاشقِ هيجان مسخرست!

و با اين حرفِ مزخرفم نه تنها رنگ تعجب و از نگاه مامان نبردم بلكه گيج ترش هم كردم و نهايتا شونه اي بالا انداخت:
_خيلي خب خودت ميدوني عزيزم!

و راه افتاد تا از اتاق بره بيرون كه به تلافي قلقلكاي عمادخان صندلم و كه جلوي پام بود و پوشيدم و كوبيدم رو دست مزاحمش كه ناگهان صداي ‘آخ’ گفتن عماد دراومد!

با شنيدن اين صدا مامان سرجاش ميخكوب شد و سرش و چرخوند سمتم كه من در ادامه اون ‘آخ’ِ لعنتي ،آه و ناله ي ساختگي سر دادم:
_خيلي دارم اذيت ميشم!
و با ‘آه’ِ بلندي به اين مسخره بازيم خاتمه دادم و مامان كه حالا ديگه داشت از دستم رواني ميشد سري به نشونه تاييد تكون داد:

_هركي خربزه ميخوره پايِ لرزشم ميشينه!
و با شنيدن صدايِ زنگ موبايلش يه ‘خفه بشي’ نوش جان من كرد و خيره به گوشيش راه افتاد تا از اتاق بره بيرون:

_دو ساعته اومدم يه كارت بانكي بردارم!
و به سرعت برق و باد از خونه زد بيرون و من كه حالا ناخوداگاه زل زده بودم به زمين با نقش بستن سر و صورت عماد جلوي چشمم با ترس ‘هين’ي كشيدم كه عماد با يه لبخند خودش و كشيد بيرون:

_مگه جن ديدي؟
و طولي نكشيد كه كنارم نشست و دستِ له شدش توسط من و با دست ديگش ماساژ داد:
_وحشي بودنم حدي داره!
كه سريع جواب دادم:
_رواني بودنم حدي داره!
و نفسي گرفتم و ادامه دادم:

_اگه ميفهميد اينجايي ميدوني چي ميشد؟؟بعد قلقلكم ميدادي؟
كه چشم از دستش گرفت و بي عار و بيخيال جواب داد:
_خب ميخواستم بهت بفهمونم كه پا نشي بري شهربازي!
و لب و لوچش آويزون شد كه خنده ام گرفت:

_به نظرت انقدر ديوونه و بي فكرم؟!
و آقا عماد يه كاره جواب داد:
_بعد از اينكه با يه فرحزاد رفتن و دوتا آلوچه باهام آشتي كردي ديگه كلا نظري راجع بهت ندارم…!

و مستانه خنديد و خنديدم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.