خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من پارت ۱۵

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

رامين كه از شدت خنده ديگه حتي صداش درنميومد و فقط يه بدن لرزون جلوي چشمم خودنمايي ميكرد و من در حالي كه داشتم قهقهه ميزدم بالاخره خودم و رسوندم بالا سر عماد:
_زنده اي؟

صورتش سرخ سرخ شده بود و همچنان پخش زمين بود كه فقط چشماش و باز و بسته كرد و قبل از اينكه چيزي بگه آوا اومد تو آشپزخونه:
_اومدين جوجه درست كنيد يا…
با ديدن عماد حرفش نصفه موند و خنده اش گرفت كه گفتم:
_فعلا كه مرغمون داره سر زا ميره!

و به عماد اشاره كردم كه هرچند سخت اما سعي كرد بلند شه و بين تلاشاش با صداي ضعيفي كه انگار توان قوي شدن نداشت زمزمه ميكرد:
_من مرغ نيستم!من مرغ نيستم!

و با اين كار فقط مارو بيشتر ميخندوند كه رامين دستش و گرفت تا كمك كنه بلند شه و گفت:
_خيلي خب رفيق تو مرغ نيستي خروسي!

و همين حرف رامين براي اينكه من و آوا هم از شدت خجالت و هم از شدت خنده لپامون گل بندازه اما به روي خودمون نياريم كافي بود!

رامين هاج و واج نگاهي به من و آوا كه تا مرز انفجار پيش رفته بوديم انداخت و با فكر به حرفش بي هوا دست عمادي و كه هنوز كاملا بلند نشده بود و ول كرد:
_نه نه من…من منظورم اين نبود…

با دوباره افتادن عماد روي صندلي و پخش شدنش روي زمين حرف رامين نصفه موند و حالا من و آوا آزادانه ميخنديديم و عماد و رامين چشم تو چشم هم حتي پلك هم نميزدن كه دلم واسه عماد سوخت و نشستم كنارش و بين خنده هام گفتم:
_اين صندلي ديگه صندلي بشو نيست!
و شونه اي بالا انداختم كه با كلافگي اشاره اي به تموم هيكلش كرد:

_اين عمادِ كه ديگه اون آدم سابق نميشه حالا تو به فكر صندلي اي؟
قهقهه اي زدم و دستش و گرفتم:
_پاشو مرد

كه آوا روي صندليِ ديگه ي ميز غذاخوري نشست:
_پوف فكر نكنم امشب قسمت شه كه يه جوج به بدن بزنيم!
همونطور كه نشسته بودم گفتم:
_تو نگران اون شكم واموندت نباش من يه جوري سيرش ميكنم

كه ايش كشيده اي گفت:
_من كه بخاطر خودم نميگم،هي جوجه جوجه كردين خوشگل مامان دلش خواسته!
همزمان با بلند كردن عماد روبه روي آوا ايستادم و با خنده جواب دادم:
_والا انقدر كه خود مامان دلش ميخواد بچه دلش نميخواد!
چپ چپ نگاهم كرد:

_احتراما از بين رفته،قديما به خواهر بزرگترشون احترام ميذاشتن!
كه حالا قبل از اينكه من جوابي بدم عماد در حالي كه با دست سرش و ماساژ ميداد گفت:
_بحث نكنيد اين جوجه لعنتي و درست كنيم تا تلفات ديگه اي نداديم
و در حالي كه با قيافه ي گرفته اي ميخنديد بهم اشاره كرد كه باقي وسايلارو آماده كنم…

آوا باهامون نيومد توي حياط و ترجيح داد توي خونه تلويزيون ببينه و من همراه رامين و عماد رفتم بيرون.

به ظاهر حرفه اي سيخ هاي جوجه رو مرتب ميكردم كه عماد دست به چونه و متفكر نگاهم كرد:
_يعني ميخواي بگي بلدي؟
بدون اينكه چشم از سيخ ها بگيرم جواب دادم:
_اين انگشتارو ميبيني؟
و به انگشت دستام اشاره كردم:

_از هر كدومشون يه هنر ميباره!
كه در كمال تعجبم عماد خنديد و سري تكون داد:
_لابد بخاطر همين هنرهاي فراوانم بود كه اونوقت بهت گفتم لازانيا درست كن پيچوندي؟!
و ابرويي بالا انداخت كه اول با اخم نگاهش كردم اما بعد خندم گرفت:

_پس فهميدي و به روم نياوردي؟
سري به نشونه ي تاييد تكون داد و سيخ هارو روي منقل چيد:
_مثل همون شبي كه صيغه خونديم و تو توي اتاقم خوابيدي و من واسه اينكه از دستت خلاص بشم خودم و زدم به خواب و زير مشت و لگد لهت كردم!

با شنيدن اين خرف صداي خنده هام ساكت شد اما برخلاف من عماد فقط نگاهم كرد و خنديد كه محكم كوبيدم به بازوش:
_پس بيدار بودي؟!
اوهومي گفت و لپم و كشيد:
_ولي وقتي خون دماغ شدي پشيمون شدما!

لبخند رضايت بخشي زدم:
_و از اونجا بود كه عاشقم شدي؟!
متقابلا لبخندي زد و با نفس عميقي جواب داد:
_نه دنبال يه راه ساده تر گشتم واسه خلاصي از دستت اما خب از جايي كه پيدا نكردم الان اينجاييم!

و شونه اي بالا انداخت كه نفسم و با حرص بيرون فرستادم:
_پس چون راهي نبود عاشقم شدي؟!
ابرويي بالا انداخت اما قبل از اينكه جوابي بده رامين باد بزن به دست اومد سمتمون:
_ بريد كنار كه متخصش اومد!

اما همينكه خواست دست به كار شه با شنيدن صداي آوا كه داشت صداش ميزد پوفي كشيد و رفت توي خونه!

نگاهم سمت رفتن رامين بود كه حالا با حرف عماد به خودم اومدم:
_نه چون عاشقت شدم ديگه راهي نبود!
گيج و مبهم نگاهش كردم كه جواب داد:
_جواب حرفِ چند دقيقه قبلت بود!
آروم خنديدم:
_چه عشق تو عشقي شد!

و نيمرخ صورتم و به سمتش چرخوندم كه چونم و بين دوتا انگشتش گرفت و صورتم و سمت خودش چرخوند…
نگاهمون به هم گره خورده بود كه بي هوا دستش پشت گردنم گذاشته شد و دست ديگش رو حلقه ي دور كمرم كرد و اينطوري من و به خودش چسبوند!

چند لحظه اي همينطوري گذشت تا اينكه طاقت نياوردم و گفتم:
_ميخواي چيكار كني عماد؟!
كه سرش و نزديك گوشم برد و لب زد:
_ميخوام بهت تجاوز كنم!
و تو گوشم خنديد كه اداي خنديدنش و درآوردم و قبل از اينكه حرف ديگه اي پيش بياد اين لب هاي عماد بود كه گرم و عاشقانه روي لب هاي من فرود اومده بود!

انقدر گرم كه حس ميكردم گرماي هوا چندين برابر شده و من اما موندن تو اين هواي گرم و آتشي رو دوست داشتم!
غرق طعم لب هاش بودم كه يه دفعه گاز ريزي از لبام گرفت و همين باعث شد تا بين همين بوسه آروم بخندم و دستم و روي بازوهاش فشار بدم و يه دفعه صداي رامين توي فضا بپيچه:

_چيكار كردي عماد؟باد زدي كه نسوزه؟
با كوهي از استرس از هم جداشديم و مثل برق گرفته ها اطراف و نگاه كرديم كه به دفعه چشمم افتاد به سيخ هاي جوجه و همينطور كه عماد داشت موقعيت و بررسي ميكرد تا ببينه رامين چيزي ديده يا نه گفتم:

_هر ٤تا سيخ سوخته فقط بهم بگو چطوري سيخ هارو عوض كنيم تا رامين نرسيده
و با كم عقلي تموم خواستم سريع سيخ هارو بردارم كه حس سوختن انگشتام تا عمق وجودم و به درد كشيد و باعث جيغ بلندم شد…

صداي جيغم كل حياط و پر كرده بود و دستم و تو هوا ميلرزوندم و عماد و رامين فقط نگاهم ميكردن كه يه دفعه عماد مچ دستم و گرفت و انگشتام و گذاشت تو دهنش!

انقدر از اين كارش متعجب شدم كه حالا فقط با دهن باز و چشماي از حدقه بيرون زده داشتم نگاهش ميكردم كه با چشماش يه جورايي ازم پرسيد’بهتري؟’

كه سرم و به نشونه ي آره بالا و پايين كردم و حالا لباش دور انگشتام يه كمي باز شد و من خواستم دستم و از دهنش بكشم بيرون كه يه دفعه با گاز محكمي كه از انگشتاي سوختم گرفت مطمئنم اشك تو چشمام حلقه بست و به هر بدبختي كه بود دستم و از دهنش بيرون كشيدم و دوييدم به سمت استخري كه انگار تنها راه نجاتم بود و دستم و گذاشتم تو آب!

صداي قهقهه هاي رامين و عماد بدجوري رو مخم بود كه دماغم و تو صورتم جمع كردم و بلند شدم سرپا:
_ساكت شو عماد،تويكي ساكت شو كه خيلي از دستت شكارم!
و خواستم به سمتش قدم بردارم كه نميدونم پام به چي گير كرد اما به پشت افتادم توي آب!

حالا ديگه انگار داشتم ته دنيارو به چشم ميديدم چون نه شنا كردن بلد بودم و نه ميتونستم خودم و كنترل كنم!

سرم يه لحظه ميرفت زير آب و يه لحظه به هر سختي كه بود بيرون ميومد و با ديد تارم عماد و رامين و ميديدم كه روبه روي استخر وايساده بودن و انگار هيچكدوم قصد انجام كاري نداري نداشتن و تماشاگر اين لحظه ها بودن!

انقدر آب خوردم و بالا و پايين پريدم كه بي هوا سنگين شدن چشمام و حس كردم و بعد هم سياهي مطلق تموم چشمم و گرفت…

فارق از تموم دنيا…
چيزي شبيه يه خواب طولاني يا شايد هم مرگ!
اما نه مرگ بود و نه حتي خواب طولاني كه با ضربه هايي روي قفسه ي سينم دوباره چشم باز كردم و باز كردن چشمم همزمان شد با چكيدن قطره هاي آب روي موي عماد به داخل چشمم و در عين ناباوري تو همين ثانيه انتقامم و گرفتم و پس گردني محكمي بهش زدم كه جا خورد:
_من كه نجاتت دادم!

چشمام و باز و بسته كردم و تو همون حال به هق هق افتادم:
_هرچي ميكشم از دستِ توعه!
و با صداي بلندي ادامه دادم:
_تو!

كه يه دفعه آوا دستش و گذاشت رو دهنم:
_كاش غرق ميشدي ولي اينطوري با جيغ جيغات مخمون و نميخوردي!
و نفسش و فوت كرد تو صورتم و دستش و از رو دهنم برداشت كه نشستم سرجام و گفتم:
_از همتون متنفرم
و لب و لوچم آويزون شد كه عماد بلند شد:
_فكر كنم جادومون كردن امشب به اندازه يه ماه اتفاق ناگوار افتاد!
و شونه اي بالا انداخت كه حالا آواهم كنار رامين ايستاد:

_حالا اگه خدايي نكرده قسمت بشه و يلدا زنت بشه به اين اتفاقا عادت ميكني
و با صداي آروم تري ادامه داد:
_بين خودمون بمونه،اين خواهر من يه كمي نحسه!

و آروم خنديدن كه از رو زمين بلند شدم:
_اصلا من ميرم بخوابم!
و راه افتادم سمت خونه
كه صداي عماد و پشت سرم شنيدم:
_همينطوري چكه كنان ميخواي بري؟!
تازه به خودم اومدم و نگاهي به سرتا پام كردم،
از جاي جاي بدنم آب ميچكيد و همين چند قدمي هم كه رفته بودم پر از نشونه هاي عبورم شده بود كه روبه عماد گفتم:

_لابد توقع داري تا صبح بشينم اينجا كه خشك شم؟
اشاره اي به خودش كرد:
_باهم ميشينيم!
و چشم و ابرويي واسم اومد و قبل از اينكه من جوابي بدم رامين گفت:
_پس تا شما از اين حال در بيايد من و آواهم بريم يه چيزي بخريم واسه شام و به آوا اشاره كرد…

چند دقيقه اي از رفتن آوا و رامين ميگذشت و من روي صندلي توي حياط نشسته بودم و عماد جلوم رژه ميرفت كه كلافه گفتم:
_با اين سر و وضع حالا بيا به مامان ثابت كن كه فقط رفتي يه رستوران شام خوردي!

آروم خنديد و به درخت كنارش تكيه داد:
_كي بشه ديگه استرس اين و نداشته باشيم كه باهميم!
شونه اي بالا انداختم:
_فعلا كه دارم ميرم آقا و فكر نكنم اون روز و ببينيم

تو نور كم بالا سرمون اخم چهرش و ديدم و بي هوا خنديدم:
_قشنگ معلومه دلت واسم تنگ ميشه ها!
رنگ نگاهش به حالت متفكري تغيير كرد و در حالي كه سرش و تكون ميداد گفت:

_كور خوندن تو هرجا بري منم ميام!
و قبل از اينكه بهم فرصت جواب دادن بده راه افتاد!
متعجب بلند شدم:
_كجا؟
بدون اينكه برگرده جواب داد:
_بمون الان برميگردم!

تو تعارف يا شايدهم بخاطر اينكه جلوش كم نيارم و ترسو بودنم و نشون ندم نشستم سرجام:
_پس زود بيا
كه صداي خنده هاش اومد و ازم دور تر شد!

بيخيال همه چيز نگاهي به لباسام كردم و غرغر كنان با خودم گفتم:
_حالا اگه خشك شدن!
و پوفي كشيدم و خواستم تكيه بدم كه انگار صداي زوزه ي گرگ به گوشم رسيد!

با قلبي كه نصفش از كار افتاده بود بلند شدم و اطراف و نگاه كردم كه حالا صداي جيغ از سرتا سر حياط يا شايد حتي تو خونه باعث شد تا دستام و محكم رو گوشام بذارم و جيغ بزنم:
_عماد!

و اما صدام تو صداي جيغ هاي بلندي كه كشيده ميشد گم شده بود دلم نميخواست گريه كنم كه دوباره عماد و صدا زدم و به مثل قبل به نتيجه اي نرسيدم!

با هراس نگاهي به در خروجي از خونه انداختم فاصلم باهاش زياد بود اما بايد ميرفتم كه با دو رفتم سمت در اما دويدن همانا و نرسيده به در زمين خوردن همانا!

حالم بدجوري زار بود كه انگار تسليم شدم و دستي رو لبم كه حس ميكردم خونيه كشيدم و زدم زير گريه!

كه حالا آهنگ رعب آوري از چهار طرف حياط تو سرم پيچيد…!

با جيغ فرا بنفشي به هر سختي كه بود از رو زمين بلند شدم و بالاخره تو اين صداي سرسام آور و با تن و بدني بي جون خودم و رسوندم به در خروجي و با وجود لرزش دستم در و باز كردم كه يه دفعه صداي آهنگ قطع شد و صداي ديگه اي توي بلندگوهاي حياط پيچيد:

_كجا؟
پر استرس آب دهنم و قورت دادم و سعي كردم بي توجه به صدا فقط از خونه بزنم بيرون و قدمي برداشتم كه دوباره صدا به گوشم رسيد:
_مگه با تو نيستم؟
و از فاصله ي نزديك تري ادامه داد:
_هوم؟

يه لحظه حس كردم چقدر اين صدا آشناست!
صدايي كه حالا نزديكم بود!
سعي كردم آروم باشم چشمام و باز و بسته كردم و با دستاي مشت شده به سمت عقب برگشتم كه برگشتنم مصادف شدن با ديدن صورت وحشتناكي و جيغ بلندي كه از ته دلم كشيدم!

زل زده بودم بهش و مثل ديوونه ها جيغ ميكشيدم كه يه دفعه روپوش صورتش و برداشت و زد زير خنده!
عماد بود!
عمادِ بي فكر!
عمادِ بيشعور!

نگاهش ميكردم اما صدام ساكت نشده بود كه دستش و گذاشت رو دهنم:
_هيس،يه شهر و گذاشتي رو سرت!
اما من حالم بدتر از اوني بود كه بتونم آروم شم پس در حالي كه ميلرزيدم و از چشمام اشك جاري شده بود دستش و پس زدم و با صداي گرفته اي گفتم:

_رواني!نزديك بود از ترس بميرم!
لبخند گله گشادي زد:
_فعلا كه زنده اي!
نميدونم چم شده بود اما بغض گلوم سنگين تر شد:

_تو كه مردنم و ميخواي اينكارا لازم نيست بي تعارف به خودم بگو كه يه فكري واسش كنم!
و از كنارش رد شدم تا بشينم و منتظر اومدن آوا و رامين بمونم و بعدهم برم خونه كه پشت سرم راه افتاد:
_ديوونه شدي يلدا؟!

بدون اينكه برگردم يا حتي وايسم جواب دادم:
_حرف نزن عماد،حرف نزن!
و به راهم ادامه دادم كه با دو خودش و رسوند به پشت سرم و يه دفعه دستم و كشيد:

_يعني من حق ندارم زنم و اذيت كنم؟!
نفس عميقي كشيدم و با عصبانيت صورتم و به سمتش چرخوندم:
_من زن تو نيستم!

انقدر رك و عصبي گفتم كه انگار تموم انرژيش تحليل رفت و انگشتاش دور دستم شل شد!

ثانيه ها بي هيچ حرفي ميگذشت كه حالا دستم و رها كرد و سري به نشونه تاييد تكون داد:
_آره تو راست ميگي!
و اين بار اون قهر كرد و خواست بره كه من دستش و گرفتم!

دستش و محكم گرفتم،
قاطع تر از هر وقتي نميخواستم تو اوج عصبانيت يا هر وقت ديگه اي از دستش بدم!
خودمم پشيمون بودم از حرفم و نميدونستم چطور ازش معذرت خواهي كنم كه بي هوا خودم و بهش نزديك تر كردم و كمي بعد دستام و دور گردنش حلقه كردم…

روي پنجه پا ايستادم و بعد از شكار لب هاش در حالي كه موج تعجب و توي چشم هاش ميديدم عاشقانه بوسيدمش و وقتي ديدم يخ كرده و همراهيم نميكنه يه لحظه ازش دل كندم و گفتم:

_يعني من حق ندارم شوهرم و بوس كنم؟
و با شيطنت نگاهش كردم كه اين بار عماد لبخند كجي گوشه ي لباش نشست و بي هيچ مكثي يه دستش و زير زانوهام انداخت و با دست ديگش از پشت كمرم گرفت و به اين ترتيب بغلم كرد و با صداي خماري تو گوشم گفت:

_حالا شوهرت و ببوس!
و منتظر نگاهم كرد كه صورتم و به صورتش نزديك كردم و قبل از اينكه لب هام روي لب هاش فرود بياد گفتم:
_چشمات و ببند تا عشق و بيشتر حس كني!
و با خنده بوسه اي به لب هاش زدم…

با گاز ريزي كه از لباش گرفتم هرچند سخت اما بالاخره ازش دل كندم و عماد هم كه حالا يه چشمش بخاطر درد اون گاز بسته بود،من و گذاشت زمين و زير لب گفت:
_وحشي!

كه لبخند دندون نمايي زدم:
_حالا وحشي بازيام مونده!
كه دستاش و به نشونه تسليم بالا برد:
_قربونت من خودم ميدونم وحشي تر از تو نيست!
و به مثل خودم لبخند زد كه يه دفعه نميدونم چرا اما لبخند رو لبم ماسيد و با صداي گرفته اي گفتم:

_ميترسم از روزي كه ديگه هيچوقت اين اتفاقا تكرار نشه!
با تعجب ابرويي بالا انداخت:
_تو فكر ميكني من ميذارم به همين سادگي از دستم بري؟؟
شونه اي بالا انداختم:

_از استادي كه تو خواب بزنه خون دماغت كنه هرچيزي برمياد!
و آروم خنديدم كه بي هوا من و توي آغوشش كشيد و سرم و به سمت شونش هدايت كرد!

درگير آرامشي بودم كه وصف شدني نبود!
يه آرامش كه انقدر پر بود از حس خوب كه داشت ديوونم ميكرد و باعث بغضم ميشد!
دستش و نوازشوار روي موهاي نم دارم كشيد و صداش موج ديگه اي از آرامش و آستيش و برام تداعي كرد:
_شايد برات جالب باشه كه بدوني ولي اين استاد هرچي تا الان خواسته به دست آورده پس تو رو هم مال خودش ميكنه معين!شك نكن…

تو اوج بغض به اينكه مثل روزهاي غريبگيمون معين صدام زد خنديدم كه حالا از آغوشش جدام كرد و در حالي كه با دستاش دو طرف شونه هام و گرفته بود با جديت زل زده بهم:
_حالا كه دارم فكر ميكنم چقدر خوبه كه فاميلي پدر و روي بچه ميذارن!

با چشماي از حدقه بيرون زده نگاهش كردم:
_چي؟!
كه ادامه داد:
_خب هرطور كه حساب كني ارميا جاويد و همينطور دخترم كه هنوز سر اسمش دو دلم خيلي قشنگ ترن تا اينكه بخواد فاميليشون معين باشه!

و در حالي كه لبخند تحويلم ميداد ساكت شد كه يه دفعه زدم زير خنده:
_پس اسم بچه هامونم انتخاب كردي؟
زير لب ‘اوهوم’ي گفت:
_دارم ب اسم نوه هامونم فكر ميكنم حتي!

با اين حرفش بيشتر از قبل خندم گرفت و با تكون دادن انگشت اشارم كنار سرم بهش فهموندم كه تو عقل نداري و همين براي اينكه عماد با لحن دل فريبي جواب بده كافي بود:
_تا وقتي تو رو دارم به عقل احتياجي نيست!

با عشق چشم هاش و از نظر گذروندم و خواستم حرفي بزنم كه صداي گوشي عماد دراومد و همين باعث شد تا عماد به سمت ميزي بره كه يه كمي پايين تر بود بره و منم دنبالش راه بيفتم…

از حرف زدنش فهميدم كه رامين پشت خطه و منتظر موندم كه با خنده گوشي رو قطع كرد و روبه روم ايستاد:

_بزن بريم،رامين يه رستوران خوب ديده سر راه و اونا الان اونجان
نفسم و فوت كردم تو صورتش:
_با اين اوضاع؟
و اشاره اي به جفتمون كردم كه حالت متفكري به خودش گرفت:
_من كه اينجا لباس دارم!

لبخند مزخرفي تحويلش دادم:
_اما من ندارم
كه بي فاصله جواب داد:
_اما ارغوان داره!

و شيطنت بار نگاهم كرد كه جلوتر از عماد راه افتادم:
_خيلي خب بيا بريم حاضر شيم فقط يادت حتما برگرديم اينجا و من لباسام و عوض كنم!

صداي ‘چشم’ گفتنش به گوشم رسيد و ادامه داد:
_فقط لباساي من و ارغوان تويه اتاقنا!
از حركت ايستادم و به سمتش برگشتم:
_خب؟!
دندون نما لبخند زد:

_يعني تو يه اتاق لباس عوض ميكنيم!
زدم زير خنده و در حالي كه واسش سر تكون ميدادم گفتم:
_ تو خوابم نميبيني!
كه زد روي شونم و بعد يقه ي مانتوم و گرفت:
_دوست دارم تو بيداري ببينم!البته بدونِ اينا!

و يقه لباسم و ول كرد كه حالا من لپش و كشيدم:
_اولا كه نميبيني دوما شما بيرون وايميسي من لباسم و عوض ميكنم بعدش مياي تو و لباست و عوض ميكني!

اول نگاهم كرد اما بعد زد زير خنده:
_زرنگي خانم!بدن من چه فرقي باتو داره كه تو بايد ببيني و من نبايد ببينم؟!
خندم گرفت:
_خب زيبايي نداره!
و شونه اي بالا انداختم و دوباره راه افتادم كه پوفي كشيد اما پشت سرم اومد:

_هي من ميخوام سيكس پكام و به رخت نكشم و نميشه!
بين راه چشمام و باز و بسته كردم و كشيده اسمش و صدا زدم:
_عماد!!
كه آروم و بيخيال جواب داد:
_عماد بي عماد،منم وقتي خواستم لباس عوض كنم تو ميري بيرون تمام
و اين صداي خنده هامون بود كه تا آسمون مهتابي امشب ميرسيد…

چند روزي گذشت…
چند روزي كه دلم همش تنگ بود!
تنگِ عماد!
و از اون بدتر اين بود كه كامان و بابا مدام تو گوشم ميخوندن كه كارهاي انتقالي دانشگاه رو انجام بدم و هرچه زودتر از اون دانشگاه برم!

ساعت حوالي ٨ صبح بود كه با صداي غرغر مامان چشمام و باز كردم:
_٤روزه داري ميگي از خونه آوا اومدم خستم و تا لنگ ظهر ميخوابي،حالا ديگه حتي اگه يه پاندا هم باشي از خواب سير شدي!
يه چشمي نگاهش كردم و سرم و روي بالشت جابه جا كردم:

_و خداوند ستمگران را دوست ندارد!
كه حالا با ضربه اي كه به ماتحتم خورد هرچي ستم و ستمگر بود از ياد بردم و از جا پريدم!
ماشاالله چه دست سنگيني داشت!

دستم و رو جاي مورد ضرب و شتم قرار داده شده گذاشتم و دماغم و تو صورتم جمع كردم:
_اين خونه ديگه امنيت جاني نداره!
كه مامان ‘هاها’ خنديد و دست به سينه روبه روم وايساد:

_خب منم بخاطر همين چيزاست كه ميگم پاشو برو كاراي انتقالت و درست كن و برو ديگه!
سري به نشونه تاسف تكون دادم و از روي تخت بلند شدم:

_به هرطريقي كه شده فقط ميخوايد از دستم خلاص بشيدا!
و جلوي ميز آرايشم ايستادم و شونه اي به موهام زدم كه تصوير مامان توي آينه افتاد:
_من كه ميدونم تو از خداته بري!

نميدونم چرا اما يه دفعه نگاهم رنگ غم گرفت و از تو آينه زل زدم بهش:
_اون واسه قبلا بود مامان،اما من حالا ديگه دلم نميخواد كه برم!
و چشم ازش گرفتم كه صداش به گوشم رسيد:

_ميدونم كه تو دلت با اون پسرِ عمادِ ولي خب يلدا اين تصميم پدرته و تو قبولش كردي،حالا ميخواي بزني زيرش؟؟
سري به نشونه ي رد حرفش تكون دادم و با بغض گفتم:
_نه!

و بي حوصله تر از هروقتي موهام و بالاي سرم جمع كردم كه دستش روي شونم نشست و تو گوشم گفت:
_مردي كه دوسِت داشته باشه تا ته دنيا دنبالت مياد و همه تلاشش و ميكنه واسه به دست آوردنت!

برگشتم سمتش و گيج و مبهم بهش نگاه كردم كه چشمكي زد:
_پس بي هيچ دلواپسي اي برو!

و قبل از اينكه به من مهلت حرف زدن بده راه افتاد سمت در و همينطور كه داشت ميرفت گفت:
_تا ١٠ ميشمرم حاضر شدي و سر ميزِ صبحونه اي ها!

با كسلي لبخندي زدم و با ذهن و فكري پريشون كم كم آماده شدم…
اما دريغ از يك ثانيه خروجِ عماد از فكرم!
عمادي كه دلم ميخواست دوباره امروز در قالب استاد خاص خودم ببينمش و هزار بار توي دلم قربون صدقش برم…

جلوي در خونه منتظر خروج پونه بودم و داشتم آهنگ ‘دلبريت و يه كم كمترش كن’ شهاب مظفري و گوش ميدادم كه بالاخره خانم با لب و لوچه ي آويزون و در حالي كه چپ چپ نگاهم ميكرد از خونه بيرون اومد و راه افتاد به سمت ماشين!

با حرص در ماشين و كوبيد و سوار شد كه محكم زدم پس كلش:
_هوي!ماشين قراضه ي بابات نيستا كه اينطور داري درس و ميكوبي!

كه دماغش و جمع كرد تو صورتش:
_قراضه تر از ماشين تو اصلا وجود داره؟
و به طرز وحشيانه اي دستم و پس زد كه خنديدم ماشين و به حركت درآوردم:
_بابا دلبريت و يه كمترش كن

كه زد زير خنده:
_خوابم مياد!
سري به نشونه تاسف براش تكون دادم:
_فكر كن منم اون نامزد جونتم و داري باهاش ميري كوه!
كه دو دستي كوبيد به سينش:
_آخ الهي من قربونش شم!

و لبخند گله گشادي زد كه نفسم و عميق بيرون فرستادم و همزمان مشتي به بازوشزدم:
_اه ولمون كن يه امروز و رواني!

كه دوباره چپ چپ نگاهم كرد:
_خر چه داند مزه ي نقل و نبات!
كه يه دفعه زدم رو ترمز،
البته بماند كه چقدر فحش از آقايون محترم راننده هاي ماشين پشت سرم خوردم و از روي شال گوشِ پونه رو كشيدم:

_چي؟؟؟كي خره؟
كه آب دهنش و با صدا قورت داد و گفت:
_خر چيه؟گفتم قيمت نقل و نبات رفته بالا
و با قيافه زارش با حالت بامزه اي سري تكون داد كه خندم گرفت و تكيه بر صندلي ماشين بيخيالِ همه ي دنيا قهقهه زدم و اما حال خوبم ى يه راننده ي بي فرهنگ با بوقي كه زد خراب كرد:
_لگنت و بكش كنار گوسفند!

و دستي به نشونه ي اعتراض به سمتم بلند كرد كه با خرص نفس كشيدم و قبل از اينكه كاري كنم پونه ي رو مخي گفت:

_هزار بار گفتم اون موهاي گوسفنديت و صاف كن بيا اين يارو از همين فاصله فهميد يه گوسفند پشت فرمونه!
و دستش و گذاشت جلو دهنش و شروع كرد به خنديدن كه صورتم و چرخوندم سمتش و گفتم:

_موهاي من فقط حالت داره!
و دوباره خيره شدم به روبه رو و غريدم:
_ميكشمت يابو سوار!

و خواستم ماشين و روشن كنم كه نرم و آهسته تكوني به خودش داد و در كمال آرامش خاموش شد!

خون خونم و ميخورد!
چن تا نفس عميق كشيدم كه آروم شم ولي در آخر نتونستم و چند تا مشت ناب به فرمون زدم:
_خاك تو سر وقت نشناست
و بعد سرم و به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمام و بستم
كه يهو صداي روشن شدن ماشينم اومد
متعجب چشم باز كردم كه ديدم دست پونه روي سوييچه و داره خودش رو عقب ميكشه!

لبخند دندون نمايي زدم و همزمان با به حركت درآوردن ماشين صداش و شنيدم:
_ما اينيم ديگه!
و دست برد سمت ضبط ماشين و صداي آهنگ و زياد كرد…

بعد از كش و قوس هاي فراوان بالاخره رسيديم به مقصد اصلي!
ماشين و يه گوشه پارك كردم و همزمان با تنظيم عينك آفتابيم روي سرم خطاب به پونه گفتم:
_تكون بده!

كه با خنده تكوني به بدنش داد و يه رقص كوچولو اومد:
_دادم!
با شيطنت خنديدم و چشم و ابرويي براش اومدم:

_باشه ولي اينجا جاش نبود!
و بلند تر از قبل خنديدم كه ‘زهرمار’ي نثارم كرد و بعد از ماشين پياده شد.

بيخيال همه ي عالم و آدم راه ميرفتيم اما هنوز چندتا قدم بيشتر برنداشته بوديم كه آقاي جوادي (از بزرگانِ (البته از نظر فيزيكي)حراست)
جلومون سبز شد و نگاهي به سرتا پاي من و پونه انداخت و با اخمي كه ابروهاي مشكي پر پشت ِ تا نوك بينيش و كلفت تر از هروقتي نشون ميداد گفت:

_خانما عروسي عمشون تشريف آوردن؟
كه باز اين طبع شيرين من فعال شد و چشمي به اطراف چرخوندم و با لبخند دندون نمايي گفتم:
_إ شماهم دعوتيد؟

و منتظر نگاهش كردم اما اخمش غليظ تر شد و همزمان آرنج پونه تو شكمم فرو رفت و تو گوشم زمزمه كرد:

_ ميميري لال شي!
و قبل از اينكه من جوابي بدم انگشت اشاره ي جوادي به نشونه تهديد رو هوا تكون خورد:

_فعلا بفرماييد حراست تالار تا بعد!
و به حراست خوف ناكي كه چند متو جلوتر بود اشاره كرد و منتظر موند تا راه بيفتيم كه نگاهم و مظلوم كردم و عينكم و از رو سرم برداشتم و همزمان با جلو كشيدن مقنعم گفتم:

_آقاي جوادي،جوونيه و جاهلي و
با صداي آروم تري ادامه دادم:
_خوشگلي!
كه يه دفعه فريادش باعث لرزش تنم شد و هر فحشي كه بلد بودم تو دلم بهش دادم:

_با زبون خوش بفرماييد حراست!
و زير لب استغفراللهي گفت كه چپ چپ نگاهش كردم و دست پونه رو گرفتم و جلوتر از جوادي راه افتاديم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.