خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان استاد خاص من پارت ۱۳

رمان استاد خاص من 

زمان انتشار هر روز ساعت:۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خاص من وارد شوید

با همه اتفاقاتي كه افتاد اون شب هم به پايان رسيد و حالا دوسه روزي از اومدن من يه خونه ي آوا ميگذشت و اول صبح بود كه با شنيدن صداي مامان از خواب بيدار شدم…

گيج و منگ به ساعت نگاه كردم،از ٩ميگذشت و انگار خيلي هم اول صبح نبود!
مثل فنر از جا پريدم واسه ديدنش اما با يادآوري گندكاريم تموم انرژيم از دست رفت و حالا مردد بودم كه برم بيرون يا نه؟
كه در اتاق باز شد و آوا روبه من كه داشتم موهاي مهيار رو نوازش ميكردم گفت:

_سحر خيز شدي؟
و با مكث ادامه داد:
_پاشو بيا مامان اومده
سري به نشونه ي تاييد تكون دادم:
_ميرم يه آبي به دست و صورتم بزنم بعد ميام

و با فكري مشغول راهي دستشويي شدم و هرچند دلم ميخواست اين دستشويي و طول بدم اما خب بالاخره اومدم بيرون و به محض ديدن مامان آروم لب زدم:

_سلام
كه انگار به نسبت اون روز مهربون شده بود و بي اخم جواب سلامم و داد:
_سلام،خيال برگشتن نداري؟
و لبخند پر مهري به روم پاشيد
كه خجالت زده نگاهش كردم و طولي نكشيد كه خودم و تو آغوش گرمش ديدم!

انقد گرم و پر امنيت كه تموم آرامش از دست رفتم و دوباره پيدا كردم و تو گوشش گفتم:
_من و بخشيدي مامان؟
كه خنديد و من و از خودش جدا كرد:
_كلا از بچگي عادتته يا گند نميزني يا يه گندي ميزني كه عالم و آدم در حيرت ميمونن
و صداي خنده هاش بلند تر شد كه ‘مامان’ِ كشيده اي گفتم و بعد هر دو روي مبل نشستيم و آوا با سيني چاي اومد كنارمون.

گرم حرف زدن بوديم كه مامان يه كمي از چايش خورد و گفت:
_تصميمت و گرفتي يلدا؟
منعجب نگاهش كردم كه ادامه داد:
_راجع به عماد
سرم و انداختم پايين و شرمنده سرم و تكون دادم كه دستش و نوازش وار روي شونم تكون داد:
_حرف دلت و بزن،بالاخره كه بابد جوابشون و بديم

و من اما همچنان در سكوت به سر ميبردم كه صداي آوا بلند شد:
_اه باز داري لوس بازي درمياري كه،يه چيزي بگو لال كه نيستي خواهرِ من!

با چشماي از حدقه بيرون زده نگاهش كردم:
_باز تو پررو شدي اسب آبي
كه مامان پوفي كشيد:
_دوتا خرس گنده خجالتم نميكشن!

و همين باعث شد تا هر سه مون بخنديم وبعد از اينكه صداي خنده هامون كمرنگ شد مامان ادامه داد:
_بابات منتظر تصميم توعه
گاز ريزي از لبم گرفتم و جواب دادم:
_تصميم بابا چيه؟
با افسوس شونه اي بالا انداخت:

_برخلاف اون اوايل كه اصرار داشت به اين وصلت حالا ديگه حتي دلش نميخواد يه بار ديگه عماد و ببينه
و با نفس عميقي ادامه داد:
_البته گفته كه هرچي يلدا بگه قبول ميكنم

نگاه پر غمم و بهش دوختم:
_اما مامان من نميخواستم كه اينطور بشه
كه انگشت اشارش رو به نشونه سكوت مقابل بينيش گرفت:
_هيس،فقط جواب من و بده…تو ميخواي زن عماد شي يا نه؟
كه پر غم و اندوه اما قاطع جواب دادم:
_من شايد بتونم از حرفاي عماد بگذرم و يه جورايي باهاش كنار بيام اما با مخالفت بابا كنار نميام مامانِ من!اگه بابا ميگه نه…پس منم ميگم نه!

و بغض سنگيني كه تو مسير گلوم سد زده بود و ميخواست دوباره اشك هاي لعنتيم و راه بندازه رو قورت دادم…

از حرفاي مامان همه چيز و خيلي خوب فهميدم…
انقدر خوب كه تصميم گرفتم اون ته مونده ي علاقم به عماد رو هم واسه هميشه توي قلبم بكشم…
اما نميدونم چرا،
با وجود كاري كه باهام كرده بود ته قلبم يه حسي بهش بود يه حس كه گاهي از تنفري كه بهش داشتم پيشي ميگرفت

و با يادآوري خاطراتمون لبخند بي اختياري رو روي لبهام مياورد!
اما حالا انگار نميشد كاري كرد و من بايد واسه تقويت تنفرم و كمرنگ كردن خاطراتمون يه فكري ميكردم…

دوباره توي ذهنم اون روز لعنتي رو تجسم كردم…
صداش با همون لحنِ بد و نامنصفانش توي گوشم ميپيچيد من و يه دختر خراب ميدونست…
يه دختر كه هم نامزد داشت و هم دوست پسر!

فكر به اون روز باعث اين شده بود كه هر دو دستم و عصبي مشت كنم و حالا با دوباره شنيدن صداي مامان به خودم بيام:
_حواست كجاست يلدا؟
لبخند زدن تو اين اوضاع خيلي برام سخت بود،مخصوصا باوجود بغضي كه بهش اجازه ي تركيدن نميدادم اما به هرحال لبخند مسخره اي زدم كه گونم و بوسيد و از روي ميل بلند شد:

_من ديگه ميرم
كه آوا متعجب گفت:
_كجا مامان؟تازه اومدي
اما مامان با لبخندي جواب داد:
_همينطوري اومدم يه سري بهتون بزنم و ببينم يلدا خانم كي ميخواد برگرده
و منتظر نگاهم كرد كه سري به نشونه ي تاييد تكون دادم:

_ميام فردا ميام،چون كلاس دارم
و همين حرف براي اينكه مامان از حركت بايسته و به سمتم برگرده كافي بود:
_راستي يلدا حالا كه ما جوابمون منفيه،بهتره كه انتقالي بگيري واسه يه دانشگاهِ ديگه

با چشماي از حدقه بيرون زده گفتم:
_ولي مامان…تنها دانشگاهي كه رشته من و داره،توي تهران همين دانشگاهه
راه افتاد سمت در:
_منم نگفتم حتما بايد تو تهران باشه،يه پرس و جويي كن ببين تو شهراي اطراف ميتوني رشتت و پيدا كني؟
و با مكث ادامه داد:

_من شب با عمت تماس ميگيرم اگه يه دانشگاه تو گيلان رشتت و داشته باشه خيلي خوبه،يادته چقدر دوست داشتي تو شهراي شمالي درس بخوني؟مگه عاشق دريا نبودي؟

نگاهم پر از غم شده بود،
اما چي ميتونستم بگم وقتي مامان و بابا ميخواستن كه از درس و دانشگاه شهر خودم دل بكنم و راضي شده بودن به اينكه من تو شهر ديگه اي و دور از خودشون درس بخونم!

حرفي نزدم كه مامان با خداحافظي مهربوني از خونه رفت بيرون و در و هم پشت سر خودش بست كه حالا صداي آوا تو خونه پيچيد:
_الهي كوفتت شه يلدا،زمان من بابا ميخواست واسه مسير دانشگاهم سرويس بگيره ولي حالا راضي شده كه يلدا جونش بره شهر ديگه و درس بخونه اونم شمال و دريا
و با نفس عميقي ادامه داد:
_الهي كه حرومت شه

و بعد صداي خنده هاش توي خونه پيچيد خنده هايي كه اين بار هيچ جوره حالم و خوب نميكرد و فقط يه صوت معمولي بود كه توي سرم ميپيچيد!

بين همين خنده هاي آوا بود كه مهيار در حالي كه انگار برق گرفته بودش و موهاش سيخ شده بود و چشماش و ميماليد از اتاق اومد بيرون:
_خاله يلدا گوشيت داره زنگ ميخوره

و بعد هم بدو بدو اومد تو بغل آوا كه رفتم تو اتاق و گوشي رو از روي ميز برداشتم…
عماد بود!
حالا كه تكليف مشخص شده بود بايد اميدِ تو دلش و نابود ميكردم پس جواب دادم كه بلافاصله صداش توي گوشي پيچيد:

_سلام فكر نميكردم انقدر سحرخيز باشي كه الان جواب بدي
بي حال جواب دادم:
_سلام
كه اون بر خلاف من پر انرژي گفت:
_خانم برنگشتن خونه ي پدريشون؟
و آروم خنديد كه آب دهنم و به سختي قورت دادم و خواستم حرفي بزنم كه ادامه داد:
_پاشو بيا كه فردا كلاس داري و اگه نياي به جون بچمون اين ترم مشروطت ميكنم
و خنده هاش ادامه پيدا كرد كه آروم گفتم:

_نميام،ديگه نميام اون دانشگاه
كه انگار تموم انرژيش تحليل رفت كه صداش انقدر بي رمق شد:
_ چي؟نمياي؟ديگه نمياي؟
نفسم و عميق بيرون فرستادم:

_دارم انتقالي ميگيرم واسه يه دانشگاه ديگه تو يه شهر ديگه!
و از سكوتش كه ميدونستم نشونه ي غافلگيريشه استفاده كردم و ادامه دادم:
_جوابمونم منفيه،هم جواب پدرم و هم خودم….همه چي تموم شد عماد!

كه حالا انگار عصباني شد و با صداي نسبتا بلندي گفت:
_معلوم هست چي داري ميگي؟ميخواي بري يه شهر ديگه و جوابتم منفيه؟بچه شدي يلدا؟ميخواي بخاطر اون حرفا گند بزني به همه ي روزاي خوبمون؟چطور ميتوني بگو چطور ميتوني؟

و حرفش و با نفس عميقي پايان داد.
به سختي لب زدم:
_خبلي خب كاري نداري؟
كه خنده ي غمناكي تحويلم داد:
_هيچوقت فكر نميكردم كه تهش بشه اين
سريع جواب دادم:

_منم هيچوقت…
كه با گفتن ‘هيس’ِ كشيده اي باعث شد تا حرفم ناتموم بمونه و خودش ادامه بده:
_نميخوام نبش قبر كني،خودم ميدونم كه چيكار كردم ولي توقع اين رفتار پدرت و نداشتم،كه بخواد تورو بفرسته يه شهر ديگه و تموم شه اين رابطه

پوزخندي زدم:
_ميدوني كه پدر منم توقع شنيدن حرفاي تورو نداشت!
و قبل از اينكه چيزي بگه ادامه دادم:
_روزت بخير عماد جاويد
و گوشي رو قطع كردم…

عماد

با عصبانيت گوشي و كوبيدم رو صندلي كنارم و به سرعت به مسيرم ادامه دادم…
ميخواستم برم كافه،
اما حالا با شنيدن حرفاي يلدا داشتم به مرز جنون كشيده ميشدم كه تصميمم و عوض كردم و مسيرم و به سمت خونه ي آقا سهراب كج كردم!

حال بدی داشتم،
یلدا سر حرفای من اونم تو اوج عصبانیت داشت برای همیشه میرفت و من اين و نميخواستم!
من نميخواستم كه از دستش بدم وقتي حتي از فکر نبودش قلبم به درد ميومد!

انقدر سرعتم بالا بود که فورا خودم و جلوی در خونشون دیدم و از ماشین پیاده شدم.
چشمام و لحظه اي باز و بسته كردم و بعد زنگ رو فشار دادم كه صدای آذر خانم تو آيفون پيچيد:

_سلام
يه كمي از آيفون فاصله گرفتم و گفتم:
_سلام ببخشید مزاحم شدم،میشه به یلدا بگید یه لحظه بیاد پایین.
صدای بلند نفس کشیدنش روی قلبم خط انداخت و بعد با يه لحن سرد جواب داد:
یلدا خونه نیست
و وقتي سكوتم و ديد ادامه داد:

_فكر نميكنم ديگه خوبيت داشته باشه كه شما پي يلدارو بگيريد،روز بخير
دستام و محكم مشت كردم و تو دلم خودم و لعنت كردم!

خودِ احمقم و كه باعث به اينجا كشيده شدن زندگيم شده بودم!
با كوله باري از نا اميدي برگشتم تو ماشين،
داشتم ديوونه ميشدم و شايد تنها،ديدن يلدا بود كه ميتونست حالم و خوب كنه!

سرم و روي فرمون گذاشتم و نفسام و يكي پس از ديگري عميق و پر درد بيرون فرستادم كه فكري به سرم زد…
این موقع روز اگه اینجا نیست حتما خونه آواست و به همین امید ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه آوا روونه شدم…

تو دلم خدا خدا ميكردم واسه ديدن يلدا و حالا با رسيدن به اون كوچه و اون خونه خواستم ماشين و پارك كنم و برم سمت خونه كه ديدم در ساختمون باز شد و يلدا از خونه اومد بيرون!

يلدايي كه لب و لوچه ي آويزونش خبر از بي حوصلگیش ميداد!
هنوز من و نديده بود كه ماشين و نگه داشتم و پياده شدم و بدو بدو به سمتش رفتم که یهو برگشت و با دیدنم جا خورد و شروع کرد به تند تند راه رفتن و از من فاصله گرفتن!

داشتم از حرکتش شاخ درمیاوردم اما راه افتادم دنبالش و بالاخره بعد از پنجاه متر از پشت مانتوش کشیدم که جیغ ریزی زد و پهن شد توی بغلم!

عطر موهاش بینیم و پر ‌کرد كه نفس عمیقی کشیدم كه تو كسري از ثانيه یلدا شالش رو که حالا روی شونه هاش بود و انداخت روی سرش و ازم جدا شد و با اخم و عصبانیت تقریبا داد زد:
_این وحشی بازیا چیه؟

دستم و به نشونه ي اينكه سكوت كنه و چيزي نگه آوردم بالا:
_ميخوام باهات حرف بزنم
و بعد به ماشين اشاره كردم كه با پوزخند سري تكون داد:
_فكرشم نكن كه من بيام تو اون ماشين و كنار تو باشم!
و دوباره راهي شد…

عصبي چشمام و باز و بسته كردم و از پشت بازوش گرفتم:
_مياي تو با من مياي!
و خواستم دنبال خودم بكشونمش كه سفت و سخت تر از هر وقتي ايستاد:

_نميام،ولم نكني داد و هوار ميكنم بريزن سرتا!
صورتم و به سمتش چرخوندم و با اينكه از درون طوفاني بودم اما خودم و آروم نشون دادم و با يه لبخند كج جواب دادم:

_اع؟كه ميخواي داد و هوار كني بريزن سر من؟
و بين همين نگاهاش كه بدجوري نگراني توش موج ميزد
و دستش و محكم گرفتم و بالاخره هر طوري كه بود نشوندمش تو ماشين!

به محض نشستن تو ماشين خواست شروع كنه به حرف زدن كه گفتم:
_تو ساكت،من باهات حرف دارم
و ماشين و روشن كردم اما نه انگار آتش وجودش بدجوري شعله ور شده بود كه انقدر عصبي داشت حرف ميزد:

_بسه عماد…خسته شدم!
سرم و تند تند بالا پايين كردم:
_خسته شدي؟منم خسته شدم!خسته از همه چي يلدا،خسته از خودم از حرفايي كه نبايد ميزدم و خسته از تو كه انگار همه چي و فراموش كردي و خيال برگشتن نداري!

با شنيدن حرفام هاج و واج داشت نگاهم ميكرد كه دوباره زل زدم به مسير روبه روم:
_نميخواي كوتاه بياي؟نميخواي به اين فكر كني كه من همون آدميم كه تو بخاطر لجبازي باهاش حاضر شدي زنش شي؟نميخواي به علاقه اي فكر كني كه بينمون وجود داشت؟كه بينمون وجود داره…
_نداره!

با شنيدن صداش انگار ادامه ي حرفام و يادم رفت كه ماشين و كنار خيابون زدم رو ترمز و همين باعث شد تا يلدا ادامه بده:
_نداره چون بابام نميخواد!چون بابام داره من و ميفرسته جايي كه تو نباشي!پس علاقه اي وجود نداره
و با نگاهي كه موج غم و خيلي خوب توش ميديدم نگاهم كرد كه زير لب ‘باشه’ اي گفتم:

_اگه بخاطر باباته،ميدزدمت!
و خيلي جدي ادامه دادم:
_دو روز كه پيشم باشي باباتم راضي ميشه!

متعجب گفت:
_چي؟؟تو فكر كردي كه من از اون دختراشم؟كه بخوام فرار كنم؟اونم با تويي كه…
پريدم وسط حرفش:
_پس بابات و راضي كن!تا من فكر ديگه اي به سرم نزنه
نفسش و عميق بيرون فرستاد:

_ولي همين تو،من و توفيق اجباري زندگيش ميدونست!
تو اين شرايط خنديدن سخت بود اما نميخواستم خودم و ببازم كه ريز ريز خنديدم:
_يعني تو فكر ميكني نميشه كه آدم عاشقِ توفيق اجباري زندگيش بشه؟

يه تاي ابروش و بالا انداخت:
_واسه عاشقي ديگه ديره!
لپش و كشيدم:
_ماهي و هروقت از آب بگيري تازست
و دير چشمي نگاه يه قسمتايي از بدنش كردم:
_اونم همچين ماهيِ خوش هيكلي!
و زدم زير خنده كه انگار متوجه شد و دماغش و تو صورتش جمع كرد و بعد هم صاف نشست رو صندلي!

دوباره ماشين و به حركت درآوردم كه صداي جيغ جيغوش دراومد:
_كجا؟من ميخوام پياده شم!
با خنده سري تكون دادم:

_مگه قرار نيست از تهران بري؟بذار قبلش يه كم باهم خوش بگذرونيم
و نگاهم و خمار كردم كه ترسيده جواب داد:

_چي؟عماد من ديگه قرار نيست زن تو بشم پس فكرشم نكن…من…
از شنيدن حرفاش به خنده افتاده بودم كه يه دفعه ساكت شد و اين بار با جيغ بلند تري گفت:

_من ميخوام پياده شم!
پوفی کشیدم و یه دستم رو جلوی دهنش گرفتم:
_عه،آروم باش!انقدرم جیغ نزن،میریم دربند.

که حالا شاهد فرو رفتن دندون هاش توی گوشت دستم بودم که دادم و درآورد و لبخندی ام روی لب خودش نشست با چند تا نفس عمیق سعی کردم خودم و آروم کنم که صداش رو شنیدم:

_وای که چقدر دلم آلوچه های دربند و میخواد.
ته دلم برای اینکاراش خیلی تنگ شده بود و همين باعث ذوق كردنم شده بود كه لبخندي تحويلش دادم:

_پس با يه آلوچه و بعدشم يه ناهار توپ ميشه دلت و به دست آورد!
و قبل از اينكه بخواد حرفي بزنه ادامه دادم:
_هيس!حرف زدي نزديا

و مسير دربند و در پيش گرفتم و بعد از دقايقي كه كنار يلدا طولاني يا كوتاه بودنشون و حس نميكردم رسيديم…

با ذوق از ماشین پرید بیرون.
وقتی پیاده شدم و کنارش ایستادم و دستش رو گرفتم تازه یادم اومد که کی و دارم از دست میدم!
با اون چشمای جذابش داشت همه جا رو از نظر میگذروند که دستم رو پشت کمرش گذاشتم و همزمان با اين که انتهای موهاش به دستم میخورد و يه حس قلقلك مانند تو وجودم رخ ميداد شروع به قدم زدن کردیم!

اونم تو جايي كه خودش بهشت بود و حالا من داشتم كنار يكي از فرشته هاش راه ميرفتم!
يه كم كه راه رفتيم ديدم نه،
احساساتم بيشتر از اون چيزي قلمبه كرده كه بتونم كنترلش كنم!

پس يه دفعه روبه روش وايسادم و بعد از يه لبخند به نظر خودم دلنشين گفتم:
_ميدوني يلدا…
كه سوالي نگاهم كرد و من ادامه دادم:
_ميدوني چه حسي دارم از اينكه الان كنارم دارمت؟

با خنده سرش و تكون داد:
_حس همون روزا!
زير لب نوچي گفتم:
_حس يه بنده ي خوب،
از اون بنده خوباي خدا كه رفتن بهشت و حالا يه حوري خوشگل و مهربون نصيبشون شده!

و با لبخند گله گشادي زل زدم بهش كه ديدم برخلاف انتظارم بدون اينكه لبخندي رو لبش باشه با چشماي از حدقه بيرون زده داره نگاهم ميكنه!

لبخندم تبديل به خنده شد:
_چيه مگه جن ديدي؟
و حالا قبل از اينكه يلدا بخواد جوابي بده يه نفر از پشت سر مچ دست راستم و محكم چسبيد و جواب داد:
_جن نه،من و ديده بنده ي خوبِ خدا!
با شنيدن اين صداي كلفت مردونه و البته ناآشنا شوکه شده برگشتم که با مامور هيكلي و گنده گشت ارشاد و زن چادری کنارش رو به رو شدم…!

سعي كردم خودم و از اون حالت شوكه شده خارج كنم و يه تاي ابروم و بالا انداختم:
_جانم؟
كه دستم محكم تر گرفته شد:
_خانم با شما چه نسبتي دارن؟

سري تكون دادم و نيم نگاهي به يلدا انداختم:
_نامزدمه
و به دستم اشاره كردم كه ولم كنه اما برخلاف انتظارم با لحن تندي خطاب به يلدا گفت:
_باهم چه نسبتي دارين؟

و يلدا كه تته پته افتاده بود و من هرلحظه منتظر گريه زاري و قسم خوردنش بودم كه يه دفعه آب دهنش و قورت داد و گفت:

_مزاحمه آقا،بي هوا اومده جلوم و گرفته ميگه دوستم داره!
و مظلومانه نگاه مامور كرد كه با دهن باز زل زدم بهش:
_ي…يلدا
كه فقط شونه اي بالا انداخت و مامور زن با اخم گفت:

_اگه شما يه كم حجابت و رعايت كني همچين اتفاقي توي جامعه نميفته
و سري به نشونه تاسف واسش تكون داد كه حالا من سرحال اومدم و با چشمام بهش گفتم ‘خوردي؟خوردي؟’

كه يلدا نفسش و عميق بيرون فرستاد و قبل از اينكه حرفي زده بشه من و اون مرد به سمت ماشين گشت ارشاد برد كه يهو صداي يلدارو پشت سرم شنيدم:

_كجا آقا؟شوهر مردم و كجا ميبريد؟
و اومد جلومون كه مامور زير لب ‘لا الله الا الله’ي گفت و با خشم جواب داد:

_تا الان كه مزاحم بود؟
يلدا لبخند مزخرفي زد و سري به نشونه ي آره تكون داد:

_شوهر آدم نميتونه يه وقتايي مزاحم باشه؟
و چشم و ابرويي براي مامور اومد كه مامور زن گشت چرخي دور يلدا زد و خطاب به همكارش گفت:
_همين كه با پدر مادرشون تماس بگيريم ميفهمن كه مسخره كردن مامور قانون يعني چي!

و با غضب شماره خانواده هامون و خواست كه يلدا يهو وا رفت و زير لب و طوري كه فقط من بشنوم گفت:
_بابام…بابام نه عماد!يه غلطي كن…
و منتظر نگاهم كرد كه…

بدجنسيم گل كرد و به تلافي اين كاراش خيلي خونسرد گفتم:
_آره زنگ بزنيد هم به پدر ايشون و هم پدر خودم!
و لبخند حرص دراري به يلدا زدم كه دندوناش و محكم روهم فشار داد و خشمگين نگاهم كرد كه ابرويي براش بالا انداختم و صداي مامور و شنيدم:

_خيلي خب باهم ميريم كلانتري تا تكليفتون روشن شه
و ماشين گست اشاره كرد كه يلدا آروم و طوري كه فقط من متوجه شم گفت:

_با من لج ميكني آره؟باشه بذار بابام بياد منم بهش ميگم كه به زور من و از خونه آوا دزديدي آوردي اينجا
و رو ازم گرفت كه خودم و كنترل كردم تا نخندم و فقط به مسيرم ادامه دادم!

ديگه آب از سرم گذشته بود و واسم فرقي نداشت كه آقا سهراب بخواد بدونه باهميم و برعكس فكر ميكردم كه اينطوري از علاقه ي من به يلدا يا شايدم يلدا به من مطلع ميشه و دوباره روزاي خوبمون برميگرده!

غرق همين افكار بودم كه رسيديم كنار ماشين و حالا قبل از سوار شدن صداي ناآشنايِ مردونه اي رو پشت سرم شنيدم:
_عِ…عماد؟!

با تعجب به سمت صدا برگشتم،
خدا بخير كنه اين ديگه كي بود؟
يه مامور ديگه كه اسم منم ميدونست؟!

متعجب گفتم:
_شما
كه يه دفعه دستش و آورد جلو و جواب داد:
_چه زود يادت رفت بي معرفت،محمودم،محمود زماني!
نگاه گيجم و بهش دوختم و بعد از چنديانيه لب زدم:
_دوران دبيرستان؟
كه ديگه نتونست خودش و كنترل كنه و بعد از فشردن دستم سرمستانه خنديد:

_من برعكس تو پير شدم و تو نتونستي من و بشناسي اما من خوب شناختمت
و حالا تازه متوجه نگاه هاي مبهم مامورا و يلدا شد كه با همون خنده سري تكون داد:
_ديگه رفقاي ماهم ارشاد ميكنيد؟
و قبل از اينكه كسي چيزي بگه من گفتم:

_معرفي ميكنم يلدا نامزدم كه البته دوستاي شما ميخوام تو كلانتري و بعد از ديدار خانواده ها به اين باور برسن كه ما نامزديم
و پوفي كشيدم كه مامور ديگه هم به خنده افتاد:

_ما فقط وظيفمون و انجام داديم
و بعد هم با اجازه اي گفت و همراه زنِ مامور به گشت زدناشون براي صيد دو تا زوج ديگه ادامه دادن!

بعد از اينكه يه كمي با محمود گپ زدم و شماره تلفني بينمون رد و بدل شد بالاخره قسمت شد كه از شر پليس خلاص بشيم و حالا دوباره دوتايي قدم بزنيم!

يلدا به قدري لب و لوچش آويزون بود كه لازم بود من فقط لب و لوچش و از روي زمين جمع كنم كه مبادا زخمي بشه!

تو دلم به حرفم خنديدم و با گرفتن دستش باعث شدم تا از فكر بيرون بياد:
_كجا سير ميكني؟
چپ چپ نگاهم كرد:
_اگه بابام ميومد ميخواستي چيكار كني؟
نفسم و فوت كردم تو صورتش:

_ميخواستم بابات بياد كه بهش بگم من عاشقم،عاشقِ دخترش يلدا!
دست به كمر نگاهم كرد:
_واي مامانم اينا!
ابرويي بالا انداختم به آلوچه هاي چيده شده روي ميزي كه يه كم باهامون فاصله داشتن چشم دوختم:

_پس با اين وضعيت آلوچه ام نميخواي ديگه؟
كه يه دفعه مهربون شد:
_يعني تو دلت مياد من و تا اينجا بياري اونوقت برام آلوچه نخري؟

سري به نشونه تاييد تكون دادم:
_آره،من فقط واسه زنم از اينكارا ميكنم،شما؟
با نگاهش برام خط و نشون كشيد:
_همون كه واسش ميمري!
گيج نگاهش كردم:
_چيزي يادم نيست!

پوفي كشيد:
_هموني كه واسش كيك سوخته درست كردي!
با شنيدن اين حرف زدم زير خنده:
_خيليم نسوخته بود!

به مثل من خنديد:
_علاوه بر آلوچه كيكم دلم ميخواد،اونم دستپخت جنابعالي!
نگاهي به ساعت انداختم:
_پس يه كاري كن كه تا عصر پيشم باشي،همه كاري ميكنيم

با چشماي از حدقه بيرون زده گفت:
_همه كار؟
كه لپش و كشيدم:
_ آلوچه و ناهار و كيك و البته اگه تو بخواي اون كارا
كه دوباره حرصي شد و كشيده اسمم و صدا زد:
_عماد!

شونه اي بالا انداختم و چند قدمي ازش فاصله گرفتم:
_فعلا كه نوبت خوردن آلوچست!
و به اون سمت راهي شدم…

چند دقيقه اي ميشد كه از خوردن غذا سير شده بودم اما شكم يلدا انگار سير شدني نبود كه هي ميخورد و به نتيجه اي هم نميرسيد!
انقدري وضعيت خنده دار بود كه سعي ميكردم نگاهش نكنم،
دختره ي پررو نشسته بود روبه روم و همينطور كه فقط ميخورد هر چند ثانيه يه بار با اخم به من نگاه ميكرد و بعد چشم ازم ميگرفت و قاشق بعدي و آماده ميكرد!

حالا ديگه انقدر اين كار تكرار شد كه بي هوا زدم زير خنده:
_يلدا ميخواي ناراحتيت و نشون بدي فقط با بالا پايين انداختن ابروهات به نتيجه نميرسيا!
گيج نگاهم كرد كه شونه اي بالا انداختم:
_مثلا بايد مثل دخترا قهر كني چيزي نخوري يا حداقل كمتر بخوري!
و صداي خنده هام بالاتر رفت كه غذاي تو دهنش و قورت داد و بعد از اينكه دماغش و بالا كشيد جواب داد:

_قهر باشم يا آشتي دليلي نميشه كه گشنه بمونم!
و چپ چپ نگاهم كرد كه گفتم:
_حالا زياد نخور تا عصر باهميم بذار جا داشته باشي واسه چيزاي ديگه!
و لبخند كجي زدم كه قاشق و چنگال و زمين گذاشت:
_نه ديگه من سير شدم تا عصر بمونم كه چي؟!

لبخند رو لبم ماسيد:
_يعني فقط بخاطر اينكه سير شي باهام اومدي؟
يه نفس دوغش و سركشيد:
_خيلي گشنم بود عماد،دست پخت آواهم دوست ندارم اين شد كه اومدم!
و ريز ريز خنديد كه با حرص چشمام و باز و بسته كردم و قبل از اينكه چيزي بگم يلدا ادامه داد:
_نميخواد چيزي بگي خودم الان زنگ ميزنم ١٢٥
و بلند تر از قبل خنديد كه متعجب گفتم:

_يعني چي؟
كه يه لحظه صداي خنده اش افتاد:
_آتش نشاني بياد خاموشت كن ديگه!
و دوباره خنديد كه نفسم و عميق بيرون فرستادم و بلند شدم:
_يه آتش نشاني بهت نشون بدم كيف كني!
و كليد خونه دماوند و از جيبم درآوردم:
_تا عصر اونجاييم،اگه خواستي آدرس اونجارو به آتش نشاني بده،البته جهت خاموش كردن خودت!

و دست به سينه زل زدم بهش كه بعد از اينكه به ميز نگاه كرد و خيالش راحت شد كه همه چي و خورده و چيزي از قلم ننداخته بلند شد و جواب داد:
_خيلي ممنون بابت نهار من خودم يه ماشين ميگيرم ميرم

و با يه لبخند ژكوند خواست از كنارم رد شه كه بازوش و گرفتم و برگردوندمش سمت خودم و صورتم و به گوشش نزديك كردم و آروم لب زدم:
_آخه تو كه ميدوني اول و آخرش مال هيچكسي نيستي جز من،اين ديوونه بازيات چيه؟

و ازش فاصله گرفتم كه حالا انگار از شنيدن حرفم هم غافلگير شد و هم يه جورايي ذوق كرد كه چشم دوخت بهم و فقط يه كلمه زير لب گفت:
_بابام!
سرم و چند بازي به اطراف تكون دادم:
_باباتم راضي ميكنم،اصلا دوماد بهتر از من از كجا ميخواد پيدا كنه؟
و چرخي جلوش زدم:
_خوشتيپ نيستم كه هستم…
تحصيل كرده نيستم كه هستم…
از همه مهم تر،
عاشقت نيستم كه…
پريد تو حرفم:
_كه نيستي!

با اخم گفتم:
_اگه نبودم كه انقدر پيگيرت نبودم
سريع جواب داد:
_اگه بودي كه…
و اين بار من حرفش و قطع كردم:
_ببين يلدا،من هم عاشقتم ،هم شوهرتم!
اين و تو اون مخ پوكت بگنجون!

كيفش و رو شونش جابه جا كرد و راه افتاد:
_شوهري كه بابام قبولش نداره!
كنارش قدم برداشتم:
_مهم قلبِ توعه كه هنوز واسه من ميزنه!
و بين راه ايستادم كه متعجب برگشت به سمتم:
_چيشد؟

جدي نگاهش كردم:
_بگو ببينم،قلبت واسم ميزنه؟!
لبش و به دندون گرفت و با چشم هاش چند باري به تك تك اجزاي صورتم نگاه كرد و بعد اومد سمتم:
_با همه اون اتفاقا،ميخوام بدوني قلبم واسه كسي جز تو نميزنه،حتي اگه بهم نرسيم!

دستش و محكم توي دستم گرفتم:
_ميرسيم،ميدوني تهش چيه؟
منتظر نگاهم كرد كه دستش و يه كمي فشار دادم و همزمان با قدم برداشتنم گفتم:
_ميدزدمت!
صداي خنده هاي مستانش توي فضا پيچيد:
_ميبرمت ميخورمت!
سريع جواب دادم:
_ببين با دوتا حرف دوباره كودك درونت فعال شد يلدا كوچولو
و خنديدم كه پاشو به زمين كوبيد و اسمم و كشيده صدا زد:
_عماد…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.