خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۹

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

با اخم نگاهش کردم . جعفر به سمتون اومد. با

صدای کنترل شده ای گفتم:به چه حقی کیفمو

میکشی؟!

پوزخند مسخره اش رو تكرار كرد و گفت: اخرماه

عروسی دعوتی!

به جعفر نگاه کردم كه فورى سرش روپایین انداخت!

خودش هم میدونست مقصره!…

انگار میخواستم خودمو گول بزنم!با تردید گفتم:

عروسی کی؟!

__عروسی جعفر و شهره!….

و پیروزمندانه نگام كرد! شهره هم با لذت کنار

جعفر ایستاده بود و به من خیره شده بود!

احساس کردم ‌قلبم ‌تیر کشید!…نفسم هم سنگین

 شد و هرچى میكشیدم بالا نمیومد!… بی اختیار

سرم ‌گیج رفت و دستم ر‌و به دیوار زدم تا نیفتم که

جعفربه سمتم اومد و انگار كه میناله كفت: فاطمه

حالت خوبه؟!

ستار پوزخندی زد و گفت: چرا ضعف کردی؟

جعفر یک دفعه اى به عقب برگشت و مشت محکمی

تو صورت ستار زد.

شهره جیغ بلندی کشید و به سمتشون دوید!اما

من تنها کاری ‌كه تونستم انجام بدم ‌دور شدن از

اون‌ جا بود ؛كه دوون دوون با پاهای بی رمق به

سمت خونه رفتم.

وقتی وارد شدم ،به هیچ کس سلام نکردم !یعنى

چشمهام انقدر ابرى بود كسى رو نمى دید!…

مستقیم به سمت اتاقم رفتم و خودمو به روى تخت

پرت کردم و تاتونستم گریه کردم…انقدر گریه کردم

‌ که نفهمیدم‌ کی خوابم برد.

با حس دست کسی روی سرم چشمهامو باز کردم !

همه جا تاریک بود!…

با یه دو دوتا چهارتا فهمیدم شب شده !

بادیدن ‌پدرم خودمو جمع وجور کردم وسرجام ‌

نشستم.

لبخندی تلخ زد و کفت:فاطمه کی انقدر بزرگ شدی

که عاشق میشی ؟!

باپدرم خیلی راحت بودم ،ولی عجیب برای اولین بار

 از پدرم خجالت کشیدم وسرم روپایین انداختم.

لبخندی زد و گفت:ازکی عاشقشی؟!

با یاد اورى عشق كوتاهمون بغضى به گلوم نشست

و گفتم: بابا ببخش که دختربدی ام !….ببخش که

ناخواسته ابروت روبردم!

پدر دستى به سرم كشید و گفت:کی گفته ابروی

منو بردی؟!

سر بزیر انداختم و لب ورچیدم و كفتم:من‌ میدونستم

بده دختر عاشق بشه وکسی بفهمه!اما به خدا دست

خودم ‌نبود بابا !جعفرتقصیری نداشت ،اون خیلی به

شما احترام ‌میذاره!

_همون شب خواستگارى ستار فهمیدم خیلی

عاشقشی!درست همون وقتی كه ازم خواستی بهش

چیزی نگم !الانم با این دلبرى هات داری تمام سعیتو

میکنی ازچشمم‌ نیوفته!

سکوت کردم پدرم مثل همیشه همه چیز رو فهمیده

بود.

مدتى در سكوت گذشت كه باصدای پدرم سرمو بالا

اوردم‌: الان میخاین چیکارکنید؟؟

 نمیدونم!…اما اینو میدونم جعفر راضی به ازدواج

باشهره نیست وواسه این اومد پیش شما کار کنه

چون میخواست مستقل بشه تابتونه از خانواده اش

جدا بشه که مجبوربه اون ازدواج كدایى نشه!

 پس الان چرا قرار عروسی گذاشتن؟!

_همه اش زیر سر ستاره اون نمیخواد من وجعفر

بهم برسیم!

تلخ نگاهم كرد و گفت: به حرف پدرت گوش میدی؟!

بابغض نگاهش کردم و با دلهره گفتم:بله

_حتی اگه بگم جعفرو فراموش کن؟!

اشک بی اختیار از چشمم جاری شد با صدای که

خودمم ، به زور شنیدم گفتم:هرچی شما بگی قبوله

 اول از همه اینكه عشق و عاشقى با مرد زن دار

خلاف شرع و عرف و دین و ایین پیغمبره و یه گناه

كبیره اس!منتها كاریه كه شده و تو میگى كه هردوتون

نسبت به هم حس دارین!پس من نمیتونم با ازدواج تو و

جعفر مخالف باشم چون هركارى بكنیم شما همو ول

نمیكنین و هم اینكه اونو خوب شناختم. پسر با عرضه

ای هست ،اما باید بذاری اون از عشقتون دفاع

کنه .اگه الان حرف خانواده اش رو قبول کرد ونتونست

از عشقش دفاع کنه مرد زندگی نیست و به درد لاجرز

دیوار هم نمیخوره چون حتى اگه با چنگ و دندون

حفظش كنى اما یه جاهایى میرسه كه باز هم تنهات

میذاره!

سرم رو پایین انداختم!… پدرم طبق معمول راست

میگفت!…بایدصبرمیکردم اون تصمیم نهایی رو بگیره!

 چشم بابا هرچی شما بگین!

اون روزها روزهاى زندگی ام بود! هر روز داغون تر

 از روز قبل میشدم…خیلی سخته كه تو خونه بشینى

و هرلحظه منتظر این باشى كه خبر عروسی عشقت رو

برات بیارند!….

خبری از جعفر نداشتم و باخودم هم عهدبسته بودم

که به حرف پدرم عمل كنم و به سمتش نرم!

پدرم مرد روشن فكر دوران زنده به گور كردن دخترها

بود!…پدرم حجت من براى زندگى بود!…

باید به گفته اش عمل میكردم!به گفته ى پدرم جعفر

باید خودش تصمیم نهایی روبگیره !یا من رو

میخواست و یا من براش یه ### زودگذر بودم!

روزهاى اخرمدارس بود و دوتا امتحان دیگه مدرسه

امون تمام میشد.فكر و خیال باعث شد كه تواین

مدت هیچ کدوم ازامتحانات روخوب نداده بودم!

 فکرم همه اش درگیر جعفر بود!

ادا و اوصول و کارهای شهره جلوى بقیه هم بدتر

داغونم میکردند.

هرچى باشه من اونجا یه غریب بودم و اون یه

همشهرى!مسلما چهارتا دوست و اشنا بیشتر داشت!

اما من بى تفاوت به رفتارو كردار اون فقط دعا دعا

میکردم یکبار دیگه جعفر رو ببینم وبهش بگم پدرم با

عشق ما مشکلی نداره!… شاید دلیل سکوتش خجالت

از پدرم بود.

روز اخرین امتحانم بود!این اخرین فرصتم بود که با

جعفر ملاقات کنم .هرچند امیدم به صفر رسیده بود!

بعد از امتحان شهره به همراه دوستاش به بازار رفت.

انقدر جذبه داشت كه از ترس اون كسی حتى جرات

دوستى با من رو نداشت! هرچى بود من تو شهر اونها

یك غریبه بودم!

دلم نمیخواست به خونه برم!…حداقل تا زمانى كه جعفر

رو ندیدم!سعی کردم انقدر اروم راه برم كه شاید باد

خبر منو به جعفر برسونه و اون به دیدنم بیاد!

دلم نمیخواست زود به خونه برسم بلکه جعفرو ببینم.

انقدر تو افکار خودم غرق بودم که صداشو شنیدم !

 فاطمه…فاطمه

انقدر بهش فكر كردم كه حتى تو واقعیت هم صداش

رو میشنوم!

اما انگار واقعیت داشت!…یكى مرتب اسمم رو میبرد!

اون موقع یك دختر باید نوك كفشش رو نگاه میكرد و راه

میرفت!اگه یه وقتى سرش رو بالا میكرد و به این سمت

واون سمت نگاه میكرد،متهم به بى عفتى و ورپریده

بودن می شد!

با تموم این اوضاع و احوال من تموم دل و جراتم رو

 خرج كردم و به پشت سرم بركشتم!….

دوتا چشم داشتم اما با تمام قلب و جونم نگاهش كردم!

چقدر دلم براى نگاهش تنگ شده بود!…

اما با یاد آورى اتفاقات دور وورمون بغضى به گلوم

نشست و با چشمهاى اشكى بهش نگاهش کردم که

گفت:چرا هرچى صدات میکنم جواب نمیدی؟!نكنه

قهرى؟

میدونستم همه ى ملت چشم باز كردند و بما خیره

نگاه می كنند!

سکوت کردم و سر بزیر انداختم!اونم تموم جسارت

خودش رو جمع كرد و یک قدم نزدیک تر اومد !!!!

تپش قلبم بیشتر شد و صورتم گر گرفت.

 فاطمه نگام کن !

با این حرفش اتیش بجونم زد!…دیگه كسی برام مهم

نبود!دیگه ایرو میخواستم چیكار؟!هیچ كسى برام

انقدرها هم ارزش نداشت !….

سرمو بلند كردم و با دلخوری گفتم:نگات کنم که

چی بشه؟!

نگاهى به دور و ورش انداخت و آروم گفت: بیابریم

پارک پشت محله!… اینجا نمیشه حرف زد!

پوزخندى زدم!…من آبرو و حیثیتم رو گذاشته بودم و

اون از ابروش میترسید!…

میترسی خانواده ات ببینن؟!

با دلخورى نگاهم كرد و گفت: این چه حرفیه فاطمه؟!

ابروهام رو به شدت در هم كردم و به تندى گفتم: بریم

پارک!

و خودم جلو افتادم و اون هم مثل ترسوها و بزدل ها

طول مسیر محله تا پارک رو با فاصله از من طى كرد!

دلم به حال اینهمه ضعفش بهم میخورد!…ولی دروغ

چرا؟!…ازهمون فاصله هم دلم بدجور هواشو کرده

بود. چقدر این پسر خواستنی بود!…

روی اولین نیمکت پشت یه درخت دور از چشم همه

نشستیم! دلم براى شنیدن صداش تنگ شده بود!اما

اون فقط سکوت كرده بود وبه دور دست خیره شده بود!

آهى كشیدم و خودم رو قانع كردم كه خداحافظى آخرو

با هم بكنیم كه با حرفی ک جعفر زد شوكه بسمتش

برگشتم.

فاطمه!…حاضری بامن فرارکنی؟؟

با بهت بهش نگاه كردم و اون ادامه داد:ببین فاطمه

بزار از اول برات توضیح بدم كه فردا روزى نگى من

نفهمیدم چرا تو متوجه ام نكردى!من و تو اگه فرار

كنیم معلوم نیست چندسال طول بکشه تا دوباره بتونیم

خانواده هامون روببینیم درضمن اشتی کردنشونم

معلوم نیست چقد طول بکشه…روزهاى سختی بعد از

فرار در انتطارمونه !…خدا میدونه چقدر  تو شهر غریب

باید سختی بکشیم ولی قول میدم همه سعی ام رو بکنم

و خوشبختت كنم!

اشک از گوشه ى چشمم جاری شد.حرفهاش خیلی به

دلم‌ نشسته بود!

نمیدونم از نگاهم چى خوند كه ملتمس ‌نگام کرد وگفت:

هان؟!..نظرت چیه؟!…چی‌ میگی؟!…میدونم نمیتونى

رو حرف خانواده ات حرف بزنى،اما تو رو خدا…

حرفش رو قطع كردم و گفتم:بابام با ازدوجمون مشکلی

نداره!

 جدی ‌میگی؟!…

 اره!یعنی همه چی رو فهمیده!…

 خاک بر سرم شد!…پس چرا اینهمه مدت تو محل

كارمون اصلا به روم نیاورد! باورم‌ نمیشه فاطمه!پدرت

چقدر مرد والا منظریه!…

 باورت بشه…اما جعفر تو میگى الان چیکار کنیم؟!

__ من باید با پدرت حرف بزنم!

یه دل دو دل بودم اما دل به دریا زدم و گفتم:جعفر!

با محبت نگاهم كرد:جون دلم؟!

 تو دلم قند آب می كردند: مطمئنی نمیخوای باشهره

ازدواج ‌کنی؟!…

عاقل اندر سفیه نگاهم كرد و گفت: مگه ‌خرم تورو

ول‌ کنم برم اون عفریته رو بگیرم!

زمان حال!…مهین

به راننده ‌آدرس دادم به سمت محل قرارم با شاهین

بره!بعد نیم ساعت به اونجارسیدم .

شاهین به محض دیدن ماشین به سمتمون اومد و با

اجازه اى گفت و جلوى ماشین نشست و دستش رو به

سمت دست من دراز كردو دستم رو گرفت و بوسه اى

به روش زد و باز مثل همیشه شروع به چاپلوسی کرد،

اما من امروز اصلا حوصله اشو نداشتم !…

حرفش رو قطع کردم و پاکت نامه رو به سمتش گرفتم

و بدون اینكه بهش نگاه كنم،روم رو به سمت خیابون

برگردوندم و كفتم: توى پاكت عکس دنیا و اسم و

فامیلش هست!…بگرد ببین کیه و از کجا اومده؟!….

چشم خانم

پاکت دوم  رو هم به سمتش گرفتم و روى پاش انداختم!

به محض باز کردن پاکت با دیدن چك سفید امضاء

 چشمهاش برقی زد!

پوزخندی زدم و گفتم:کارت تموم شد بیشتر از اینها

نصیبت میشه!فقط سعی کن زودتربرام پیداشون کنی!

 چشم خانم…اگه همه مشتری هام  مثل شما

دست و دلباز بودن الان یه شرکت کاراگاهی داشتم!

 مزه نریز پیاده شو کار دارم!

ای بروی تخم چشمهام!

و دوباره خم شد و دستم رو بوسیدو خارج شد!

خیلی زرنگ بود اما بخاطر چاپلوسی اش ازش

خوشم نمیومد!بعد از رفتن اون رو به راننده کردم

 و گفتم:حرکت کن!

و خودم تو افكارم غرق شدم: دنیا تو این مدت حسابی

کیان رو شیفته ى خودش کرده بود!

البته اون مار خوش خط و خال كارش رو بلد بود و

 نه تنها کیان، بلکه هر کس با اون رو به رو میشد،

 شیفته ى اخلاق و رفتارش میشد!

نمیدونم از چاپلوسی و فیلم بازى كردنهاش بود یا نه!

واقعا همین قدر سنگین و متین و خانوم بود،طورى كه

 گاهی بعضا از بعضی رفتارها و کردارهاش خوشم

میومد!…از اینكه مثل من خودساخته بود و از هیچ

بنى بشرى انتظار كمك نداشت جاى ستایش و تقدیر

داشت!

من خودم به شخصه اصلا باور نمیكردم كه اون به

پسر من تمایلى داره!…بس كه تودارو خویشتن دار بود!

همیشه اونقدرى متین و باوقار رفتار میكرد كه ادمى

فكر میكرد فقط براى خودش زندگى میكنه و به هیچ

كسی احتیاج نداره!…اگه چرت و پرتهاى نازى نبود،

من خودم باور نمیكردم كه اون و كیان بهم حس دارند!

اما با همه ى این اوصاف  باز هم حس خوبی نسبت

بهش نداشتم و تموم فكرم این بود كه اون دختره ى

خودخواه و ### باعث شد همه ى نقشه های من  براى

یك ثروت جاودانه خراب بشن!

من روی ازدواج کیان و نازی کلی برنامه ریخته بودم

 که ثروت خودم و ارث كیان رو چند برابر میکرد.

اما پسر احمق من ، نسخه واقعى پدرش بود كه در

عین آروم بودنش دنبال یه عشق جاودانه میگشت که

كلهم محال باشه… اگه کیاناز دختر واقعی كیان

 باشه تموم نقشه هام بهم میخورد و امپراطورى من

به خطر مى افتاد.

با رسیدن جلوی درب خونه افکارم رو کنار زدم.

طبق معمول وقتی وارد خونه شدم بوی غذاى خوشمزه

دنیا همه جا رو گرفته بود!

یه كلفت براى خونه گرفته بودم اما محض تحقیر كردن

این دختر، آشپزى رو به خودش سپرده بودم!

از حق نگذریم دستپختش هم حرف نداشت!منو به یاد

غذاهاى مادرم  می انداخت و دلیل اصلى من براى

آشپزى اش همین بود!

به محض دیدنم سلام ارومی کرد و با هول و

دستپاچگى خودشو مشغول هم زدن غذا کرد.

به سمت کاناپه‌ محبوبم ‌رفتم.با دیدن کیاناز که داخل

کریر در كنار کاناپه روى زمین بود یک لحظه مكث كردم!

نمیدونم چرا!…اما ### کردم كنارش بشینم و یك دل

سیر نگاهش كنم!

 عقلم از اینكه نوه ى واقعى ام باشه محذورم میكرد اما

از ته اعماق قلبم خواستار این بودم كه واقعا نوه ام

باشه!حس شیرین مادر بزرگ شدن قلقلكم می داد!

دلم میخواست كیاناز نوه ى واقعى ام باشه اما بایك

مادرى كه خودم انتخابش كردم و قبولش دارم!

نازى هم عروس مورد نظرم نبود اما براى آینده اى

كه من میخواستم بسازم مناسب بود!….اما دنیا تمام

معادلات منو بهم زده بود!…

اما نباید از شیرین بودن بچه ى كیان بگذریم!…

جذاب و زیبا مثل كیان!….

به افکار مزخرفم ‌ پوزخندی زدم و روی کاناپه

نشستم!

توجه ام امروز حسابى جلب شده بود!صداهای‌

نامفهومی از خودش درمی اورد و خودش رو این

ور و اونور میكرد!

نمیدونم چرا  بی اختیار به سمتش برگشتم.چشمای

درشت و گردی به رنگ مشکی داشت و هرانسانی رو به

### بوسیدن مى انداخت.دهن کوچیک و لب قلوه ایش

واقعا زیبا بود!صورت فوق العاده ناز و خوردنی داشت

کمی‌ شبیه دنیا بود، اما نه از دنیا خوشگل تر بود.

اگه‌ چشمهاش رنگی بود،بیشتر به نظرم به کیان

شباهت داشت!

به خودم اومدم ،روم رو برگردوندم و پوزخندی زدم و

گفتم:دارم برای بچه‌ای بیقراری ‌میکنم و تعیین شباهت

میكنم ‌که مادرش‌ رو دوست ندارم‌ و اصلا قبول ندارم

نوه ى واقعى من باشه!واقعا مسخره اس!…خودم با

خودم مشكل دارم!…

با این افكارم با عصبانیت از جام بلند شدم‌ تا به اتاق

خودم برم كه با جیغ دنیا به سمت ‌کیاناز برگشتم.

کریر لیز خورد و روی سرامیک كج شد كه عصامو

رها کردم و سریع کیاناز رو گرفتم و محکم اونو در

آغوش کشیدم!

دنیا با چشمهاى‌ گریون به سمتم اومد و رویروم

ایستاد!خودم به شخصه هنوز خشکم زده بود!…

 کیاناز رو از بغلم جدا کردم وبه صورتش نگاه کردم !

در حالی که آب دهنش جاری شده بود لبخندی به رویم

زد که سریع انگار یه چیز نجس دستم باشه ،اونو به

سمت  دنیا گرفتم!

اگه‌ کمی‌ بیشتراونجا‌ میموندم اون دختر بچه درست

مثل مادرش كه همه رو جادو میكنه منو هم  جادو

میکرد.

اهواز!…فاطمه

سر سجاده نشسته بودم و قران میخوندم،با احساس

حضور نشستن کسی کنارم سرم و بالا اوردم و با

دیدن جعفر با همون لباس سفید همیشگی اش

 لبخند بی جونی زدم!

 نگرانى از نگاهش بیداد می كرد! دستش رو روی

چادرم کشید و نوازش گونه نوازشش كرد و بالبخندى

اروم گفت:قبول باشه!

قرآن رو بستم و بوسه اى روش گذاشتم و زمزمه

كردم: قبول حق!

و با تنى خسته و دلى مرده سجاده رو جمع کردم و

همونطور چادر به سر همونجا روی زمین دراز کشیدم.

رنگ نگاهش باز نگران تر شد!…قلبم از صبح دردش

بیشتر شده بود!

چقدر نگرانی هاش براى من قشنگ و جداب بود

و چقدر من دوستشون داشتم! به من نزدیک تر

شد و زار زد: چرا نمیری دکتر؟

 جعفر!….دیگه خسته شدم!…نمی كشم!…میخوام

بیام پیشت!

نگاهش ترسون شد: فاطمه!…دخترمون!….پس دنیا

چی؟

آهى كشیدم و گفتم: تنها دل نگرانی ام اونه !….بخاطر

همین دارم همه چیز رو برا ی فرهاد تعریف میکنم!

ابروهاش در هم شد و روترش كرد:که چی بشه؟

از در ملایمت وارد شدم و خواستم آرومش كنم:

عزیزم!…اونها بچه دارند.شاید اگه من براى فرهاد همه

چیز رو بگم و اون بدونه چه اتفاقى افتاده بخواد

كوتاه بیاد و دنیا رو عقد میکنه!

باز ناراحت تر شد….اینبار عصبانی شد!…كفرى

از جاش بلند شد و گفت:برگرده كه چى بشه!…

میخوای باز عذابش بده؟!…یادت رفته پسر کیه؟!

كم تو این چند سال دخترمون رو زجر داد؟!…كم

كثافتكارى كرد و ما به روش نیاوردیم؟!…آخرش چى

شد؟!…دختره مارو ### كرد و خودش شد امامزاده

كه باید پیشش شمع روشن میكردیم!فاطمه اینو

یادت باشه حتى اگه فرهاد به غلط كردن بیفته هم

من بهش دختر بده نیستم!…اشتباهى رو كه بار

قبل كردم دیگه تكرار نمیكنم!…آدم عاقل از یه سوراخ

دوبار نیش نمیخوره!…

 جعفر!….فرهاد با پدرش فرق داره…اینو تو این دو

روز که ‌به اینجا میاد، فهمیدم!…گاهى اوقات یادم

میره كه اون بیچاره اینجا نشسته و هرخاطره اى كه

از مادرش دارم رو به زبون میارم و بعد یادم میاد كه

اون اینجا نشسته و داره به حرفهام گوش میده!…

اون هم فقط سرشو پایین میندازه و غصه میخوره!

دلم بحال این بیچارگى اش میسوزه!…درسته دنیا

پاسوز من و تو شد!اما دنیا خوب زندگى كرد!…از

محبت من و تو كم نداشت!…من و تو انقدر

میخواستیمش كه حتى اگه فرهاد هم نخواستش

جبران كم عاطفگى هاشو كردیم!…اما اون بدبخت

هیچ كس رو نداشت…هم از محبت پدر و مادرى

محروم بود و هم اینكه درگوشش خوندن من و تو

قاتل زندگى پدر و مادرشیم!اون با بغض و كینه ى

من و تو بزرگ شد!…یه عمر در گوشش خوندن كه

اگه بد زندگى میكنه بخاطر اینه كه دخترت تو

خوشبختى زندگى كنه!…بهش گفتن اگه زندگى اش

لطمه خورده بخاطر خودخواهى من و تو بود!…

(آهى كشیدم و ادامه دادم) گاهى اوقات كه با خودم

رو راست میشم میبینم زجرى رو كه دخترمون تو

زندگى با فرهاد كشیده در برابر زجرى كه فرهاد تو

سی سال كشیده هیچى نبود!…زن وقتى از زندگى

زناشویى اش دلخوره تمام امیدش به مهرو محبت

خانواده اشه!…دنیا از محبت من و تو چیزى كم

نداشت اما فرهاد تو تموم زندگى اش از محبت

خانواده محروم بود!…نمیگم دركش كنیم ولى خدایى

و از روى انصاف حرف بزنیم!…

جعفر هم آهى كشید و رو به من كردو لبخند زد:

بلند شو!…باید بریم دکتر!…درد داری!…

 میخوابم خوب میشم!

 از صبح درد دارى اما هنوز خوب نشدی !…بلند

شو!…بلند شو بریم!…

عاقل اندر سفیه نگاهش كردم و گفتم: این وقت شب

یه زن تنها کجا برم مرد؟!

تازه به یاد آورد كه واقعی نیست و یه رویای شیرینه

که همیشه همراهمه!…

لبخندى زد و كنارم دراز كشید و نوازشم كرد!….

من هم چشمهامو بستم و با نوززش دستهاى

مردونه اش خوابیدم!…

.

.

.

تهران!….شاهین

باکلافگی موبایلم رو از جیبم دراوردم و شماره خانم

رو گرفتم!

عكس همیشه زود جواب داد و مثل همیشه فقط

گوشى رو برداشت!…هیچ حرفى نمیزنه!…سكوت

محض!…

من هم سكوت كردم تا مطمئن م جواب داده و بعد

از چند لحظه گفتم: سلام خانم

بدون هیچ مكث و نرمشی جواب داد: چیکار کردی؟!

انقدر گشته بودم كه سیستم عصبى ام هنگ كرده

بود و حال و حوصله اى براى چاپلوسی هاى همیشگى

ام نمونده بود!من هم مثل خودش سرد جواب دادم:

خانم مطمئنی ساکن تهران بود؟

اینبار چند ثانیه مكث كرد و گفت :چطور مگه؟

 هیج جای تهران کسی به این اسم و فامیل نیست

چند تا خانم هم اسمش پیداکردیم امایه شکل دیگه

ان و فاصله سنیشون خیلی بالا پایین داره!…. مطمئنم

که ساکن تهران نیست!

 خبرت میکنم!

و طبق معمول بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کرد !

به قول رعنا جى اف جدیدم!…پیرزن عبضی!….

گوشی رو تو جیبم ‌گذاشتم و بى حوصله به سمت

خارج تهرون روندم!….

به من میگن شاهین!…اگه تیز نباشم كه همون

اسماعیل صدام میكردن!…پس حتما یچیزى هست!

خودم پیداش میكنم!…

.

.

.

مهین

باید از زیر زبونش میکشیدم،از کدوم شهر اومده!…

اون نشد كیان بود!…كیان نشد اون دوست چلمنگش

هومن بود!…اون باید زود همه چى رو لو می داد!…

از اتاقم خارج شدم و به سمت سالن رفتم!…

کیان درحالی که روى كاناپه اصلى نشسته بود، با

کیاناز بازی میكرد!

پسر احمق من نمیدونه بچه تا دوماه متوجه ى

چیزى نمیشه!…چه ذوقى هم میكرد!…وقتى بازى

میكرد و اون بچه از خودش صدا در مى اورد!…از ته

دل قهقهه می زد و از خودش شادى نشون می داد

كه بچه ام به خاطر بازى هاى من ادا و اصول در

میاره!…

دنیا هم سینی به دست وارد سالن شد و با دیدن من

مثل همیشه با دستپاچگى سلام كرد!…

روی مبل کنار کیان نشستم و دنیا سینی چای رو

جلوم گرفت !…

فنجون چای رو برداشتم و زیر لبى تشکر کردم !

تعجب رو تو صورت جفتشون دیدم!…چون عادت

نداشتم از دنیا تشکر کنم!…هنوز هم به اون به چشم

یه خدمتکار نگاه میکردم.

درحال نوشیدن چای بودم که ‌کیان کیاناز رو‌ کنارم

‌گذاشت.

باز اون حس لعنتی كه ازش متنفر بودم به سراغ قلبم

اومد.

لعنتى یه جورایی قلقلکم‌ میداد!…بدون توجه به دنیا

و کیان لبخند محوى زدم!…

داشتم خودم رو هم گول میزدم!… با خودم اتمام

حجت میكردم كه من فقط بخاطر نقشه ام این دختر

رو دوست خواهم داشت و بعد از اون،این بچه به

همراه مادرش گم و گور میشن!

با این فكر قوت قلب گرفتم و چای رو روی میز عسلی

گذاشتم و آروم به سمتش خم شدم و کیاناز رو بغل

کردم.

به محض در آغوش كشیدنش شروع به تکون خوردن

کرد و صداهای نامفهومی از دهنش خارج مى كرد!

بچه رو بی اختیار به خودم فشردم  و بدنش رو

بوییدم!

چه بوی خوبی میداد!….حس میکردم برگشتم

به وقتی که کیان تو این سن بود و كیاناز رو محکم تر

بغل کردم و زیر گلوش رو اروم بوسیدم! و با دیدن

زیرگلوش رو به کیان کردم و گفتم:چرا انقدر روی

سینه اش جوش زده ؟!چرا دکتر نمیبرینش؟!

کیان سرش رو با سر انگشتاش خاروند و دودل به

دنیانگاه کرد.

بی صبرانه رو به دنیا کردم و گفتم:قضیه چیه؟؟

دنیا لبخندی زد و با خجالت سر بزیر انداخت و

گفت:کیان واسه اینکه بهش گفتم ‌صورتش رو

 نبوسه كه پوستش خراب نشه!سینه و زیر گلوشو

میبوسه !….واس همین جوش زده!….

اخمی‌ کردم و گفتم:میدونی چقدر این جوش وتاول

های قرمز اذیتش میکنن!…

كیان با تعجب گفت: چشم سعی ‌میکنم ‌جلوى

خودمو بگیرم و نبوسمش…ولی مامان خودتم ‌زیر

گلوشو بوسیدی ها!

نگاه عاقل اندر سفیهى بهش كردم و گفتم:من بار اولم

بود دفعه های بعد دستش رو میبوسم!

هردو از این تغییر رفتارم متعجب و حیرون بودند!

با خودشون فكر می كردند بخاطر بچه كوتاه اومدم!

بزار به فكرشون ادامه بدند!…میخوام همین خیال

رو كنند!…

نمیشد سریع سر اصل مطلب می رفتم!….باید چند

روزی رو به دنیا نزدیک میشدم و بعد از زیر زبونش

میکشیدم اهل کجاست؟!…

پیداکردن شناسنامه اش هم‌ کمکم میکرد!… اما از کجا

معلوم همون شهری که در اون به دنیا اومده زندگی‌

مى کرده؟!…

اونها حیرون رفتار من بودند و من ویلون افكارم كه

كدوم راه حل منو سریعتر به محل زندگى دنیا

میكشونه!……………

اهواز!…فرهاد

چند روز بود که هربار به دیدن فاطمه خانم میرفتم ؛

انگار میخواست از زیر بار تعریف كردن شونه خالى

كنه!…دیگه برام چیزی تعریف نمیکرد!…و یا شاید

حالش اونقدر خراب بود كه نمیتونست خاطرات تلخش

رو دوباره تداعى كنه و به همین دلیل من هم نمیتونستم

و نمیخواستم سوالی بپرسم.

هر بار هم میخواستم اون رو به دکتر ببرم؛خودش جلومو

میگرفت و با من همكارى نمیكرد!

 دلم بد شور می زد!….از دیروز مدام به فاطمه خانم

زنگ میزدم اما جواب نمی داد.

صبح بعد از بیدار شدن تصمیم گرفتم به سمت خونه

ى فاطمه خانم برم !یه دوش گرفتم و لباس هامو عوض

کردم و راهی خونه اش شدم.بعد حدود نیم ساعت جلوی

خونه اش بودم !نگاهى به ساعتم انداختم!….

ساعت ۱۰صبح بود!… نکنه بلایی سرش اومده باشه؟!

دلیل نگرانی ام رو هم خودم نمیفهمیدم و درك نمى كردم!

 چند بار زنگ خونه رو زدم اما در رو باز نکرد!… به تلفن

خونه و همراهش هم زنگ زدم !….باز هم جواب نداد!…

به اطرافم نگاهی انداختم!…خوشبختانه کسی در

خیابون بزرگ و پر رفت و آمدشون نبود !…یكم این

دست و اون دست كردم و بعد پریدم و بالاى در رو

گرفتم و از در بالا رفتم و تو خونه پریدم!…تو حیاط

مكثى كردم و چند بار صداش کردم:فاطمه خانم…

فاطمه خانم…خونه ای؟!….

به سمت در ورودی سالن رفتم!…امروز خوش شانسی

باهام یار بود!…خوشبختانه در باز بود…اما خونه تو

سکوت وحشتناکی فرو رفته بود.یااللهى گفتم و وارد

سالن شدم!

__ فاطمه خانم اینجایى؟!

نبود!…جوابى نشنیدم!…مردد و معذب به سمت اتاق

خوابش رفتم!…اى واى بر من!….

وسط اتاق با چادر نماز روی سجاده بیهوش افتاده بود.

با دیدنش وسط اتاق خشکم زد و وحشت زده به سمتش

رفتم و چند بار به شدت تکونش دادم اما بیدار نشد.

بغلش کردم و از اتاق خارج شدم.

نفسهاش ضعیف بود و لباش کبود شده بودند.

نمیدونم چرا امادلم نمیخواست بلایی سرش بیاد!…

خدایاخودت کمک کن!….اصلا معلوم نبود از كى

اینطورى شده!…..

اون رو روى مبل خوابوندم و چند بار به شدت تکونش

دادم ،اما باز هم جوابی نداد.

تلفن رو برداشتم با صد و پونزده تماس گرفتم و بعد

از روى زمین بلندش كردم و روى تخت گذاشتم!

بعد از ده دقیقه امبولانس جلوی درخونه بود و با

برانكارد فاطمه خانوم رو بردند!

من هم سوار ماشین خودم شدم و به دنبالشون رفتم !

فاطمه خانم زن تنهایی بود!…خبری از خانواده اش

نداشتم !…قبل ترها از زبون پدرم شنیده بودم که توی

جنگ همه ى خانواده اش  رو از دست داد .

به محض رسیدن به بیمارستان پرستارها سریع فاطمه

خانم رو به سمت اورژانس بردند و یه دکتر و چند

پرستار به سمتش رفتند!…من هم روی صندلی نشستم

وبی تاب پامو روى زمین میکوبیدم!

تهران!…مهین

کیان و دنیا صبح زود از خونه خارج شدند!…کیاناز

واکسن داشت و امروز نوبتش بود!…

وقتی خیالم از بابت رفتنشون راحت شد و مطمئنم شدم

که الان ها بر نمیگردند!.. دوون دوون به سمت اتاق

خوابشون رفتم.

تمام تنم از هیجان این كار بى حس شده بود و دستهام

می لرزید و همین روند كارمو كند كرده بود!…

مغزم هم هنگ كرده بود و هرچى بهش فشار می اوردم

كه جاهاى مخفى اتاق رو پیدا كنم؛چیزى به ذهنم نمى

رسید!

بالاخره بعد از گشتن حدود یک ساعت شناسنامه دنیا

رو تو رحل قران و زیرش پیدا كردم!

 دستم از شدت هیجان می لرزید!…اولین برگش رو

ورق زدم!…محل تولد و صادره اززززز اهواز بود !!!!!

دومین برگش رو ورق زدم و با دیدن اسم فرهاد قبل از

اسم  کیان نفسم واقعا بند اومد و به دیوار تكیه دادم!…

سرم رو به دیوار تكیه دادم و از عصبانیت دستم

رو مشت کردم !….

نمیدونم چرا ناراحت شدم؟!…من دنبال همین بودم اما

مثل پیرزنها خودم رو دلخوش میكردم به اینكه شاید

واقعا كیاناز دختر كیان بوده باشه!….

دختره ى احمق!…پس واقعا مطلقه بود. با دستهایى

لرزون از صفحه های شناسنامه اش عکس گرفتم و

و بعد از اینكه شناسنامه رو سر جاش گذاشتم،از اتاق

خارج شدم!…

بلافاصله تلفن همراهم رو برداشتم و به شاهین زنگ

زدم!…صداى شاد و پر از انرژى اش تو گوشى پیچید!

 سلام خانم!

 شاهین بلیط بگیر باید همین الان بری اهواز!… چند

تا عکس برات میفرستم!اسم و فامیل شوهر سابقش

رو هم برات پیداکردم !…تاریخ ازدواج و طلاق هم

هست! کارت آسون تر شد!…یک هفته وقت داری

همه ته و تو زندگیشو برام بیاری !…شماره حسابتم

بفرست برات پول واریز کنم!…..

راستش من تو راه جنوبم!….از روى عكسها تشخیص

داده بودم كه باید از اهالى جنوب باشه!…اما با این

حال ، چشم خانم شما هرچی بگی من در خدمتتون

هستم!…

 یه هفته دیگه وقتى برگردی تهران همه چى معلوم

میشه!…توانایى تو و گند كارهاى اینها!….

و طبق معمول بى هیچ حرف دیگه اى تلفن رو قطع‌

کردم و هنوز دو دقیقه نگذشته بود که اسمس گوشى ام

بلند شد و شاهین شماره حسابش روبرام‌ فرستاد!…

دله دزد كوچك!…بعد از کارت به کارت کردن مبلغ قابل‌

توجهی براى شاهین، روی تخت دراز کشیدم !

با تمام وجودم از دنیا متنفر بودم اما نمیدونم چرا ته

دلم ،دلم میخواست امیدوار باشه،  کیاناز ازشوهر

سابق دنیا نباشه و به ما تعلق داشته باشه!…تو این

مدت كم بدجور بهش عادت کرده بودم!…

.

.

.

شاهین

از چشمهاى سیاه كشیده اش و از صورت برنزه ى

دنیا حدس زده بودم دخترى از خطه ى جنوبه!….

تو راه جنوب بودم كه خانوم زنگ زد!…پس حدسم درست

بود!…حدودساعت هشت صبح به اهواز رسیدم!… یکی

از دوستام اهل اهواز بود!…باهاش تماس گرفتم و

ادرس خونه اش رو گرفتم!…باید کمی استراحت میکردم

تا بتونم فک و فامیل این دختره رو هرچه زودتر پیدا کنم و با دست پر برگردم!

تهران!…دنیا

به دور ورم یه نگاه انداختم!…همه جا باغ بود!…

سرسبز!…با درختهاى سر به فلك كشیده!…یه جوى

آب هم از بینشون رد مى شد!…آرامشش چقدر دلنشین

بود!…منتها چرا من تنهام؟!…

كیان و كیاناز كجان؟!…نگاهم جستجوگر به دور و

اطراف میگرده،اما اونهارو نمیبینم!…انگار تو دلم

رخت میشورن!…

كنار جوى آب میشینم كه شكل یكى رو بالاى سرم تو

آب میبینم!… میترسم!…ابهت مردونه داره!….ترسم

میگیره!…سر كه بلند میكنم پدرم رو میبینم!…

از جام میپرم و به آغوشش پناه میبرم!…خیلی وقته

كه جاى حمایتهاش رو خالى میبینم!…

پدرم بوسه اى روى گونه ام میزاره و اونم مثل من كه

دارم عطر تنش رو میبلعم، داره منو بو میكنه!…

 خوبى دخترم؟!…

 من خوبم اما شمارو همیشه كم داشتم!..

 من همیشه پیشت بودم!…اون روزى كه تو و مادرت

با هم فرار كردین من چرخ ماشین عموت اینارو پنچر

كردم!…

خندیدم:حضورت همیشه براى مامان سبزه!…اما من

كم سعادتم!…

بوسه اى روى پیشونى ام گذاشت و نگاهم كرد:دعاى

خیر من و مادرت همیشه پشتته!…تو تنها امید زنگى

من و مادرتى!

آهى كشیدم و گفتم:دلم براش تنگ شده!…

كنارم نشست و دستم رو گرفت:دنیا تو الان براى

خودت یه زندگى دارى!…یه دختر ناز!…یه شوهر خوب!

دلت به بودن اونا باید قرص باشه!…نه به من و مادرت!

سرمو به شدت تكون دادم:نه!…نیست!…شوهر و بچه

جاى خود مادرم جاى ویژه ى خودش!…. تموم محبتهاى

دنیارو جمع كنى یك از هزار محبت مادرم نمیشه!…

من حتى حسرت بغل مادرم رو با تموم آرزوهام عوض

نمیكنم!…

پدرم دوباره درآغوشم كشید و بوسه اى روى پیشونى

ام گذاشت:دنیا جان!…مادرت رو رها كن!…بزار با

دل خوش بیاد!…

گیج نگاهش كردم!

 چى بابا؟!

 اون الان دل نگرون توئه!…فقط بخاطر توئه كه داره

تحمل میكنه!…

نگاهش كردم!…لال شده بودم!…به دور و ورم نگاه

كردم!…هموز همون سرسبزى بود!…هنوز همون

طراوت و تازگى بود اما چرا دیگه قشنگ نبود!…چرا

صربان قلبم بالا رفته بود؟!…

به پدرم نگاه كردم و به شدت سرتكون دادم!….

 نه بابا!…نه!…نمیزارم!…تو رفتى اما دیگه مامانو

نمیزارم!…نه!!!!!….

با جیغ ازخواب پریدم کیان هم بیدارشدو به سمتم

اومد ومحکم بغلم کرد!….

 چیشده دنیا؟!….

بدون هیچ حرفی فقط گریه میکردم و میلرزیدم !…

کیان از روی میز لیوان ابی برداشت و دستم داد:

بیا…خانمم…اب بخور!…خواب بد دیدی چیزی نیست

میون گریه هق زدم و گفتم: مامانم…..کیان مامانم

حالش خوب نیست!…

 چیشده گلم؟!

خواب بد دیدم…مامانم حالش خوب نیست!

 میخوای بهش زنگ بزنی؟!

 اره !…آره!…باید بهش زنگ بزنم!

 نصفه شبى اشكال نداره!….

 نه!..نه!…مامانم این موقع براى نماز بیدار میشه!

تلفن همراهم رو به دستم داد و گفت: شماره مامانت

رو بگیر!…

سریع شماره اش رو گرفتم و بعد از چند بار بوق

خوردن صدای خانمى روی اعصابم اومد!

 مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نیست!

باچشم گریونم به کیان زل زدم و گفتم:نگرانم جواب

نداد!

دوباره محکم بغلم کرد و گفت:دنیایى که من عاشقش

شدم خیلی قوی تر از این حرفاست!… پاشو دست و

صورتت رو بشور دو رکعت نمازبخون تا اروم میشی!

چشم

خواستم ازتخت خارج بشم که دستم و گرفت وگفت:

دنیام

جون دل دنیا

__من همیشه کنارتم !…غصه ى هیچی رونخور!

لبخندی زدم و محکم بغلش کردم:خداروشکر که هستی!

بعد کلی ناز و نوازش از آغوشش بیرون اومدم و به سمت حمام رفتم!..

فرهاد

دل تو دلم نبود!…دلشوره امونمو بریده بود!…دوستش

نداشتم!…داشتم؟!…نمیدونم!…فقط برام قابل احترام

بود!…دل خوش ازش نداشتم!…اما ازش بد هم ندیده

بودم!…یك عمر برام احترام نگه داشته بود و از گل

نازكتر بهم نگفته بود!…دنیا به اون رفته بود!..صبور

و قانع بود!…از همچین مادرى همچون دخترى بعید

نبود!…

به یاد دنیا و بچه ام آهى كشیدم!…یعنى الان كجان؟!

یک ساعت و نیم طول كشید تا دکتر رضایت بده و

 از اتاق خارج بشه !

با دیدنش به سمتش رفتم و گفتم:چیشداقای دکتر؟!

 نسبت شما باهاش چیه؟؟؟

موندم چى بهش بگم!…

 از اشناهای دورشون هستم!

دیگه نسبتى بین ما نبود!….

 چرا با خانواده اش تماس نگرفتین؟!

 کسی رو نداره و تنها زندگی میکنه….چطور مگه

اتفاقی افتاده؟!

 حالشون اصلا خوب نیست…عمر دست خداست

اما به نظر من همین چند روزو مهمون ماست!

دلم هرى ریخت!…

 من…من باید چیکار کنم؟؟؟

 مدارک شناسایی شون رو بیارین تا کارهای بستری

شدنش انجام بشه !…یه همراه هم براش بیارین!…

 اتاق خصوصی دارین؟؟

 بله

 لطفا اونجا منتقل بشه!

 مدارکش رو بیارین جشم!…

از بیمارستان خارج شدم و به سمت خونه فاطمه

خانم رفتم تامدارکش رو بیارم.

بعد نیم ساعت رسیدم و چون کلید نداشتم مجددا از

دیوار پریدم.

اینبار یادم باشه کلید بردارم.

وارد اتاق خوابش شدم و شروع به گشتن کردم !….

تقریبا همه کمدها رو گشتم اما اثری از شناسنامه اش

نبود!…

با ناامیدى به سمت اخرین کمد رفتم و بعد کلی گشتن

تو دسته کلید بالاخره کلیدش رو پیداکردم و وقتی کمد

رو باز کردم ، با دیدن اون همه البوم تعجب کردم ؛

چقدر البوم !عکس یکی از البوم ها رو بیرون اوردم !

کلی عکس قدیمی و سیاه سفید تو اون بود!….

کسی رو تو اون البوم نشناختم.البوم بعدی رو برداشتم

نسبت به اولین البومی که برداشتم نو تر بود.وقتی اولین

صفحه روباز کردم با دست خط قشنگی نوشته شده

بود!

((((((عکس های شروع عشق من وزندگیم)))))))

اولین صفحه رو که ورق زدم ، فاطمه خانم و عمو جعفر

رو شناختم !

خیلی جوون بودند!… جفتشون فک کنم زیر۲۰ سال

سن داشتند!

تو اون آلبوم،تو حالت های مختلف عکس گرفته بودند!

تو همه ى عکسها مى خندیدند!چقدر عشق تو

نگاهشون موج مى زد!….یاد مادر بیچاره ام افتادم

كه همیشه غمگین و گریون بود.

اعصابم باز داغون شد!…البوم رو کنار گذاشتم و

شروع به گشتن کردم.

کیفی نظرمو جلب کرد به محض باز کردنش چشمم

به عکس دنیا افتاد!

خواستم عکس رو بیرون بیارم که شناسنامه فاطمه

خانم رودیدم.شناسنامه و دفترچه بیمه اش رو برداشتم

و باز به عکس دنیا نگاه کردم.

حالا که از دستش راحت شده بودم چقدر دلم براش

تنگ شده بود!…

 تنها زنی بود که منو تو همه حالاتم دوس داشت و

تحملم میکرد.

خواستم از اتاق خارج بشم که صدای زنگ تلفن

باعث شد به سمت میز برم !

شماره سیو نشده بود جواب دادم

  بله

 الووووو

 __مگه مریضی ؟!خوب حرف بزن!…

مکالمه قطع شد!…گوشی رو سرجاش گذاشتم و ازخونه خارج شدم……….

کیان

سر صحنه ى فیلمبردارى تموم فكر و ذهنم پیش دنیا

بود!…بدجورى پریشون بود!…انقدر حالش بد بود كه

كیاناز با خوردن شیرش به نق و نوق مى افتاد و بى

قرارى مى كرد!…

اصلا تمركز نداشتم و هرچى میكردم نمیتونستم

حواسم رو جمع كنم!…

كارگردان چندبار سكانس رو قطع كرد و دوباره از

سر گرفت اما هربار بدتر از قبل مى شد!…

آخر هومن گفت كه از بقیه سكانس ها بگیریم و من

رو امروز مرخص كنند!و بعد زیر گوشم غر زد: مرده

خیلی انسانه كه از دستت شكایت نمیكنه!…مرده

شورتو ببرن تو بازیگر اجتماعى نباشى!…نه اخلاق

دارى و نه شعور!…نمیدونم خواهر بدبختم عاشق

چى تو شد؟!…پاشو گندت رو ببر خونه و اون خواهر

مادر مرده ى منو دق بیار!…بلند شو!…

چپ چپى بهش رفتم كه آتنا مدیرصحنه صداش زد:

هومن جون!…

لب و لوچه اش رو جمع كرد و گفت:جووووون؟!…(و

بعد زیر لب گفت)مادر كیان به فدات شه!…

یكى زدم پس گردنش و غر زدم: زهرمار!…واس این

عفریته ها از جون مادر من مایه میزارى؟!…

در حالیكه به سمت آتنا می رفت گفت:والاع مادر توام

همچین دست كمى از اینا نداره!…

به سمتش خیز برداشتم كه به حالت دو از من فرار

كرد!…

زیر لب یه فحش آبدار بارش كردم و به سمت پشت

صحنه رفتم تا لباسم رو عوض كنم!…

وقتى وارد خونه شدم؛بادیدن مادر و كیاناز تو سالن

دلم فرو ریخت!…

فورى پرسیدم:دنیا كجاس؟!

مادرم پوزخندى زد و گفت:قدیمها بود كه ما از لحظه

لحظه ى زندگیمون به مادرشوهرامون گزارش میدادیم

فعلا كه ما شدیم لَـلِه ى بچه ات و خانومت هم معلوم

نیس كجاس!

با نگرانى به سمت پله ها رفتم و وارد اتاق شدم و با

دیدن دنیاى یخ كرده به سمتش رفتم.

در حالی که گوشی رو تو دستش گرفته بود،خشکش

زده بود:چیشده دنیام؟!

برو بر نگام كرد اما تو این دنیا نبود!….

تكونش دادم!…

 دنیا عزیزم!…چى شده؟!…دارى نگرانم میكنى!

از مادر بهت خبرى رسیده؟!…مادر چیزى اش شده؟!

تته پته افتاد و گفت: جواب داد…اون گوشی رو جواب

داد!…

بصورتم نگاه کرد و اشک از گوشه چشمش جاری شد.

نگران تر شدم و یه تكون دیگه بهش دادم: چرا اینجور

میکنی خانمم؟!….چی شده؟!…حرف بزن!…كى جواب

داد؟!….

با بهت بهم خیره شد و آروم نالید: فرهاد…

با شنیدن اسمش از زبون دنیا خارى تو دلم فرو رفت

و به شدت اخمهام رو تو هم کشیدم و گفتم:فرهاد چى؟

 گوشی مادرم دستشه…

یك دفعه اى نالید و از میون دستهام سر خورد و روى

زمین نشست و همونطور كه سرش رو میون دستهاش

مى گرفت؛ناله زد: كیان نکنه بلایی سر مادرم اورده

باشن!….

كنارش روى زمین نشستم و دستش رو تو دستم گرفتم

و گفتم: مگه شهر هرته كه هركى از راه رسیدو هركارى

از دستش براومد انجام بده؟!نگران نباش!مادرت حالش

خوبه…حتما فرهاد رفته بهش سربزنه

برو بر نگاهم كرد!…عاقل اندر سفیه!…و بعد نگاهش

رو از من گرفت و انگار كه فرهاد رو روبروى خودش

می دید؛با انزجار گفت:اون از مادرم متنفره!…

نمیدونستم در تسلاى اون دیگه باید بهش چی‌ میگفتم!

خودم هم نگران ‌شده بودم!…نکنه واقعا بلایی سر

مادرش اورده باشند؟!…با اون سطح درك و شعور از

اونها هیچى ازشون بعید نبود!…

تنها راه حالى كه به ذهنم می رسید،همین بود كه دست

دنیا رو به دست گرفتم و گفتم:دنیام…می خواى بریم

اهواز پیش مادرت؟!….

ستاره اى تو چشمهاش درخشید و با قطره ى اشكى

كه تو چشمهاش بود، با لبخند محوى بمن خیره شد:

نمیدونم…اول بزار یه زنگ به زن‌ عمو مصطفی بزنم،

‌ اون شاید بتونه‌ کمکم‌ کنه!…

 باشه عزیزم!…زودتر بزن! شماره اش رو داری؟!

آره اى گفت و با استرس در بین‌ مخاطبین گوشی اش

گشت و بعد چند دقیقه با شماره ی مورد نظرش تماس

گرفت. طولی نکشید که صدای زن عمویش رو شنید!

 الو…بله

تردید رو می شد به راحتى از صداش تشخیص داد

كه گفت: سلام زن عمو!

زن عموش به محض شنیدن صدای دنیا مكثى كرد

و بعد از چند دقیقه سکوت زنعموش؛ دنیا وقتى دید

زن عمو حرف نمیزنه؛ باز صداش کرد:زن عمو منم

دنیا!

یك مرتبه با صدای بغض داری گفت: کجا رفتی تو

دختر؟!

هول و دستپاچه بى توجه به حرف زن عمو گفت: زن

عمو..مامانم حالش خوبه؟!

 شكر دخترم!…چند روز پیش یواشکی رفتم دیدنش !

خوب بود!…فقط دل نگرون تو بود!…

 آخه زنگ زدم بهش فرهاد جواب داد، نگرانم كرد!

میشه دوباره حالش رو بپرسین؟!

 مطمئنی فرهاد جواب داد؟!… آخه فكر كنم شنیدم

كه فرهاد به دبى رفته!…

 من مطمئنم خودش جوابم رو داد!…نكنه اتفاقى

واسه مادرم افتاده؟!….

__ خدانکنه!…بد به دلت راه نیار مادر !…الان بهش زنگ میزنم !

 مرسی زن عمو

 فقط زنگ نزن!خودم به همین شماره زنگ میزنم و

خبر میدم!…عموت یکم دیگه میادخونه!…

 چشم…خیلی ممنون که کمکم میکنید!

 این چه حرفیه مادر؟!…توهم مثل دخترمى!…

مواظب خودت باش!…انشاءالله كه سر عموهات به

سنگ بخوره و تو دوباره پیش خودمون برگردى!…تا

اون موقع مواظب خودت باش!…

 مرسی زنعمو!…ممنونم!…یه عمر دعاگوتونم!….

.

.

.

اعظم

با حرف دنیا منم دل نگرون شدم و وقتى گوشى رو

قطع كردم؛سریع شماره فاطمه رو گرفتم و بعد دو تا

بوق خود فرهاد جواب داد!!!

 سلام زن عمو!

هول شدم!…بطوریكه اصلا یادم رفت جواب سلامش

رو بدم:مادرگوشی فاطمه دست تو چیکار میکنه؟

فرهاد آهى كشید كه بیشتر دلنگرونم كرد:راستش

فاطمه خانم حالش بد شد اوردمش بیمارستان..

 خاک به سرم…كى؟!…كجا؟!…الان حالش

چطوره ؟!…تو پیششى؟!

 حالش بد نیست!الانم خوابیده !…نگران نباشید

میتونید بیاین پیشش؟!شب باید همراه داشته باشه!

_روم سیاه مادر!خدا این ایل و تبارو از بیخ بكنه!

مصطفی رو که میشناسی كافیه فقط بفهمه سراغش

روگرفتم سر من و بچه هامو گوش تا گوش میبره!

آهى كشید و گفت:باشه اشکال نداره !فقط زن عمو

کسی نفهمه من اهوازم!

 چشم !…خیالت راحت !…منو از حالش با خبر کن

فردا عموت بره سرکار میام میبینمش

 باشه و خداحافظ!

با تعجب سرجام نشستم!… از کی تا حالا فرهاد

نگران فاطمه شده؟!

اون كه سایه ى فاطمه و دخترش رو با تیر می زد!…

پناه برخدا!…بهتره به دنیا خبربدم!…بچه ام بیچاره

خیلی نگران بود!…

دوباره گوشی رو از روی میز برداشتم که مصطفی وارد

خونه شد!…گوشى رو با هول روى میز انداختم و با

عجله به پیشوازش رفتم تا مبادا یه وقت لو نرم!…

اول باید حواسش رو پرت كنم و بعد به دنیا خبر بدم

تا بچه ام از نگرانى دراد!…

.

.

.

دنیا

فقط یک ساعت گذشته بود!….اما براى من انگار یك

عمر دلهره بود!….از نگرانى در حال احتضار بودم و

خبری از زن عمو اعظم بهمون نرسیده بود!….

 کیان هم مثل من استرس گرفته بود و با حالتی نگران

تو اتاق قدم می زد!…با درماندگی رو به کیان کردم و

گفتم:بهش زنگ بزنم؟

 نه گلم !…حتما عموت اومده ک زنگ نزده!…تو كه

نمیخواى براش دردسردرست کنی؟!

 نه اصلا

درهمین لحظه صدای زنگ پیام کوتاه اومد!…از جام

پریدم و به سمت گوشى هجوم آوردم و بااسترس

خاصی گوشی روچک کردم!…

 دخترم!…مادرت یكم حال نداره و بیمارستان بستری

اش كردند!…تو اصلا نگران‌ نباش!…فردا ‌سرفرصت

 دورازچشم‌عموت میرم وبهش سرمیزنم! مثل اینكه

فرهاد نجاتش داده!…لابد سرش به سنگ خورده!…

چند بار پیام رو خوندم!… ‌فرهاد مادرم رونجات داده

بود؟!!!!!….این غیر ممکن بود!…اون حتی سایه مادرم

رو هم با تیر میزد!…حالا ‌نجاتش داده؟! ‌حتما اون

باعث شد كه حال مادرم بد بشه!….از اون حیوون

موزمار هیچى بعید نیست!…با این افكار نتونستم

خودم رو کنترل کنم و سرم رو روی شونه ی کیان

گذاشتم وشروع به گریه کردم !…كارهام دست خودم

نبود؛ دل نگرونى مادرم دیوانه ام كرده بود!….

چه كنم چه نكنم ها مغزم رو خورده بود و ذهنم به

هیچى راه نمى داد!…

فرهاد لعنت به تو!…لعنت!..

.

.

.

شاهین

روبه حبیب کردم وعکس دختره رو بهش نشون دادم و

 گفتم :از روشون پرینت بگیر و به بچه ها بده و بگو

برام آمار کاملش رو در بیارند!…

 چشم اقا

 دمت گرم!…فقط من عجله دارم هرچه زودتر بهتر!

 چشم قربان!… تا پس فردا امارش کامل دستتونه!

سرى تكون دادم و به اتاقم رفتم تا كمى استراحت كنم. خیلی خسته بودم!….

فاطمه

وقتى دكتر حرف میزد با تعجب به فرهاد نگاه كردم!

و بعد دوباره به دكتر نگاه كردم و دیدم منظور و نگاه

 دكتر فرهاده!

باحس جدید و قشنگی با حرف دکتر دوباره به فرهاد

نگاه کردم، و فورى مثل همه ى مادرها با خودم افسوس

خوردم و آهى كشیدم و گفتم:ای کاش این مردونگی

رو خیلی وقت پیش نشونمون میداد و با زندگی دخترم

اونجوربازی نمیکرد.

بعد خارج شدن دکتر از اتاق کنارم روی صندلی

نشست و سربزیر انداخت و با انگشتانش شروع

به بازی کرد!میدونستم تته پته ماسیده!….پس نگاهش

کردم و گفتم:فرهاد

فورى سرش رو بالا آورد و مشتاق نگاهم کرد!لبخند

محوى زدم و گفتم:مرسی که نجاتم دادی مادر!

چشمهاش از حرف کلمه اخر جمله ام برق خاصی زد

و لبخند کم رنگی رولبهاش جون گرفت که خیلی اونو دل

نشین تر میکرد.

اهی کشیدم و گفتم:همیشه فكر می كردم كه با صبر و

سكوت من زندگیتون بر وفق مراد میشه!تو و دنیا باید

منو حلال کنید من اگه از قبل همه چیزو برات تعریف

میکردم زندگی شما اینطور جهنم نمیشد!

فرهاد سردرگم نگاهم کرد و ابرو در هم كرد و

چشمهاش رو ریز كرد و گفت: چطور مگه؟؟

 پدرت از روی عشق زیادى كه به من داشت و

لجبازی با خودش مادرت رو گول زد، مادرت از

 روی عشق به جعفر وحسادت زنانه اش نسبت به من

با پدرت همکاری و ازدواج کرد! من هم از روی عشق

و خودخواهى ام و تو عالم بچگى از روى نادونى از

جعفر خواستم تنهام نذاره…جعفرم از روی عشق زیاد

نسبت به من همه چی رو زیر پاش گذاشت و با من

همراه شد!

من اگه همون روزی که جلوی راه دنیا سبز شدی و

اون عاشقت شد!بهت همه گذشته رو میگفتم الان تو

همچین نظری نسبت به من و عموت نداشتی

  بقیه ماجرا رو وقتی حالتون خوب شد بگین!

 حوصله داری الان بشنوی؟!

 الان شما حالتون خوب نیست استراحت کنید!

 نه مادر…وقت ندارم باید زودتر همه چی رو بدونی

نگرانی خاصی تو چشاش پدیدار شد.

درك نمیكردم!…چرا اینقدر این پسر برام توجیح شده

بود!….

ناخواسته اشکی از گوشه چشمم جاری شد.

با نگاهى پرسش برانگیز بهم نگاه کرد و با نگاهش

انگار میپرسید: گریه برای چی؟!

اشک چشم رو پاک کردم و گفتم:فرهاد مادر قول بده

اگه اتفاقی برام افتاد دخترم رو پیداکنی و نذاری

پدرت و عموهات بلایی سرش بیارن

بهتون قول میدم،کسی بلایی سرش نمیاره!

__ تو قول بده بمن تا خیالم راحت باشه!

آهى كشید وگفت: چشم قول میدم!الان استراحت کنید

من هم آهى كشیدم و كفتم:نه مادر بشین گوش بده

تا تعریف نکنم نمیتونم به آرامش برسم!

قرار شد جعفر به دیدارپدرم بیاد…منم خوشحال تر

از هر وقت دیگه بودم!… تغییر رفتارم رو همه فهمیده

و متوجه شده بودند. یكى از شبها پدرم همراه جعفر

به خونه اومد و من با دیدنشون گل از گلم شکفت !

پدرم هم خوشحال بود!اینو از رفتارش میشدتشخیص

داد وقتى منو صدا کرد صداش شوق داشت و

گفت: دخترم چایی بیار!

بعد به همراه جعفر و بدون هیچ حرفی به داخل اتاق

رفت!

از پدرم مطمئن بودم اما دلم كمى به شور افتاد.زود

چایی ریختم و به سمت اتاق رفتم.

روبروى هم نشسته بودند.سینی رو جلوشون گذاشتم

و خواستم از اتاق خارج بشم که پدرم گفت:بیا اینجا

كنار جعفر بشین!

با دلهره و خجالت گفتم:بابا

 حرف نزن بشین کنار جعفر!

با ترس و لرز کنار جعفر نشستم و پدرم کمی از چایش

را مزه کرد و گفت:نمیدونم این رو میدونید که راهی رو

که انتخاب کردین خیلی پر دردسره؟!

جعفر با تردید به من نگاه کرد و سرش رو به زیر

انداخت و گفت:بله اقا!

پدرم رو به من كرد و گفت:فاطمه تومیتونی نگاه

 و توهینهاى خانواده ی جعفر رو تحمل کنی!

به جعفر نیم نگاهی انداختم!… نگاش پر از خواهش

و تمنا بود!نمیدونست كه قلب من بیشتر از اون تمنا

داشت! لبخندی زدم وگفتم:اره اقاجون!

 جعفر بعد عقد میتونی تو خونه من زندگی کنی !

باید یا با خانواده ات زندگی کنی یا بری خونه مستقل

بگیری!سختی های زیادی در انتظار شماست !…باید

باهم با همه چی بجنگید!این از دستتون بر میاد؟!

بعد از مدتى از هم زده نمیشین؟!…

هر دو با هم نه گفتیم و تموم شرایط پدر روقبول

کردیم.

پدرم رو به جعفر کرد و گفت:فكر نمیكنم خانواده ات

به خواستگاری دخترمن بیان و من هم همین یه دونه

دختر و دارم! اماچون تو رو خوب شناختم و میدونم

مرد زندگی هستی؛پس اول تکلیف نامزدت رو مشخص

کن و بعد به خواستگاری دخترم بیا و این رو بدون

با خانواده یا بی خانواده من جوابم مثبته!

جعفر لبخندی زد و به سمت پدرم رفت و دستش رو

بوسید و از جا بلند شد که بره که پدرم گفت:فاطمه !

 بله اقاجون

جعفر و تا دم دربدرقه کن!

ازخوشحالی در حال پروازبودم.اما سرم رو با خجالت

پایین انداختم!

 چشم اقاجون!

همراه جعفر از اتاق خارج شدیم و به سمت حیاط

بزرگ خونه رفتیم.

بین راه جعفر فاصله اش رو با من کم کرد و دوتایى

کنار درخت بزرگ کنار ایستادیم و من سربزیر انداختم

اما سنگینى نگاهش رو روى خودم احساس مى کردم

و صداش رو شنیدم كه مى گفت: ممنونم که تنهام

نذاشتی

مردم و زنده شدم تا بگم: من ممنونم که تنهام نذاشتی

 فکرش رو هم نمیکردم پدرت انقدر ادم بزرگی باشه

یعنی میدونستم بزرگه اما نه تا این حد!

با این حرفش خندیدم و گفتم:منم فکر نمیکردم بالاخره

 اون روزهاى بد تموم بشه !…نمیدونی چقدر دل نگرون

بودم

اونم خندید و گفت: یکم کناراین درخت بشینیم انرژی

بگیرم تابرم دعوا!

خنده ام محو شد و با حسرت گفتم:اگه خانواده ات

قبول نکردن؟!اونوقت چى؟!

با شوق تو چشمهام نگاه كردو گفت: عقدت میکنم و

فرارمیکنیم !…حالا این حرفارو ول كن بیا یکم بشینیم!

گلوم خشك شده بود!…یاد آورى اون روزها هنوز بعد

اینهمه مدت برام سخت بود!

شروع به سرفه کردم !…وقتى سرفه میكردم قفسه ى

سینه ام درد میگرفت!…ایروهام ناخودآگاه در هم شد

و دست روى سینه ام گذاشتم!

فرهاد جلدى از جاش بلند شد و به سمتم اومد و

دستش رو به سمتم دراز كرد!

اما من دستهامو به علامت ایست بالا اوردم و اون

سرجاش خشك شد و با ملایمت گفت:دیگه نمیخواد

تعریف کنید!

آهى كشیدم و نگاهش كردم و گفتم:چرا!…باید

بگم!… خیلى وقت پیش باید میگفتم!سستى و كاهلى

كردم تا الانشم نگفتم اما الان تمومش میكنم!…برات

خلاصه میگم چون من زیاد وقت ندارم!

 و دوباره آهى كشیدم و در حالیكه به دیوار روبروم

خیره می شدم ،گفتم: مادرت بیچاره وقتی فهمید

جعفر پسش زده و حالا هم اومده خواستگارى من

و من و جعفر میخوایم ازدواج کنیم!بد شكست!

براى یه دختر هیچى بدتر از این نیس كه مردى رو

بخواد و اون مرد اون و عسقش رو پس بزنه!…همه چیز

و همه جا رو بهم ریخت اما نتونست كارى پیش ببره!

 تو این میون ستار از فرصت استفاده کرد و نمیدونم

كى زیر پاى مادرت نشست و با هم نقشه چیدند تا

بین من و جعفر رو بهم بزنن و خیلی کارها کردند

ولی نمیدونستند كه دل عاشق بیقرار عشقِ و هر كارى

كنن نمیتونن بین دوتا عشق واقعى رو خراب كنند و

اونام نتونستن بین مارو شکراب کنن تا اینکه یه روز

نقشه کشیدند که دوستهاى پدرت منو بدزدند.

ما اون روز تو مسجد خام انعام داشتیم و از قضا

مادرت چادرش عین چادر من بود!

دم دمای غروب بود كه همه خانومها از مسجد بیرون

 زدیم!

نمیدونم چطور شد و چه اشتباهى پیش اومد كه اونها

بجای من مادرت رو دزدیدند و به خونه باغ ستار بردند!

شب هم قرارشون این بود كه پدرت بره ودخترانگى

های دختری رو بگیره که قراره زن جعفر بشه ولى مست

میكنه و وقتی بخودش میاد میبینه مادرت تو اتاق بوده

و نه من !

از این ور همه قدم به قدم دنبال شهره میگشتند و وقتی

صبح شهره بخودش میاد با آه و ناله از خونه فرار

میکنه و به همه میگه که ستارچه بلایی سرش اورده !

پدرت هم ناخواسته و از روى اجبار خانواده ها

مجبورمیشه شهره رو عقد کنه !

اون روز هم من به اصرارمادرت به اون مجلس رفته

بودم !

گویا مادربیچاره ات با ستار نقشه کشیده بودند

تا منو بی ابرو کنند و بهم انگ و تهمت هرزگى بزنند

 اما خودشون توچاهی افتادن که براى من کنده

بودند…بعدعقد پدر و مادرت ازدواج من و جعفر

هم راحت تر شد!

هر چند همه ى خانواد اون و من رو مقصراتفاقی

میدونستند که برای شهره افتاده و خودت هم كه دیدى

 هیچ وقت منو بعنوان عروس قبول نکردند….حاصل

اون شب منحوس هم تو بودی!

ستار مرد زن بازی بود! بیچاره مادرت همیشه گریون

بود!…پدرت همیشه اونو کتک میزد و زنهای ### و

مختلف رو به خونه میاورد و وشهره ى بیچاره جز گریه

نمیتونست کاری بکنه !

اون همیشه منو مقصر میدونست و پدرت بارها و پارها

سعی کرد جعفر رو از میدون بدر کنه !بارها و بارها

 باعث شکست عموت تو بازار شد اما منو جعفر هیچ

وقت کم نیاوردیم…..

تو بدنیا اومدی ….بعد تو هم دنیا بدنیا اومد !…

انگار ستار اروم تر شده بود یا ما اینطور فكر میكردیم

كه آروم شده !شهره هم دیگه سرگرم تو شده بود و

کمتر به ### بازی پدرت اهمیت میداد!

 دنیا پنج سالش بود که ما باز بچه دارشدیم !

یه روزى كه من به بازار رفته بودم موقع برگشت پدرت

 با ماشین جلوى روم سبز شد و به بهانه دیروقت بودن

منو سوار ماشین کرد و هنوز چند دقیقه نگذشته بود

كه شروع به چرت و پرت گفتن كرداما من براى خودم

زندگى داشتم عشق داشتم امید داشتم مثل اون نبودم

كه بى هویت باشم!

 اونم که دید من به هیچ عنوان باهاش راه نمیام ماشین

رو به سمت خارج از شهر برد!

منم وقتی دیدم ابروم در خطره در ماشین و باز کردم

و خودم رو بى هوا به بیرون پرت كردم…….

نمیدونم كى پیدام كرد و اصلا چطورى به بیمارستان

رسیدم!اما وقتی بهوش اومدم تو بیمارستان بودم وبچه

ی چهارماهه ام کشته شده بود و من هم برای همیشه

از نعمت مادر شدن محروم شدم!…

میدونى من همیشه اعتقاد داشتم كه بهشت و جهنم

خدا روى زمین هم هست!پدرم یادم داده بود كه به

كسی بدى نكنیم و دل كسی رو نشكنیم چون روى

همین زمین خدا كه گرده جبران میشه!…من و جعفر

دل شهره رو شكسته بودیم!…عاشق شدنمون جرم نبود

اما كارمون خبط و خطا بود!…خدا هم خوب جایى

نشسته دیده دل بنده اش شكسته دل مارو هم

شكوند!…میدونى دلم از چى میسوزه اینكه دخترمم

پاسوز عشق من و پدرش شد!…میدونى اگه اون روزها

سر سوزن از اینده خبر داشتم و الانمونو میدیدم

سر سوزن به علاقه ى جعفر بها نمیدادم و زن همون

ستار بى صفت میشدم حداقلش این بود كه بچه ى اونا

تو خوب و خوشى بزرگ میشد و من هم بچه امو انقدر

غرق در محبت میكردم تا عقده ى زندگى كسی رو

نداشته باشه!

من و جعفر به هیچ عنوان از عشقمون كوتاه نیومدیم و

بد هم زندگى نكردیم اما دخترمپاسوز تموم زندگى

خوبى كه من و پدرش داشتیم، شد!…

خلاصه من تو بیمارستان خوابیدم ولی به کسی نگفتم

که پدرت اون بلا رو سرم اورد!…چون میدونستم

جعفر اون رو زنده نمیذاره و دلم نمیخواست علاوه بر

بچه ام شوهرم رو هم از دست بدم!

پدر و مادرت هم مثل ما چوب کارهای خودشون رو

خوردند (و با تاسف بهش نگاه كردم و گفتم) و تورو هم

باخودشون تو این عذاب گرفتار کردند…

هر دو غرق در افكارمون شدیم و مدتى در سكوت

بینمون سپرى شد و بعدش من اهى كشیدم و گفتم:

فرهاد!…من خودم میدونم زیاد زنده نمیمونم ولى

تو قول بده نذاری اتفاقی برای دخترم بیوفته…

یادت باشه مثل من و مادرت و پدرت و عموت چوب

ندونم كاری هات رو نخورى! زمین خدا خیلی گرده و

خیلی زود جواب كارهاتو میبینى!….حالا هم میتونی

بری!

از جا بلند شد و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد!

من هم با یاد اون روزها اهى كشیدم و چشمهامو

 بستم !…..

.

.

.

فرهاد

حرفهاى فاطمه مثل پتک به سرم خورد…پدر و مادر من

خودشون باعث عذاب خودشون شده بودند…

گناه من چی بود که این وسط قربانی کینه های اونها

شدم؟!…

گناه دنیا چی بود که من انقدر عذابش دادم؟!

 احساس سرگیجه ی لعنتی باز هم به سراغم اومد و

سریع تب کردم !

تب خال های داخل دهنمم تلخ مزه شدند و به این

فكر كردم كه باید منم خودم رو این روزها چكاب

 می كردم!

هم وزنم کمترشده بود و هم بدنم سیستم دفاعی اش

 ضعیف شده بود…

ولی قبل از همه اینا باید به خونه پدرم میرفتم!

باید بمن جواب پس میداد!

سوار ماشین شدم و به سمت خونه اش رفتم…

به محض وارد شدنم با دیدنم از جا بلندشد وگفت:

زود برگشتی!

نگاهش كردم !…سخت و سرد و از لابلاى دندون هاى

كلید شده ،گفتم: چرا به مادرم ### کردی؟!من بچه

ى حرومى ام !…مگه نه؟!…چرا منو دنیا رو وارد بازی

کثیفت کردی؟!

بدون اینکه اقتدار همیشگی اش رو از دست یده

از جاش بلند شد وبه سمتم اومد و گفت:چون عاشقش

بودم….چون  هنوزم میخوامش!

با بی رحمى تمام گفتم: زیاد زنده نمیمونه…امروز

فرداست بمیره!….

اگه عاشق باشه میسوزه!…واقعا هم سوخت!…یخ كرد

و گفت: چی؟!…

 بیمارستانه…اون همه چیز و برام تعریف کرد…

 دروغ میگی…میخوای انتقام بگیری!…

پوزخندی زدم و درحالی که سعی کردم جلو ضعف

شدیدم روبگیرم گفتم:بیمارستان فاطمه زهراست!

اونجا پیداش میکنی!….

و خواستم از اونجا برم که همه جا تاریک شد و

بیهوش شدم…….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.