خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۸

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

کیان

همه ى حرکات این دختر پر از ناز بود و من پرا ازحس

نیاز بودم!با اینکه ازعمد اینکارها رو نمیکردم اما واقعا

خواستنی و دلنشین بود!…

 عطر تنش با اینكه ادكلنى نزده بود اما شیرین بود و

دیونه ام میکرد!… دلم میخواست باهاش یکی بشم!

اما نمیخواستم یکی شدنمون فقط از طرف من باشه !

دلم میخواست كه اون هم مثل من مشتاق باشه!مشتاق

یه رابطه ى عاشقونه !

به ذهنم میرسید، انگار هنوز به یاد فرهاد بود!

حس میکنم هر بار بهش نزدیک میشم یاد رابطه اش

بافرهاد می افتاد و این براى من غیر قابل تحمل بود!

بر خلاف میلم باید صبر میکردم تا اون خودش برای

رابطه امون پیش قدم بشه.

خسته شده بود و روى تخت دراز كشیده بود!…

کنارش روى تخت نشستم و بغلش کردم و باخودم فكر

كردم:الان خودشو جمع میکنه !…

اما در كمال تعجب بغلم کرد!قند تو دلم آب كردند!…

امیدوار شدم و آروم سرش رو بوسیدم و گفتم:

دنیام….دنیای من

جانم

بامن راحتی؟؟؟

سرش و بلند کرد و دقایقى با لبخند نگاهم کرد!انگار

با خودش حساب و كتاب میكرد:نمیدونم اسمش چیه…

یه حس جدیده!… من حس میکنم زندگى ام به تو وابسته

شده!…وقتی ازم دورمیشی حس میکنم انگار دارن تو

دلم رخت میشورن!و این برام حس خیلی بدیه !…

ولی وقتی میای پیشم … دیدی وقتی دستت میسوزه

میذاریش تو اب سرد چه حسی بهت دست میده؟!

 اوهوم!

 وقتی بهم نزدیک میشی همچین حسی دارم کیان!

قهقهه اى زدم و درآغوشش كشیدم:تو این حرفای قشنگ

و ساده رو از کجات میاری دختر؟!

و اون طبق معمول با خجالت سرش رو تو بغلم پنهون

کرد!

اینبار نوبت من بود!…صورتش رو با دستهام قاب

گرفتم و گفتم:این عشقه…دنیام… من عاشقتم و تو

هم عاشقمی و یه چیزدیگه!اینكه تا وقتی خودت نخوای

رابطه مون ازاینی که الان هست جلوتر نمیره!…

تشکر امیز نگاهم کرد و با لذت سرش رو روى سینه ام

گذاشت و بوسه ى محكمى روى سینه ام گذاشت!

.

.

.

دنیا

با صدای نق نق كیاناز بیدار شدم !با عشق بغلش

کردم و بهش شیر دادم!

به عكس من كه باز هم خواب داشتم؛حسابی خوابیده

بود و دیگه خوابش نمیومد.

كیاناز رو کنار کیان روی تخت گذاشتم وبه سمت حمام

رفتم یه دوش حسابى گرفتم تا سرحال بشم!

بعد پوشیدن لباسهام به سمت اشپزخونه رفتم تا

صبحونه رو اماده کنم.

موقع راه رفتن یكم اذیت میشدم ودرد داشتم! اما تحرک

برام خوب بود.

شروع به اماده کردن صبحونه کردم!ساعت حدود

۱۱ظهر بود! تمام دیروز و دیشب رو خواب بودیم!…

 نمیدونم چرا خبری از هومن نبود!…

 درحال چیدن میز بودم که با صدای خنده ی کیان

سرم رو بلندکردم و بهش نگاه كردم و اون درحالی که

با كیاناز حرف میزد و میخندید،از پله ها پایین اومد.

با دیدنشون لبخندی زدم! کیان به سمتم اومد و با

مهر گفت: چرا تو داری کارمیکنی؟!

 خوبم نگران نباش!

 نمیتونم نگران نباشم

 حالم خوبه خیالت راحت

بهم نزدیک تر شد و روم خم شد و با شیطنت گفت:

پس حالت خوبه

ازطرز نگاه کردنش جا خوردم وگفتم: ها…

به لبهام خیره شد و گفت: پس یعنی … من میتونم

باهات…

یه قدم به عقب برگشتم و گفتم:تو چی؟!…

باصدای هومن هردو به در نگاه کردیم: مریضی خواهر

 منو اذیت میکنی؟!خوشت میاد منم با خواهر تو این

كارو بكنم؟!

کجا بودی خروس بی محل؟!

__ داشتم برای عزیر دلم شناسنامه میگرفتم!…

هر دو همزمان گفتیم :چی؟!

شناسنامه ای سبزرنگ کوچیکی به سمتون گرفت و

گفت:

 اینم شناسنامه ی كیاناز…کلی بخاطر ازدواجتون و

تاریخ تولدش زیر لفظى دادم!

با ذوق شناسنامه رو برداشتم و با دیدن اسم کیان

به عنوان پدر بچه شوكه بهش نگاه کردم که دیدم

كیان چشمکی بهم زد.

انقدر ذوق كردم که اگه از هومن خجالت نمیکشیدم

محکم بغلش میکردم…اما فقط با نگاهى عاشقونه

بهش خیره شدم و لبخند زدم و خطاب به هومن

گفتم:بفرمایید صبحونه!

دور هم صبحانه می خوردیم که هومن گفت:موندنتون

اینجا اصلا درست نیست!

_کجا بریم؟!

_برگردیم تهران!كارهاى فیلممون هم مونده!…تهیه

كننده هم صداش دراومد!

_نه میخوام با دنیا بریم ماه عسل!

به کیان نگاه کردم که گفت: پاریس رو خیلی دوست

دارم اما ونیز یه چیز دیگه است!… هوم؟!…تو نظرت

چیه؟!

سرمو پایین انداختم وگفتم:من پاسپورت ندارم…اگه

موافق باشی بریم مشهد!

برق خاصی تو چشمهای کیان درخشید که هومن

دستش رو بلند كرد و یه پس گردنى به گردن کیان زد .

خندیدم و گفتم:چرا میزنیش؟!

 چون همیشه خدا کافره !  ببین بفکر چیه!كه

خواهرمنو ببره اونور اب چشم و گوشش رو باز کنه

اما قربون خواهر عاقلم برم كه میخواد بره زیارت !

خجالت بکش کیان!…نصف توئه!…

باحرف هومن کیانم خندید وگفت: آدم فروش دارم

برات!…پوستتو به موقعش میکنم !

بچه ها من امشب به تهران برمیگردم!

 سرخر!…توهم با ما بیا!

 میخوام برم به دوس دخترام برسم !…دلشون برام

تنگ شده!…

 ادم نمیشی؟!

_نوچ!… چون من شانس ندارم یه دختر خوب گیرم

بیاد ادمم کنه!مثل تو!…

و نیشش رو باز كرد و به كیان خیره شد .

كیان خندید و گفت:كوفت!

هومن لبخند ملیحى زد و از جا بلند شد و كیاناز رو

بغل کرد و در حالیكه باهاش بازى میكرد،به طبقه

بالا رفت.

کیان دستم رو گرفت و گفت: بلیط بگیرم امشب

بریم؟!

 هرطور خودت صلاح میدونی !

كیان لبخندى بهم زد و یه مرتبه گفت: دوستت دارم!

بی اختیار خودمو تو بغلش انداختم  و نمیدونم چرا

بغضم ترکید و اشكهام جارى شد!

كیان با تعجب منو از خودش جدا کرد و گفت:چرا

گریه خانمی؟!…

 همیشه فکر میکردم دارى بهم کمک کنی اما فكرشو

نمیكردم تا این حد که كیاناز رو دختر خودت بدونی و

به فرزندى قبولش كنى!

 دنیا شک نکن من پدر واقعی اشم!

به عمد لبهامو روی لبهاش گذاشتم و خیره نگاهش

کردم!

اول با تعجب نگاهم كرد و بعد در حالیكه خنده اش

گرفته بود،همراهى ام کرد!

خدایا مهرش زیاد به دلم نشسته! این خوشی رو ازم

نگیر!

بعدجمع کردن میز صبحانه بهمراه کیان و كیاناز

  به بازار رفتیم و یه خرید كلى از رخت و لباس

كردیم!وسط پاساژ یه جا چشممون به مغازه ى لباس

زیر افتاد!من فورى نگاهم رو برداشتم و خواستم رد

بشم كه دستم رو گرفت و منو به سمت مغازه لباس

زیر كشوند و گفت:بیا برو داخل!

 نههههه!….از اینها احتیاج ندارم!

خندید و گفت: حرف نزن بیا برو داخل!

به اصرار کیان وارد مغازه شدم و به محض اینكه

وارد شدیم،خانم فروشنده روبه کیان کرد وگفت :وای

اقاى قنبریان!… باورم نمیشه اومدین مغازه من!….

کیان لبخند قشنگی زد و گفت:چند دست ست

خوشگل برای خانمم میخوام

 واى ى ى ى ى!مگه شما مجرد نبودین؟!

 نه!…متاهلم!

نمیدونم چرا حسادتم گل كرد و یه مرتبه دست روى

دست کیان كه كیاناز رو در اغوش داشت،گذاشتم و

گفتم:یه دختر هم  داریم!….

ازنگاه مزخرف و هیز دختره اصلا خوشم نیومد !….

کیان چند دست راحتی و چند دست لباس زیر و

لباس خواب برداشت !

با چشمهاى  گردشده نگاهش کردم و گفتم:کیان

چه احتیاجى به اینهمه لباس هست؟!

شیطون نگاهم کرد و زیر گوشم گفت: داریم میریم

ماه عسل !…اونجا لازممون میشه!

باز سرخ شدم ولبمو گاز گرفتم که سرش رو به گوشم

نزدیک کرد و گفت:نكن!…كندیشون!… واس من

هیچى نزاشتى!

احساس كردم گر گرفتم و دیگه حتى سرمم بالا

 نیاوردم!…

.

.

.

ساعت حدود دوازده شب بود که به مشهد رسیدیم

 هومن برامون اتاق رزرو کرده بود!

بسمت هتل رفتیم.هتلمون روبروی حرم بود و از

پنجره اش راحت میشد حرم رو دید!

باهم به طبقه هفتم رفتیم هتل بزرگ و شیکی بود.

كیاناز تو خواب ناز بود! اونو داخل كریر گذاشتم و

به سمت چمدونم رفتم تا لباسهام رو عوض کنم

كه دیدم کیان ست قرمزرنگی رو به سمتم گرفت

و گفت:اینو بپوش!

با خجالت نگاهش کردم وست خواب رو از دستش

گرفتم و به سمت حمام رفتم!

 اونجا لباسهامو عوض کردم!… بادیدن سر و وضع

خودم تواینه حسابی سرخ شدم!

 یه تاپ بالا ناف بود با یه شرتك کوتاه!…پارچه اش

خیلی راحت و نرم بود !

چون زایمانم طبیعى بود خیلی زود شكمم پایین

رفت و الان یه كوچولو شكم داشتم كه مطمئنا تا

یه مدت بعد از بین میرفت!

به خودم تواینه یه بار دیگه نگاه کردم و با خودم

شروع به حرف زدن کردم!…

اونکه قبلا هم منو لخت دیده پس اگه اینجورى

پیشش برم دیگه خجالت نداره …اما با این حال

برم یا نرم؟!

با تردید تو حموم شروع به راه رفتن کردم که کیان

به درحمام زد و با شیطنت گفت: دنیا استخاره

نکن قربونت برم بیا بیرون خوابم میاد!…..

مكثى كردم و اروم درو باز کردم و با شرمندگى

خارج شدم !

کیان روی تخت پشت بمن نشسته بود! باخودم

گفتم سریع به سمت تخت برم تا منو نبینه!…

و تندى به سمت تخت رفتم که صداى گریه ى

كیاناز بلند شد!

وای اخه گل مامان الان وقتش بود؟!!!…

با صداى نق نق كیاناز، کیان به پشت سرش برگشت

 و با دیدن من لبخند عمیق و جذابى  زد !…

سرم رو پایین انداختم و به سمت كیاناز رفتم و

بغلش کردم و سینه امو تو دهنش گذاشتم !

بعد ده دقیقه خوابش برد !…

کیان هنوز نشسته بود و با لبخند به من نگاه میکرد.

بسمت تخت رفتم و اروم روی تخت نشستم !

کیان روی تخت دراز کشید و به بغلش اشاره کرد.

اروم به سمتش رفتم وتو بغِلش خوابیدم!بادست

دیگه اش شروع به نوازش کردن موهام کرد.

منتظر بودم منو ببوسه اما اینکار رو نکرد!

 کمی خودمو بیشتر بهش چسبوندم تا وسوسه بشه

آخه بدطورى به بوسه هاى خالصانه اش عادت کردم

محکم تر بغلم کرد و باز مشغول بازی با موهام شد!

خیلی خسته بودم اما کارهای کیان خواب و از سرم

 پرونده بود………

هرچه منتظر موندم تا منو ببوسه و باهام حرف بزنه

اون فقط موهامو نوازش كرد و بهم لبخند زد!چقدر

این كارش بهم احساس ارامبخشى میداد!احساس

خوب اطمینان!…

 انقدر این کار رو تکرار کرد که چشمام گرم شد و

خوابم برد.

.

.

.

كیان

چشمهامو كه باز کردم با دیدن دنیا در کنارم لبخندی

روى لبهام نشست و بهش زل زدم!

تو خواب تکونى خورد!سریع چشمهامو بستم و خودم

رو به خواب زدم!

احساس کردم بیدار شد!…اما من چشمهامو وا نكردم!

بعد از چند لحظه در كمال تعجب گرمای لبش رو

روی لبم احساس کردم!

اروم لبم رو بوسید! دیگه نتونستم تحمل كنم !…از

خودم بیخود شدم و همونطور كه لبش رو به دهن

میگرفتم ،روى تخت درازش دادم وروش خیمه زدم

وشروع به بوسیدنش کردم !…

اول تعجب کرد و با حیرت نگاهم كرد!اما خیلى زود به

خودش اومد و اون هم گرم همراهی ام کرد!

نفس زنون ازش جداشدم و به چشمهاش نگاه کردم !

چشمم به یقه ى بازِ تاپش خورد!…به عمد سرم رو

به سمت یقه اش بردم و شروع به بوسه هاى ریز

روى گردنش و بو کردن عطر تنش کردم!

هردومون مسخ شده بودیم!…دنیا محکم بغلم کرده

بود و بخودش فشارم می داد! بوسه هامون محکم

و وحشیانه تر شده بودند!…

دلم میخواست ازم بخواد که بیشتر ادامه بدم !

تا باهم یکی بشیم اما اون فقط به ارومى همراهی

ام میکرد!

چشمهامو خمار كردم و بهش نگاه کردم،تا از تو

نگاهم حرفمو بخونه !…هر دو به نفس نفس افتاده

بودیم!

دنیا با لبخند نگاهم کرد و تا لب باز كرد چیزی بگه

كیاناز بیدار شد و نق نق كرد!….

لبخندى زدم و از روش بلند شدم….با شرمندگى

نگاهم كرد اما من لبخندم رو پررنگتر كردم و اون

به سمت كیاناز رفت و شروع به آروم کردنش کرد!

من هم از جام بلند شدم  و به سمت حمام رفتم !

.

.

.

دنیا

احساس نیاز میكردم اما نمیدونم چرا روم نمیشد

پیش روی کنم!….

کیانم!!! براى اینهمه صبورى اش بمیرم!!!…. دلش

نمیخواست مجبورم کنه…

اگه كیاناز بیدار نمیشد بهش میگفتم که اماده ام…

بهش میگم میخوام باهاش یکی بشم….

میترسم!…میترسم از اینكه  ازم سرد بشه و اونو از

دست بدم!

رو به كیاناز کردم که حریصانه سینه امو میك میزد و

گفتم:اره بهش میگم ….. من باید بهش بگم مگه نه

دخمل نازم؟!…

باصدای کیان به سمتش برگشتم:چی رو باید بگی؟!

فورى دست پاچه شدم و گفتم:چیزه ..من یعنی تو

یعنی من و تو…

از دستپاچگى ام  خنده اش گرفته بود!به سمتم اومد

و كنارم نشست و پیشونی امو بوسید وگفت:

هول نكن!…هر وقت دلت خواست بگو…لباس گرم

هم بپوش !…هم خودت هم زندگیمون !…پایین

صبحونه میخوریم بعد میریم حرم نظرت چیه؟؟؟

از لفظ زندگى كه براى دخترم به كار برد غرق  لذت

شدم و با عشق گفتم: عالیه….ممنونم!

 من برم لباس بپوشم! بازم میگم هوا خیلی سرده

لباس گرم تنت کن!

 چشم اقایی!

غرق خوشحالى گفت:فداى خانومم!

بعدلباس پوشیدن به سمت رستوران هتل رفتیم

یه کله پاچه خوشمزه خوردیم و بعدش به حرم رفتیم!

واردحرم شدیم! بادیدن حرم موى تنم بلند شد!…

نمیدونم چرا اما شروع به گریه کردم!… اشكهام بى

دلیل میبارید!…ضریح رو كه دیدم به یاد مادرم

افتادم!…دلم خیلی براش تنگ شد!…

اون وقت سال حرم خلوت بود!…هوا سرد بود و

جمعیت کمى تو حرم بودند!…ولی انقدرى بودند

که نتونم به سمت ضریح برم!

دخترم رو تو بغلم جابجا کردم و یه گوشه نشستم!

به ضریح اقا نگاه کردم و شروع به درد و دل کردم

سلام اقا…یا ضامن اهو… اى غریب نواز!…منم دنیا

همون دختری که نذر تو كردن!…. میدونم فراموشم

نکردی!…میدونم!…تو هم میدونى كه هرسال میام

حرمت ….اقا احوالم رو که میدونی…دلم براى مادرم

تنگ شده!… یه کاری کن ببینمش!…

بی اختیار گریه میکردم !…با نشستن زن مسنی کنارم

اشکهامو پاک کردم! نگام کرد و گفت:ان شالله حاجت

روا بشی!

لبخند تلخى زدم و گفتم: ممنون!شما هم همین طور!

گوشی ام  زنگ خورد! با دیدن شماره کیان از حرم

خارج شدم !…جلوی در منتظرم بود .كیاناز رو ازم

گرفت و گفت:زیارت قبول

 مرسی همچنین!

 چراگریه کردی؟!

دوباره لب ورچیدم: دلم برا مادرم تنگ شده!…..

 اونم میبینی عزیزم!…قول میدم بهت!…

 خداکنه ببینمش!

 بریم یه گشتی تو بازار بزنیم بعد برگردیم هتل!

 چشم!…

 قربون خانم حرف گوش کنم بشم من!

تا ظهر توى بازار گشتیم !…کیان هر چیزی میدید و

خوشش میومد، برای كیاناز میخرید.

بالاخره بعد از کلی خرید به سمت هتل برگشتیم.

ظهر نهار رو تو اتاق خودمون خوردیم .با کیان خیلى

راحت تر از قبل شده بودم.

بعد از خواباندن کیاناز به کیان نگاه کردم .بیچاره

انقدر منتظر موند كه روی تخت خوابش برده بود.به

سمت کمد رفتم، باید زودتر باهاش یکی مى شدم!

میترسیدم صبرش تموم بشه و از من زده بشه !….

دخترهاى خوشگلتر و خوشتیپتر از من زیاد دور و برش

بودند.

به لباس های داخل کمد نگاه کردم! نمیدونستم کدومو

بپوشم!… چشمم به لباس حریر زرد رنگی افتاد!

این رنگ به پوستم خیلی میومد!..به سمت حمام رفتم

و لباسم رو عوض کردم.

 بلندی پیراهن تا زیر زانو بود.حلقه اى بود و یقه ى

هفت داشتو از كمر كلوش میشد.

موهام رو هم باز کردم و یه خط چشم کشیدم که

چشمم رو قشنگتر میکرد !

یه رژ قرمز هم زدم !…کیان عاشق این رنگ رژ بود!

از عطر مورد علاقه ام هم  به بدنم زدم و اروم به سمت

تخت رفتم و اروم روی تخت نشستم .

کیان همچنان خواب بود.اروم کنارش درازکشیدم !…

روم نشد، بیدارش کنم !…از فکر اینکه بیدار بشه و

منظور کارمو بفهمه،یکی  تو صورتم زدم و گفتم:خاک

بسرم!

وخواستم از جام بلند بشم ولباسمو عوض کنم که کیان

 با چشمای بسته به سمتم برگشت و بدون اینكم چشم

هاش رو باز کنه ،منو تو بغلش كشید!

از برخورد بدنش با بدنم باز اون حس لذت بخش تو

رگ هام جاری شد و از لذت چشم هامو بستم !

با دستش شروع به نوازش بازوم کرد و انقدر اروم

و با احساس اینکار رو میکردکه یواش یواش خوابم برد.

.

.

.

کیان

باصدای نق و نوق کیاناز بیدار شدم. چشمهام رو

 با دستم لمس کردم!

اتاق تاریک شده بود.چقدر زیاد خوابیده بودیم.سرمای

هواى بیرون وگرمای لذت بخش اتاق حسابی ادم  رو

خواب آلو میکرد.

بادیدن دنیا که زیر لحاف خوابیده بود، لبخندی زدم و

به سمت کیاناز رفتم.گریه اش شدت گرفته بود. سریع

پستونک رو تو دهنش گذاشتم!

با صدای نازی درحالی که به پستونک میك میزد نق

میزد.

بغلش کردم که متوجه شدم خودش رو کثیف کرده.

 اوف بابایی چیکار کردی تو؟!

باچشمای درشت و مشکی اش نگاهم میکرد و خیلی

بامزه به پستونکش میك میزد!

به سمت مبل رفتم و کیاناز رو روی مبل گذاشتم !

به سمت کمدش رفتم و زیرانداز و دستمال وپوشک

رو برداشتم و زیرانداز نایلونى روزیر كیاناز گذاشتم و

شلوار وپوشکش روازپاش خارج کردم.

در اوردن چقدر راحت بود!…ایییی!…چه كرده بود!

حدود بیست تا دستمال مرطوب كثیف كردم تا تمیزش

كردم!چهار مرتبه عوق زدم تا بالاخره تموم و تمیز شد!

دیگه اخرهاش احساس كردم تن بچه رو زخم كردم!

حالا نوبت پوشك بود!

چهل مرتبه پوشك رو بالا و پایین كردم تا متوجه شدم

چطور باید پوشك رو ببندم!و بعد حدود یه ربع بالاخره

پوشكش رو بستم!حالا نوبت لباس بود!یه دست

سرهمی گرم از کمد در اوردم ولى مگه به تن کیاناز

مى رفت!دست رو وارد میكردم پاش نمیرفت!…پا رو

میزاشتم دستش نمی رسید!بالاخره بعد یه ربع اون

رو هم به تنش كردم!

فكر كنم حدودا چهل و پنج دقیقه اى طول كشید!بعد

اون محکم بغلش کردم و گفتم : خب الان عروس شدی

حالا بریم پیش مامانى تا بهت شیر بده ولی سهم منو

نخوریا…

با چشمهاش بهم نگاه میکرد!چقدر ملوس و خوردنى تر

شده بود! خم شدم و محکم دستش رو بوسیدم که نقى

زد و باعث شد دنیا از خواب بپره و همونطور تو خواب

منگ و گیج به سمت کریر رفت و با دیدن جای خالی

کیاناز حیرون و ترسون به سمت من برگشت!

باورم نمیشد كه این دختر همون دنیاى من باشه !…

پیراهن حریر زرد رنگی تنش بود و رژقرمزی رولبش

زده بود که حسابی لب هاش رو برجسته تر نشان

میداد.

خط چشم قشنگی هم به چشمهاى خوش حالتش

کشیده بود كه جذابیتش رو صد چندان كرده بود!

 دستهاشو باز كرد و به سمتم اومد ! اما من قدرت

هیچ حرکتی رو نداشتم فقط با چشمهام درحال خوردن

دنیا بودم…

دنیا

با دیدن کیان که کیاناز رو به بغل گرفته بود،لبخندی

زدم و به سمتش رفتم!

فکر کنم تازه منو دید!اما من اصلا به روی خودم

نیاوردم که چی به تنم كردم!

خودم رو بى تفاوت نشون دادم و به سمتش رفتم و

کیاناز رو ازبغلش گرفتم !

هنوز همونطور خشک اش زده بود و شوكه نگاهم

میكرد!گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم و با شیطنت

چشمکی بهش زدم و به سمت تختمون رفتم !

خودمم باورم نمیشد انقدر چشم سفید شدم!

.

.

.

کیان

برخلاف همیشه خجالت نکشید!…خیلی با وقار به

سمتم اومد!

انقدر محو زیبایى اش شده بودم که حتى نمیتونستم

پلک بزنم !

بهم نزدیک شد!عطر تنش مست کننده بود.بهم

چشمکی زد که كلا دگرگونم كرد!…

کیاناز رو ازم گرفت و به سمت تخت رفت و روی

تخت نشست و شروع به شیردادن به کیاناز کرد!

محو و بی اختیار به سمتش رفتم و کنارش روی تخت

نشستم!

طره ای ازموهاش روی صورتش افتاده بود! موهایش

را پشت گوشش گذاشتم و با انگشتم صورتش رو

نوازش كردم !

با ناز سرش رو بلندکرد و به من نگاهی انداخت و

بعد دوباره با همون لبخند كیان كشش سرش رو

پائین انداخت.

اوففففففف!…داشت دیونه ام میکرد!…

چشمم به ساعت خورد،ساعت هفت غروب بود!…اما

هوای بیرون کاملا تاریک بود!…

کمی به دنیا نزدیک ترشدم !…سرش و بالا اورد و

 یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و باعشوه گفت:

جانم….

آب گلومو صدا دار بلعیدم و گفتم: میخواى نابودم

کنی؟!

خنده اى پر از ناز و عشوه کرد و گفت:من کاملت

میکنم نابودت نمیکنم!

بى اختیار به سمتش رفتم ولبهام رو روی لباش

گذاشتم.

آروم شروع به همراهی کرد! همراهی کردنش رو

دوست داشتم. یکی ازدستهامو به کمرش زدم و اونو

بیشتر به سمت خودم کشیدم.

دستش رو روی سینه ام گذاشت و با ملایمت کمی

منو به عقب هول داد و با چشم به کیانازاشاره کرد!

ازش جدا شدم و لبخندی زدم و گفتم: برم شام بیارم

تا کیاناز بخوابه!

دلم نمیخواست ازش دور بشم، اما میدونستم موندنم

کار دست جفتمون میده !

دلم نمیخواست وقتی کیاناز تو بغلش هست کاری

انجام بدم!

 لباسم رو عوض کردم وبه سمت رستوران هتل رفتم!

سفارش یه شام مقوی دادم و از هتل بیرون زدم و

کلی میوه و خوراکی خریدم !

امشب با عشقم شب نشینی مفصلى داشتم.

به سمت هتل برگشتم و گارسون با دیدنم به سمتم

اومد و گفت: آقاى قنبریان شام اماده اس!

 بالا منتظرم

چشم اقای قنبریان

به سمت آسانسور رفتم.دنیا مشغول بازی با

کیاناز بود و با دیدن من لبخندی زد و در حالی که

به سمتم میومد کیاناز رو تو بغلش جابجا کرد:سلام

عاشقانه نگاهش کردم !…آرایشش را تجدید کرده

بود!…عاشق این خصلتش بودم!…

 بیرون از خونه جز یک کرم مرطوب کننده وکمی سرمه

چیزی به صورتش نمیزد!

كلا  همیشه ساده بود تا جلب توجه نکند!…اما باز

خواستنی بود.

خریدها رو تو اشپزخونه کوچیك اتاق بزرگمون

گذاشتم و شروع به شستن میوه ها کردم !

دنیا به سمتم اومد و دستم رو گرفت: میشه کیاناز رو

بگیری!من میخوام میوه ها رو بشورم!

انقدر درخواستش قشنگ بود که دلم نیومد نه بگم !

کیاناز رو ازش گرفتم و روی صندلی کنارش به

تماشاش نشستم که زنگ درمنو از اون خلسه زیبا

بیرون آورد و من به سمت در رفتم !

شام را اورده بودند. چرخ غذا رو از گارسون

گرفتم و انعامش رو دادم و در و بستم .

دنیا به سمتم اومد و گفت: من میز و میچینم……

شام رو با نگاههاى عاشقانه بهم دیگه تمام کردیم.

هر چند انقدر جفتمون ذوق زده بودیم که نمیتونستیم

چیزی بخوریم!

کیاناز سر میز شام داخل کریر خوابش برد.دنیا

مى خواست میز رو جمع کنه که بهش گفتم:بهتره

 پوشک کیاناز روعوض کنی!ممکنه تا شب بیدار نشه

پوستش حساسه زخم میشه!تو برو عزیزم من میز

روجمع میکنم

لبخند دلنشینش جونم  رو تازه كرد: چشم

 اى من به فداى چشم گفتن تو!…

و دنیام با خجالت سربزیر انداخت و به سمت تخت

رفت!

من هم بعد از جمع کردن میز به سمت تخت دنیا رفتم.

دنیا نشسته بود و به صورت کیاناز نگاه میکرد !

پشت سرش نشستم و از پشت بغلش کردم!

دستش رو روی دستم گذاشت و نفس عمیقی کشید!

اونو به سمت خودم برگردوندم وگفتم:امشب قصد

داری کار دست جفتمون بدی ها!…

باخجالت لبخندى زد و سرش رو پایین انداخت و

بعد چند لحظه انگار شیطنتش گل كرده باشه آروم

سرش رو بالا اورد و لبش رو به زیر گلوم چسبوند!

نفس های گرمش منو از خود بی خود میکرد.

هولش دادم روى تخت و روش خیمه زدم و گفتم:

میدونى كه شیطونی هات عواقب بدی داره؟!

لبخند شیرینی زد و با اون صدای دیوونه کننده

اش گفت:قبوله!

گفتم:خودت خواستی!

و لبم رو روى لبهاش گذاشتم و دیوانه وار شروع به

بوسیدنش كردم!هرچى میبوسیدمش سیر نمیشدم!

عطشم بالا زده بود و داشتم دیوانه میشدم!…

تموم تنش رو با بوسه هاى ریزم زیارت دادم!…

دنیا هم تحریك شده بود و مثل مار بخودش میپیچید!

حس نیاز رو تونگاه دنیا مى خوندم !پس خودش

هم میخواست با من یکی بشه !….

 دنیا!…میترسم اذیتت كنم!…

چشمهاش رو بست و گوشه ى لبش رو گاز گرفت

و گفت: نه عزیزم!…تو هیچ وقت اذیتم نمیكنى!…

 آخه میترسم زود باشه!…

 كیان من میخوام!…

 اى جاااااننننن!….اما بهتر نیست یكم صبر كنیم؟!

چشمهاش رو باز كرد و تو چشمهام خیره شد:من

میخوام !

بالاخره صبر منم به پایان رسید و دنیارو برگردوندم

و زیپ پشت لباس رو پایین كشیدم و با دستم دوطرف

لباسش رو گرفتم که باز سرخ شد!

اروم زیر گوشش گفتم:اجازه هست؟

باسرجواب مثبت داد! سرش رو بالا آوردم و اروم

لبم رو روی لبش گذاشتم و لباسش رو از تنش خارج

کردم….

انگار بار اولم بود كه می دیدمش و چقدر برام تازگى

داشت!…

این دختر انقدر با حجب و حیا بود كه هربار دیدنش

برام انگار بار اول دیدارمون بود!

تموم سعی ام رو کردم که قشنگ ترین و بیاد موندنی

ترین شب عمرمون رو براش بسازم و وقتى عشق و

رضایت رو تو چشمای دنیا دیدم،با خودم فكر كردم

هیچی برای یه مرد لذت بخش تر از این  نیست که

ببینه عشقش از یکی شدن جسمش با اون لذت میبره

و اینطور راضیه.

نمیدونم چقدر بعد، هردو تو بغل هم بودیم و مشغول

عشق بازى آخرش بودیم!

با اینکه سعی کردم رابطه مون بدون كوچیكترین

خشونتى باشه، اما باز هم این رابطه كمى براى دنیا

سخت بود و درد داشت و باید با عشق بازى بعدش از

دلش به در می اوردم.

سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و با انگشتش

خط های فرضی میکشید!

یه مرتبه محكم بغلش کردم و گفتم:ممنونم خانومم! اگه

بدونى چقدر لذت بردم!

با صدای بغض داری گفت: ولی من مطلقه بودم…

 این چه حرفیه دنیام!..

 دلم میخواست تو اولین مردی باشی که به من

دست میزنه!….

 انقدر خوشبختت میکنم که همه ى خاطرات منحوس

اون مرد رو فراموش کنی….

محکم بغلم کرد و سرش رو تو سینه ام فرو برد و

گفت:هیچ وقت منو تنها نذار…

من هم مثل خودش اونو محكم بخودم فشردم وگفتم:

مطمئن باش هیچ وقت تنهات نمیذارم!…

و اونقدر در گوش هم نجواهاى عاشقونه خوندیم كه

به یاد ندارم كدوممون زودتر خوابیدیم!…….

همون یكبار رابطه ى عاشقانه امون باعث شد،از

فردای اون شب من و دنیا خیلی باهم صمیمی تر

بشیم و كاملا معلوم بود كه دنیا داره تموم سعى خودش

رو میكنه تا خجالتش رو كنار بزاره و باب طبع و میل

من رفتار كنه!…

من عاشق سادگى دنیا شدم اما اون میخواست با

كنار گذاشتن خجالتش اون چیزى رو به من بده كه

فكر میكرد مردها رو جذب كنه!شیطنت و گستاخى تو

رابطه و این براى من دلنشینتر از ایجاد یك رابطه ى

جنسی با اون بود!

 اینكه تموم سعى اش رو میكنه تا باب دل من باشه

برام شیرین و گوارا بود!هرچند دنیاى ساده رو من با

همه ى سادگى و شیرینى اش میخواستم، نه بخاطر

شیطنت رفتارى!…اما دنیاى من همه جوره شیرین

و دلنشین بود و من عاشقش بودم!…چه سنگین و متین

چه حراف و شیطون!…

بعد اون رابطه من سعى كردم خودم رو به عشق بازى

محدود كنم و پا رو از این فراتر نگذارم چون دنیا تازه

زایمان كرده بود و اصلا توانایى رابطه هاى پى در

پى رو نداشت!

انقدر تو اون چند روز بهمون خوش گذشت كه تاریخ

و ماه و سال رو از یاد بردیم!

قرارمون بر این بود كه بعد چهار پنج روز به تهران

برگردیم و من دنیا رو به همه ى دنیا معرفی کنم.اما

به یه هفته هم كشید و هرچى هم به رفتنمون نزدیك تر

می شدیم، دلهره و تشویش خاطر دنیا بیشتر می شد

و این از رفتار و كردارش معلوم بود!طوری كه فكر منو

هم درگیر كرد!

 عزیرم امشب ساعت ده به سمت تهران حرکت

میکنیم!

لبخندی زد و کیاناز رو بغل کرد!…كاملا معلوم بود

كه ترسیده و هول كرده!…

به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:از چی

میترسی؟!

با تردید نگاهم كرد!لبخندى زدم و گفتم:میخوام از همه

چیزت خبر داشته باشم!عشقت!علاقه ات!ترست!…

تنفرت!…از همه چیزت!..

معذب و مردد گفت: مادرت….

و فورى خودش رو جمع و جور كرد!

لبخندى زدم و گفتم: نترس !بهت قول میدم هیچ وقت

تنهات نذارم تا اون یا هركس دیگه اى كوچیكترین

صدمه اى بهت بزنن!شما الان همه ى دنیاى منین!

لبخند دلنشینى صورتش رو پر كرد و گفت: كیان دلم

بهت قرصِ

پیشونى اش رو بوسیدم و گفتم: عزیز دل کیان!عمر

كیان!جون كیان!…عشق كیان!…

و اونو تو بغل امن خودم جاى دادم تا عمق حرفهام

رو باور كنه!

دنیا بعد از خوابیدن کیاناز برای خداحافظی به حرم

رفت!

حالا وقتش بود!…از فرصت استفاده كردم و گوشی

رو برداشتم و شماره مامانم رو گرفتم!انقدر قد و

مغرور بود كه ده تا بوق خورد تا جواب داد:یادت

اومد مادر داری؟!

 سلام! خوبین؟

 مگه تو میذاری؟

 مامان من دارم میام تهران!

 میخوای بیام استقبالت؟!

 خوشحال میشم! اما میدونم نمیای !دیگه مهم هم

نیست !…زنگ زدم فقط یه چیز رو بهتون بگم !من

دارم بازن و بچه ام برمیگردم…اگه یکبار دیگه

بلایى سرشون بیارى مطمئن باش ازت شکایت

میکنم !…شك نكن!…کاری ب کار زندگی من نداشته

باش!

 درست شنیدم ؟!….زن و بچه ات؟!…

 بله درست شنیدی دنیا زن شرعی وقانونی منه!

کیاناز هم  دخترمه!….

__ تو دیونه شدی!

_فعلا خداحافظ!

بدون اینکه منتظر باشم جوابم رو بده قطع کردم.

پوزخندی زدم و به سمت کیاناز رفتم!…….

اهواز

فرهاد

با تردید و دودلى وارد خیابون شدم.نمیدونستم كارم

درسته یا نه!…اما باخودم گفتم مرگ یكبار و شیون

هم یكبار!…با دیدن ماشین پدرم جلوی خونه فاطمه

خانوم ماشینم رو گوشه ای پارک کردم و از ماشین

پیاده شدم !

پشت یکی ازدرخت ها قایم شدم!…

بعد یک ربع پدرم ازخونه خارج شد و در و محکم بست.

وقتی سوار ماشینش شد با یه حس کنجکاوی و بددلى

 به سمت خونه رفتم !

همینکه زنگ رو زدم ،فاطمه خانوم با صورتی خشمگین

در و باز کرد و با دیدن من اول خشکش زد و بعد چند

لحظه با عصبانبت سیلی محکمی بهم زد و گفت:به

پدرت هم گفتم من معامله نمیکنم!بهتره گورتو گم کنی!

باعصبانیت فریاد زدم :به چه حقی دست روم بلند

میکنی؟!

اون هم نترس تر از من با صداى بلند گفت:به همون

 حقی که دختر من رو با یه بچه تو شکمش اواره غربت

کردی!

خجالت كشیدم اما بخاطر عذاب وجدان سرم رو پایین

انداختم !…

من از همون تیر و طایفه پدرم بودم!مغرور و پررو!

با عذاب وجدان گفتم:باید باهاتون حرف بزنم!

 حرفی با تو و پدر حقه بازت ندارم!

 پدرم اینجا چیکار داشت؟!

چشمهاش رو ریز كرد و با پوزخند نگاهم كرد:

نگو که خبر نداری!….حتى اگه هم ندارى برو از

خودش بپرس.

باور كردن یا نكردنت برام مهم نیست اما خبر

ندارم!

 پس حالا كه خبر ندارى بزار بگم تا یكم ذوق كنى

پدر جونت دنیا رو پیدا کرده اما میدونم و مطمئنم

 دروغ میگه!

با تعجب نگاش کردم و گفتم:همین امروز صبح ،گفت

باید زودتر پیداش کنیم!

 عادت همیشگی پدرت بود اون همیشه اینجوری

کاراشو پیش میبره!…همه رو با دروغ و فریب !…..

حالا نوبت من بود چشمهامو ریز كنم و نگاهش كنم:

منظورتون دقیقا کی هست؟!

انگار به اون روزها برگشت؛چشمهاش به سمت

دیگه اى چرخید و آهى كشید و گفت:چندین بار به

شهره گفتم گول حرفهاش رو نخوره اما خدا بیامرزى

انقدر ساده بود كه زودى گولش رو خورد و چوبش رو

خیلى بد خورد!

 برام بگو!…خیلى وقته میخوام همه چیز رو بدونم!

 برو بگو پدرت بهت بگه!

 میخوام حقیقت رو بدونم!

 خوبه !…خیلى خوبه كه خودتم میدونی پدرت

دروغگوی بزرگیه!

کمکم کن !…درعوض اون من هم پیش همه اعتراف

میکنم اون بچه ازمنه !تاوان کارمم میدم !…دنیا رو هم

براتون پیدا میکنم و بعد برای همیشه از زندگیتون میرم!

نگاه پر از تنفرش رو بهم دوخت و ناگهان تفى تو صورتم

انداخت و گفت:خود كثافتت هم میدونى اون بچه مال

توئه!…اشغال حرومزاده!…

ابروهام در هم شد:هرچى دلت میخواد به پدرم بگو

اما خودت هم میدونى مادرم از گل هم پاكتر بود!…

ابروهاش بیشتر در هم شد!مكث كرد!…دقایقى تو

فكر خودش غوطه خورد و بعد در رو كامل باز كرد

و كفت: نه تو برام مهمى و نه اون پدر بى شرفت!

اما میخوام بهت بگم كه مادر بیچاره ات تو اونهمه

سال زندگى با پدرت چى كشید !تا تو هم تو عذاب

پدرت شریك بشى!…بیا تو!….

بدون اینكه به فرهاد تعارف كنم، خودم روی تخت

نشستم و به یاد گذشته ها آهى كشیدم.

 چهار تا خانواده بودیم ؛خانواده پدرت و خانواده

عموش که جعفر پسرشون بود وخانواده شهره که

میشد دخترعمه ى بابات…

كلا خانواده هاشون خیلی خانواده ی محدود و خشکی

بودند.عادت بدشونم این بود كه هركى رو زیاد دوست

داشتند پسر و دخترشونو به نام هم میزدند!

اون موقع ها ما بخاطر كار پدرم تازه از شیراز به اهواز

اومده بودیم كه تو مدرسه خیلی اتفاقی با شهره دوست

شدم و متوجه شدم تومحله ى خودمون زندگی میکنه…

شهره شیرینی خورده ی جعفر بود اما نمیدونم چرا

جعفر دوستش نداشت و سراین قضیه چندین بار

با خانواده اش بحث کرده و از خونه قهر كرده بود…

توجه های یواشکی جعفر و ستار از همون روزای اول

به من شروع شد…اما من اصلا از ستار خوشم

نمیومد!نگاهش رو دوست نداشتم!…همیشه فكر

میكردم از نگاهش تموم تنم یخ میزنه!….

 جعفر هم با اینكه آدم خیلی خوبى بود اما چون نامزد

داشت دلم نمیخواست بهش توجه نشون بدم…کم کم

از شهره دور شدم چون از رفتارهاى اون هم خوشم

نیومد!…

چند وقت گذشت تا اینكه یك روز پدرم به همراه جعفر

وارد خونه شد.

خانواده ى آزادى بودیم!…مثل پدر من تو دنیا وجود

نداشت!…با اینكه دختر بودم اما هیچ وقت بابت دختر

بودنم مادرم رو باز خواست نكرده بود و منتى رو سرش

نزاشته بود!من عاشق پدرم بودم كه تو اون دوران فقر

فرهنگى دخترش رو بالاى سرش گذاشته بود و حلوا

حلوا میكرد!

خلاصه اینكه چادر چاقجور كردم و براشون چایی

بردم! جعفر زیرچشمی بمن نگاه میکرد!

با اینكه ته دلم خوشم اومده بود اما در ظاهر ابروهامو

درهم كردم و اخم غلیظى بهش کردم .پدرم روى سرم

رو بوسید و خطاب به من گفت:جعفر از امروز قراره

حسابدار من بشه !(و بعد خیلی صمیمانه دستى به

شونه اش زدو گفت) به نظر میاد پسر زرنگی باشه!

و خطاب به جعفر گفت:قبل اومدن تو فاطمه کمکم

میکرد اما از الان مسولیت کارها گردن تو میوفته!

به روی چشم حاج قاسم!

نمیدونم چرا اما خیلی قبل تر کارهای جعفر رو زیر نظر

داشتم!…پسرخوبی بود اما نمیدونم چرا شهره رو

دوست نداشت!

منتظر شدم ،پدرم برای خواندن نمازظهر از اتاق

بیرون بره و بعد از خارج شدن پدرم فورى وارد اتاق

شدم .جعفر مشغول حساب كتاب بود،كنارش چهار

زانو نشستم وقلم رو ازدستش کشیدم و گفتم:چرا

اونجور نگام میکنی؟

با تعجب سرش رو بالا اورد و بمن نگاه کرد و گفت:

چرا اینکارومیکنی؟

 تقصیرخودته!

 دیگه نگاهت نمیکنم قلم رو بده و از اتاق بیرون برو!

 نظرت چیه به بابام بگم؟

با صورتی رنگ پریده گفت:چی رو؟!

اینکه تو با داشتن نامزد مزاحم منی!

 ببین فاطمه خانوم اول اینکه من برای جلب اعتماد

پدرت خیلی تلاش کردم! چون میخوام مستقل بشم !

برای جداشدن از خانواده ام باید دستم تو جیب

خودم باشه ! دوم اینکه اون نامزد من نیست بزرگترها

خودشون بریدن و دوختند!….

 یعنی تو شهره رو دوس نداری؟؟؟

__ نه به هیچ عنوان دوستش ندارم!…ضمن اینكه  اون

مزاحمت نبود (سرش رو پایین انداخت و گفت)یه ابراز

عشق بود!

شیطون نگاهش کردم و گفتم:که ابراز عشق بود….

همین لحظه از پنجره ى اتاق كه رو به سكو بود دیدم

پدرم در حال وارد شدن به اتاقه و من زودى از در

بغلى از اتاق خارج شدم !لپهام گل انداخته بود!…

نمیدونم چرا انقد زود وا داده بودم !….صداقت خاصی

تو حرفهاى جعفر بود که دلم میخواست حرفهاش رو

باور کنم.

از اون روز هر روز جعفر برای بررسی حساب ها به

خونه امون میومد و منم هرروز به بهانه های مختلف

پیشش میرفتم !رابطه مون باهم هر روز بهتر از قبل

میشد اما اون دیگه هیچ حرفی از عشق و علاقه بمن

نمیزد و همین رفتارش باعث میشد که من بیشتر

شیفته ى اون بشم، تا اینکه اون اتفاق افتاد………

زمان حال

با نفرت به فرهاد نگاه کردم!… کاملا شبیه جوونی هاى

 پدرش بود!…با اینهمه نفرت چرا دختر عزیزتر از جانم

رو بهش دادم!…من اون همه نفرت رو میشناختم!چرا

ریسك كردم؟!…

از جا بلند شدم و به سمت حوض رفتم.

فرهاد گفت: بعدش چی شد؟!

 حالم خوب نیست !بدبختی ها و خوشی هاى من

هم از اون شب شروع شد !فقط یه چیز رو بدون!…

مسبب همه این کینه ها و کدورت ها پدرته…اون ادم

لجباز و مغرور و خودخواه همیشه دلش میخواست به

همه ى آرزوهاش برسه،حتى اگه خلاف میل دیگرون و

تقدیر و سرنوشت خودش باشه!….

 چی شد مادرم با پدرم ازدواج کرد؟!

 فردا بیا بقیه اش رو برات میگم امشب حالم خوب

نیست!

میل به صحبت كردن با اون رو هم نداشتم!…فقط به

خاطر حرف و قولش مجبور بودم تحملش كنم!…اگر

به من بود نمیخواستم سر به تنش باشه!…چه برسه

به اینكه پاتو خونه ى من بزاره!…اون هم یه حیوونِ

عین پدرش!…وگرنه كسی با ناموس خودش این كار

رو نمیكنه كه این حیوون كرد!…

اما با این حال باید همه ى گذشته رو براش تعریف

میكردم !…

حق داره بدونه پدرش چه ادم رذلى بود و دلیل بدبختی

هاى مادرش بی عقلی خودش بود نه ازدواج من با

جعفر!

اون هم مثل پدرش باید زجر میكشید!زجر میكشید

تا بفهمه بازى كردن با احساسات یه آدم چقدر كار

زشت و كثیفیه!

اون تموم احساس دختر من رو كشته بود!…دختر من

تو زندگى با اون شده بود یه عروسك!!!فاقد روح كه

باید كوكش میكردى تا برات راه می رفت!

اون هم مثل پدرش كه شهره رو كشت روح و عاطفه ى

دختر من رو كشت!…هردوشون باید تقاص سنگ دلى

هاشونو پس میدادند!…و چى بالاتر از اینكه كه به

حال گذشته هاشون افسوس بخورند!…

انگار ناچار شد از جاش بلند شه و از خونه خارج

بشه!…

من هم بعد از اینكه وضو گرفتم، به سمت اتاق رفتم و

سجاده ام رو پهن کردم !….چقدر خوب بود كه نماز

خوندن ارومم میکرد!…

خدارو هزار مرتبه شكر کردم که ستار دروغ گفته بود و

دنیا رو پیدا نکرده بود و به همین خاطر سحده ى شكر

بجا اوردم!…

.

.

.

تهران

دنیا

هومن به استقبالمون اومد و ما به همراه کیان و کیاناز

به سمت خونه ى كیان رفتیم!

هوا حسابی سرد بود و هومن تمام طول راه رو به

شوخی گذروند و مارو وادار به خنده میکرد؛ اما نه خنده

های من از ته دل بود نه خنده های کیان!

جلوی عمارت که رسیدیم هومن رو به کیان کردو گفت:

نظرت چیه یه مدت بیاین خونه من؟!

بلاخره دیر یا زود باید با مادرم روبه رو بشیم باید

مجبورش کنیم که با این ازدواج کنار بیاد!

 میترسم بلایی سرتون بیاره!

با ترس به کیان نگاه کردم با ارامش خاصی بهم

نگاه کرد و گفت:نگران نباش….هومن لطفا ماشین

رو ببرداخل چون هوا سرده میترسم کیاناز سرما

بخوره!

 چشمى گفت و ماشین رو داخل آورد.

تمام تنم یخ كرده بود و اگه دستهاى گرم كیان نبود،

قدم از قدم بر نمیداشتم! همچنان كه دستم رو تو

دستش گرفته بود و منو به دنبال خودش میكشید؛لبخند

دلگرم كننده اى بهم زد و در سالن رو باز كرد!

همراه کیان و هومن وارد عمارت شدیم !

مهین خانوم طبق معمول روی کاناپه نشسته بود و

مشغول خوردن قهوه بود !…

نازی هم تو خونه بود!….دختره ى نچسب!!!!….

نازی با دیدن ما مكثى كرد و در حالیكه چشمهایش

رو ریز میكرد،چند ثانیه اى به ما خیره شد و بعد یك

مرتبه از جاش بلند شد و گفت: با چه جراتی این

 عوضی رو به خونه ى من اوردین ؟!

کیان با عصبانیت یک قدم به سمت اون برداشت

كه من بازوش رو گرفتم و با عصبانیت گفت:چقدر

زود بلایی رو که سرت اوردم فراموش کردی!

نازى نفسى از سر حرص كشید و گفت: فراموش

نکردم ،مطمئن باش تاوان اون کارت رو پس میدی!

 ازخونه من گمشو بیرون !

مهین خانم فریادی کشید که هر دوشون ساکت

شدند: بس كنید!…

کیاناز از خواب بیدارشد و شروع به نق نق کرد.

کیان به سمت من اومد و به عمد اونو از من گرفت

و شروع به اروم کردنش کرد!

 گریه نکن بابایی….چیه؟!چیشده!

نازی با اون صدای تودماغی مزخرفش گفت:چی ؟!…

(وجیغ كشید)بابایی؟!

 بله بابایی!این خانم زن موقت من بود که از من

حامله شد!منم رسمی عقدش کردم !پدر این بچه

منم! شناسنامه اشم هست میدم خدمتتون زیارت

كنید كه اسم من بعنوان پدرش ذکر شده!

مهین با عصبانیت به سمتمون  اومد و گفت:دروغ

میگی!

 یه نگاه به پیج اینستاگرامم ننداختى؟!همین یک

ساعت پیش یه پست جدید گذاشتم !!!انم عکس

شناسنامه ى دخترمو گذاشتم ! از الان اینجا خونه ى

دنیاست !میخوام که باهاش درست حرف بزنید! نازی

هم ازامروز دیگه حق نداره پاشو تو خونه ى من بذاره!

نازی لبهاش رو روى هم فشارداد و با چشمهاى ریز

شده مدتى رو در سكوت به من خیره شد و بعد با

اخم هاى وحشتناكش به سمت یكى از اتاقها رفت

و وسایلهاش رو جمع كرد و لحظه اى كه میخواست

ازخونه بیرون بره،به سمت من برگشت و نگاهى

وحشتناك بمن كرد و بعد به كیان نگاه كرد و پوزخندى

زد و در رو به هم كوبید و رفت!

راستش از نگاهش ته دلم لرزید!…

مهین خانم هنوز مبهوت حرفای کیان بود و حرف

نمیزد!

هومن لبخندی از سر رضایت زد و آروم در گوش من

گفت:من دیگه برم خونه انگار دیگه خبری از گیس

کشی نیست!

کیان شنید و پوزخندى زد و گفت:نمیخواى ادم شی!

و هومن همونطور اروم و سربزیر جواب زمزمه كرد:

برام زن بستون تا ادم بشم….(و بعد سر بلند كرد

و بلند گفت)شب خوبی داشته باشین!

به سمت من اومد و در حالیكه ساك بچه رو به

دستم می داد،گفت:چیزی لازم داشتی حتما بهم

زنگ بزن!

و اونم رفت!

بعد از رفتن هومن کیان دستمو گرفت و گفت:عزیزم

بریم بخوابیم من خیلی خسته ام!

بدون هیچ حرف دیگه ای منو به سمت اتاقمون

كشوند!…

یه جور بودم!…ته دلم خالى بود اما باز هم احساس

امنیت داشتم…

به محض اینكه وارد اتاق شدیم کیان رو محكم بغل

کردم!

میخواستم ترسم رو بریزم و با وجود گرمى تن كیان

دلم رو قرص كنم!…

لبخندش كه از سر خستگى بود،دلم رو قرص میكرد

بوسه اى بروى موهام زد و گفت :انقدردلت برام تنگ

شده ؟!

سرم رو به سینه اش فشار دادم و عطرش رو بحون

خریدم و گفتم: مرسی که هستی!

متوجه حالم شد یا نه!نمیدونم اما خوب حواسم رو

پرت كرد و با شیطنت گفت:خواهش میکنم!!! بریم

تو تخت باقى شو تسویه کنیم!

خندیدم و با خجالت مشت ارومى به سینه اش زدم

و گفتم:اعععع كیان!

__ ای جانم!…بیا کیاناز رو بخوابون تا من یه دوش

بگیرم و بیام شیطونى!

من از خجالت سرخ شدم و کیان با شیطنت قهقهه

زد و به سمت حمام رفت !

من کیاناز رو در آغوش گرفتم تا بخوابونم…خودم هم

خیلی خوابم میومد و تشنه امم بود!

به سمت پارچ اب رفتم که دیدم خالیه !…

دلم هرى ریخت!…آب دهن خشك شده ام رو قورت

دادم!صبر كنم تا كیان بیاد؟!…اخه بیچاره میگفت

خیلی خسته است!…

از روى ناچارى پارچ رو برداشتم و به سمت آشپزخونه

 رفتم.از پله ها كه پایین میرفتم یه حس خوبى بهم

دست داد!چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود!…

به اشپزخونه رسیدم! عادت داشتم اب یخ بخورم ،کمی

یخ از جایخی یخچال در اوردم و داخل پارچ گذاشتم

و خواستم از آشپزخونه خارج بشم که بامهین خانم

رو به رو شدم!

از همین می ترسیدم!…به سرم اومد!…با دیدنش

دست و پامو گم کردم……

تو چشمهام نگاه كرد و پوزخندی زد و گفت:تو كه انقدر

دست  وپا چلفتى هستی چطور تونستی پسر منو گول

بزنى؟!

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:من پسر شما رو گول

نزدم!

لبخند تمسخر برانگیزى زد و گفت: چراوقتی بهت

گفتم شوهرت کجاست گفتی مرده؟!

من بهش گفتم اینو بگه!

هر دو به سمت کیان برگشتیم و من بادیدن کیان

نفسی ازسراسودگی کشیدم!فورى پارچ اب رو

برداشتم وبه سمت اتاق خواب رفتم.

.

.

.

کیان

به سمت مادرم رفتم وگفتم:دنبال چی میگردی مامان؟!

 گذشته اون دختر که ادعا میکنی پدربچه اش هستی!

 دنیاخانواده ای نداره!همه اشون فوت شدند!…پدر

و مادرش تو یه تصادف فوت كردند و دنیا كسی رو

نداره! ما با هم سریکی از صحنه ها اشنا شدیم و من

عاشقش شدم و بعد مدتى صیغه اش کردم الان هم زن

رسمی ام شده !الان شما با این مشکلی دارین؟

نا امید و مغبون روى یك صندلى نشست و لب ورچید

و از در مسالمت در اومد و آروم گفت:چرا به فكر آینده ات

نیستی؟!…نبایدکسی بفهمه اون زنته…تو رو خدا یکم

عاقل باش تو باید با یه دختر همسطح خودت ازدواج

کنی!قول میدم چیزی برای دنیا و دخترت کم نذارم !

فقط بذار اونو از اینجا ببرم!

با عصبانیت روی اپن کوبیدم وگفتم:مامان اگه فقط

یک ساعت دنیا و دخترم رو جایی ببری که از من

دورباشن اون روی كیانو نشونت میدم !میزنم زیر

همه احترامی ک برات قائلم و مادرو فرزندى رو از یاد

میبرم!…دور زندگی منو خط بکش!

 كیان ببین كى بهت گفتم پشیمون میشی!…با اینكه

خیلی دیره!اما نمیخوام اون روز رو ببینم!…

بدون هیچ حرف دیگه اى ازش دورشدم …نمیفهمیدم

چی میگفت!…خودش متوجه مى شد چى میگه؟!

میخواست منو از دنیا و کیاناز دور کنه…هه!نمیدونه

من بدون این دوتا ثانیه اى دووم نمیارم و میمیرم!…

وقتی وارد اتاق شدم دنیارو دیدم که باقیافه ای

اویزون روی تخت نشسته بود و با انگشتهاش بجون

ناخونهاى دستش افتاده بود و داشت اونارو از ته

میكند!

به سمتش رفتم ومحکم بغلش کردم وگفتم:چراعین

دخترای لوس لب و لوچه ات آویزون شده؟!

 مامانت دعوات کرد؟

مثل بچه ها!!!…خنده ام گرفت!…من هم مثل بچه ها

جوابشو دادم: نه !….واسه چی دعوا کنه؟!

 ازدواج مااشتباه بود کیان!…ما نباید..

دلم نمیخواست بیشتر از این تحقیر بشه!…یا اوقاتش

رو تلخ كنه!همونطور كه نگاهش می كردم، لبهام رو روى

لبهاش گذاشتم وساکتش کردم !

اول شوکه شد اما بعد چند لحظه همراهی ام کرد!…

چقدر عشق بازی با دنیا رو دوست داشتم……

مهین

نمیدونم چرت هرچى كیان بیشتر اصرار میكرد؛من

بیشتر شك میكردم!…

اصلا تو سر من فرو نمیرفت که این دختر از كیان بچه

دارشده باشه!…من این موهارو تو آسیاب سفید نكرده

بودم!…

به سمت اتاقم رفتم و تلفن رو برداشتم و شماره شاهین

روگرفتم!

یکی از نوچه های جاسوسم بود كه همیشه امار هر

کسی رو میخواستم به راحتى آب خوردن تا جد اندر

جد طرف برام درمیاورد…

طبق معمول همیشه نداشت یه بوق بخوره و زودى

جواب داد:سلام خانم!!! چه عجب !نوکریم به مولا!

اصلا حال و حوصله ى تملق و چاپلوسی رو نداشتم!

  دهنت رو ببند!میخوام امار یکی روبرام دربیاری

اسم وفامیلش روبرات پیدا میکنم!

 اگه بتونین یه عکس هم برام بفرستین !دو روزه

امارش رو براتون درمیارم!

 باشه

بدون خداحافظی قطع کردم!روی مبل نشستم و لبخند

پیروزى بر لب آوردم !

مهین عادت نداره تو زندگى از كسی گل بخوره!….

.

.

.

فرهاد

با سر درد بدی ازخواب بیدار شدم !…با دیدن سولماز

با اون بدن جذاب و برهنه اش، بدون هیچ لباسى روی

تخت کنار خودم فهمیدم، دیشب باز زیاده روی کردم!

سعی کردم ازجام بلند بشم ،اما نتونستم! از تقلاى من

سولماز بیدار شد و با صدای ناز و پر عشوه اش دستش

رو روی سینه ى لختم کشید وگفت:صبح بخیر هانی!

بى حوصله جواب دادم: صبح بخیر!

 سرت دردمیکنه؟!

__ خیلی…..

ایییی!…با اون لحن چندشش گفت:الان خوبش

میکنم برات!

میدونستم با همه ى ادا و اطوارش کارش رو خوب بلده!

چشمهامو بستم ومنتظر شدم سرم رو ماساژبده !

روغن بدن رو از روی میز برداشت و روی سینه ام

نشست!

چند قطره از روغن رو روى پیشونى ام ریخت و با ادا

و اطوار گفت: سنگین که نیستم؟!

اصلا حوصله ى اداشو نداشتم:بچه ى پنج ساله از تو

سنگینتره!

قهقهه ای زد و کارش رو شروع کرد…به دور از همه ى

اداهاش دستهاش واقعا معجزه میکردند! عالی ماساژ

میداد…

چشمهام رو بستم و در اثر گرماى دستش باز گرم

شد و خوابم برد…

.

.

.

فاطمه

باید خودم دنیا رو پیدا میکردم!…حالا كه عموهاش

نشون میدادند سرشون به كار خودشون گرم شده؛باید

سراغى ازش میگرفتم!دیگه خطرى به بزرگى مرگ

دخترم رو تهدید نمیكرد!

جرات پیدا كرده بودم و براى بار چندم به خطش زنگ

زدم ؛اما خاموش بود!…

میترسیدم حالا كه نشون میدادند شر عموهاش كنده

شده،اتفاقی براش افتاده باشه!… کمتر ازیگ ماه

دیگه موعد زایمانش بود….

بچه ام مادر مرده زایمان اولش بود و خداخدا میکردم

اوضاعش خوب پیش رفته باشه!………

دنیا

از گرسنگى در حال ضعف بودم!

صبح تا بحال چیزى نخورده بودم و جرات هم نداشتم

از اتاقمون بیرون برم!…

شانس آوردم دستشویى و حمام تو اتاق بود وگرنه

الان اتاقمون به گند كشیده مى شد!

دم غروب بود كه کیاناز رو خوابوندم و داخل گهواره اش

میگذاشتم كه کیان وارد اتاق شد !

با دیدن عروسک خرسی بزرگی که دستش بود لبخندی

زدم وبه سمتش رفتم:واى این چیه خریدی؟!..چرا زحمت

کشیدی؟!

 برای دخترم خریدم!

ایروهامو تو هم كردم و لبهامو اویزون کردم و گفتم:پس

من چی؟!

خندیدو با شیطنت گفت: من خرسی توام دیگه!

و تو یک حرکت بلندم کرد که جیغ خفه ای کشیدم  و

اون هم سرش رو تو گردنم فرو بردو شروع به بوسیدنم‌

کرد !

قلقلكم اومد و از ته دل شروع به خندیدن‌ کردم.

 نکن کیان…وای دلم دردگرفت….کیان

 ببین چه خرسی خوبی هستم بلندتم میکنم !

بعد منو روی تخت انداخت و روم خیمه زد!

تو چشمهاش عشق رو به راحتی میتونستى ببینی.

نگاه عمیقى به صورتم انداخت و گفت:چرا رنگت انقدر

زرده!

 خوب…خوب تازه زایمان كردم!…

 پس لبهات چقدر خشكه!…

 وا!…چته خوب؟!…بچه شیر میدم!…

 عصرونه خوردى؟!…

 نه سیر بودم!…

ابرو در هم كرد و از جاش بلند شد: ناهار چى

خوردى؟!

 اوومممم….ناهار….چیززز….اوممممم!….

چشمهاش گرد شد و گفت:دنیااااا!!!!!!تو امروز از

اتاق بیرون نرفتى؟!….

 خوب كیان گرسنه ام،…

با عصبانیت از جاش بلند شد وگفت:خدا لعنتم

كنه،اصلا بیاد نداشتم كه بگم براى تو غذات رو

بیارن داخل اتاق!…واى واى واى!…خدا لعنتم كنه!

 اعععععع!….كیان خدا نكنه!…باور كن!…

دست روى بینى اش گذاشت و گفت:هییسسسس!

هیچى نگو!…

گوشى رو برداشت و دكمه اى رو زد: خانوم محترم

مگه شما كارگر خونه نیستى!…اینجا كى خانوم

خونه اس؟!…زن من امروز تو اتاق بود و از اتاق بیرون

نیومد،نباید میومدى ببینى چیزى احتیاج داره یا نه؟!

پس من براى چى استخدامت كردم؟!…مگه نگفتم

چشمهات فقط به خانومم باشه؟!…مادر من؟!…مگه

تو دارى از مادر من حقوق میگیرى كه اوامر اون رو

انجام میدى؟!…از فردا اخراجى تا بفهمى از كى

دارى حقوق میگیرى!همین الان هم یك غذاى كامل

حاضر میكنى و میارى بالا!

و گوشى رو روى دستگاه كوبوند!

 زنیكه!…انگار اجیر دست مادرمه!…خانوم اینو

گفت !…خانوم اونو گفت!…از فردا حتى از اتاق هم

بیرون نمیاى!…دستور میدى برات میارن!…كارى رو

كه باید امروز هم میكردى!…

بی اختیار تو آغوشش فرو رفتم و لبهاش رو به دهن

گرفتم!

خدای من این مرد پر از آرامش بود براى من !….

چقدر آرومم میکرد !…حتى نفسهاش هم بوى عشق

می داد!….

شدت بوسه های کیان عمیق تر و بیشتر شد!درست

مثل تشنه اى كه به آب رسیده باشه!…انگار منتظر

اشاره ى من بود!

خودمو ازش جدا کردم و به صورت جذابش خیره شدم

و لبخندی زدم.

گفت:جان دلم عشقم؟!

 خدا تو رو از من هیچ وقت نگیره….روزی هزار بار

خدا رو شکرمیکنم كه تو رو سر راه من قرار داده !

کیان اگه تو نبودی معلوم نبود من الان كجا بودم و

سرنوشتم چى میشد!كیان من ممنونتم!

لبخندى زد و پیشونیمو بوسید و گفت:منم که باید خدا

رو شکر کنم تو و کیاناز تو زندگی من هستین و گرنه

الان باید ادا و اطوار اون میمون درختى رو تحمل

میكردم و تو دلم بخودم فحش میدادم!…دنیا باورت

نمیشه دیگه اون اواخر كه میخواستم بیام خونه

غصه ام میگرفت كه كى میخواد باز اون عجوزه رو

یه شب دیگه تحمل كنه!…دنیا!…من و تو داریم همو

تكمیل میكنیم!…هیچ كدوممون بابت خوشبختى هم

به اونیكى چیزى طلب نداره!…من و تو مكمل همیم!

در واقع تو نیمه ى گمشده ى منى!

چونه اش رو بوسیدم و سر روى سینه اش گذاشتم!

 دلم میخواد الان که جام امنه به مادرم زنگ بزنم

نظرت چیه؟

 اگه خودت فکر میکنی ، وقتش مناسبه !من حرفی

ندارم…حتى اگه موافق باشی به اهواز میریم !…

 وای نه !….اهواز نه !…منو میکشن!…

منو محكم درآغوش كشید:غلط كرده هركى دست به

ناموس من بزنه!…خودم جنازه اش رو رو دست

خانواده اش میزارم!..منتها هر جور خودت دوست

دارى!…مجبورت نمیكنم!من فقط بفكر خوشى توام!

تو فقط برام لب تر كن!…هر چى بخواى همون میشه!

با شیطنت نگاهش كردم و زیونم رو دراوردم و لبهامو

تر كردم!…

قهقهه اى زد و گفت:خدا نكشدت دختر!…انقدر شیطون

بودى و رو نمیكردى!…كو؟!…بده عمو ببینه زیونت رو!

و تا من زبونم رو باش در اوردم تو هوا زبونم رو گرفت!

عصر با احساس درد شدیدی تو قلبم ازخواب بیدار

شدم.

قلبم بدجور تیر میكشید! انگار روزهاى اخر کارش

بود.

از جا بلند شدم و به زور قرصهام رو پیدا كردم و با یه

لیوان آب خوردم و به سمت حیاط رفتم و روی تخت

نشستم وبه گذشته فکر کردم !

باید تا دیر نشده،زودتر همه چیز رو برای فرهاد تعریف

میکردم !

من دستم به جایی بند نبود!…فقط فرهاد بود كه

میتونست دنیا رو از دست ستار و عموهاش نجات

بده !

گوشی رو گرفتم و بهش زنگ زدم !با اولین بوق دختر

جوانی جواب داد:بله

با تردید مكثى كردم و گفتم:ببخشید همراه فرهاده؟!

 بله اما شما؟!

صدای فرهاد رو شنیدم که انگار با عصبانیت گوشی

رو از دست دختر کشید و بهش غر زد و گفت:هزار بار

بهت گفتم دست به گوشی من نزن !..بدم میاد!… چرا

نمیفهمی؟!

دختر با صدای لوسش گفت:فرهاد خوب تو نبودی اونم

زنگ زد!بامن اینجوری حرف نزن لطفا!

 باشه!… برو بیرون!

 سلام فاطمه خانم

حیف كه جواب سلام واجب بود!!!!…زیر لب بزور جواب

دادم!

 سلام!…امروز میتونى بیاى !

 چشم همین الان میام!

بدون اینکه باهاش خداحافظی کنم تلفن رو قطع کردم

و روی تخت درازکشیدم…

نیم ساعت بعد فرهاد داخل خونه ام کنارم روی تخت

نشسته بود.

فنجون چایی رو جلوش گذاشتم و بی مقدمه شروع

کرد:کم کم احساس کردم عاشق جعفر شدم…هر روز

تو چشمم عزیزتر می شد.

تا اینکه ستار نمیدونم از كجا و چطورى از رابطه مون

بو برد و پدرش رو مجبور کرد كه به خواستگاری من

بیان.

یه روز قبل خواستگاری ام به جعفر قول دادم جوابم

منفی باشه !

اون زمان دختر و پسرو با هم تنها تو یه اتاق

نمى فرستادند!اما پدر من چون آدم روشن فکری بود

من رو فرستاد تو اتاق بغلی و در اتاق رو باز گذاشت.

 به محض ورود به اتاق هنوز ننشسته بودم كه رو

به ستار کردم وگفتم:اقا ستار من بدرد شما نمیخورم

و جوابم منفیه!

پوزخندى زد و یه نگاه به از بالا تا پایین من انداخت

و گفت: یعنى فقط بدرد جعفر میخوری ؟!

از اینهمه صراحت جا خوردم و با چشمهاى گرد شده

نگاهش کردم وگفتم:منظورت چیه؟!

 یا زن من میشی یابه همه میگم با هم دوستین!

میدونی که ابروی پدرت میره!

اینبار من پوزخند زدم و گفتم: مدرک داشتی رو کن!

و بعدش من از یه در اتاق بیرون رفتم و ستارهم از

در دیگه ى اتاق با عصبانیت خارج شد!

پدرم با دیدن صورتم فهمید كه راضی به این وصلت

نیستم ولى پدر ستار رو به ستار کرد و گفت:چقدر زود

برگشتی بابا؟!

 زود به توافق رسیدیم!

با شنیدن حرف ستار با بهت بهش نگاه کردم وگفتم:

چی میگی؟!پدر من راضی به این ازدواج نیستم!

پدرم دستی به ریشش زد و گفت: دخترم نمیخوای

بیشتر فکر کنی؟!

 نه بابا من و ستار واقعا به هیچ وجه بهم نمیخوریم!

ستار با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت:چون چشمت

جعفر و گرفته!

پدر ستار با عصبانیت داد زد:خفه شو ستار! این چه

حرفیه؟!

کتش رو با عصبانیت از تنش دراورد و گفت:دروغ نگفتم

این خانم که الان……..

همین لحظه با سیلی که توگوش ستار زده شد همه

خشکمون زد و پدرم بانفرت نگاهش کرد و گفت:اگه یه

بار دیگه درباره دختر من اینجورحرف بزنی خودم

گردنت رو خرد میکنم!…فهمیدى؟!

ستار در حالیکه خون کنار لبش رو پاک میکرد رو به

من کرد وگفت:اخر همین ماه عروسی جعفر و شهره

 است ، حالا ببین!

بعد با عجله از خونه خارج شد و خانواده ستار هم

 بدون هیچ حرف دیگه اى به دنبال ستار خارج شدند.

روم نمیشد تو روی بابام نگاه کنم!

 سرم رو پایین انداختم !

مامانم و عزیز جون بدون هیچ حرفی از اتاق خارج

شدند.

کفش های پدرم رو جلوى روم دیدم كه با همون صدای

محکم اش گفت:سرتو بالا بگیر!………

باترس سرم رو بالا گرفتم.چشم تو چشم پدرم شدم.

 ستار راست میگفت؟

از این ترسى نداشتم كه پدرم بلایی سرم بیاره !

فقط از این هول داشتم كه جعفر از چشم بابا بیفته!

پس با تردید گفتم: نه پدر جان !ستار دروغ گفت!

 میدونی که ازدروغ خوشم نمیاد!

 راستش روگفتم

 خیلی خب برو اتاقت!

 بابا

فقط بهم نگاه كرد!آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

لطفا به جعفر چیزی نگو!باور کن چیزی بین ما

نیست!خودت دیدی چه پسر خوبیه!

نگاهم كردو گفت: برو تو اتاقت!

لحن بابا خیلی مرموز بود.اما نمیخواستم شک کنه

میترسیدم پی جعفر بفرسته و جعفر هم از همه جا بى

خبر همه چی رو لو بده…

جعفر رو خوب شناخته بودم اگه بابا ازش میپرسید

راستش رو میگفت.

باید خودم پیشش می رفتم وبهش خبر میدادم .

اما پدرم تاصبح تو حیاط نشست و نتونستم بیرون

برم!

صبح با دلشوره ى بدی لباس پوشیدم که مدرسه

برم.خداخدا میکردم جعفر رو ببینم اما ندیدم.

با نا امیدی به سمت مدرسه رفتم و همین كه وارد

شدم ،شهره به سمتم اومد.

نمیدونم چرا نگاهش پر از كینه بود!جلوم ایستاد و

یك مرتبه سیلی محکمی تو گوشم زد.

من هم باخشم نگاهش کردم که با فریاد گفت: دور

نامزد من رو خط بکش !…اخر همین ماه عروسیمونه!

با خودت چه فکرى کردی؟!….میذارم اونو از من بگیری!

 شهره تو دارى اشتباه فکر میکنی!

__خفه شو دختره ى خراب!

با این حرفش کنترل خودمو از دست دادم و با پشت

تو دهنش زدم که سریع ازمن فاصله گرفت و من به

كلاس رفتم.

مات و مبهوت و گنگ سرجام نشستم !…چی گفت؟!

اخراین عروسیشونه؟!…ستارم اینو گفت !…

خدای من اگه مجبورش کنن که با شهره عروسی کنه

چی؟!…اگه تنهام بذاره من میمیرم.

باهزاربدبختی چهارزنگ مدرسه رو تحمل کردم تا

بالاخره تمام شد!

ظهر با حال زار از مدرسه خارج شدم!…پاهام جون

نداشت راه برم!

حس کردم کسی پشت سرم راه میره ؛به سمت صدا

برگشتم و بادیدن شهره اخم هام رو تو هم کردم و

بی توجه بهش به راهم ادامه دادم!

 كمى كه جلوتر رفتم ، با جعفر و ستار برخورد کردم.

جعفر هم مثل من حسابی ناراحت بود!…

اما ستار دات به خراب لبخند شیطانی به لب داشت.

خواستم جعفر رو صدا بزنم و همه چى رو بر ملا كنم

اما ترسیدم به ضرر جفتمون باشه!…

 شهره كه تا حالا به دنبال من بود ازمن جلوتر رفت و

صداشون کرد:اقا جعفر!

تو دلم غر زدم: دختره ى عتیقه بهش میگه اقاجعفر!

ستار اول بمن نگاه كرد و بعد به شهره لبخندى زد و از

روی عمد بلند گفت:به به عروس خانم!

یك لحظه جعفر سرش رو بلند کرد وباهام چشم تو

چشم شد!

چشمهاش پر از غم بود!دلم به درد اومد!…

بهشون رسیده بودم ونمیشد بایستم !…

به ناچار از کنارشون گذشتم که کسی کیفم رو کشید!

به عقب برگشتم!…ستار بود!…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.