خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۷

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: shasttip@

باصدای قدم های کسی تو اتاق چشمهامو باز کردم و

بادیدن پرستارکه دخترم رو با تختش به اتاق اورده بود

لبخندی روى لبهام نشست  و به سمتشون رفتم و ازجا

بلندش کردم و محکم بغلش کردم.

چه بوى عطر خوبی میداد!… به محض برخورد صورتش

با صورتم دهنش رو باز کرد!

 باز شیر میخواست !…بی اختیار لبخندی زدم وگفتم:

دخترم گرسنشه!…دختره ى شكمو!…زیاد نخورى

چاق بشى رو دستمون بمونى!…

پرستار لبخندی زد و گفت:اره حسابی گریه کرد تا

اروم شد.

دختركم روبه سمت دنیا بردم وگفتم:به مامان سلام کن‌

بگو مامان من گرسنه ام!

پرستار کنارم ‌ایستاد و سینه ‌دنیا رو از لباسش خارج

کرد و به سمت دهن بچه گرفت و طفل بیچاره انقدر

گرسنه بود، خیلی سریع با چشمای بسته سینه رو به

دهن گرفت.

پرستار رو به من‌ کرد وگفت:زودتر یه اسم براش پیدا

كنید!

آهى كشیدم و گفتم: دنیا انتخابش کرده!

 خدابراتون نگهش داره!

بچمون چشمهاشو باز کرد و درحین شیر خوردن به من

نگاه میکرد و انگشتهای کوچیکش رو باز و بسته میکرد!

خیلی هوشیار بود.بازهوس کردم دستهاشوببوسم !

سرم روپایین اوردم وبوسه ای به روشون زدم ووقتی

سرجام نشستم یک لحظه نگاهم به دنیا افتاد و حس

کردم که چشمهاش تکون خورد!… با خودم گفتم:

خیالاتی شدم.

اما وقتى با دقت نگاه كردم دیدم که بازپلکش لرزید!

از جا بلند شدم و گفتم:دیدی؟!

پرستار با تعجب پرسید: چی رو؟؟

 پلكهاى دنیا لرزید!

پرستار با تعجب پرسید: مطمئنی؟؟؟

 اره ‌دوبار پلکش لرزید !خودم ‌دیدم

 الان ‌میرم دکتر روخبر میکنم!شما  مواظب دخترتون

باشین!

بعد خروج پرستار دخترمون روسرجاش گذاشتم!

پیشونی ام رو روی پیشونی دنیا گذاشتم وگفتم:

خواهش میکنم بیدارشو دنیا….تورو بخدا!!!

درهمین حین دکتر وارد شد و با تكون دادن سرش

به سمت دنیا اومد!.. پلکش را باز کرد و نور چراغ رو

وارد چشمش کرد!…چشم ‌ دیگه اش رو هم‌امتحان کرد

و بعد با خوشحالی بمن نگاه کردم وگفت:عکس العمل

 نشون داد!

 یعنى بهوش میاد اقای دکتر؟!

 زیاد طول نمیکشه!فقط باید صبور باشین!

بعد از خارج شدن دکتر سر جام ‌نشستم و به دنیا

خیره شدم ‌چی میشد الان چشمهاشو باز میکرد و

بمن‌ نگاه میکرد.

.

.

.

مهین

ادرس بیمارستان رو گرفتم و به سمت بیمارستان

 رفتم. قبلش به ویلا سر زدم ! اثری از دنیا توویلا نبود.

حسابی عصبانی بودم !…

مطمئنم کار کیان و هومن بود!… باید از حال جواد

باخبر میشدم !…هرچی بود اون خبر داشت!…

راننده رو به سمت پذیرش فرستادم و بعد از چند

دقیقه به سمتم اومد وگفت:خانم جواد طبقه بالاس

_منوببرپیشش

.

.

.

هومن

تو نمازخونه ى بیمارستان خواب بودم . با بدن درد

شدیدی بیدار شدم!…. ازنماز خونه خارج شدم و

به سمت سرویس بهداشتی رفتم که با دیدن مهین

و دار و دسته اش خواب از سرم پرید!… انگار بهم

برق وصل کردند!… پشت دیوار پنهون شدم !…بعد از

اینكه رد شدند به دنبالشون راه افتادم تا متوجه میشدم

برای چی و یا كى به این بیمارستان اومدند!

همزمان به کیان هم زنگ زدم.سریع جواب داد: جانم

هومن

 کیان خوب گوش کن!…مادرت و دار دسته اش

 همین الان وارد بخش مردان شدند!… بخشش بالاس!

سعی کن تو اتاق بمونی تابیام!

 باشه! تو هم برو ببین برای چی اومده؟!

 همین کارو میکنم

بعدقطع کردن تماس به سمت بخش ته سالن رفتم.

داشتند از دکتر وضع کسی رو می پرسیدند. دررهمین

حین پرستار جوانی ازبخش خارج شد و با دیدنم جیغ

خفه ای کشید وگفت:اقای موسوی!

حفظ ظاهر کردم وبا همون لحنی که هركسی رو خام

میکرد، گفتم:جان دلم

از لحنم ذوق زده شد و گفت:میشه یه سلفی با هم

بگیرم؟!

 حتما!..، اما قبلش میتونید به من کمک کنید؟!

 بله!…حتما بفرمایید!…

 برو تو بخش ،ببین این خانم واسه ملاقات چه کسی

اومدند؟!البته نباید بزارى كسی بفهمه من اینجام یا

تو رو فرستادم!

 وای قضیه پلیسیه!

ته قلبم یه فحش نون و آبدار به دختره ى احمق دادم

اما در ظاهر گفتم :نه گلم خانوادگیه!بدو ببینم چقدر

استعداد بازیگری داری؟!

 چشم الان میرم

بعد رفتنش پشت درموندم و دزدکی بهشون نگاه

میکردم.حدود نیم ساعت بعد پرستار به سمتم اومد

وگفت: دنبال راننده اش اومده تصادف کرده و

ظاهرا بدبخت رو به اینجا اوردند!….

 پس جواد اینجاست؟!

 جانم؟!

 هیچی …شما بیخیال شو

عکس بگیریم؟!

سریع یه عکس سلفی با اون دختره نچسب گرفتم

و زود به سمت بخش زنان رفتم.

 باید از اینجا میرفتیم……………..

هومن

وارداتاق دنیا شدم. کیان با خوشحالی به سمتم‌ اومد

و گفت:علائم هوشیاری اش بالا اومده و انشاءالله به

زودی بهوش میاد!

لبخندى زدم:انشاءالله!اما باید باهات حرف بزنم!

 یه اتفاقی افتاده!

 چیشده؟!

 مادرت اینجاست. طبقه بالا بخش مردان، بالای

سر جواده اصلا بنفع ما نیست اینجا بمونیم!

 اما دنیا هنوز بهوش نیومده!

 مجبوریم منتقلش كنیم!

 پس بریم با دکترش حرف بزنیم،ببینیم اجازه میده!

با احتیاط ازاتاق خارج شدیم و بسمت اتاق دکتر

رفتیم و بعد اجازه گرفتن وارد اتاق شدیم !

کیان به محض نشستن روی صندلی شروع کرد:

راستش میخواستم موضوعی روبهتون بگم!من میخوام

دنیا رو به تهران منتقل كنم.میخواستم ببینم نظر شما

چیه؟

 نظر من رو میخواین؟! بدترین پیشنهاد ممكنه رو

دادین!چون دنیا خیلی افت فشار داره و نباید زیاد

جابجا بشه

 اخه‌ ما‌ نمیخوایم اینجا بمونه!

 چرا تا حالا حرفى نزدین؟!…میتونم بپرسم چه

مشکلی هست؟!

کیان رو به من کرد و گفت: یه مشکل خانوادگی!

دکتر سرش رو کمی جلو اورد و گفت:واسه همین گفتین

مدارک شناسایتون گم شده؟!

 بله اقای دکتر

 منو تو دردسر نندازین!

به کیان نگاه کردم وگفتم: حقیقتش دنیازن صیغه ای

کیانِ! و مادرش به شدت با این ازدواج مخالفِ و حتى

 دنیا رو هم پنهون کرده بود که ما پیداش نکنیم!

__ نمیتونم باور کنم

کیان به سمت دکتر رفت و گفت: من به کمک شما

احتیاج دارم!

دکترکلافه نگاهمون کرد و گفت: صبر کنید لااقل بهوش

بیاد،بعد میتونید مرخصش کنید! هویتتون رو هم پنهان

میکنم و اتاقشم امشب بعدساعت یك عوض  میکنم!

كیان نفسى از سر اسودگى كشید و گفت:مرسی اقای

دکتر لطفتون روجبران میکنم!

بهمراه کیان ازاتاق دکتر خارج شدیم که مهین رو

دیدم. باعجله کیان رو تو راهروى کناری کشیدم و

گفتم :مادرت!!!!…..

هر دو پشت به اون سالن ایستادیم که صدای

مهین رو شنیدیم:بذارید جواد همینجا بمونه تا بهوش

بیاد! یه نفرم پیشش بمونه!بقیه هم همراه من بیاین

باید پیداشون کنیم!…

بعد رفتن مهین و دار و دسته اش به سمت اتاق دنیا

رفتیم که با دیدن چند تا پرستار کنار در نگران شدیم

کیان با دو بسمت اتاق رفت. منم به دنبالش  سراسیمه

وارد اتاق شدم که….

کیان

با دیدن تجمع بیمارها و پرستارها کنار در اتاق

 سراسیمه بسمت اتاق دویدم و پرستارها رو کنار

زدم و وارد اتاق شدم.

تپش قلبم بالا رفته بود و از ترس قادر به نفس كشیدن

نبودم!

نگران‌ دنیا بودم. با دیدن‌ دنیا که گیج و حیرون روى

تخت نشسته بود،کنترل خودمو از دست دادم وبه

سمتش رفتم و محکم بغلش ‌کردم!….

چقدر دلم‌ براش ‌تنگ شده بود.پیشونی اش رو بوسیدم

وگفتم:حالت خوبه خانوممم؟!

گنگ نگام کرد.جز تعجبى كه تو چشمهاش بود هیچ

عکس العمل دیگه اى نشون‌ نداد.به هومن نگاه کردم

وباز به روبه دنیا کردم.

دنیا هم به هومن نگاه کرد و گفت : من شما رو

نمیشناسم!

با بهت بهش نگاه کردم وگفتم : عزیزم منم کیان…

یادت رفته؟!…دنیام …منم…چطور منو یادت نمیاد؟!

دکتر به سمتم اومد و دست روى شونه ام گذاشت و

گفت: بهش فرصت بدین تا یکی دوروز دیگه شایدم

 زودتر!…شما رو میشناسه! تازه بیدار شده.این کاملا

طبیعیه!…

دنیا رو به دکتر کرد و گفت :مامانم منتظرمه امروز

نذری داره باید برم کمکش!

 باشه میذارم ‌بری پیش مادرت اما قبلش نمیخوای

به دخترت شیر بدی؟!

دنیا گنگ به دکتر نگاه کرد و گفت:من كه بچه‌ ندارم !

فرهاد اصلا بچه دوس نداره!…

دكتر متعجب به سمت من برگشت: فرهادکیه؟؟؟

با عصبانیت و‌حسادت‌ خاصی از اینکه فقط فرهاد

یادش میومد به دکتر نگاه کردم واروم و زیر لبى گفتم :

همسر سابقشه!…

دکتر به سمت بچه رفت. بغلش کرد و اونو به سمت

دنیا گرفت:دخترته!…نگاش کن ببین چقدر شبیه توئه!

روشو از دخترمون برگردوند و گفت:من بچه ندارم !

فرهاد خوشش نمیاد!

دکتر زندگی رو روی پاهای دنیا گذاشت و گفت: نه آخه

این بچه باباش یكى دیگه اس!…نگاه كن!…ببین كنارت

ایستاده!…دخترتونم خیلی دلتنگته هی میگه ‌مامانمو

میخوام!

مات و مبهوت به من نگاه كرد كه من لبخند غلیظى

بهش زدم و بعد زیرچشمی به بچه نگاهى کرد‌.

اروم انگشتهای دست بچه رو لمس کرد و رو به دکتر

مثل بچه ها گفت: اسمش چیه؟!

 باباش منتظر بود تو به هوش بیاى و براش اسم

انتخاب كنى!

دستهاشو بالا برد و دخترمون رو بغل‌ کرد.دکتر به

پرستارها اشاره کرد و همه خارج شدند و در حالیكه

خودش هم خارج میشد، به سمت ‌من اومد و گفت:

یکم صبور باش!حافظه اش زود برمیگرده !شاید

امروز شاید دوروز دیگه!… تو این حالت ها بیشتر از

یكى دوروز طول نمیکشه!….

ممنونم اقای دکتر!

بعد از بیرون رفتن دکتر به سمت دنیا رفتم وگفتم:

گرسنشه!

گنگ بهم نگاه کرد و گفت:باید چیکار کنم؟!

باید بهش شیر بدی!

مظلوم نگاهم کرد و گفت:اما من بلد نیستم!

 میخوای یادت بدم؟!

معذب گفت:تو كى هستى؟!

بچه رو به بغلش دادم و گفتم:عزیزم من شوهرتم!حالا

سرشو بذار روی دستت و به سینه ات نزدیکش کن

و نوك سینه ات  رو بذار تو دهنش!

 ….(در سكوت بمن خیره شده بود!….)

__ بعدش دیگه کار خودش رو كبلده چیکار کنه!

کارهایی که بهش گفتم رو انجام داد و دخترمون

 بمحض حس کردن سینه دهنش رو باز کرد و شروع

به میك زدن کرد!

دنیا با اخم به دخترش نگاه مى کرد.لبخندی زدم وگفتم

عزیزم لبخند بزن!…چرا اخم؟!….

لب ورچید و گفت:  اذیت میکنه!

بی اختیار خندیدم و با پشت دست صورتش رو

نوازش كردم و گفتم: کم کم عادت میکنی!

لبخند محوى زد و به دخترمون خیره شد.دخترمون

شیرشو خورد و شروع به نق زدن كرد!…

یه مرتبه دنیا شروع به خوندن كرد!…دخترمونم

ساكت شد!….چه صدایى!!!!…..

تو چى داشتى جز عشق كه من عاشقت شدم!….

دامن كشان ساقى میخواران از كنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد!….

ارجام مى از شرنگ دورى و از غم محجورى چون شرابى جوشان مى بریزد

دارم قلبى لرزان ز غمش دیده شد نگران ساقى میخواران از كنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد!….

دارم چشمى گریان به رهش روز و شب بشمارم

تا بیاید!

ازرده دل از جفاى یارى بى وفا دلدارى ماه افسونكارى شب نخفتم…..

ایادش داد دامن از كف دادم شد جهان از یادم راز عشقش را در دل نهفتم

از چشمانش ریزد به دلم شور عشق و امید دامن از

كف دادم شد جهان از یادم راز عشقش را در دل نهفتم

دارم چشمى گریان به رهش روز و شب بشمارم

تا بیاید!

اهواز

فرهاد

از حمام بیرون اومدم و به سمت کمد لباسم رفتم.

لباس ها رو زیر و رو مى کردم که چشمم به عکسش

افتاد!….یه لبخند از ته دل!…

آهى كشیدم!…چقدر به سادگى اش حسودى ام

میشد!….تو این چند ماه سوهان روحم شده بود.

عکس رو برداشتم و عمیق نگاهش کردم !….

انگار دلم براش  تنگ شده بود یا نه !…دلتنگی نبود!…

عادت بود!…. به حضورش عادت کرده بودم.

من هیچ وقت نمیتونستم عاشق این دختر ساده و

احمق بشم.

این دختر دختر همون زن ومردی بود که زندگی پدر و

مادر من رو خراب کرده بودند…

دختر اون زن ومردی که بخاطر هوسشون زندگی پدر و

مادر من نابود شد و حاصل اون ازدواج اجباری  و

فلاكتبار من شدم!

خاطرات تلخ و زجر آور بچگی ام باز تو ذهنم تکرار

شد!

با عصبانیت عکس روگوشه ى کمد پرت کردم ودر کمد

رو محكم بستم!…

با صدای پدرم از پشت سرم به سمتش برگشتم.

نمیتونی عاشقش نباشى…

عاشق کی؟!….

دنیا….دختر همون زنه….زنی که همه مردارو دیونه

خودش كرده بود!…اونم فقط با سادگى حماقتبارش!

سادگی ومعصومیت خاصی تو ژن این مادر و دختر

هست…تنها نگاهی ک قلب مغرور پدرت رو لرزوند اون

بود!…

پك محكمى به سیگارش زد و گفت: بهش گفتم عاشقشم

اما قبول نكرد!…ولم كرد!…. بهم خیانت كرد!…

اگه ولم نکرده بود، الان من خوشبخت ترین مرد دنیا

بودم!نه اینکه هرشب به یاداون لعنتى مست کنم و وقتم

وبازنای هرزه و هرجایى بگذرونم تا شاید یكى شبیه

اونو پیدا كنم!…

باز هم همون داستان تكرارى!….درحالی که پیراهنم

روتنم میکردم به سمتش رفتم وگفتم:من فرداپرواز دارم!

 میدونم!

 یه مدت میرم دبی اب و هوام عوض بشه

 زود برگرد باید دنیا رو پیدا کنیم!

 دست از سرش بردار بابا !…کاری که باهاش کردیم

به اندازه کافی عذابشون داد!

 باید بیاد التماسم کنه.نکنه یادت رفته باعث خودکشی

مادرت و نابودی من و تو كی ها بودن؟!

 بابا خودتم میدونی فاطمه خانم هیچ وقت حتى برای

نجات جون دنیا هم به پات نمیوفته!

 من کاری میکنم به پام بیوفته!

 این وسط تکلیف اون بچه ى بی گناه چی میشه؟!

 نترس!…اون توله سگ رو نمیکشم!اما اگه فاطمه

به پام نیوفته دنیارو جلوى چشمهاش نابود میکنم!

 زندگی منو پنج ساله نابود کردی فقط بخاطر یه

عشق قدیمی!لطفا بس کن دیگه بابا!

دست تو جیبش کرد و پاکتی به طرفم گرفت:اینم پولی

که بهت قولشو داده بودم!

پاکت رو گرفتم و به چک داخلش نگاه کردم !…سرم

با دیدن رقم توی چک سوت کشید !دوبرابر پولی بود

که بهم قولشو داده بود.فقط بخاطر اینكه دهن منو

ببنده!….

باشنیدن صدای خنده اش سرم روبالا گرفتم.

 به زمین زدن فاطمه برام خیلی مهم تراز این حرف

هاست!

منتظر جوابم  نشد و از اتاق خارج شد.

کارهای پدرم دودلم کرده بود.هنوز نمیدونستم حسم

به دنیا چرا داشت انقدر برام مهم میشد؟!…

لباسهامو پوشیدم واز خونه بیرون زدم.

حس میکردم باید به دیدن فاطمه خانم برم!….

خودکشی مادرم هنوز برام مشکوک بود.

تنهاخاطره ای که از مادرم داشتم گریه هاى همیشگى

اش و دعواهاش باپدرم بود!…

 تنها کسی که میتونست بهم کمک کنه فاطمه بود…

هر چند ازکجامعلوم اون هم بمن راستش رو میگفت؟!

اماامتحانش ضرر نداره !….من پولمو گرفتم!

به پدرم هم گفتم كه فردا به دبی میرم !….

اما قبلش میرم دنبال دنیا تا حقیقت رو بهش بگم!…

 هرچند خودش هم میدونه كه اون بچه از منه…

یاد اون شب لعنتى افتادم و مشت محکمی به فرمون

ماشین زدم!……

فاطمه

 دلم شور دنیا رو میزد!…چرا تا الان بمن زنگ نزده

بود؟!….ازحالش بی خبر بودم !…به پول هایی که

براش میفرستادم اصلا دست نمیزد!

روی تخت کنار حوض درازکشیدم وچشمهامو روی

هم گذاشتم.

 فاطمه…فاطمه خانم…بیدارنمیشی؟!

چشمهامو باز کردم با دیدن جعفر لبخند تلخی زدم

وگفتم:بی معرفت شدی

قهقهه ى آرومى زد و گفت: همه جمع شده بودند

نشد بیام دیدنت!

ابروهامو در هم كردم و گفتم: حوری ها انقدر هواتو

دارن كه  منو فراموشم کردی؟!

 حوری من تویی!

ناز كردم و گفتم:اره جون خودت!

 ازم دلگیر نباش

 میخوام لمست کنم…دلم برات تنگ شده!….

 ای جانم……هنوز زوده واسه اینکارا

 خسته شدم…من ازاین تنهایی خسته شدم جعفر!

بهت خیلی احتیاج دارم

 من که گفتم ازدواج کن!

با اخم مشتی به بازوش زدم که لبخندی زد و گفت:

دست بزن هم که پیداکردی!

 بعد تو هیچ مردی به چشمم نیومد که حتى بخوام

بهش فکر کنم!

 تو عشق وفادار منی!

 جعفر؟!

جانم خانمم؟!

 دل نگران دنیام

 اصلا نگران نباش !جاش امنه!…خودم هواشو دارم

سرم رو روی شونه اش گذاشتم که با صدای در غیبش

زد.الان چندسال بود که رویای جعفرو تو خواب و بیداری

می دیدم!

انقدر واقعی که گاهی اوقات یادم میره سال هاست

دیگه اون ندارم وپیش خداست.

ضربه های دربلندتر شد.به سمت دررفتم وگفتم:کیه؟

 منم ستار! درو باز کن

صورتمو جمع کردم و گفتم: چیکار داری؟

 اگه کارم مهم نبود نمیومدم!

با اکراه درو براش باز کردم و جلوتر از اون راه افتادم.

 با شنیدن بسته شدن در به سمتش برگشتم وگفتم:

چرادررو بستی؟!

چرا درو نبندم؟! میترسی ازم؟!

 از ادم نامرد باید ترسید

به سمت در رفتم و درو باز کردم رو هم گذاشتم .به

سمت تخت رفت و روی تخت نشست و به حیاط نگاه کرد

و گفت: مثل گذشته اس هیچ تغییری نکرده…فقط من و

تو یکم پیرتر شدیم…

 نیومدی که گذشته رو از تو گور در بیاری؟!

نه!…اومدم بگم!…دنیا رو پیدا کردم!

با بهت بهش نگاه کردم وگفتم: دارى دروغ میگی!

 میدونی جاشو به عموهاش بگم میکشنش؟!

 میدونم برای معامله اومدی

 یه لیوان چایی نمیدی؟!

نمیخواستم باهاش مهربون باشم! امابخاطر دنیا

مجبور بودم!

به سمت کنار تخت رفتم و از قوری  داخل منقل

براش چایی ریختم و به سمتش گرفتم. چشم ازم

برنمیداشت !

دستهاشو جلو اورد و فنجون چای رو ازم گرفت و

گفت:نمیدونی چقدر دلم میخواست  تمام این سال ها

تو برام فقط یه بارچایی بریزی!

بااخم ازجا بلند شدم و گفتم: بهتره بس کنی ستار

گذشته هاگذشته!…پسر تو زندگی دخترمن رو سیاه

کرد! هیچ وقت حلالت نمیکنم !…نه تورو نه اون پسر

نامردتر از خودت رو

دندونهاش رو روى هم فشرد:هر کس جای تو بود

گردنش رو خرد میکردم!

 حرفت رو بزن و برو! این خونه نمیتونه زیاد وجودت

رو تحمل کنه!

 با من ازدواج کن!…درعوض من جون دنیارو نجات

میدم

از جام بلند شدم و بدون اینكه نگاهش كنم گفتم:

پاشو برو بیرون!

 منطقی باش!…زندگی دخترو نوه ات برات مهم

نیست؟!

 حاضرم جفتشون رو خاک کنم اما زن تو نامرد

 نشم !برو بیرون تا کنترل خودمو از دست ندادم!

با همون غرور همیشگی اش از جا بلند شد!یه بار

دیگه نگاهم کرد وگفت:یه روز خودت میای بهم التماس

میکنی که عقدت کنم!

منتظرجوابم نشد وازخونه خارج شد.

روی تخت نشستم و شروع به گریه کردن کردم.اگه واقعا

دنیا رو پیدا کرده باشه،جونش درخطره !….

خدایا خودت کمگم کن!………..

سرخ شدنش دیونه ام میکرد!… کنترل خودمو از دست

دادم و لبهامو روی لبهاش گذاشتم.اول شوكه شداما

بعد از چند دقیقه حس کردم ، داره باهام همراهی

میکنه.

حالا نوبت من بود!…کمی مکث کردم و وقتی متوجه

شدم با میل همراهى ام میكنه، کنارش روی تخت

نشستم و کاملا اونو در اغوش گرفتم وپرحرارت تر

شروع به بوسیدن لب هاش کردم.

دلم میخواست زمان متوقف مى شد!اون هم چشم

هاشو از لذت بسته بود و این منو دیوونه تر میکرد.

محکم تر بغلش کردم!…

اون لحظه و اونجا دلم میخواست باهاش یکی بشم!

تاحالا با هیچ كس این حس رو نداشتم.

احساس کردم دیگه نمیتونم بیشتراز این خودم رو کنترل

کنم!…اجبارا و ناخواسته اونو از خودم جدا کردم !

هر دونفس نفس میزدیم!…صورت دنیا حسابی سرخ

شده بود و گرمای لذت بخشی از بدنش تشعشع

میكرد كه راحت میتونستم حسش کنم.

با شرم و خجالت نگاهم كرد و اروم لبخند زد وسرش

 روپایین انداخت!

دوباره بهش نزدیك شدم و پیشونى ام رو روى پیشونى

اش گذاشتم وگفتم: بهتر نیست زودتر عقدکنیم ؟!…

من دیگه طاقت ندارم!….

بااین حرفم كاملا سرخ شد و سربزیر انداخت !….

قهقهه ای زدم وگفتم: چرا انقدر شرم و حیا و خجالت

دختر؟!…سرتو بالا بگیر نگام کن!

سرش رو با تردید بلند کرد و نگاهم کرد.لبش از شدت

بوسه هاى من ورم کرده بود.

لبخندى زدم!… نمیدونم چرا باز هوس کردم اون رو

ببوسم!

من انقدر بى اراده نبودم ! این دختر بامن چیكار

كرده بود ؟!بى اراده یکبار دیگه لبهاشو به دهن گرفتم !

چشمهاشو باز کرد و با تعجب نگاهم کرد.لبخندی

زدم وبدون اینکه لبهاشو ول کنم ملتمس نگاهش کردم

که دوباره چشمهاشو بست و همراهی ام کرد.

هر دو تو اوج لذت بودیم که باصدای سرفه کسی از

هم جدا شدیم!…اى هومن لعنت بهت!…مزاحم!…

 دنیا با دیدن هومن بی اراده تو صورتش زدو من

با لبخند دستش رو كشیدم!

هومن به سمتون اومد!مثل همیشه خیلی خونسرد

بود و این باعث تعجب دنیا می شد!

در كمال وقاحت روی صندلی من نشست وگفت:خب

ادامه بدین!

با این حرفش یکی زدم تو سرش و گفتم:پاشو برو

گمشو! با این سنت بلد نیستی دربزنی؟!

 والا پشت دستم بو نکرده بودم که اینجا دو تا

کفتر عاشق دارن كاراى بد بد میكنن وبه دور از چشم

برادر عروس دارن لاو میترکونن !…تازه تو خجالت

نمیکشی خواهر منو اینجور گرفتی تو بغلت میچلونی؟!

دنیا از خجالت سرش رو هم بلند نمیکرد. منم از

حرفهاى هومن خنده ام گرفته بود و بلند بلند میخندیدم.

ابرو هاش رو در هم كرد وگفت : حالا فردا مجبورت

كردم عقدش کنی حالى ات میشه!

بااین حرف هومن دنیا سرش رو بلند کرد و با تعجب

به من نگاه کرد و هومن در ادامه لبخندی زد و گفت:

امشبم باید بیای خواستگاری همینجا توبیمارستان!

به دنیا نگاه کردم و دستش رو اروم گرفتم وگفتم:حتما!

باز سرخ شد و سرشو پایین انداخت.هومن پس

گردنی بمن زد و گفت: تا عقد نکردین دست هم بهش

نزن!

 گمشو بینیم!فردا عقدش كنم از شر تو راحت شم!

خدا رو شكر مادرم ازبیمارستان رفته بود و جواد

رو هم به یه بیمارستان تو تهران منتقل كردند!

خیالمون ازاین بابت راحت شده بود.حالا تنها

استرس و دلمشغولیمون فقط عقد من و دنیا بود.

به هومن اشاره كردم تا از اتاق خارج بشیم كه دکتر

وارد اتاق شد.

بادیدن دكتر ایستادم و لبخندی زدم وگفتم:سلام

 سلام اقای قنبریان!

و رو به دنیا کرد و گفت:مادرکوچولوی ما چطوره؟؟!

 مرسی خوبم!

 سردرد و حالت تهوع که نداری؟!

 نه خوبم!

 یه خبر خوب براتون دارم

هرسه به دکتر نگاه كردیم و دكتر لبخندی زد وگفت :

فردادنیا خانم مرخص میشه!

انگار همراه با دنیا، دنیا رو هم بمن داده باشند.از

ذوق نمیدونستم چى بگم.

دکتر هم بعد از توصیه های لازم از اتاق خارج شد و

من با شوق رو به هومن کردم وکفتم:من میرم شیرینی

و گل بخرم بیام خواستگارى!

خیلی جدى گفت:ماهم پپسی میخریم ازت پدیرایی

میکنیم!

منم مثل خودش جدى گفتم:تو مراسم خواستگاری چای

 میارن!

تو چشمهام زل زد و گفت:چای نداریم !….یا همین

 پپسی یا اصلا بیخیالش دختر بهت نمیدیم!

 باشه بابا! تو هم فورى مارو با دخترتون بترسون!

میرم شیرینى بگیرم!

و از اتاق خارج شدم. لحظه ى اخر نگاهی به دنیا

انداختم وچشمکی زدم .خدایا باورم نمیشد!… بالاخره

دنیا مال من میشد!….

هیچ وقت فکر نمیکردم طعم عشق روبچشم…حتی به

ذهنم هم خطور نمیکرد عاشق یه زن مطلقه بشم اونم

زنی که یه بچه هم داشته باشه.

اما خدایا شكرت!…شكرت كه این لطف رو به من

هدیه كردى!…یك عمر سپاسگزارتم!…..

.

.

.

دنیا

به دخترم نگاه کردم.چشماش رو بسته بود و همین

جورسینه امو میک میزد.

خدایاشکرت که دخترم سالمه… یاد كیان افتادم !

یاداون شب!…. چقدر معذب شدم! ازخجالت لبمو

گاز کرفتم.

کیان زیر پاهام بود و سعی داشت کمکم کنه،دخترم رو

به دنیا بیارم.

این مرد یه فرشته بود!!!…باورم نمیشد بعد فرهاد

عاشق مردی بشم…هیچ وقت فکر نمیکردم مردی

بتونه انقدر بهم نزدیک بشه…وقتى کارهایی که برام

کرده بود رو با کارهای فرهاد مقایسه میکردم متوجه

میشدم کیان کجا و فرهاد نامرد کجا؟!….

دخترم خوابید!… سینه رواز دهنش خارج کردم و

آروم اون رو بوسیدم و سرجاش گذاشتم، که هومن

وارداتاق شد!

کنارم نشست و مهربون نگام کرد.لبخندی زد و گفت:

حالت خوبه؟

 خوبم مرسی!

دوستش داری؟؟؟

سرمو پایین انداختم !…آخه روم نمیشد بهش درباره

احساسم به کیان بگم !

خنده ی کوتاهی کرد و گفت:حقته که طعم خوشبختی

روبچشی!

به سمتم خم شد و روى موهام رو بوسید و گفت:تاوقتی

زنده ام ازت حمایت میکنم!

بغض بدی به گلوم نشست.سرم رو بلند کردم و به

هومن نگاه کردم .اشک بی اختیار از چشمم سرازیر

شد.

هومن تلخ خندید و گفت :گریه نکن!زشت میشی!

کیان پشیمون میشه، رو دستم میمونى!

منم تلخ خندیدم وگفتم:مرسی که هستی!من بدون

 تو وکیان معلوم نبود چطور میخواستم زندگی کنم!

__ كیان كیه؟!…فقط داداشت!…

و بادى به سینه اش انداخت.

در همین حین کیان تقه ای به در زد که هومن

همونطور كه سینه هاشو باد كرده بود، گفت:بفرمایید!

کیان با گل و شیرینی وارد اتاق شد و هومن به

استقبالش رفت و گفت:خوش اومدین!قدمتون رو تخم

چشمهاى خودتون!

کیان خندید و گفت:گمشووو!…

هومن نگاهم کرد و بعد یکی تو سر كیان زد و گفت:

خودت !!!اقا نفر بعدی از این خوشم نیومد! دخترم

بهش نمیدم!

نتونستم جلوى خنده امو بگیرم و زیر خنده زدم!…

کیان هم با خنده یه پس گردنی به هومن زد وگفت:

جرات داری به کسی غیر من بدیش ؟!…سرتو میبرم!

وکنارم روی صندلی نشست و هومن روبروش نشست

و شروع به باز کردن گره جعبه شیرینی کرد و گفت:

کیان ازاین شیرینی های مونده اورده باشی ابروت

رو میبرم و دختر كه خوبه!ننه بزرگمونم دستت

نمیدم!…..

کل مراسم خواستگاری باتیکه های خنده دار هومن

گذشت.اصلا دوست نداشتم اما کیان ١٣٩٦سکه و

همین طور یه خونه ویلایی رو تو مرکز تهران بعنوان

مهریه ام تعیین کرد !….

هومن بعد از كلى دلقك بازى از جاش بلند شد و

درحالیكه قصد داشت از اتاق خارج بشه،گفت:من

برم ویلا یکم استراحت کنم !شماهم حرفاتون رو باهم

بزنید و به تفاهم برسین!فردانگین وقت نداشتیم سنگ

هامونو باهم وا بكنیم!…هومن سرخر بود و حتى نذاشت

ما باهم خلوت كنیم و از این حرفا…

 باشه حالا!…برو درو هم پشت سرت ببند!

خیلی جدى به كیان نگاه كرد و كفت: چرادرو ببندم؟!

 اى کوفت !….برو

بعد از رفتن هومن کیان ازجاش بلند شد و کنارم روی

تخت نشست وگفت:خب عروس خانم از خواستگارى

امروز راضى بودى؟!

 كیان!…مگه من دختر بچه بودم كه عقده ى این

چیزهارو داشته باشم؟!لازم نبود انقدر زیاد باشه!

 دنیا

 بله

کمی مکث کرد و باز گفت: دنیا

 بله

نفسش رو صدادار خارج کرد و گفت: دنیا

سرم رو بالا گرفتم و به صورت اصلاح شده اش نگاه

کردم وگفتم: بله

با حرص نگاهم کرد و گفت:صدام کن!

گیج نگاهش کردم و اون گفت:بگو کیان

 کیان

باصدایی پر از عشق گفت:جون دلم…جون کیان…

عمر كیان…نفسم!

احساس کردم ازشنیدن جوابش ذوب شدم! پس دلش

میخواست اینجورى جواب بدم؟!

دوباره صدام کرد:دنیا

کمی مکث کردم و با صدای ارومی گفتم:جان…م

محکم بغلم کرد که شوكه نگاهش کردم !…با حرارت

نگاهم میکرد!

تاب نگاه کردن تو چشمهاش رو نداشتم. سرم رو

پایین انداختم وزیر گلوشو بی اختیار بوییدم !محکم

تربغلم کرد و گفت:عاشقتم!… دلم میخواد تو هم بهم

بگی که دوستم داری وعاشقمی!

نمیدونم چرابغض کردم.باهمون صدای بغض دارم

گفتم:من…من بلدنیستم…

منو از خودش جدا کرد وصورتمو با دستهاش قاب گرفت

و گفت:لازم نیست بلد باشی!..سادگی چشمهات پراز

عشقه…لبخندهاى گاه و بیگاهت که بهم هدیه میدی

 پراز عشقه! دنیا نازکردن بی اختیاری ات پراز عشوه

اس تاحالا کسی زن یا دختری رو ندیدم که انقدر ساده

ناز كنه و دل هرمردی رو باهمین سادگی اش ببره…

زبونم بند اومده بود! نمیدونستم چی باید بهش بگم ؟!

کیان خیلی راحت از حسش میگفت،اما من گیج و منگ

فقط نگاهش میکردم!

سرم رو كه بلند كردم دیدم چشمهاش به لبهامه!

 حس کردم باید منم اونو ببوسم!

منم به لبهاش نگاه کردم !…كیان صورتش رو نزدیک تر

اورد.

اب دهنم رو صدادار بلعیدم که گرمای لبهاش روروی

لبهام حس کردم.اما هیچ تکونی نمیخورد.انگار لبهاش

منتظر بودند تا من شروع کنم !

چشمهامو بازکردم!با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد.

با خودم گفتم: بلاخره باید منم ازیه جا شروع کنم!

 چشمهامو بستم ولبهاشو اروم به دهن گرفتم!… بار

اولم بود پیش قدم میشدم !…نمیدونستم باید چطور

رفتار كنم که خوشش بیاد!

کیان اروم همراهى ام كرد و باز لبهاش و بی حرکت

نگه داشت! انگار داشت یادم میداد!…حرکاتشو تکرار

میکردم!

یک لحظه خنده ام گرفت از این اموزش لب گرفتن

که تو سکوت داشتیم انجام میدادیم ونتونستم جلوى

خودمو بگیرم !

لبهامو ازش جداکردم و صورتمو تو یقه ى پیراهنش قایم

کردم و شروع به خندیدن کردم !

خنده کیان هم بلند شد و منو از خودش جداکرد!

با یه حرکت روم خیمه زد و نگاهم کرد و گفت:کم کم

یاد میگیری!

 چیی….

باگذاشتن لبهاش روی لبهام حرفم نیمه تمام موند.با

كمال میل همراهى اش کردم ولذت بردم……………

ظهر دنیا رو مرخص کردیم و مستقیم به سمت دفتر

ازدواج رفتیم!

هومن برامون نوبت گرفته بود و اصرار داشت كه هرچه

زودتر فقط عقد كنیم!ما هم بر خلاف میلم بی سر و

صدا عقد کردیم و بعد اون به سمت ویلا رفتیم!

تمام طول راه هومن بشکن زد و قرداد و آواز خوند!

من كه به اداهاش عادت داشتم اما دنیا کلی به کارهاش

خندید!

اما نمیدونم چرا دنیا از قبل هم ساكت تر شده بود!

حسابی بی تاب بودم تا به ویلا برسیم و با دنیا خلوت

کنم!

بمحض واردشدن دخترمون شروع به گریه کرد!دنیا

رو به من کرد و گفت:من برم به بچه شیر بدم!

 دنیا

 بله

با دلخورى نگاهش کردم که سرش رو پایین انداخت

ولى بلافاصله بلند کرد و با لپای سرخ نگام کرد وگفت:

جانم؟!

انقدر غلیظ و با محبت گفت: جانم ؟!که خشکم زد !

نمیدونم این هومن اجنه انگار موشو اتیش زده باشن،

از كجا پیداش شد و یه پس گردنی بهم زد وگفت:مرد

هم انقدر بی جنبه ؟!…خوبه فقط گفت جانم!

هولش دادم و گفتم: برو بابا

روبه دنیا که میخندید کردم و گفتم:برو اتاق اخر راه

پله ها، سمت راست

 چشم

بعداز رفتن دنیا روبه هومن کردم و گفتم:میگم نهار چی

داریم؟؟؟

 از دیشب جوجه اماده کردم، گفتم رسیدیم خونه

 کباب میکنم!

 دمت گرم !…بریم کباب کنیم كه خیلی گرسنه ام!

 توبرو پیش عروس خانم !من کباب میکنم بعد

صداتون  میکنم!

 فعلا عروس خانم داره دخترمونو میخوابونه!

هردو لبخند تلخى زدیم و به سمت اسپزخونه رفتیم!

 همونطور كه همكارى میكردیم،هومن پرسید:میگم

شناسنامه ى بچه چی میشه؟!

 به اسم خودم براش شناسنامه میگیرم!

با تردید پرسید: مطمئنی ؟

و من با دلخورى جواب دادم: هومن من اون بچه رو به

دنیا اوردم!اون دختر، دختر منه!….

هومن یه پس گردنى محكم بهم زد و گفت:دمت گرم

خیلی مردی!

باپام بهش لگد زدم و گفتم: مریضی هی پس گردنى

 بمن میزنی؟!…

خندید و گفت:اخه شوهر خواهرو زدن خیلی حال

میده….تازه كجاشو دیدى امشب میخوام بیام بینتونم

بخوابم!…

 خاك برسر منحرفت كنن!….

.

.

.

دنیا

دخترم بعد شیرخوردن خوابید!… پوشکش رو هم عوض

کردم و اونو داخل سبدی بافتنی ک کیان براش خریده

بود گذاشتم!

به خودم تو اینه نگاه کردم !…چقدر قیافه ام درب و

داغون شده بود!

حس کردم تمام بدنمم بوى مشمئز گرفته ؛آخه چند

روز بود كه حموم نرفته بودم!

 فکر کنم كیان رفته تا استراحت كنه ،چون صداش

شنیده نمیشد!

پس منم بسمت حمام رفتم و یه دوش حسابی گرفتم.

حوله روی اویز داخل حمام روبرداشتم و دور خودم

پیچیدم !…حوله انقدر کوچیک بود،جایی از بدنم رو نمی

پوشوند!از حمام بیرون اومدم  تا لباس بپوشم!

بسمت کمد رفتم که باشنیدن صدای کیان خشکم زد !

خدایا بكش و راحتم كن!… بااین وضع چطور برگردم؟

 تنهایی حموم رفتی؟!

هیییییعععع!حتى جرات برگشتن رو هم نداشتم!

صدای قدمهاش  رو شنیدم که از پشت سر بهم نزدیک

میشد.

 چرا برنمیگردی؟!

 چیزه….یعنی…من…خب…میشه بری بیرون تا من

لباس بپوشم؟!

دستهاى گرمش رو روی بازوهاى لختم قرارداد و من رو

به سمت خودش برگردوند.

از گرمای دستش منم گر گرفتم.سنگینی نگاهش رو

كاملا حس میکردم !با تردید سرمو بالا گرفتم که با دیدن

صورتم گفت: آخه دنیا تو چرا انقدر خواستنی هستی؟!

اصلا نمیدونستم بهش چی بگم!نگاش کردم و باصدای

لرزون و ضعیفی گفتم:کیان؟!

انقدر آروم گفتم که خودم هم نشنیدم .بهم نزدیک تر شد

و گفت:جون کیان؟!

__ من…من راستش……

صدای در زدن باعث شد از هم جدابشیم. کیان پوفى

كرد و کلافه بسمت در رفت و گفت:الان میام هومن!

و مهربون و با عشق نگاهم کرد و گفت: لباس بپوش

تا سرما نخوری!………….

بعد از بیرون رفتن کیان یک دست بلوز و دامن برداشتم

و تنم کردم و به سمت تخت رفتم .

ساعت ۱۵.۳۰ دقیقه و عصر بود !

خیلی احساس خستگی میکردم.روی تخت درازکشیدم

که کیان سینی بدست وارد اتاق شد.

بادیدنش سریع نشستم.سینی رو روی میز وسط

اتاق گذاشت و گفت: گلم پاشو نهار بخور.

از لحن حرف زدنش دلم ضعف رفت! چقدر این مرد

مهربون بود!نگاهم کرد و لبخندی زد.

از جا بلند شدم و کنارش پشت میز نشستم!

بوی جوجه حسابی اشتهام رو تحریک کرده بود !کیان

لقمه ای برام گرفت وگفت: عزیزم بیا یه لقمه بخور جون

بگیری!

با خجالت گفتم: ممنونم!

هر دووباهم نهار خوردیم. بعد تمام شدن نهارخواستم

 سینی روپایین ببرم که کیان گفت: خودم میبرم پایین تو

استراحت کن.

بعد از خارج شدن کیان سریع بسمت روشویی رفتم !

صورتم رو شستم و بسمت میز توالت رفتم !صورتم

خیلی بی روح بود!هیچ لوازم ارایشی هم نداشتم!

دستم به سمت کشوی میزرفت و وقتی بازش کردم

چند تا رژ وخط چشم وریمل دیدم !

ولی نمیدونستم کیان از چه مدل ارایشی خوشش

میومد!پس یکی از رژهاروبرداشتم و به لبم زدم .

قرمز آتیشی بود!تا حالا این رنگی به لبهام نزده بودم !

باتعجب محو زیبایی لبهام شده بودم!

شروع کردم به غنچه کردن لبهام و همزمان با خودم

گفتم: بذار پاکش کنم تا کیان نیومده! نگاه  كن رنگش

چقدر جلفه!

با صدای کیان از جا پریدم ودستم رو روی قلبم

گذاشتم: حق نداری پاکش کنی

بهش نگاه کردم و با دستپاچگی گفتم: آخه خیلی

پررنگه!

با لبخند جذابش بسمتم اومد!

وای خدایا!….میخواد چیکار کنه؟! سرم روپایین

انداختم که بهم چسبید!با حس برخورد بدنش به بدنم

دلم ضعف رفت وحس خاصی بهم دست داد ؟!

چرا قبلا کنار فرهاد این حس رو نداشتم….

 بهم نگاه کن!

انقدر درخواستش لذت بخش بود که نتونستم نگاهش

 نکنم!

با شرمندگى آمیخته به لذت بهش نگاه کردم .دلم

میخواست تواغوشش حل بشم.

دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر بخودش

نزدیک کرد!انقدر بهم نزدیک بودیم که تپش قلبش رو

حس میکردم.صورتش رو به صورتم نزدیک کرد.

چشهامو بستم!انتظارداشتم لبهامو ببوسه ولی

حرارت لبهاش پیشونی ام رو آتیش زد!

سرم رو به سینه اش چسبوندم که پاهام از زمین

جداشد.

منو بلند کرد وبه سمت تخت رفت.من روی تخت

گذاشت و روم خیمه زد.

هردومون نامنظم نفس میکشیدیم ،جدی نگام کرد

و گفت :ازاینکه عقدت کردم پشیمون شدم!

یخ كردم!….با بغض و بهت نگاهش كردم! باورم نمیشد

همچین حرفی بمن زده باشه!

یک لحظه دید چشمهام تار شدو بغض بدی گلومو

گرفت.

متوجه حالم شددستش رو نوازش وار روی صورتم

کشیدوادامه داد:قبل اینکه عقدت کنم باهام راحت تر

بودى!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم!…خودمو تو بغلش

انداختم و مثل بچه هاى لوس گریه رو سردادم!

 منو از خودش جدا کرد و گفت:ببخش عزیزم!…شوخى

بود اما تو بهم قول بده هیچ وقت گریه نکنی!

اشکهات نابودم میکنه!

با صدای بغض الودى گفتم: چشم!

 دنیا…چقدر لبت خواستنی ترشده با این رنگ!

فرصت حرف زدن بیشتر بهش ندادم و محکم

لبهاشو به دهن گرفتم و با حرص بوسیدم!

خواستم ازش جدابشم امابهم این اجازه رو نداد!

محكم تراز قبل بغلم کرد و لبهامو با شدت بیشتری

بوسید! دستش به سمت یقه ى پیراهنم رفت و بدون

اینکه ازلبهام دست بکشه دکمه های بلوزم رو باز کرد!

 کمی خجالت کشیدم و خودم رو عقب کشیدم که کاملا

روم خوابید بدون اینكه سنگینى بدنش رو روم بندازه!

ازمن جدا شد و گفت:دنیا کاریت ندارم فقط میخوام

خجالتت ازبین بره!قول میدم به رابطه ختم نشه حس و

حال الانمون!

بهش اعتماد داشتم و مطمئن بودم میتونه خودش رو

کنترل کنه! پس منم عطش وار همراهی اش کردم و

لباسهاش رو از تنم دراوردم !اماجرات نگاه کردن بهش

رو نداشتم!

 اون هم با عشق و علاقه ى وافر در حالیكه تموم تنم

رو بوسه بارون میكرد، لباسهاى منو از تنم دراورد!

دستهام شروع به لرزیدن کرده بودند!منو محکم بغل

کردو گفت:چرا می لرزی دنیام؟!

خیلی اروم گفتم: چیزی نیست!

گرمای بدنش بی قرارم میکرد…از حس برخورد بدنش

بابدنم یاد روزهای اول ازدواجم با فرهاد افتادم…..

شب عروسی بدی داشتم !!!!!…..

فرهاد شب عروسی مون با  بى رحمى تمام و قساوت

كامل قلب دخترونه هامو تصاحب کرد.

کل بدنم رو کبود کرده بود!

 وقتی بیدارشدم فرهاد تو اتاق نبود! بادرد از جا بلند

شدم و خواستم به سمت حمام برم که باچشمهای

سرخ وارد اتاق شد!

با وحشت بهش نگاه کردم و اون حیوون به سمتم اومد

باشهوت و هوس بهم دست میزد و از برخورد دستش

 به بدن لختم حس عجیبی بهم دست میداد!

 پوست بدنم دون دون میشداما خبری از لذتی که

دخترای اطرافم میگفتن نبود.

باصدای کیان از گذشته خارج شدم!

 دنیام…نفسم حواست کجاست؟!

 ببخشید

انگار متوجه افکارم شده بود محکم تربغلم کرد و

گفت:منوباکسی مقایسه نکن من خوشبختت میکنم!

سرم رو به سینه اش چسبوندم و زیر گلوشو بوسیدم.

صدای قلبش انقدر بهم ارامش داد که نفهمیدم کی

خوابم برد.

باصدای نق نق زندگی بیدارشدم!… همه جا تاریک

بود.چشمهامو بازوبسته کردم که دیدم کیان زندگی رو

بغل کرده و تو اتاق میگرده!

لبخندی زدم و گفتم:سلام…اذیتت کرد؟!

کیان بادیدن من لبخندی زد و گفت: نمیخواستم بیدار

بشى!ولی الان یک ساعتی هست زندگی بیدارشده

و دیگه صبرش تموم شده شیر میخواد!

 چرا بیدارم نکردی؟!

 دلم نیومد

به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست و زندگی رو

تو بغلم گذاشت!

 زندگی سریع سینه امو بدهن گرفت و شروع به

شیرخوردن کرد.

سنگینی نگاه کیان رو روی خودم حس کردم و سرم رو

بلندکردم که دیدم باچشمای خمار و سرخ داره نگام

میکنه!

تازه بخودم اومدم !…كاملا لخت بودم و پتو فقط تا نیمه

های بدنم رو پوشونده بود!

حسابی خجالت کشیدم اما کارازخجالت گذشته بود!

باید پتو رو با دست ازاد رو بدنم کشیدم که کیان بهم

نزدیک تر شد و پتو رو پایین کشید!

با خجالت نگاهش کردم.دستش رو نوازش وار روی

صورت کشید و گفت:ازنگاه کردن هم محرومم میکنی؟!

خدای من این مرد چرا انقدر خوب بود…..

سرم وپایین انداختم وگفتم:سردمه!

__ گرمت میکنم!

بهم نزدیک شد و ازپشت بغلم کرد و پتو رو تا روی

زندگی بالا کشید.

دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:گرمت شد؟!

مورمورم میشد و حس قلقلک بهم دست میداد……

خنده ی ریزی کردم که کیان صورتش رو به گوشم

چسبوند وگفت:چرا میخندی؟!

ازبرخورد لبش به لاله م گوشم قلقلکم اومد و باز هم

خندیدم!

محکم تربغلم کرد و گفت : اینجورى نخند! خوردنی

ترمیشی!

گرمای بدنش حالم رو دگرگون میکرد!بچه هم خوابیده

بود و روم نمیشد بهش بگم بچه خوابیده و باید اونو

 سرجاش بزارم!

اما اون فهمیده تر از این حرفها بود!لاله ى  گوشم

رو اروم بوسید و گفت:دخترمون خوابید!بده توی تختش

بزارمش!

تشکر امیز نگاهش کردم !ازتخت پایین رفت و بچه رو

سرجاش گذاشت!

 اسمش رو چى میزارى؟!

با خجالت سرمو پایین انداختم:هرچى پدرش كفت!

صدایى ازش بلند نشد.سرم رو بالا اوردم و نگاهش

كردم.

لبخند تلخى زد و گفت: پدرش چى دوست داشت؟!

وا!!…چشه؟!…با تعجب نگاهش كردم و گفتم:هنوز

حرفى نزده!…

 یعنى تا كى میخواى صبر كنى!…الانشم دیره!

تا وقتى بگه!…

 هرجور خودت صلاح میدونى!…

 یعنى هیچى مدنظرت نیست؟!

چنان سرش رو بالا آورد كه گفتم گردنش خرد شد!

 من؟!

 وا!…مگه جز تو پدر دیگه اى هم داره؟!

با ذوق به سمتم اومد و چنان فشارم داد كه جیغم

به هوا رفت!…

 واى دنیا عاشقتممممم!…

 ایییی كیان!…

 جونم!…جون دل كیان؟!…عمر كیان!…عشق كیان!

 دردم اوردى!…عوض این كارها یه اسم بگو!…

با خجالت لبخندى زد و گفت:همیشه دلم میخواست

اسم دخترم رو بزارم كیاناز…

از خوشى زیاد قهقهه اى زدم!…

یعنى انقدر قبولش كرده بود كه اسم خودش رو به

دخترم بده!…

خدایا شكرت!…شكرت كه انقدر رئوفى!…

اما كیان پنچر شده بود و با لبهاى ورچیده نگاهم

میكرد!

 چى شده كیان؟!

 انقدر ضایع بود؟!

 چى؟!

 اسمى كه انتخاب كردم!

دوباره خندیدم:عالیه!…عاشقش شدم!

 نه دنیا اگه قشنگ نیست.میگردیم یكى بهترشو

انتخاب میكنیم!نمیخوام بعدها به دخترم بخندن!

 نه !نه كیان!…بخدا من واس اسمش نخندیدم!

اتفاقا اسمش عالیه!….

مرد گنده لب ورچید:پس به چى خندیدى؟!

 راستش از اینكه به اسم دخترمون فكر كردى

خوشحال شدم و از خوشحالى زیاد خندیدم!…

كیان من تا اخر عمرم مدیونتم و كنیزت میمونم!…

تو چشمهام زل زد و كفت: تو تو زندگى ام باش و

فقط سرورى كن!….دنیا من عاشقتم و  عاشقت

میمونم! تا اخر عمرم!…

بى اختیار بغلش كردم!…و تموم تنش رو بوسه بارون

كردم!…صورتش رو با دستهام گرفتم و لبهام رو روى

لبهاش قرار دادم!…

و بعد لبخندى بهش زدم و گفتم:عاشق اسم كیان

و كیانازم!…دوتا از دوست داشتنى ترین آدمهاى

زندگى ام!…

و دوباره لبهامو روى لبهاش قرار دادم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.